Archive for 26 اکتبر 2007

این سیاست‌مداران عاشق

اکتبر 26, 2007

امروز چهارم آبان

ساعت ۱۳:۱۴ – خبرگزاري فارس: مقام سفارت عراق از توقف مذاكرات وزراي تركيه و عراق در آنكارا پس از 90 دقيقه گفتگو خبر داد.
ساعت ۱۵:۱۶ – خبرگزاري فارس: مقام عراقي از مثبت بودن مذاكرات دوجانبه مقامات تركيه و عراق بر سر تهديد شورشيان كرد خبر داد.
ساعت ۱۵:۲۲ – خبرگزاري فارس: منابع وزارت امور خارجه آلمان گفتگوي وزير امور خارجه اين كشور با مذاكره كنندگان ارشد هسته‌اي ايران را مثبت، سازنده و بسيار روشن معرفي كرد.
————————

ظاهرا در دنیای سیاست هیچ چیز «منفی» و «غیر سازنده‌»ای اتفاق نمی‌افتد. همه چیز «مثبت» و «سازنده» است حتی اگر نیروهای یکی در عمق چهل پنجاه کیلومتری خاک دیگری مشغول عملیات و بمباران باشند و کل زمان مذاکره در این‌باره بقدر یک بازی فوتبال (۹۰ دقیقه) برسد. به این می‌گویند نگاه عاشقانه سیاستمداران به پدیده‌های جهان. فقط خدا کند نتیجه مذاکرات «مثبت» بین ایران و آلمان به همان «مثبت»ی مذاکرات ترکیه و عراق نباشد که مملکت بر باد می‌رود.

Advertisements

پته ریزون بازی

اکتبر 26, 2007

مطلب زیر را در پاسخ پنگوئن عزیز و دعوت وی به یک بازی وبلاگی نوشته‌ام. نه به سیاست مربوط است و نه به اجتماع. همه‌اش درباره نویسنده این وبلاگ است، خودم. ببخشید که طولانی شده. برای اولین بار ظرف این دو ‌سال و خورده‌ای که می‌نویسم، کسی آمده و از من پرسیده که «عمو، از خودت بگو». من هم مثل این از پشت‌کوه‌آمدگان که ناگهان فلاش دوربین خبرنگاری توی صورت‌شان می‌خورد و مصاحبه‌ای و عکس روی جلد مجله‌ای، شدیدا هول شده‌ام و با هیبت «عین‌الله‌ باقرزادهِ» صمد در حال نوشتن این مطلب هستم.

راستش وقتی دعوت پنگوئن محترم را خواندم، ابتدا ته دلم قیلی‌ویلی خفیفی رفت و بعد کودک جان شروع کرد به دست زدن و شادی. از آن طرف یکی از شخصیت‌های همواره سرزنش کنِ روح، نه گذاشت و نه برداشت و نهیب زد که «مردک خجالت بکش. ریشت تا پر شالت است. بر آن کله پوکت هم که تار موئی به زحمت مانده. تو خرس‌گنده را چه به «بازی»؟» و در همین حال کودک روح (که خیلی‌ هم دوستش دارم و قربانش هم بروم) خیلی سفت و سخت پا بر زمین کوبید که «من بازی! مگر به سن و سال است؟ چه اشکال دارد هر از چندی که سیبیلو‌ها هم بازی کنند؟‌ مگر باید همه‌اش پا روی پا انداخت پشت میز کافه و سیگار مارک خارجی دود کرد و افاضات فروخت به خلق‌الله؟ اصلا مگر این وبلاگ وسیله‌ای نبوده برای بیان ذهن نویسنده‌ آن؟ و مگر نه اینکه آن نویسنده‌ای که کودک روحش را به بند می‌کشد و در پستو نهانش می‌کند لایق نگارش نیست؟ برو کنار عموجان بگذار باد بیاید. چه بخواهی و چه نخواهی من می‌روم بازی». و خلاصه آمد و قلم از من گرفت و شروع به پاسخ دادن به سوالات کرد.

قبل از هرچیز باید عرض کنم که انتخاب «ترین»ها در یک عمر چهار پنج دهه‌ای کاری بغایت دشوار است. به همین خاطر اولین جواب‌هائی که به ذهنم آمده را نوشته‌ام. لابد دلیلی داشته‌اند این افکار که اینگونه «من، من، اول من، من را بگو» در ذهن شلوغم به خط شده‌اند(دستورزبان جمله‌ام درست بود؟!!!). و اما بازی:
———————————

1- من کی هستم؟
ای کاش پاسخش را می‌دانستم. از جنبه پوپولیستی من خاک پای ملت ایران هستم! از جنبه عادی من یک آدم معمولی اجتماع هستم مثل هرکس دیگری که توی خیابان می‌بینید. خاک پای هیچ‌کسی هم نیستم. بقول شاعر «نه بر اشتری سوارم نه چو خر به زیر بارم—نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم». در هر حال سوال خیلی سختی است. می‌توان در جوابش کتاب نوشت و رساله قلمی کرد. اما خیلی مختصر و مفید عرض می‌کنم که من هم یکی هستم مثل شما، مثل ما، مثل همه آن شش هزار میلیون نفری که روی کره زمین دارند نفس می‌کشند. هرکدام‌شان را که توانستید «تعریف» کنید، همان شامل حال من هم می‌شود، من هم همانم.

2- فصل، ماه، روزی که دوست دارم؟
فصل بهار، اواخر فروردین و اوائل اردیبهشت را خیلی دوست دارم. درخشش آفتاب گرم روی برگ‌های تازه و تمیز. آسمان آبی پاک. چه روزی؟ راستش روز اول فروردین را خیلی دوست دارم (یو هو!!! تعطیلی، تنبلی، عید، بخور بخور، عیدی گرفتن، تلویزیون دیدن، دید و بازدید، احیانا مسافرت، رخت و لباس نو، دیدن آدم‌ها توی لباس درست و حسابی)

3- رنگ من؟
آبی آسمانی (بخدا من استقلالی نیستم هیچ، جوانی‌ها از آن پرسپولیسی‌های دو آتشه بودم و سر آن با بروبچه‌های کلاس هم کتک‌کاری کرده‌ام! حالا هم که هیچکدامی هستم.)

4- غذای مورد علاقه من؟
چلو خورشت قیمه. این سوال هم خیلی سخت بود. آدم شکموئی چون من که از سر نان بربری کپک‌زده هم به سختی می‌گذرد و فعالیت بدنی محبوبش «لقمه گرفتن، جویدن و قورت دادن» است، به سختی می‌تواند یک غذای مورد علاقه داشته باشد. ولی در هر حال قیمه‌پلو چیزی است که نمی‌توانم روی میز بیینمش و سمتش حمله نکنم!

5- موسیقی مورد علاقه من؟
اعتراف می‌کنم به دلیل حزب‌اللهی تیر بودن در دوران نوجوانی، نتوانستم آنگونه که باید و شاید به موسیقی گوش بدهم. سلیقه موسیقی پاپ‌ من به همین دلیل افتضاح شده. بر پدر باعث و بانی‌اش … اما هنوز که هنوز است «نوای ملکوتی و روح‌نواز!!!» موسیقی کلاسیک من را با خودش می‌برد. «موتسارت» هم «کامپوزر» (آهنگ‌ساز می‌شود یا آهنگ‌نویس؟!!!) مورد علاقه من است. ولی در زمینه موسیقی پاپ به همه گوش می‌دهم از بنامین و کیوسک بگیر تا جواد یساری. در هرکدام‌شان چیز جدیدی کشف می‌کنم. در مورد گوگوش با کسی شوخی ندارم‌ها! روی گوگوش تعصب خاصی دارم. مخلصش هم هستم دربست.

6- بدترین ضد حالی که خوردم؟
چند ماه قبل از ازدواج تا چند ماه بعد آن (توضیح و تفصیلش از حوصله وبلاگ بیرون است. بقول فردوسی «یکی داستان پر از آب چشم»)

7- بزرگترین قولی که دادم؟
امضاء سند ازدواج (لامصب مگر تمام می‌شد تعداد امضاهای روی آن؟ از کت و کول افتادم)

8- ناشیانه ترین کاری که کردم؟
پانزده شانزده سالم بود و پدرم یک «لگن‌نانس!!!» قراضه آمریکائی داشت. من هم تازه عشق ماشین شده بودم هی ایراد می‌گرفتم که چرا اینجایش را درست نمی‌کنی، چرا آنجایش آنجور است؟ اوائل جنگ بود و کمبود همه چیز و منجمله قطعات یدکی. خلاصه یک روز تصمیم گرفتم خودم چراغ‌ خطرهای عقب و راهنما‌ها و دیگر امور برقیه ماشین را ردیف کنم! نتیجه هم که معلوم است. همان چراغ‌هائی هم که کار می‌کردند از کار افتادند! خدا رحم کرد هیکلم گنده شده‌بود و بابام قدری از من حساب می‌برد والا یک دو عدد پس گردنی حسابی از ابوی دریافت کرده بودم.

9- بهترین خاطره زندگی ام؟
روزی که برای اولین بار فهمیدم عاشق شده‌ام (توی آبان ماهی مثل این آبان‌ماه بود، سالها قبل). دیدم نمی‌توانم از سرم بیرونش کنم. همه جا با من است. البته قضیه بر می‌گردد به عهد شاه‌وزوزک که بنده جوان بودم. الان تاریخ سالش هم زوری یادم است. پای ظرف روغن ایستاده بودم و داشتم کتلت ماهی درست می‌کردم. اجاق رنگش سرخ بود و ماهیتابه هم سرخ. آتشش آبی بود.

10- بدترین خاطره زندگیم؟
این یکی را اجازه بدهید برای خودم نگاه دارم. هرکس که همکلاسی عزیزش را در جنگ از دست داده باشد می‌فهمد تشییع جنازه دوست و شاهد در قبر گذاشتنش بودن یعنی چه. بگذریم.

11- کسی که دلم می خواهد ببینم؟
بابا دست از سر عشق و عاشقی قدیمی من بردارید. حالا ما یک حرفی زدیم ها. لابد الان دیگر مادربزرگ شده. بی‌خیال.

12- برای کی دعا می کنم؟
برای هیچکس. یعنی دعا نمی‌کنم. می‌گویم اگر خداوند آنچه مقدر کرده خیر ماست که دیگر دعا کردن ندارد. هرچه از دوست رسد نیکوست. اگر هم اصولا چیز خاصی مقدر نکرده و گذاشته من را به حال خودم که انتخاب کنم باز هم می‌گویم هر آنچه حضرت حق بپسندد خوب است. او خودش عالم و آگاه است به همه چیز جهان. من چرا از زاویه دید تنگ «بشر»ی خود چیزی بخواهم؟ از ریشه با دعا مخالفم.

13- چه کسی را نفرین می کنم؟
من هم مثل بسیاری از هموطنانم از دو روی سکه عشق/نفرت، روی نفرتش را بیش از روی عشق می‌شناسم. دارم روی خودم کار می‌کنم که احساس «عشق» را که در کودکی در وجود ما (ببخشید «من») کشتند بیابم و زنده‌اش کنم. لااقل بتوانم به یک سنجاب یا گل یا زمین چمن با عشق بنگرم. از آنانی که «مرگ بر این و آن» را در گوش جامعه‌ام خواندند بیش از همه نفرت دارم و روز و شب خودشان را و هفت جد و آبادشان را نفرین سه طبقه می‌کنم. در هر حال باید کاری کنم که حتی بتوانم آن بیچارگان حقیر را نیز دوست داشته باشم.

14- وضعیتم در 10 سال آینده؟
گمان نکنم خیلی با وضع امروزم متفاوت باشد. به دنبال یک لقمه‌نان صبح تا شب بلانسبت سگ‌دو زدن و خوشحال بودن از اینکه همه چیز «می‌تواند بدتر بشود» و «خدا را شکر که بدتر نشد». تلاش برای بالانس کردن دخل و خرج. پدر بی‌پولی بسوزد. دوست دارم بتوانم تا آن موقع درس درست و حسابی‌ای بخوانم و چیزی در کله‌ام فرو کنم. شاید رفتم سراغ تاریخ یا علوم سیاسی. بقول مرحوم شاملو «غم‌ نان اگر بگذارد».

15- حرف دلم؟
یک کلام اینکه «ما ملت توانائی استفاده از ذهن و منطق‌مان را تعطیل کرده‌ایم. کرکره‌ پائین و جعبه در ته انبار. نه اینکه دیگر ملل دنیا چنین توانی را دارند و ما نداریم، نخیر. آدمی که توی ماشین دارد رانندگی می‌کند به درجه دیگری از دقت نیاز دارد تا آدمی که مثلا دارد آجر بالا می‌اندازد. آنکه در بلژیک است با آنکه در ایران است با آنی که در کامبوج است نیاز به درجات و انواع مختلفی از استفاده از ذهن دارند. مردم ما باید یادبگیرند منطق و استدلال چیست و در کجا به کار می‌آید. اینکه اول باید دموکراسی باشد تا مردم از فکرشان استفاده کنند یا اول باید از فکرشان استفاده کنند تا دموکراسی را خلق نمایند بنظر من سوال «مرغ و تخم مرغ» است. فارغ از سیاست و امورجانبی آن ما باید یادبگیریم که «روش علمی» در برخورد با موضوعات مختلف جهان چیست و سعی کنیم همواره تازگی و شادابی ذهنی خویش را حفظ نمائیم».

———————

باز هم از «پنگوئن» عزیز متشکرم که من را به این بازی دعوت کرد. نمی‌دانم کدامیک از دوستانی را که اینجا لینک‌شان را گذاشته‌ام دعوت کنم به بازی. همه دوستان وبلاگ‌داری که به اینجا سر می‌زنند از جانب من دعوت هستند. بازی جالبی است. بیش‌ از آنکه شما را به دیگران بشناساند، خودتان را به شما می‌شناساند.