«شهریار» و عشق

هر رابطه و علقه‌ای یک تاریخ مصرف دارد. مثل هر چیز دیگری یک روز تمام می‌شود می‌رود پی کارش. «عشق» هم از این قاعده مستثنی نیست.

 چند ماه پیش ناگهان صورت اولین زنی که من عاشقش شدم (صحبت روزگار جوانی است البته!) ناگهان از جلوی چشمم گذشت. با کمال خجالت باید عرض کنم دو سه دقیقه‌ای به ذهن مغشوش و مشغول‌ خودم فشار آوردم تا اسم طرف را بیاد بیاورم! این از یک نوع عشق که آمد و رنج داد و رنج کشیدم و رفت و تمام شد. هیچ بو و خاصیت و اثری هم از آن نماند. آش سرد شد و سار از درخت پرید. بقول آن ضرب‌المثل به نقل از یکی از همولاتی‌های من «نه خانی آمده و نه شاهی رفته». فردا پس فرداست که اصلا یادم نیاید یک زمانی عاشق بوده‌ام چه برسد به اینکه عاشق که بوده‌ام!

در آن سوی دیگر طیف عشق و عشاق یک نوع عشق هم داریم مثل عشق «شهریار» که:

زماني‌كه شهريار براي خواندن درس پزشكي به تهران آمد، همراه با مادرش در خيابان ناصرخسرو كوچه مروي يك اتاق اجاره مي‌كند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه مي‌شود. صحبتي بين مادران آن‌ها مطرح مي‌شود و يك حالت نامزدي بوجود مي‌آيد. قرار مي‌شود كه شهريار بعد از ‌اينكه دوره انترني را گذراند و دكتراي پزشكي را گرفت با دختر عروسي كند. شهريار رفته بود خارج از تهران تا دوره را بگذراند و وقتي برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به يك سرهنگ داده است و آنها با هم ازدواج كرده‌اند. شهريار دچار ناراحتي روحي شديدي مي‌شود و حتي مدتي هم بستري مي‌شود و در اين دوران غزل‌هاي خوب شهريار سروده مي‌شوند.

شهریار عشقش را تا آخر عمر با خود نبرد بلکه کاری کرد که عشقش صاحب جایگاهی در فرهنگ فارسی و ترکی بشود. شهریار کاری نکرد که عشقش با او بمیرد، هم خودش را و هم عشقش را جاودانی کرد. شک ندارم که آن عشق نافرجام حرکت شهریار در جاده شعر و کمال را چند برابر تندتر کرد. حالا دیگر نه شهریار به دنیا است و نه معشوق او، حتی حکایت عشق او هم دارد کم‌کم رنگ می‌بازد و به تاریخ و افسانه‌ها می‌پیوندد. در این میان تنها ثمره این عشق است که برای ما و بعدی‌های ما و برای فرهنگ ما (فارس و ترک) باقی‌مانده. شهریار در قلبش جائی را به عشق خود اختصاص نداد، او را در گوشه‌ای از قلب ما ایرانیان برای همیشه مسکن داد.

این یک نمونه از «عشق سازنده» که تا فرهنگ ما هست با ماست. ما هم می‌توانیم «باخت»‌های عظیم زندگی‌مان را به «بُرد» تبدیل کنیم. اگر یکی از این جاده عبور کرد ما هم می‌توانیم پشت سر او از همان راه برویم. امان از آدم که چه کارها می‌کند، امان از عشق که باعث چه کارها که نمی‌شود.

—————————————————–
پ.ن: با تشکر از دوستی بسیار عزیز که امروز عصر وقتش را با من تقسیم کرد و نشستیم و از هر دری سخنی گفتیم و قبای تنهائی را برای ساعتی چند به میخی آن کنار آویختیم. حین صحبت با او بود که پرسید: «یک رابطه کی تمام می‌شود؟» و من آنچه در بالا گفتم ناگهان به ذهنم آمد و با او درمیان گذاشتمش. دوست خوب و عزیزی است، خداوند حفظش کند.

Advertisements

5 پاسخ to “«شهریار» و عشق”

  1. کاوه - روزمرگی Says:

    وصل مرگ عشق است

    انسان هنگامی که به معشوق خویش نائل میشود گویی از جویبار بهاران به بست آب گندیده ای رسیده است که اتمام عشق و ارزوهای وی میباشد .

    به نظر من تنها راه ماندگار کردن عشق همانا عشق ورزیدن به خود عشق میباشد پس همیشه سعی کنیم عشق بورزیم بدون اینکه به وصل بیاندیشیم.

    مخلص برادر عزیزم.

  2. همان دوست عزیز دیروزی Says:

    مرسی دوست من هم برای دیروز هم برای این پست قشنگ.

  3. کوهیار Says:

    سلام ققنوس جان
    عاشقيم بد درديه

  4. Sara Raha Says:

    متین بود و زیبا…از دل بر آمده و بر دل می نشیند…

  5. بامداد Says:

    جالب بود. ممنون!

    ارادتمند،
    بامداد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: