Archive for اکتبر 2007

تشکر از «غربتستان»

اکتبر 31, 2007

توی این یک سال و خورده‌ای که این وبلاگ را می‌نویسم یکی از ایراد‌هائی که دوستان به من می‌گیرند این است که «بابا گاهی بی‌گاهی یک دستی به سر و گوش فرمت و ظاهر اینجا بکش. مردیم از بس که همه‌ چیزش تکراری است». راست می‌گویند دیگر. حرف حساب جواب ندارد. فقط من دوتا مشکل در این مورد دارم اول اینکه از کارهای طراحی سر در نمی‌آورم و دوم اینکه طراحی کامپیوتری برای من چیزی در حد یادگرفتن خط و زبان ژاپنی است!

به هر صورت هربار توانسته‌ام راهنمائی‌ مناسب و جالبی از دوستان خوبم بگیرم و ویترین اینجا را گاه‌گاهی کمی تغییر بدهم. اما هیچ‌وقت نشده‌بود که یکی بیاید یک سربرگ جدید و لوگوی حاضر و آماده را بگذارد جلوی من که «بگیر این را بگذار آن بالا».

 negah2.jpg

پانته‌آ خانم «غربتستان‌»ي لطف بزرگی به من کرده‌اند و سر صفحه جدیدی را که آن بالا می‌بینید طراحی کرده‌اند و برای من فرستاده‌اند. در توضیح اثر خودشان هم گفته‌اند که «ايدهء من بيشتر اين بود که نشون بدم اگر چه هوا باد و بارونی و طوفانيه، اما در نگاه ما بايد همچنان آسمون آبی و صاف زنده بمونه. يه چيزی تو مايه‌های پايان شب سيه سپيد است و اين حرفا، که فکر کردم با عنوان و محتوای وبلاگتون همخونی داره».

من که زبانم یارای تشکر از ایشان را ندارد. اصلا نمی‌دانم این همه محبت را چگونه باید پاسخ بدهم. فقط خیلی احساس افتخار می‌کنم که دوستان خوبی مثل پانته‌آ خانم دارم. باز هم از ایشان سپاسگزارم.

اسپم باکس

اکتبر 30, 2007

دوتا از کامنت های دوستان رفته بودند درون «اسپم باکس». خیلی ناراحت شدم. نمی دانم چقدر وقت آنجا نشسته بودند. در هر حال اگر کامنتی گذاشتید و پای مطلب نیامد یک وقت خیال نکنید حذفش کرده ام. نخیر. امان از دست تکنولوژی. باید بگردم از گوشه و کنار اینجا پیدایش کنم. باز هم از دوستانی که احیانا کامنت شان اشتباهی «اسپم» تشخیص داده می شود عذر می خواهم. از امروز هر 24 ساعت یک بار چک می کنم ببینم سیستم من از این دسته گل ها به آب داده یا نه. شما دوستان عزیز به بزرگی خودتان من را ببخشید.

 قربان همگی

ققنوس

 

تنها امید و پناه ما دموکراسی است و بس

اکتبر 29, 2007

این مطلب را در پاسخ پُست «من می‌ترسم» از وبلاگ «زاویه دید» نگاشته‌ام.
————————————————

جناب آقای غلامرضا‌کاشی عزیز و محترم

نگرانی شما از آنچه در افق دید ما قرار گرفته کاملا قابل درک است. «جنگ» یک لغت است ولی نتایج آن تا نسل‌ها باقی‌ می‌مانند. اما اجازه بدهید از یک پله بالاتر به مسئله نگاه کنیم. اگر اتوبوس جامعه ما اکنون به ته دره نیستی نیافتد، آیا می‌توان مطمئن بود که با این تیم راننده آن سر پیچ بعدی، یا گردنه بعدی اتوبوس درست هدایت شود؟ اصلا ما دموکراسی را مگر چز برای این می‌خواهیم که بتوانیم به راننده و کمک وی بگوئیم که ما را از کدام راه ببرند و چگونه اتوبوس را برانند؟ گیرم اینجا سکوت کردیم و معجزه‌ای نگذاشت اتوبوس به دره برود، تا آخر مسیر، دیگر دره‌ای در کار نخواهد بود؟

بیائید بدترین حالت ممکنه را در نظر بگیریم. در این حالت ما از غنی‌سازی دست نمی‌کشیم و آمریکا و متحدانش با ما وارد جنگ می‌شوند و کشور ما خدای ناکرده بطور کامل از هم می‌پاشد. اکثر مردمان فعلیش کشته می‌شوند و خودش تجزیه می‌گردد. این وحشتناک‌ترین حالت است. اما در نهایت باز هم گروهی مردم بر روی این خاک خواهند زیست. چه خودشان را ایرانی بخوانند و بدانند و چه غیر این، آنان هم نسل به نسل زندگی خواهند کرد و جامعه‌ای خواهند ساخت. اتوبوس آنان هم در دست رانندگانی خواهد بود. فاجعه اصلی آنجاست که هر نسل اتوبوسش به دره بیافتد و روز از نو و روزی از نو. اگر با به ته دره رفتن ما (یا نرفتن ما) مشکل یک‌بار و برای همیشه حل می‌شد، شاید می‌توانستیم با افتخار به ته دره برویم (یا نرویم).

هموطن ندیده و نشناخته عزیز من،
ما نیازمان به دموکراسی بیش از نیازمان به ته دره رفتن و یا نرفتن است. تنها دموکراسی است که می‌تواند تضمین کند اتوبوس ما (و نسل‌های بعدی ما)‌ به دره نمی‌افتد و اگر یک روز تصادفا چنین حادثه‌ای پیش بیاید ابعاد آن در حد «حادثه» باقی خواهند ماند، نه مثل زمان حال شبیه «فاجعه». به زبان عامیانه بیان کنم، ما می‌خواهیم نرویم ته این دره که چه بشود؟ که هر متر مسیر با خطر ته دره رفتن مواجه باشیم و دلمان خوش باشد یک دفعه جستیم، دو دفعه جستیم و آخر …؟ خیر، ما نیاز به دموکراسی داریم تا بتوانیم اتوبوس را به سلامت کنترل کنیم،‌ تا راننده لایق پشت فرمان بنشانیم نه آن‌کس که «ترمز و فرمان» را بریده و کنده و از پنجره انداخته بیرون و دارد هِر و هِر به من و شما می‌خندد.

اما راه حل کنونی مشکل کدام است؟ همان کاشان که مثال زده‌اید نمونه خوبی است از مردمی نیکو و ساده‌دل و مهربان و در عین حال مذهبی و محافظه‌کار. یک آزمایشگاه «ایرانی شناسی» تقریبا کامل. بیائید به مردم اطراف‌مان بگوئیم که:

– هیچ‌کدام از قدرت‌های بزرگ دنیا که اکنون ما را تهدید می‌کنند و یا احیانا چنگ و دندان نشان می‌دهند با استفاده صلح‌آمیز ما از انرژی هسته‌ای مشکلی ندارند. روی «صلح‌آمیز» تاکید کنیم. هیچ‌کس از مقاماتی که در این کشورها بر سر قدرت هستند مطلقا کلامی در جهت منع ایران از استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای به زبان نیاورده‌اند.

– «غنی‌سازی» اورانیوم که تمام آتش‌های فعلی از گور آن بلند می‌شود با «انرژی هسته‌ای» فرق دارد. این را باید برای مردم توضیح داد. نیز باید پیشنهاد سال پیش اروپا به ایران که مجددا تکرار شده است را هم برای مردم بازگو کرد.

– باید به مردم خوب و مذهبی‌مان گوشزد کرد که همانگونه که هر کلامی که از دهان ما بر آید ما را شرعا مسئول می‌کند، هر آنچه که شعار بدهیم در روستای‌مان یا محله‌مان یا پلاکارد به در و دیوارش بزنیم هم برای‌مان مسئولیت می‌آورد در سطح جهان. همان موبایلی که در دستان ایشان است تا امورات مغازه و کسب و کارشان را بهتر بگردانند باعث این شده که مرزهای جهانی برداشته شوند. این را باید به یک نحوی به مردم فهماند. هر «مرگ بر …»ی که از دهان‌مان خارج شود تبعات منفی‌ای برای ما و کشورمان دارد. هر «حق مسلم ماست»ی که عربده بکشیمش مسئولیت نتایج آن به دوش ما است، از آن نوعی که دو سالی می‌شود خلق‌الله فریادش می‌کشند و من و شما تازه نتایج سحرش را در افق داریم می‌بینیم و می‌لرزیم تا کی صبح دولت‌مان بدمد.

– بشر ذاتا فراموش‌کار است و ایرانیان هم که خود را سر‌آمد نوع بشر می‌دانند طبعا از باقی بشر فراموش‌کارتر هستند! باید با آوردن نمونه‌های ملموس و اظهر من‌الشمس از جعل خبرهای رسانه‌ها در سالهای قبل به مردم یاد‌آوری کرد که راننده مذکور در بالا نواری را که خود بخواهد برای اتوبوس پخش می‌کند، حتی اگر وسط روز روشن آهنگ «شب شب عشقه» باشد.

حالا چرا این همه توجه به مردم در راه‌حل من؟ چرا که همان مردم ساده‌دل ما «جو‌گیر» شده‌اند و فکر می‌کنند دارند با چرخش سانتریفیوژ‌ها از «ناموس» و «استقلال» خود دفاع می‌کنند. باید به آنها گفت که «استقلال» و «ناموس»ی که به سانتریفیوژ ساخت پاکستان گره خورده باشد امنیتی در حد ژیان مهاری در جاده فیروزکوه دارد. الان مردم دارند برای آن راننده دست هم می‌زنند که «ای‌ولله که پوز آن پراید را زدی. برو پائین بزن به آن تخت‌سنگ تا آن پرایدی پررو ببیند که اگر خودش بود تا صندوق عقب جمع می‌شد اما ما الان فقط تا وسط اتوبوس جمع می‌شویم». من و شما هم روی صندلی بوفه نشسته‌ایم و رنگ‌مان پریده است. باید کاری کرد که خلق‌الله اگر هم اعتراضی نمی‌کنند لااقل وسط اتوبوس دست نزنند و پایکوبی نکنند.

هر حکومتی هرچقدر هم که خودکامه باشد نیازمند حمایت بخش‌هائی از جامعه است. باید چشم‌های آن بخش‌ها را باز کرد که اگر هم می‌خواهند از چیزی حمایت کنند لااقل بدانند که دارند چکار می‌کنند.

آژانس بین المللی انرژی اتمی یا مرجع حل اختلاف در خاورمیانه؟

اکتبر 29, 2007

این خاورمیانه عشق من است. به اخبار آن که توجه می‌کنید می‌بینید که اخبار روزانه آن از خبر فرود یک بشقاب پرنده در کاخ سفید هم عجیب‌تر هستند. نمونه‌اش هم این خبر: «خبرگزاري فارس: رئيس آژانس بين‌المللي انرژي اتمي اقدام رژيم صهيونيستي در حمله هوايي به خاك سوريه را بشدت محكوم كرد». آخر این چه ربطی به آن دارد؟ رئیس آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را چه به محکومیت حمله یک کشور به خاک کشور دیگر؟ لابد دبیرکل سازمان ملل هم از رآکتور اتمی ژاپن بازدید کرده!

انگار از مشخصات خاورمیانه است که یک «هرج و مرج» سازمان یافته در آن حاکم است، کسی به کسی نیست و هرکس به خودش اجازه می‌دهد هر کاری دل مبارکش خواست بکند. البته «مصری» بودن آقای البرادعی ربطی به دیدگاه‌های‌شان در زمینه محکوم کردن حمله اسرائیل به سویه و دل «مبارک» ایشان ندارد. بگذریم. 

سه خط آخر خبر می‌ارزد به کل خبر:
يك مقام يكشنبه اظهار داشت كه «ايهود اولمرت»، نخست وزير رژيم صهيونيستي، براي نخستين بار اعتراف كرد، هواپيماهاي جنگي اين رژيم احتمالاً حريم هوايي تركيه را هنگام تجاوز به خاك سوريه نقض كرده‌اند. اولمرت از همتاي ترك خود «رجب طيب اردوغان» در ديدار سه‌شنبه در لندن به خاطر نقض حريم هوايي عذرخواهي كرد.
 
توجه فرمودید چه شده؟ حدود یک ماه و سه هفته قبل هواپیماهای اسرائیل اهدافی در سوریه را بمباران کردند. تازه در دیدار چند روز پیش اولمرت و اردوغان، اولمرت گفته «ببخشید که ما حریم هوائی شما را نقض کردیم ها» و اردوغان هم در جواب گفته «عجب؟ جان من؟ جدی؟ کی؟ بابا بی خیال مهندس».

این حریم هوائی آن را نقض می‌کند و تا دو ماه کسی خبردار نمی‌شود، آن یکی می‌رود سرخود یک جا را در کشوری دیگر بمباران می‌کند، یک سازمان رسمی و سنگین رنگین بین‌المللی امور «اتمی» همین که به خاورمیانه می‌رسد کار خود را رها می‌کند و حمله‌ این به آن را محکوم می‌کند، این از آن سر دنیا لشگر می‌کشد به این سر دنیا و صدام حسین را می‌اندازد، آن دیگری می‌رود پشت زن و بچه‌اش قایم می‌شود و خمپاره می‌اندازد به دشمن، دور سر یکی از همین رهبران خاورمیانه هاله نور توسط خودش دیده می‌شود، یک کشوری در این منطقه ۱۸ سال برنامه اتمی مخفیانه‌ای را پیش می‌برد و بعد بررسی اینکه در این ۱۸ سال آیا اینها کار خلافی کرده‌اند یا نه حداقل چهار پنج سال طول می‌کشد تازه به این آقای البرادعی باشه می‌خواهد یک پانزده بیست سالی هم در زمینه این بازرسی و بررسی‌ها مذاکره کند، خلاصه شیر تو شیری است در این خاورمیانه عزیز ما که نگو و نپرس (اصل عبارت همان چهارپای شناخته‌شده است که بدلیل مسائل اخلاقی سانسور گردید و از «شیر» استفاده شد. می‌توانید موقع خواندن متن همان چهارپای مذکور دو حرفی را بخوانید).

پادشاه قرن نوزدهمی

اکتبر 29, 2007

خبرگزاري فارس: رهبر كوبا در مقاله‌اي كه يكشنبه منتشر شد، «جورج بوش»، رئيس‌جمهور آمريكا را با پادشاهان استعمارگر قرن نوزدهم ميلادي مقايسه كرد.
—————————————
دم آقای کاسترو گرم. راست می‌گوید بنده خدا. البته طبعا مردم ممکن است بگویند «این بابا که خودش نزدیک ۵۰ سال است بر کوبا حکم‌رانی کرده که به یک «پادشاه» نزدیک‌تر است تا یک رئیس‌جمهوری که حداکثر هشت سال می‌تواند بر سر کار باشد». ولی خوب این موضوع بحث ما نیست چرا که اگر این را موضوع بحث کنیم بلافاصله ممکن است همان‌ مردم در بیایند که «مغز این جناب کاسترو در  آن زمان‌های قدیم ندیم مانده و هنوز به دنیا از همان دریچه نگاه می‌کند، به همین دلیل است که به جورج بوش می‌گوید پادشاه قرن نوزدهمی». بنابر این ما اصلا در این‌باره بحثی نمی‌کنیم و می‌گذریم.

در ضمن جناب جرج بوش که «از جامعه جهاني خواست، جنبش‌هاي طرفدار دموكراسي را در كوبا تقويت كند و كشورهاي داراي روابط تجاري با هاوانا را سرزنش كرد» اول برود یک فکری برای توریست‌های آمریکائی بکند که گُر و گُر می‌روند تعطیلات ارزان قیمت در کوبا و مزایای مختلف آن بخصوص فاحشه‌خانه‌های ارزان آن استفاده می‌کنند. تو اگر می‌توانی جلوی مردم خودت را بگیر که نروند آنجا پول خرج کنند. چکار داری به روابط تجاری این و آن با دیگری؟

این مدرسه‌های ۱۴-۱۵ ساله فرسوده

اکتبر 29, 2007

حبيب‌الله بوربور در گفت‌گو با خبرنگار اجتماعي خبرگزاري فارس افزود: در ساعت 12:40 سه‌شنبه اول آبان امسال، 9 دانش‌آموز دختر مقطع سوم راهنمايي روستاي «رودمعجن» از توابع بخش «بايگ» تربت حيدريه پس از تعطيلي مدرسه در مسير بازگشت به خانه به بازي با در مدرسه ابتدايي اين روستا پرداختند.
وي اضافه كرد: مدرسه ابتدايي اين روستا يك مدرسه فرسوده بوده كه سابقه ساخت آن به سال 71 يا 72 بر‌مي‌گردد. وزن زياد دانش‌آموزان بر روي در مدرسه منجر به كنده شدن در از پايه ‌شده و در نتيجه روي 6 دانش‌آموز ‌افتاد.

معاون عمراني وزير آموزش و پرورش گفت: كارشناس دادگستري علت وقوع اين حادثه را بازيگوشي دانش‌آموزان و فشار زياد به در و پايه در مدرسه بيان كرده است.

بوربور اظهار داشت: دبستاني كه منجر به اين حادثه شده است، مدرسه‌اي قديمي و فرسوده بوده كه در طرح تخريب و بازسازي قرار دارد.

——————————————
آن کارشناس محترم دادگستری ظاهرا مدرک‌شان را از دانشگاه «علی‌تپه سفلا» گرفته‌اند که علت این حادثه را بازیگوشی دانش آموزان عنوان کرده‌اند آن هم در مدرسه‌ای که «قدیمی و فرسوده بوده که در طرح تخریب و بازسازی قرار دارد». سال ۷۱ یا ۷۲ می‌شود ۱۴-۱۵ سال پیش. این مدرسه را با چه چیزی در آن سالها ساخته‌اند که بعد ۱۴-۱۵ سال «فرسوده» می‌شود؟ آن هم در روستائی که در حال حاضر ۱۱۳ دانش‌آموز دارد؟ با چسب «اوهو»؟ سازنده یک ساختمان که در آن بعد از پانزده‌ سال با وزن ۶ یا ۹ دختر سوم راهنمائی از پاشنه وچهارچوب  در می‌آید مقصر نیست اما آن دختران بیچاره مقصر هستند! اصلا یک درب یک مدرسه‌ روستائی چقدر بزرگ است که در آن واحد شش یا نه نفر به آن آویزان شوند؟ مگر می‌شود؟

اصولا تمام دانش‌آموزان مقصر هستند. هم آنانی که مثل اینان در و دیوار مدرسه را گاز می‌زنند و جای پیتزا می‌خورند و هم آنانی که ظرف نفت بخاری‌های‌شان  در فارس آتش می‌گیرد و می‌سوزد هم آن بخت برگشتگانی که در پارک شهر پایتخت کشور قایق‌شان واژگون شد چند سال پیش و هم قبل‌تر از ایشان که مینی‌بوس‌شان یک راست رفت توی دیوار بتونی ولنجک. همه و همه انگار که مقصر خودشان بودند که سوار آن قایق و این مینی‌بوس بودند. می‌توانستند کنار دریاچه بایستند و یا با پای پیاده بروند مدرسه. کمپرسی دانش‌آموزان قاری قرآن‌مان را هم خود دانش‌آموزان سر نشین واژگون کردند بسکه «زلزال» خواندند، مثل اتوبوس دانش‌آموزان المپیادی‌مان که با یک فرمول روی کاغذ بالانس فیزیکی اتوبوس را بر هم زدند.

هرکس نداند فکر می‌کند دانش‌آموزان ما یا «شِرِک» غول هستند یا «گودزیلا»ی هیولا که این همه بلا بر سرشان می‌آید. لابد آمریکای جهانخوار و اسرائیل هم در اتاق‌فکرهای‌شان توطئه کرده‌اند و در مصالح ساختمانی مدرسه ابتدائی «روستاي «رودمعجن» از توابع بخش «بايگ» تربت حيدريه» تقلب نموده‌اند. شاید هم بخاطر تحریم‌های این دشمنان مملکت و قطع‌نامه‌های ضدایرانی‌شان ما نتوانسته‌ایم یک چهار چوب ناقابل را به دیوار درست و حسابی متصل کنیم و بعد ۱۵ سال کنده شده. البته باز تقصیر اصلی متوجه خود این دانش‌آموزان است، حتما هست، چرا که همانگونه که آقای احمدی‌نژاد فرموده‌اند «زمین زیر پای افراد مومن نمی‌لرزد». احتمالا این دانش‌آموزان هم مشکل شرعی داشته‌اند که درب مدرسه روی ایشان افتاده و یا اتوبوس‌شان واژگون شده.

فکر نمی‌کنید که ما نیازمند این هستیم که دیدگاه‌مان به چیزی بنام «حادثه» را تغییر دهیم و دیگر از شرکت «بیمه ابوالفضل» بیمه نگیریم؟

سهمیه بندی کاملا موفق

اکتبر 29, 2007

اميرجعفرپور -مسئول بخش برنامه‌ريزي حمل و نقل ستاد تبصره 13 با اشاره به سنگيني ترافيك تهران- در گفتگو با خبرنگار اقتصادي خبرگزاري فارس در تشريح علت ترافيك سنگين حاكم بر خيابانها عليرغم سهميه‌بندي و كاهش مصرف بنزين اظهار داشت: مطالعات نشان مي‌دهد سهميه بنزين اختصاص يافته براي 90 درصد مردم بيشتر از نياز آنان است كه علاوه بر نيازهاي درون شهري، نياز سفرهاي برون شهري آنان را نيز تامين مي‌ كند.
وي افزود: لذا براي اين 90 درصد مشكلي از لحاظ بنزين مورد نياز وجود ندارد و به همين دليل، تعداد و تردد خودروهاي آنان در خيابانها كم نشده است.
جعفر پور گفت: آن 10 درصد باقيمانده كه سهميه بنزين اختصاص يافته كمتر از نياز آنان است، راه تامين بنزين مورد نياز خود را پيدا كرده و مشكل خود را حل كرده‌اند.
به گفته وي، لذا عرضه و تقاضا در اين زمينه خود را پيدا كرده و در تهران در همان نقطه قبل از سهميه ‌بندي به تعادل رسيده‌ است. اما در شهرستانها اينگونه نيست و ترافيك چنداني وجود ندارد.

———————————————–

«صرفه‌جوئی» یعنی این‌که از نیازهای اضافی خود کم کنیم و به حداقل لازم اکتفا نمائیم. این چه جیره‌بندی‌ای است که سهمیه بنزین ۹۰ درصد مردم بیش از نیازشان است؟ چه لزومی وجود داشت به جیره‌بندی؟ اگر آن ده درصد مردم بنزین‌ را الکی الکی می‌سوزاندند و یا در هرصورت مصرف‌شان بالا بود، آیا باید بیائیم زندگی ۹۰ درصد مردم را دچار تغییر ناگهانی کنیم تا آن ۱۰ درصد آیا درست بشوند و آیا نشوند؟ تازه آن ۱۰ درصد (یا هرچقدر درصد) هم که راه تامین سوخت خود را پیدا کرده اند. پس دیگر داریم در چه چیز صرفه‌جوئی می‌کنیم؟ جالب است که ایشان می‌فرمایند «در تهران در همان نقطه قبل از سهميه ‌بندي به تعادل رسيده‌ است». یعنی در تهران به هدف سهمیه‌بندی (یا جیره‌بندی یا هر چیزی که اسم آن است) نرسیده‌ایم. خلاص!

و اما ظاهرا مورد شهرستان‌ها فرق می‌کند. ایشان می‌فرمایند «اما در شهرستانها اينگونه نيست و ترافيك چنداني وجود ندارد». در شهرستان‌ها «اینگونه» نیست پس چگونه‌ است؟ مردم دارند صرفه‌جوئی می‌کنند؟ بنزین بیش از نیاز ندارند؟ کدامیک از آن حقایقی که ایشان در بالا به آن اشاره کردند و در مورد تهران صادق است در شهرستان‌ها «اینگونه» نیست؟ اصلا تهرانی‌ها مگر -دور از جان‌شان- شاخ و دُم دارند؟ یا مگر در شهرستان همگی با دوچرخه این‌طرف و آن‌طرف می‌روند؟ ضمنا منظور از «شهرستان» مراکز استان است و یا شهرهائی که با مراکز استان‌شان سیصد‌کیلومتر فاصله دارند؟ آیا به راستی رفتار مردم تهران در زمینه مصرف بنزین با مردم «شهرستان»ها تا این اندازه متفاوت است؟ هر کدام از یک کُره دیگر هستند؟ یا شاید ماشین‌های‌ یکی با بنزین و دیگری با «هوا» کار می‌کنند؟ 

تداخل صنفی

اکتبر 27, 2007

«تداخل صنفی» یعنی اینکه هر صنفی فقط همان کاری را بخاطرش مجوز گرفته انجام نمی‌دهد و در جنب آن با استفاده از امکانات محل کسب و کار، فعالیت دیگری انجام می‌دهد که به صنف دیگری مربوط است. مثلا اگر یک آهنگر بیاید و در مغازه‌اش سیب‌زمینی هم بفروشد، کار وی با کار میوه‌فروش تداخل پیدا می‌کند. ظاهرا «کافه‌کتاب»های تهران را بخاطر «تداخل صنفی» بسته‌اند. راستش قدری تعجب کردم. آیا خط‌کشی بین اصناف مختلف در ایران تا این حد واضح و روشن است که این کتاب خواندن و قهوه/چائی خوردن در یک مکان باعث تداخل صنفی با قهوه‌خانه‌دارها می‌شود؟ دم اداره اماکن نیروی انتظامی گرم که تا این حد پشتیبان قهوه‌خانه‌داران و کافی‌شاپ‌ها است.

 آیا عکس قضیه هم صادق است؟ یعنی اگر مثلا گروهی به صورت مداوم به یک قهوه‌خانه و یا یک کافی‌شاپ رفتند و نشستند به همراه چائی یا هرچه که سفارش داده‌اند به کتاب خواندن و صحبت کردن درباره کتاب و فرهنگ، آیا صنف ناشران و کتاب‌فروشان و یا متولیان امور کتابخانه‌های کشور می‌توانند از نیروی انتظامی درخواست کنند که قهوه‌خانه‌ها و کافی‌شاپ‌ها را تعطیل کنند چون کتاب خواندن مردم در قهوه‌خانه باعث تداخل صنفی می‌شود؟

نمی دانم. در هر حال این هم پته‌پوته یک عده دیگر از هموطنان که نان‌شان از تداخل صنفی در می‌آید. به این امید که حالا که جلوی کتب‌فروشی‌هائی که تداخل صنفی با قهوه‌خانه دارند را گرفته‌اند، جلوی اینها را هم بگیرند:

اول) روحانیونی در ایران هستند که در مشاغلی غیر از روحانیت به کار مشغول هستند. مدیر سازمانی هستند و یا به امورات مختلف موسسه‌ای رسیدگی می‌کنند. این باعث تداخل صنفی این حضرات با آدم‌های تحصیلکرده متخصص همان حرفه است.

دوم) بسیج با نیروهای مسلح کشور تداخل صنفی دارد. یا طرف رسما عضو نیروهای مسلح کشور است که دیگر نمی‌تواند بسیجی باشد و مثلا سپاهی است و یا ارتشی و یا آدم عادی است مثل من و شما و شغلش و صنفش چیز دیگری است، مثلا بقال است یا نانوا یا مغازه‌دار که هروقت نیاز به او باشد صدایش می‌کنند و می‌شود جزء نیروهای مسلح. این خودش تداخل صنفی است.

سوم) انواع و اقسام مسئولان کشور که در زمینه سیاست خارجی و یا دست‌آورد‌های بخش‌های دیگر دولت داد سخن می‌دهند خودشان مصداق تداخل صنفی هستند. مثلا معاون قوه قضائیه در زمینه اسرائیل و مبارزه با آن سخنرانی می‌کند. قوه قضائیه را چه به سیاست خارجی و یا سیاست دفاعی/جنگی کشور؟

چهارم) مسجد جای عبادت است. به همین دلیل بودجه از خزانه مملکت می‌گیرد تا اموراتش بگذرد. برگزاری مجلس ختم و شب هفت و چهلم ربطی به مسجد ندارد. تازه برای هرکدام هم کلی از آدم پول می‌گیرند. این تداخل صنفی با کرایه دهندگان سالن و اجاره دهندگان ظروف است.

پنجم) تمام آن‌کسانی که با ماشین پلاک شخصی مسافرکشی می‌کنند هم تداخل صنفی دارند با تاکسی و آژانس و امثال‌هم.

ششم) بقالی‌هائی که پشت شیشه مغازه‌شان می‌زنند «یک باب آپارتمان فلان جور و بهمان رقم موجود است» هم با صنف بنگاه‌دار تداخل صنفی دارند.

هفتم) آن بنده خدائی که کنار خیابان سیگار و آدامس و بیسکوئیت می‌فروشد با بقالی پنجاه متر بالاتر تداخل صنفی دارد.

باقی را خودتان بگردید و پیدا کنید. اگر هم تنهائی حال و حوصله ندارید بنشینید با چهارتا از دوستان‌تان دور هم یک چائی‌ای چیزی بخورید و درباره تداخل صنفی صحبت کنید. فقط مراقب باشید نریزند توی خانه‌تان بگیرند‌تان بجرم تداخل صنفی با :
الف) قهوه‌خانه‌دارها و کافه‌دارها (چون دارید چائی می‌خورید دیگر)
ب) شرکت واحد (چون روی صندلی نشسته‌اید و دارید صحبت می‌کنید و شرکت واحد هم اتوبوس‌هایش صندلی دارند)
ج) گویندگان رادیو تلویزیون (چون آنها هم مثل شما دهان‌شان را باز می‌کنند و حرف می‌زنند)
د) شرکت برق (لامپ بالای سر میزتان را حتما خاموش کنید)
ه) دادگاه و دادستانی (مگر شما مسئول تشخیص مصادیق تداخل صنفی هستید؟)
و) شرکت کنترل آلاینده‌های هوای شهر (بخاطر اینکه دور میز دارید هوا به درون ریه‌تان می‌کشید)
ز) و غیره!

این سیاست‌مداران عاشق

اکتبر 26, 2007

امروز چهارم آبان

ساعت ۱۳:۱۴ – خبرگزاري فارس: مقام سفارت عراق از توقف مذاكرات وزراي تركيه و عراق در آنكارا پس از 90 دقيقه گفتگو خبر داد.
ساعت ۱۵:۱۶ – خبرگزاري فارس: مقام عراقي از مثبت بودن مذاكرات دوجانبه مقامات تركيه و عراق بر سر تهديد شورشيان كرد خبر داد.
ساعت ۱۵:۲۲ – خبرگزاري فارس: منابع وزارت امور خارجه آلمان گفتگوي وزير امور خارجه اين كشور با مذاكره كنندگان ارشد هسته‌اي ايران را مثبت، سازنده و بسيار روشن معرفي كرد.
————————

ظاهرا در دنیای سیاست هیچ چیز «منفی» و «غیر سازنده‌»ای اتفاق نمی‌افتد. همه چیز «مثبت» و «سازنده» است حتی اگر نیروهای یکی در عمق چهل پنجاه کیلومتری خاک دیگری مشغول عملیات و بمباران باشند و کل زمان مذاکره در این‌باره بقدر یک بازی فوتبال (۹۰ دقیقه) برسد. به این می‌گویند نگاه عاشقانه سیاستمداران به پدیده‌های جهان. فقط خدا کند نتیجه مذاکرات «مثبت» بین ایران و آلمان به همان «مثبت»ی مذاکرات ترکیه و عراق نباشد که مملکت بر باد می‌رود.

پته ریزون بازی

اکتبر 26, 2007

مطلب زیر را در پاسخ پنگوئن عزیز و دعوت وی به یک بازی وبلاگی نوشته‌ام. نه به سیاست مربوط است و نه به اجتماع. همه‌اش درباره نویسنده این وبلاگ است، خودم. ببخشید که طولانی شده. برای اولین بار ظرف این دو ‌سال و خورده‌ای که می‌نویسم، کسی آمده و از من پرسیده که «عمو، از خودت بگو». من هم مثل این از پشت‌کوه‌آمدگان که ناگهان فلاش دوربین خبرنگاری توی صورت‌شان می‌خورد و مصاحبه‌ای و عکس روی جلد مجله‌ای، شدیدا هول شده‌ام و با هیبت «عین‌الله‌ باقرزادهِ» صمد در حال نوشتن این مطلب هستم.

راستش وقتی دعوت پنگوئن محترم را خواندم، ابتدا ته دلم قیلی‌ویلی خفیفی رفت و بعد کودک جان شروع کرد به دست زدن و شادی. از آن طرف یکی از شخصیت‌های همواره سرزنش کنِ روح، نه گذاشت و نه برداشت و نهیب زد که «مردک خجالت بکش. ریشت تا پر شالت است. بر آن کله پوکت هم که تار موئی به زحمت مانده. تو خرس‌گنده را چه به «بازی»؟» و در همین حال کودک روح (که خیلی‌ هم دوستش دارم و قربانش هم بروم) خیلی سفت و سخت پا بر زمین کوبید که «من بازی! مگر به سن و سال است؟ چه اشکال دارد هر از چندی که سیبیلو‌ها هم بازی کنند؟‌ مگر باید همه‌اش پا روی پا انداخت پشت میز کافه و سیگار مارک خارجی دود کرد و افاضات فروخت به خلق‌الله؟ اصلا مگر این وبلاگ وسیله‌ای نبوده برای بیان ذهن نویسنده‌ آن؟ و مگر نه اینکه آن نویسنده‌ای که کودک روحش را به بند می‌کشد و در پستو نهانش می‌کند لایق نگارش نیست؟ برو کنار عموجان بگذار باد بیاید. چه بخواهی و چه نخواهی من می‌روم بازی». و خلاصه آمد و قلم از من گرفت و شروع به پاسخ دادن به سوالات کرد.

قبل از هرچیز باید عرض کنم که انتخاب «ترین»ها در یک عمر چهار پنج دهه‌ای کاری بغایت دشوار است. به همین خاطر اولین جواب‌هائی که به ذهنم آمده را نوشته‌ام. لابد دلیلی داشته‌اند این افکار که اینگونه «من، من، اول من، من را بگو» در ذهن شلوغم به خط شده‌اند(دستورزبان جمله‌ام درست بود؟!!!). و اما بازی:
———————————

1- من کی هستم؟
ای کاش پاسخش را می‌دانستم. از جنبه پوپولیستی من خاک پای ملت ایران هستم! از جنبه عادی من یک آدم معمولی اجتماع هستم مثل هرکس دیگری که توی خیابان می‌بینید. خاک پای هیچ‌کسی هم نیستم. بقول شاعر «نه بر اشتری سوارم نه چو خر به زیر بارم—نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم». در هر حال سوال خیلی سختی است. می‌توان در جوابش کتاب نوشت و رساله قلمی کرد. اما خیلی مختصر و مفید عرض می‌کنم که من هم یکی هستم مثل شما، مثل ما، مثل همه آن شش هزار میلیون نفری که روی کره زمین دارند نفس می‌کشند. هرکدام‌شان را که توانستید «تعریف» کنید، همان شامل حال من هم می‌شود، من هم همانم.

2- فصل، ماه، روزی که دوست دارم؟
فصل بهار، اواخر فروردین و اوائل اردیبهشت را خیلی دوست دارم. درخشش آفتاب گرم روی برگ‌های تازه و تمیز. آسمان آبی پاک. چه روزی؟ راستش روز اول فروردین را خیلی دوست دارم (یو هو!!! تعطیلی، تنبلی، عید، بخور بخور، عیدی گرفتن، تلویزیون دیدن، دید و بازدید، احیانا مسافرت، رخت و لباس نو، دیدن آدم‌ها توی لباس درست و حسابی)

3- رنگ من؟
آبی آسمانی (بخدا من استقلالی نیستم هیچ، جوانی‌ها از آن پرسپولیسی‌های دو آتشه بودم و سر آن با بروبچه‌های کلاس هم کتک‌کاری کرده‌ام! حالا هم که هیچکدامی هستم.)

4- غذای مورد علاقه من؟
چلو خورشت قیمه. این سوال هم خیلی سخت بود. آدم شکموئی چون من که از سر نان بربری کپک‌زده هم به سختی می‌گذرد و فعالیت بدنی محبوبش «لقمه گرفتن، جویدن و قورت دادن» است، به سختی می‌تواند یک غذای مورد علاقه داشته باشد. ولی در هر حال قیمه‌پلو چیزی است که نمی‌توانم روی میز بیینمش و سمتش حمله نکنم!

5- موسیقی مورد علاقه من؟
اعتراف می‌کنم به دلیل حزب‌اللهی تیر بودن در دوران نوجوانی، نتوانستم آنگونه که باید و شاید به موسیقی گوش بدهم. سلیقه موسیقی پاپ‌ من به همین دلیل افتضاح شده. بر پدر باعث و بانی‌اش … اما هنوز که هنوز است «نوای ملکوتی و روح‌نواز!!!» موسیقی کلاسیک من را با خودش می‌برد. «موتسارت» هم «کامپوزر» (آهنگ‌ساز می‌شود یا آهنگ‌نویس؟!!!) مورد علاقه من است. ولی در زمینه موسیقی پاپ به همه گوش می‌دهم از بنامین و کیوسک بگیر تا جواد یساری. در هرکدام‌شان چیز جدیدی کشف می‌کنم. در مورد گوگوش با کسی شوخی ندارم‌ها! روی گوگوش تعصب خاصی دارم. مخلصش هم هستم دربست.

6- بدترین ضد حالی که خوردم؟
چند ماه قبل از ازدواج تا چند ماه بعد آن (توضیح و تفصیلش از حوصله وبلاگ بیرون است. بقول فردوسی «یکی داستان پر از آب چشم»)

7- بزرگترین قولی که دادم؟
امضاء سند ازدواج (لامصب مگر تمام می‌شد تعداد امضاهای روی آن؟ از کت و کول افتادم)

8- ناشیانه ترین کاری که کردم؟
پانزده شانزده سالم بود و پدرم یک «لگن‌نانس!!!» قراضه آمریکائی داشت. من هم تازه عشق ماشین شده بودم هی ایراد می‌گرفتم که چرا اینجایش را درست نمی‌کنی، چرا آنجایش آنجور است؟ اوائل جنگ بود و کمبود همه چیز و منجمله قطعات یدکی. خلاصه یک روز تصمیم گرفتم خودم چراغ‌ خطرهای عقب و راهنما‌ها و دیگر امور برقیه ماشین را ردیف کنم! نتیجه هم که معلوم است. همان چراغ‌هائی هم که کار می‌کردند از کار افتادند! خدا رحم کرد هیکلم گنده شده‌بود و بابام قدری از من حساب می‌برد والا یک دو عدد پس گردنی حسابی از ابوی دریافت کرده بودم.

9- بهترین خاطره زندگی ام؟
روزی که برای اولین بار فهمیدم عاشق شده‌ام (توی آبان ماهی مثل این آبان‌ماه بود، سالها قبل). دیدم نمی‌توانم از سرم بیرونش کنم. همه جا با من است. البته قضیه بر می‌گردد به عهد شاه‌وزوزک که بنده جوان بودم. الان تاریخ سالش هم زوری یادم است. پای ظرف روغن ایستاده بودم و داشتم کتلت ماهی درست می‌کردم. اجاق رنگش سرخ بود و ماهیتابه هم سرخ. آتشش آبی بود.

10- بدترین خاطره زندگیم؟
این یکی را اجازه بدهید برای خودم نگاه دارم. هرکس که همکلاسی عزیزش را در جنگ از دست داده باشد می‌فهمد تشییع جنازه دوست و شاهد در قبر گذاشتنش بودن یعنی چه. بگذریم.

11- کسی که دلم می خواهد ببینم؟
بابا دست از سر عشق و عاشقی قدیمی من بردارید. حالا ما یک حرفی زدیم ها. لابد الان دیگر مادربزرگ شده. بی‌خیال.

12- برای کی دعا می کنم؟
برای هیچکس. یعنی دعا نمی‌کنم. می‌گویم اگر خداوند آنچه مقدر کرده خیر ماست که دیگر دعا کردن ندارد. هرچه از دوست رسد نیکوست. اگر هم اصولا چیز خاصی مقدر نکرده و گذاشته من را به حال خودم که انتخاب کنم باز هم می‌گویم هر آنچه حضرت حق بپسندد خوب است. او خودش عالم و آگاه است به همه چیز جهان. من چرا از زاویه دید تنگ «بشر»ی خود چیزی بخواهم؟ از ریشه با دعا مخالفم.

13- چه کسی را نفرین می کنم؟
من هم مثل بسیاری از هموطنانم از دو روی سکه عشق/نفرت، روی نفرتش را بیش از روی عشق می‌شناسم. دارم روی خودم کار می‌کنم که احساس «عشق» را که در کودکی در وجود ما (ببخشید «من») کشتند بیابم و زنده‌اش کنم. لااقل بتوانم به یک سنجاب یا گل یا زمین چمن با عشق بنگرم. از آنانی که «مرگ بر این و آن» را در گوش جامعه‌ام خواندند بیش از همه نفرت دارم و روز و شب خودشان را و هفت جد و آبادشان را نفرین سه طبقه می‌کنم. در هر حال باید کاری کنم که حتی بتوانم آن بیچارگان حقیر را نیز دوست داشته باشم.

14- وضعیتم در 10 سال آینده؟
گمان نکنم خیلی با وضع امروزم متفاوت باشد. به دنبال یک لقمه‌نان صبح تا شب بلانسبت سگ‌دو زدن و خوشحال بودن از اینکه همه چیز «می‌تواند بدتر بشود» و «خدا را شکر که بدتر نشد». تلاش برای بالانس کردن دخل و خرج. پدر بی‌پولی بسوزد. دوست دارم بتوانم تا آن موقع درس درست و حسابی‌ای بخوانم و چیزی در کله‌ام فرو کنم. شاید رفتم سراغ تاریخ یا علوم سیاسی. بقول مرحوم شاملو «غم‌ نان اگر بگذارد».

15- حرف دلم؟
یک کلام اینکه «ما ملت توانائی استفاده از ذهن و منطق‌مان را تعطیل کرده‌ایم. کرکره‌ پائین و جعبه در ته انبار. نه اینکه دیگر ملل دنیا چنین توانی را دارند و ما نداریم، نخیر. آدمی که توی ماشین دارد رانندگی می‌کند به درجه دیگری از دقت نیاز دارد تا آدمی که مثلا دارد آجر بالا می‌اندازد. آنکه در بلژیک است با آنکه در ایران است با آنی که در کامبوج است نیاز به درجات و انواع مختلفی از استفاده از ذهن دارند. مردم ما باید یادبگیرند منطق و استدلال چیست و در کجا به کار می‌آید. اینکه اول باید دموکراسی باشد تا مردم از فکرشان استفاده کنند یا اول باید از فکرشان استفاده کنند تا دموکراسی را خلق نمایند بنظر من سوال «مرغ و تخم مرغ» است. فارغ از سیاست و امورجانبی آن ما باید یادبگیریم که «روش علمی» در برخورد با موضوعات مختلف جهان چیست و سعی کنیم همواره تازگی و شادابی ذهنی خویش را حفظ نمائیم».

———————

باز هم از «پنگوئن» عزیز متشکرم که من را به این بازی دعوت کرد. نمی‌دانم کدامیک از دوستانی را که اینجا لینک‌شان را گذاشته‌ام دعوت کنم به بازی. همه دوستان وبلاگ‌داری که به اینجا سر می‌زنند از جانب من دعوت هستند. بازی جالبی است. بیش‌ از آنکه شما را به دیگران بشناساند، خودتان را به شما می‌شناساند.