بشمار، یک، دو، سه، چهار…یازده هزارتا تمام نه یکی کم نه یکی زیاد

خبرگزاري فارس: فرمانده توپخانه و موشكهاي نيروي زميني سپاه با اشاره به شناسايي دقيق اهداف و پايگاه‌هاي دشمنان گفت: در اولين دقيقه هر تهديد عملي دشمن،نيروي زميني سپاه 11 هزار راكت و گلوله به مواضع مشخص شده متجاوز شليك مي‌كند.
————–

نمایشنامه نسبتا کوتاه در سه پرده

پرده اول:

محل: سامانه  اصلی موشکی کشور. سید با یونیفرم نظامی و دمپائی نشسته تسبیح می‌گرداند و چائی می‌خورد. خط تلفن امن مرکز زنگ می‌خورد.

سید- (گوشی تلفن را بر می‌دارد) سلام نعلکیم و رحمت‌الله و برکاته. سید هستم. اوامرتان را بفرمائید مومن.
حاجی- (نفس نفس زنان با اضطراب) سید، خودتی؟ حمله شد، دشمن حمله کرد.
سید- جان من؟ چی‌چیز نگو مومن! حمله کدومه؟
حاجی- سید می‌گویم دشمن موشک‌های خودش را به ما شلیک کرد. سریعا دستور آتش راکت‌ها و گلوله‌های مقابله به مثل را صادر کن.
سید- حاجی مرگ من شوخی نمی‌کنی؟ بگو جون علیرضا.
حاجی- (کلافه) علیرضام رو با دست خودم کفن کرده باشم شوخی نمی‌کنم سید. الان … و … از بین رفتند. دارند توی آتش می‌سوزند. بجنب شلیک کن اون کوفتی‌ها را.
سید- حاجی از شما انتظار نداشتیم با این کمالات حرف زشت بزنی.
حاجی- (به حال نیمه گریه) سید سر جدت، تو را به بی‌بی دو عالم قسم شلیک کن.
سید- به روی چشم حاجی. همین الان. حتما. در امان خدا، حاج خانم را سلام برسانید.(قطع می‌کند. داد می‌زند) سالاری! آهای سالاری!
گروهبان سالاری- (وارد می‌شود) مخلص آقا سید هم هستیم همه رقم و همه فُرم.
سید- بس است دیگر این همه پاچه‌خواری. ببین همین الان حاجی زنگ زده بود می‌گفت دشمن حمله کرده. بنده خدا حاجی پیر شده دیگر مشاعرش کار نمی‌کند. می‌گفت … و … را زده‌اند. بپر روی پشت‌بام ببین دود و آتش می‌بینی یا نه. اگر دیدی دستور حمله می‌دهم. خوب نگاه کنی ها، انگار که به دنبال هلال ماه رمضان می گردی، خوب؟
سالاری- (لبخند می‌زند) به روی چشم. (بر می‌گردد که برود)
سید- وایسا. یک وقت آتش این امرالله رفتگر کوچه پشتی گولت نزند. صد دفعه بهش گفته‌ام برگ‌ها را اینجا نسوزان بخرجش نمی‌رود که نمی‌رود. عوضی نگیری یک وقت.
سالاری- خیالت تخت باشد برادر. تخت تخت، با فنر خارجی.
سید- بپر برو بالا پشت‌بام ببینم. (سالاری از در خارج می‌شود. مجددا تلفن به صدا در می‌آید) سلام نعلکیم و رحمت‌الله و برکاته. سید هستم. اوامرتان را بفرمائید مومن. (ناگهان انگار که برق به او وصل کرده‌ باشند صاف می‌ایستد. تته پته می‌کند) عرض سلام دارم خدمت‌تان، حتما… البته…خیر قربان…لازم نیست، توبیخ و سر پیچی کدام است؟ الان شلیک می‌کنم آن بابای حرام‌زاده‌شان را می‌سوزانم… البته … صحیح می‌فرمائید… تقبل‌الله، خوشا به سعادت‌تان…عجب…سند حدیث پس معتبر است…مسلما…خداوند لعنت کندشان… بله بله… همین الان دستور آتش می‌دهم…در پناه خداوند…مسلما… لطف فرمودید… خاک پا تکاندید بر سر ما فقیر فقرا… التماس دعا…(قطع می‌شود) الو؟ الو؟ (هنوز انگار باورش نشده که با چه کسی صحبت کرده یک لحظه بهتش می‌زند بعد به خودش می‌آید) خدایا من چقدر نورانی شده‌ام… بارالها شکرت که به این بنده حقیر آنقدر عمر و عزت دادی که اینگونه مورد لطف و مرحمت ولی‌نعمت خودش قرار بگیرد. صدهزار مرتبه شکر… (ناگهان یادش می‌آید. به طرف پنجره می‌رود، سرش را از پنجره بیرون می‌کند و به سمت بالا داد می‌زند) سالاری، سالاری نمی‌خواهد،‌بیا پائین.
سالاری- الله اکبر. آنقدر هوا کثیف است که نمی‌شود کوچه آنطرفی را دید.
سید- (به درون اتاق باز می‌گردد. داد می‌کشد) ناصری، ناصری. (چند لحظه صبر می‌کند) ناصری! کدام گوری هستی برادر من؟
سرهنگ ناصری- (وارد می‌شود)‌ سلام نعلیکم. مشغول نماز بودم که صدای فرمانده بلند شد. نماز مستحب را شکستم و نیمه رها کردم که اجابت دستور فرمانده قشون اسلام از اوجب واجبات است. در حدیث است که اگر…
سید- (حرف او را قطع می‌کند) ببین ناصری، به ما حمله شده. دشمن حمله کرده. ما باید یازده‌هزارتا موشک و گلوله و هر خرت و پرت دیگری که داریم را در عرض یک دقیقه شلیک کنیم به دشمن.
ناصری- (ناباورانه) جان من حمله شده؟
سید- (داد می‌کشد)‌ آره دیگر. مگر من با تو شوخی دارم؟
ناصری- (خودش را جمع می‌کند) نه ولله ولی آخر…
سید- ولی ملی ندارد. زود باش تماس بگیر بگو شلیک کنند.
ناصری- سمعا و طاعتا.

پرده دوم:

سنگر توپخانه در حوالی مرز پاکستان. سرباز حیدری و سرباز معصومی کنار توپ چمباتمه زده‌اند. سرباز اسدی نفس نفس زنان وارد می‌شود.

اسدی- سر گروهبان متقی گفت شلیک کنید.
حیدری- چی رو؟
معصومی- (می‌کوبد پس گردن حیدری) توپ رو دیگه احمق. از بس که تو این یک مثقال جا لوبیا خوردی و … در کردی اصلا یادت رفته سرباز توپخانه‌ای ها.
حیدری- چرا شلیک کنیم؟
اسدی- جنگ شده. دشمن به ما حمله کرده. دو ساعت پیش.
معصومی- آنوقت تو خبرش را الان برای ما می‌آوری؟
اسدی- توی پادگان شایع شده که رمز عملیات توی کشوی سرهنگ ناصری بوده و در کشو هم قفل. فرستاده‌اند یکی از بچه‌ها پشت موتور برود خانه سرهنگ کلید کشوی میزش را از خانمش بگیرد ببرد پادگان مرکزی. خانمش رفته بوده سفره زنانه. طول کشیده تا پیدایش‌ کرده‌اند. (خطاب به حیدری) بجنب دیگر توپ را پر کن.
حیدری- (کمی گیج)‌ گرای دشمن را داری؟
اسدی- گرا مرا نمی‌خواهد که. (به ساعتش نگاه می‌کند) هفت دقیقه دیگر مانده.
معصومی- به سال تحویل؟
اسدی- نه بابا به دقیقه شلیک گروهی.
حیدری- چی چی گروهی؟
اسدی- قرار شده راس ساعت ده و بیست و سه دقیقه شب، همه یگان‌ها و نفرات مسلح کشور در عرض یک دقیقه هرچقدر می‌توانند به سمت دشمن شلیک کنند. این می‌شود دقیقه اول جنگ. گفته‌اند باید یازده‌هزار گلوله و راکت و موشک و توپ و خمپاره در این یک دقیقه شلیک شود.
معصومی- ولی جنگ که دو ساعت پیش شروع شده؟ مگر نه؟ خودت گفتی؟
اسدی- (کلافه) بابا من چه می‌دونم؟ من هم مثل شماها. به من گفته‌اند ساعت ده و بیست و سه دقیقه امشب، دقیقه اول جنگ است و باید یازده هزارتا راکت و موشک و گلوله به دشمن شلیک کنیم.
معصومی- حالا کو دشمن اینجا توی این بر و بیابون دم مرز پاکستان؟
اسدی- گفته‌اند مهم نیست که واقعا به سمت دشمن باشد. همین که یازده‌هزار گلوله و راکت در عرض یک دقیقه شلیک شود کافی است. اصلا دلت خواست هوائی بزن.
حیدری- آنوقت می‌شمارندشان به ما مرخصی تشویقی می‌دهند؟
اسدی- اصلا هم دلت را صابون نزن. جنگ است. مرخصی بی مرخصی. باید یازده هزار گلوله در یک دقیقه شلیک شود. همین.
حیدری- حالا نمی‌شود بی‌خیال ما بشوی؟ اگر جنگ است و حمله که توی این خر تو خری دیگر کسی نمی‌تواند بشمارد یازده‌هزارتا یا نه‌هزار و هشتصد‌تا. یک حرفی زده‌اند همینجوری. کی می‌شمارد؟
اسدی-  (به حیدری تشر می‌رود) می‌خواهی من توبیخ بشوم؟ بجنب ببینم توپ را پر کن.

پرده سوم:

محل: سامانه اصلی موشکی کشور. سید با یونیفرم نظامی بر سر سجاده نسشته و در تاریکی کنار نور شمع نماز می‌خواند. از دور دست صدای گارامب و گرومب می‌آید. تلفن مدام زنگ می‌خورد. بالاخره نماز سید تمام می‌شود، تلفن را بر می‌دارد.

سید- سلام نعلکیم و رحمت‌الله و برکاته. سید هستم. اوامرتان را بفرمائید مومن. شما هستید حاجی؟ بععععله. همه‌اش را شلیک کردیم… سرجمع همه شده‌اند دوازده هزار و نهصد و هشتاد و سه تا. دو تا هم گیر کردند توی لوله… خوب، می‌دانم دیگر حاجی… سید را دست کم گرفته‌ای‌ها. آمار همه‌ چیز را دارم… خیالت تخت… شما همون دوازده‌هزارتا بگو در مصاحبه‌ات که دروغ هم نگفته‌ باشی، نهصد و هشتاد و سه‌تای آن هم محل شک… نه به جان مرتضیم…من خر کی باشم بخواهم دروغ بگویم به شما؟… فقط حاجی یک سوال… دقیقه اول جنگ که به خوبی و خوشی و با برتری ما تمام شد، یازده‌ دوازده هزار تا شلیک کردیم…نه به جان حاجی… زر می‌زند اون. یعنی چه که صد‌تایش هم به سمت دشمن نرفت؟ … خورده! (عصبانی می‌شود) بیجا کرده… اون حاضره آبجیش را هم ببره برای …استغفر‌الله! …می‌گه حاجی! باور نکن. همه دوازده هزارتاش به هدف خورده. الان دارند توی آبهای خلیج اسلامی دست و پا می‌زنند…نه به جان تو…غرق شده‌اند رفت… آره خیالت تخت حاجی جان… آره همین را توی مصاحبه‌ات بگو…آره… اما حاجی جان… ببین… دقیقه اولش که به نفع ما تمام شد…دقیقه دوم و سوم چهارم و پنجم مهمات از کجا بیاوریم شلیک کنیم؟ الو؟ … الو؟…حاجی؟… رفتی؟… الو؟… (نا باورانه به گوشی تلفن نگاه می‌کند و با خودش حرف می‌زند) دقایق بعدی را چکار کنیم؟ (به ساعتش نگاه می‌کند) آخ من بروم نماز صبح را بخوانم که دقیقه دوم جنگ یک نیم ساعت دیگر شروع می‌شود. (از در خارج می‌شود)

Advertisements

5 پاسخ to “بشمار، یک، دو، سه، چهار…یازده هزارتا تمام نه یکی کم نه یکی زیاد”

  1. amir Says:

    فک درد گرفتم از خنده عالی بود ققنوس جان!

  2. پژ Says:

    اي ول داداش!

  3. پانته‌آ Says:

    محشر بود! اما اصلاً خنده‌دار نبود. وقتی زياد نزديک به واقعيت بنويسيد خنده توی گلوی آدم گير ميکنه.

  4. یک رهگذر Says:

    سلام هموطن ایرانی. سایت یاهو که آدرس ایمیل من و شما در آن قرار دارد و روزانه با مسنجرش چت می‌کنیم، نام کشور من و تو را از لیست کشورهایش در صفحه‌ی ثبت نام حذف کرده. اگر غیرت و عرق ملی‌ات اجازه نمی‌دهداین ننگ را بپذیری، با لینک دادن به صفحه‌ی http://helloyahoo.net از طریق کلیدواژه‌ی Yahoo mail به بمب درحال پیشرفت علیه یاهو کمک کنید تا کوچکترین وظیفه‌ی ما به کشورمان ادا شده باشد… متشکرم

  5. mrkhalili Says:

    ماشا الله هزار ما شاالله به این قوه تخیل.
    یک سری هم به ما بزن.
    سید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: