حیف استعداد، حیف نان

قابل توجه دوستانی که می‌گویند فلانی تو در اینجا داستان‌های غیرواقعی می‌نویسی. هرچقدر هم که «خالی بندی» کنم دیگر «مزخرف» گوئی که نمی‌کنم، آن هم تابلو. در هر حال از اساتید اعظم داستان‌سرائی و نوشتن گزارش و خبر از منابع ذهنی خویش بخوانید داستان «رزمنده‌اي پس از 20 سال نويسنده نامه را پيدا كرد». این هم ۱۰ نتیجه‌ای که ما بچه‌های خوب و مامانی از این قصه رزمنده و طوطی… ببخشید رزمنده و نامه‌نویس می‌گیریم:

اول) داستان خود را «اپیزود بندی» کنید تا بار «فیلمنامه‌ای» آن بیشتر شود.

دوم) «در سنگر نشسته بودم و با دوربين عراقي‌ها را مي‌پاييدم. آن طرف يك عراقي در حال وضو گرفتن بود كه نماز بخواند. همان موقع اين طرف هم يكسري از بچه‌ها در حال آماده شدن براي نماز بودند». یعنی الان اینقدر نگوئید که بابا این عراقی‌ها که در حال حاضر آمریکائی‌ها می‌کشندشان داشتند هشت سال ما ایرانی‌ها را به شهادت می‌رساندند. اصلا این عراقی‌ها ذاتا بچه‌های نازی هستند، حتی آن موقع که می‌خواستند سر به تن ما نباشد.

سوم) «از اين كه به واسطه توطئه‌‌گري آمريكا در تحريك كردن صدام، مجبور بوديم با عده‌اي مسلمان مثل خودمان بجنگيم بغض گلويم را فشار مي‌داد». توجه کنید به نقش «آمریکا» (و نه دولت دوست و برادر و سوخو فروش روسیه، و نه دولت نسبتا معتدل پژو و رنو فروش فرانسه در دادن هواپیمای میراژ به صدام، و نه دولت دوست و بزرگترین شریک تجاری ایران در اروپا آلمان که مواد اولیه تسلیحات شیمیائی در اختیار عراق می‌گذاشت، نه هیچ‌کدام‌شان، فقط و فقط «آمریکا») در جمله ایشان. چقدر این آمریکا بد و اَخ و تِخ است.

چهارم) «از اين كه مي‌ديدم مردم پشت سر بچه‌هاي خودشان هستند، احساس آرامش كردم». حالا کجای آن چهار خط و نصفی این ایده را می‌دهد که «مردم پشت سر بچه‌های خودشان هستند» بماند. لابد منظور آن رزمنده ۱۹ ساله از «مردم» همین دختر ۸ ساله است با همه شعور اجتماعی و استقلال فکری یک طفل ۸ ساله.

پنجم) رسانه «وبلاگ» کلی مخاطب دارد. بخدا دارد. به پیر و به پیغمبر دارد. «هفته دفاع مقدس سال قبل و امسال تصوير نامه را در وبلاگم گذاشتم و از مخاطبان خواستم تا هر كس صاحب آن را مي‌شناسد به من خبر دهد»، «يك نفر تصوير نامه را در وبلاگم ديده و به برادر دختر خبر داده است». آفرین بر وبلاگ و این بُرد مخاطب. خوش‌خوشان‌مان شد بعنوان یک وبلاگ نویس. طرف نامه را در وبلاگش می‌گذارد و «یک نفر» که معلوم نیست چه کسی است و هم برادر را می‌شناسد و هم خواهر را به برادر اطلاع می‌دهد که «ای برادر چه نشسته‌ای که نامه آبجی شما در بیست سال پیش روی فلان وبلاگ است». اصلا چرا برای افراد گم‌شده در روزنامه‌ها آگهی می‌دهند؟ هرکس عزیزش گم شد بیاید روی وبلاگ خودش عکس او را بگذارد. بابا طیف وسیع مخاطب!!!

ششم) روزهای جنگ و بمباران و بکش‌بکش و کمبود و ترس و وحشت همگی «شیرین» بودند. می‌گوئید نه؟ بفرمائید «اما گذر زمان نمي‌تواند مانع ذوق كردن دختر براي يادآوري روزهاي شيرين گذشته شود».

هفتم) «۲۰ دقيقه‌اي گريه كرد و وقتي آرام شد تصميم گرفت به رزمنده زنگ بزند». نتیجه اخلاقی برای وبلاگ نویسان: حتما حتما اگر قصد جلب جنس مخالف را دارید در وبلاگ‌تان تلفن‌تان را ذکر کنید.

هشتم) آدرس مدرسه ۲۰ سال پیش دختر«مدرسه‌اش دبستان مكتب‌الزهرا در خيابان نبرد پيروزي بود» در متن داستان آمده. اگر کسی هم گفت که بابا هر خیابانی در کشور یک دبستان دخترانه با یکی از ترکیبات «زهرا» دارد، این که نشد آدرس دادن، بیخود می‌گوید. در ضمن آدرس مدرسه آن دختر در متن آمده که دیگر کسی به دنبال آدرس وبلاگ آن برادر نگردد. خصوصی است. تلفن آن برادر در وبلاگش آمده. بر می‌دارید زنگ می‌زنید و حرف نامربوط به وی می‌زنید. نخیر، همین که اسم مدرسه دختر را آورده‌ایم کافی است و بقدر کافی داستان حقیقی جلوه می‌کند.

نهم) هیچ تضادی بین «همان روزها، با موشك خانه يكي از همسايه‌ها را زده بودند و او به شدت مي‌ترسيده است» که زمان نوشتن نامه بوده و «غروب يكي از روزهاي سال ۶۶» وجود ندارد. خاطرتان باشد موشک‌باران تهران در اسفند ۶۶ شروع شد. احتمالا کل نوشتن نامه و رسیدن نامه در همان یک ماه اسفند انجام شده. اینکه چندتا موشک به خیابان نبرد (اسم خیابان داستان را حال می‌کنید جان من؟ اسمش باید حتما حتما «نبرد» باشد) در منطقه پیروزی در اسفند ۶۶ خورده کار محققان و تاریخ‌نویسان است. ما امت همیشه در صحنه باور می‌کنیم که چنین شده.

دهم) «به دختر گفتم امام در بحبوحه جنگ گفتند كه اين جنگ براي مردم نوعي رحمت است اما هيچ‌كس نفهميد كه منظور امام چيست. الان همه مي‌توانند بفهمند كه منظور امام چه بود. آن روزها مردم واقعاً همديگر را دوست داشتند و به هم احترام مي‌گذاشتند. كسي هم براي رفتن به جبهه فخر‌فروشي نمي‌كرد». نتیجه اخلاقی: باید همواره در جامعه ما جنگ و حالت فوق‌العاده و نوعی فشار به مردم وجود داشته باشد تا مردم همدیگر را دوست داشته‌باشند و به هم احترام بگذارند. به بیان دیگر «تا نباشد چوب تر، فرمان نبرد … و …». نهایت احترام به امت اسلامی‌مان.

و یک نکته اضافی: هیچ ایرادی به این نیست که چطوری این داستان‌های واقعی همگی در همان سالگرد هفته فلان و بهمان بیاد راوی‌ها و نویسندگان‌شان می‌افتند. عین کارخانه‌ها و طرح‌های صنعتی که همگی یا در دهه فجر به بهره‌برداری می‌رسند یا در هفته دولت. از کرامات حضرات است دیگر.

و ۱۰ ایراد قصه‌نویسی این برادران:

اول) چرا اسم این رزمنده یک اسم مذهبی نیست؟ مثلا محمد، حسن، حسین، عباس و از این دست. یادتان می‌آید اگر در جنگ کسی کشته می‌شد که اسمش مذهبی نبود (فرضا کورش، فرهاد و …) در مراسم تشییع جنازه‌اش به سه سوت اسمش تبدیل می‌شد به یک اسم مذهبی درست و حسابی؟ پلاکارد و آگهی ترحیم هم به همان اسم نوشته می‌شد. حالا چرا این برادر رزمنده هنوز اسم طاغوتی «پرویز» را یدک می‌کشد؟

دوم) «نيروهاي عراقي و ايراني يك درياچه مصنوعي بين خود ايجاد كرده و در دو سر درياچه، سنگر كمين گذاشته بودند». یعنی مثلا عراقی‌ها دریاچه را کنده بودند و ایرانی‌ها آن را آب انداخته بودند؟

سوم) داستان‌ساز عزیز، نمی‌شد سن و سال این رزمنده و آن دختر را جوری انتخاب کنید که شبهه برانگیز نباشد؟ «از سه سال قبل تصميم گرفتم نويسنده اين نامه را يعني همان دختر بچه‌‌اي كه به گفته خودش آن زمان كلاس دوم دبستان بوده و الان بايد 28 ساله باشد، پيدا كنم». یک مرد ۳۹ ساله به دنبال پیدا کردن دختری ۲۸ ساله؟ شبهه شرعی دارد عزیز جان.

چهارم) این قسمت نیز غیر شرعی است: «دختر ناخودآگاه فرياد خوشحالي سر مي‌دهد و توجه همه مسافرها را به خود جلب مي‌كند». چه معنا دارد که «توجه همه مسافرها» که احتمالا مردان نا محرم نیز در میان‌شان هستند به آن دختر جلب شود؟

پنجم)‌ «جالب اين‌كه غلط‌هاي املايي را هم مثل همان 20 سال قبل با ضربدر خط زده بود». دیگر چرا «مثل»؟ خوب خود نامه‌ بوده دیگر.

ششم) «فرداي آن روز به محل كارم آمد». استغفر‌الله! برادران شما دارید داستان جنگی-تخیلی می‌نویسید یا داستان «اروتیک»؟ دختر ۲۸ ساله رفته به محل کار مرد ۳۹ ساله برای دیدن وی؟ خوب بعدش چه شد؟ آهان، ببخشید، اینجاست «هردو شگفت‌زده بوديم. بخشي از اين ديدار به گريه دختر گذشت. نمي‌دانم گريه از سر ذوق يادآوري روزهاي تكرار نشدني يا گريه از سر حسرت آن روزها». توجه کردید؟ اول شگفت‌زده شده‌اند، بعد دختر کلی گریه کرده احتمالا بخاطر «حسرت آن روزها». کدام روزها؟ روزهائی که … (استفر‌الله). بابا با دهان روزه داستان +۱۸ ننویسید. روزه خودتان و مردم باطل می‌شود ها.

هفتم) «به او گفتم اين نامه واقعاً برايم عزيز است. در جايي باشي كه بعضي وقت‌‌ها اين سؤال مخيله‌ات را پر كند كه آيا ديگراني كه براي دفاع از آن‌ها آمده‌اي مي‌دانند تو كجايي و آيا به فكرت هستند؛ در چنين حال و هوايي اين نامه به دستم رسيد». این قسمت بشدت غیر دینی است. رزمندگان ما برای دفاع از «اسلام» به جبهه‌ها رفتند نه برای «میهن» یا «مردم». سریعا در متن قصه فوق اصلاح گردد.

ّهشتم) برادران توجه کنند که داستان موش و مار کلیله و دمنه نمی‌نویسند که یک خط در میان نتیجه‌گیری‌های «تابلو» و حرف‌های من‌در‌آوردی از خودشان در هوا منتشر می‌کنند. «به او گفتم كه مردم آن روزها واقعاً با هم مهربان بودند. آن زمان مردم زياد در صف ارزاق مي‌ايستادند اما وقتي همسر، برادر، مادر يا پدر يك رزمنده را مي ديدند، خودشان او را به اول صف مي‌فرستادند». لطفا یک جوری قصه بنویسید که مردم پس از خواندن تخیلات‌تان چیزی را برای «بابای آدم دروغگو» نفرستند.

نهم) «به دختر گفتم كه يك همكلاسي داشتم به اسم محمدرضا نقاش‌خوش كه مدام به جبهه مي‌رفت. در يكي از بازگشت‌ها، عصب يكي از دست‌هايش قطع شد. سه ماه به سه ماه مي‌آمد و با ما امتحان مي‌داد و هيچ وقت هم از حقوق رزمندگي خود استفاده نمي‌كرد. آخر هم شهيد شد، خدا رحمتش كند». خوب حالا که چی؟ چه ربطی به آسمان ریسمان گفته‌شده دارد؟

دهم) مهم نیست که شما چه داستانی می‌نویسید، آخر آن می‌تواند مخلوطی از هندی، مذهبی و اروتیکا باشد. «هفته دفاع مقدس امسال، براي رزمنده و دخترك با همه هفته‌هاي دفاع مقدس سال‌هاي بعد از جنگ تفاوت داشت چرا كه توانسته بودند روي شكاف بين اين سال‌ها و آن سال‌ها با نامه‌اي پل بزنند». بماند که منظور از «دخترک» همان دختر ۲۸ ساله است. چقدر رویائی!

و يک نکته اضافی: عزیزان نویسنده این داستان آموزنده توجه کنند که داستان در سطح مخاطبانی نوشته شده که هنوز در روستای‌شان خبری از اینترنت نیست، سهل است، این مخاطبان اصولا سواد ندارند که بتوانند چیزی بخوانند. متاسفانه استعداد داستان‌ سرهم‌کنی شما برادران به هرز‌آب ریخته‌ می‌شود. واقعا حیف (حیف اینترنت، حیف وقت، حیف استعداد، حیف امکانات، حیف‌ نان).

Advertisements

یک پاسخ to “حیف استعداد، حیف نان”

  1. کاوه Says:

    سلام و درودی سبز بر ققنوس عزیز

    بسیار زیبا مثل همیشه . مخصوصآ پستت در مورد استاندار قزوین . بهتر بود خطاب به استاندار محترم قزوین اضافه میفرمودید که بابا شما برو «کونگره» و «کونفرانست» برس . تو رو چه به اظهار نظر فرا مرزی.!!!!

    جمع اضدادی برادر . جمع اضدا د.

    قلم طنزت و هضم کنم یا زبان شیوات و یا نکته بینی های تند و تیزت و ؟؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: