Archive for نوامبر 2007

توهین به اسم مقدس خودم؟

نوامبر 30, 2007

قضایای  خانم «گیبونز» و عروسک کذائی را گمان کنم تا بحال شنیده‌اید. خیلی خلاصه، این خانم بریتانیائی که سالهاست در سودان معلم است، از شاگردانش در مدرسه ابتدائی می‌خواهد که یک عروسک خرسی کوچولو را نام‌گذاری کنند و آنها هم نام «محمد» را انتخاب می‌کنند و خانم گیبونز هم آن را قبول می‌کند و عروسک خرسی کوچولو از آن به بعد «محمد» نامیده می‌شود. ظاهرا رندان خبر را به گوش خشک‌مغزان می‌رسانند و آنها هم که منتظر «چُش» بودند داد و بیداد می‌کنند و علیه این خانم شکایت می‌نمایند (بابا آخر تمدن! بجای اینکه بریزند سفارت بریتانیا را آتش بزنند و خرخره مردم را ببرند و تظاهرات و اغتشاش کنند شکایت نزد دولت برده‌اند. این خودش یک قدم بزرگ به جلو است). پلیس هم این خانم را دستگیر می‌کند و دادگاه به جرم توهین به مقدسات (یا یک بهانه الکی دیگری از همین دست) این خانم را به ۱۵ روز زندان محکوم می‌کند و بعد هم قرار است که از سودان اخراجش کنند (خیر ببینند که این لطف را در حقش می‌کنند).

حالا با توجه به اینکه حضرات مسلمان سوپرغیرتی پشت این قضیه بوده‌اند، یکی دوتا سوال برای من پیش آمده:

اول) فرض کنید که یک جوان سبیل کلفت (=عاقل و بالغ) سودانی است که نامش «محمد» می‌باشد. این ممد‌آقا یک روز در خاک سودان مرتکب گناه و جرم «ماشین‌دزدی» می‌شود. فردایش هم گیر پلیس سودان می‌افتد. آیا مطابق همین قضایای توهین به مقدسات و چه و چه باید مجازات شدید‌تری در حق این بنده خدا اجرا کرد؟ یعنی چون این آقا یک اسم مقدس را بر روی خودش دارد و با این حال مرتکب دزدی شده، آیا این دزدی فقط یک دزدی ساده است و یا علاوه بر دزدی باعث «لوث»شدن آن اسم مقدس نیز گردیده و باید دو برابر مجازات گردد؟

دوم) حالا در نظر بگیرید که همین حضرت آقا در خاک مثلا آلمان مرتکب همین جرم بشود و دستگیر و به سودان برش‌گردانند. آنوقت طبق همین داستان‌های توهین به مقدسات نباید علاوه بر مجازات دوبرابری دزدی و خراب کردن اسم مقدس، یک مجازات سومی هم بشود که اسم مقدس را در جامعه‌ای که مردمش از ادیان دیگر هستند دستی دستی خراب کرده؟

سوم)‌ آیا هنگامی که قاضی مسلمان دارد مجازات برای فردی تعیین می‌کند، اسم طرف باید در میزان و نحوه مجازاتش موثر باشد؟

و حالا سوال اصلی: آیا معلوم هست توی کله بعضی از مقدس‌مآب‌ها چه می‌گذرد؟

مد‌پرستی، مرده‌پرستی

نوامبر 29, 2007

به مُد پرستان بگوئید که آخرین مُد کفن است.

جناب آقا/سرکار خانم راننده عزیز پیکان مذکور،
چون جا نداشتید که باقی مزخرفات‌تان را پشت ماشین‌تان بنویسید من زحمت نوشتن و در انظار خلق قرار دادن آنها را برای شما کشیدم:

به «عنایت‌الله» که قلبش شدیدا درد گرفته و منتظر آمبولانس است بگوئید آخرین آمبولانس، «آمبولانس» قبرستان است.
به «عباس آقا» بگوئید که آخرین صدقه، پول «کفاره میت» گوشه خیابان است.
به «اصغر آقا لوله‌کش» بگوئید که آخرین لوله‌کشی، لوله‌کشی آب «مرده‌شورخانه»‌ است.
به «حاج‌آقا محمدی» که سر منبر می‌گوید «پیامبر به خودش عطر می‌زده» بگوئید که آخرین عطر «کافور» است.
به «نماز خوانان» بگوئید که آخرین نماز، نماز میت است.
به «حجت» پسر «عنایت‌الله» که دارد در دارقوز آباد یک خانه صد و بیست متری می‌سازد بگوئید که آخرین ساختمان «قبر» است.
به «فریبرز» که کلاس خوانندگی می‌رود بگوئید که آخرین خواندن، «تلقین میت» در قبر است.
به «منیر خانم و آقا جلال» که هتل رزرو کرده‌اند در مشهد برای هفته آینده بگوئید که آخرین رزرو، رزرو مسجد برای «مراسم متوفی» است.
به «حاج حسین عنایتی و پسران» که ظرف کرایه می‌دهند بگوئید که آخرین مجلس گرد‌هم‌آئی، «مجلس ختم» است.
به «علی‌آقا» بقال محله بگوئید که آخرین خرما، «خرمای عزاداری» است.
به «آق محسن» شیرینی فروش بگوئید که آخرین شیرینی‌، «حلوای اموات» است.
به «درویشان» که چهل شب و روز چله می‌نشینند بگوئید که آخرین چله، «مراسم چهلم» درگذشت است.
به «تقویم‌نویسان» بگوئید که آخرین سال، «سالگرد» درگذشت است.
به «سیروس» که امشب با «مریم» ازدواج می‌کند بگوئید که آخرین همسر، «مرگ» و آخرین حجله «گور» است.
به «عطا» که آمپلی‌فایر نصب کرده روی پرایدش بگوئید که آخرین آمپلی‌فایر، «اکوی اجاره‌ای قبرستان» است.
به «مردم ایران» تلقین کنید که از «اول زندگی» به انتظار «آخرین مرحله زندگی» رو به قبله دراز کشیدن و به مرگ فکر کردن آخر خوشبخت زندگی کردن است.

——————-

با تشکر از بر و بچه‌های بالاترین

از دفترچه خاطرات یک بسیجی ملوان

نوامبر 29, 2007

دومين زيردريايي ساخت ايران در بندرعباس به آب انداخته شد

چهارشنبه: حاجی زنگ زد گفت بیا بگذارمت توی پرسنل زیردریائی. گفتم حاجی بی‌خیال! من را با زیردریائی چکار؟ گفت «الا و بلا تو باید باشی». فکر کنم آن مسافرت شمال که من و حاجی و چندتای دیگر از برادران بودیم و یک قایق موتوری کرایه کردیم خیلی به حاجی چسبیده. رویم نشد بهش بگویم که حاجی، مزه قایق و شمال همون چندتا قوطی نجسی بود. توی زیردریائی نظامی که دیگر از این خبرها نیست که. اما خدائیش این حاجی ما را «قوطی» گرفته بود چه نوحه‌ای می‌خواند توی قایق. خدا رحم کرد که وقتی با همان حالش افتاد توی آب «رحیم» که حزبُل بازیش گل کرده بود و به قوطی دست نزده بود عقلش سرجایش بود پرید توی آب حاجی را آورد بالا. خلاصه حاجی می‌گفت می‌خواهم تو توی این زیردریائی چشم و گوش من باشی. قبول کردم.

پنجشنبه: مسئول زیردریائی می‌گفت جا نداریم و پرسنل کامله. حاجی دو تا زنگ با موبایلش به این‌طرف و آن‌طرف زد، فرمانده زیردریائی خودش آمد با سمند دنبالم. نامرد زن و بچه‌اش را هم نشانده بود عقب که بلکه بتواند دخترش را به ریش من ببندد. توی ماشین مدام حرف از عفت و تقوی «منزل» آدم می‌زد و اینکه این خیلی مهمه که «منزل» آدم بنشیند توی خانه و بچه‌های آدم را بزرگ کند. کلی از ثواب «شب‌جمعه» و برنامه‌های آن حرف زد. دخترش مالی نبود. خودش را هم که توی صدلا چادر پیچیده بود. یاد گشت‌های سر خیابان و پست بازرسی افتادم که چقدر دختربازی می‌کردیم و شماره می‌دادیم و شماره می‌گرفتیم. همین دو سال پیش بود. ای ای ای، زندگی. بدبخت فرماندهه فکر کرده بود که من به بالابالائی‌ها وصلم. ندیده و نشناخته می‌خواست دخترش را به من بیاندازد. پُست سازمانی من شده‌‌است معاون نقشه‌خوانی جاده‌های سواحل جنوبی کشور. نمی‌دانم رابطه زیردریائی با جاده چیست.

از ماشین که پیاده شدم هی تلفن حاجی را گرفتم ازش تشکر کنم. در دسترس نبود. گمان کنم شب جمعه‌ای چیزهای بهتری در دسترس حاجی بوده‌اند دیگر به تلفنش جواب نمی‌داد.

جمعه: امروز قرار بود ما را با بقیه بروبچه‌های زیردریائی به آب بیاندازند. امام جمعه پیغام داد که همه اول بروند دعای ندبه بعد بیایند نماز جمعه. نماز که تمام شد تا ساعت ۲ بعدازظهر حرف زد. من که چرتم برد. گاهی که چشم باز می‌کردم می‌دیدم دارد در مورد اولین ملوان زیر دریائی صدر اسلام صحبت می‌کند. من که نفهمیدم وسط صحرای عربستان دریا کجابوده که زیردریائیش باشد، ولی خوب حاج‌آقا لابد بهتر می‌دانند آن بالای منبر.

 ساعت دو و نیم رفتیم برای ناهار (خورشت کدو بادمجان بود). حاج‌آقای عقیدتی سیاسی بعد ناهار کلی برای‌مان حرف زد که ماهی حلال و حرام دارد و آن پائین ته دریا یک وقت از آن ماهی‌های حرام نخورید. ساعت پنج بعد‌ازظهر بردندمان به استانداری و استاندار تا ساعت هشت شب درباره توطئه‌های دشمنان برایمان حرف زد. ولی خدائیش چای و کیکی که دادند خیلی چسبید.

بعد هم رفتیم مسجد استانداری و نماز مغرب و عشاء را آنجا خواندیم. یک پیش‌نماز باحالی داشتند که شروع کرد احکام شرعی زیردریائی و نجاست و پاکی و آب کُر و اینها را دو ساعتی توضیح داد. بعدش هم جلسه پاسخ به مسائل شرعی پرسنل زیردریائی بود. سوال ناصر خیلی باحال بود. از حاج‌آقا درباره «غسل جنابت» در زیردریائی پرسید! حاجی گفت همین که آن پائین در زیردریائی را باز کنید و بروید وارد آب کُر بشوید کفایت می‌کند. این ناصر هم همیشه گیر شرعیش همین سوالات پائین تنه‌ای است. ساعت یازده شب بود که برمان گرداندند به خواب‌گاه. امروز فشار مراسم مختلف و سخنرانی اجازه نداد زیردریائی‌ را به آب بیاندازند. ماند برای فردا.

شنبه: از قرار معلوم همان دیشب که ما توی مسجد بوده‌ایم، یکی از سربازان محافظ زیردریائی، استارت می‌زند و می‌رود با رفقایش زیر آب یک چرخی بزنند. گم می‌شوند. خدا خیر بدهد به ناو آمریکائی که پیدای‌شان کرده و آورده تحویل‌شان داده. امروز عصر چقدر توی رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها سر و صدا شده بود که این قهرمانان می‌خواسته‌اند یکه و تنها به جنگ ناو آمریکائی بروند. سربازه از ترس اینکه توبیخ نشود رفته قایم شده بوده. وقتی می‌فهمد که قرار است تشویق هم بشود از پشت گونی‌های سیب‌زمینی آشپزخانه پایگاه بیرون آمده.

ما دوازده نفر پرسنل را به خط کردند و فرمانده برای‌مان سخنرانی کرد که این اولین سفر رسمی این زیردریائی است و از این حرف‌ها. مسئول تدارکات بغل‌دست من ایستاده بود. داشت گریه‌اش می‌گرفت. می‌گفت زیردریائی همه‌اش پنج نفر جا دارد، حالا باید دوازده نفر را ببرد. می‌گفت هفت نفر با اعمال نفوذ اینجا هستند. داشت زیر لب دعا می‌خواند که «اکسیژن» بقدر کافی برای همه برسد. خلاصه سوار زیردریائی شدیم و رفتیم پائین زیر آب. قرار شد همین که اولین تماس بی‌سیم با مرکز برقرار شد بچه‌ها همه دست‌جمعی برای حاجی در مرکز از پشت میکروفون شروع به نوحه‌خوانی و سینه‌زنی کنند.

یکشنبه: دیروز یادشان رفته‌بود باک زیردریائی را پر کنند. همه‌اش بیست و هشت دقیقه زیر آب بودیم که موتور به پت و پت افتاد و ناچار شدیم بیائیم بالا روی آب. تا عصر صبر کردیم یدک‌کش روسی بیاید بکسل کند ببردمان بندر. حدود هشت ساعتی علاف بودیم روی آب در وسط دریا. فلاکس چائی عباس که مسئول چائی بود (به شوخی بهش می‌گوئیم «آبدارچی زیر دریائی») خالی شده بود. کلی چائی خورده بودیم. به نوبت هر کدام شیرجه می‌زدیم توی آب و قضای حاجت می‌کردیم و بر می‌گشتیم توی زیردریائی. خوبیش این بود که حاج‌آقا همین دو شب پیش احکام طهارت را برای‌مان بیان کرده بود.

به بندر که رسیدیم دیدیم که چند‌هزارتائی آدم جمع شده از ما استقبال کند. به‌شان گفته‌بوده‌اند که این یدک‌کش ماهیگیری روسی وسط دریا خراب شده و ما (زیردریائی) به کمک‌شان رفته‌ایم و جان ملوانان روسی یدک‌کش را نجات داده‌ایم. این‌ها هم باورشان شده بود. یکی آن وسط فکر نکرد که اگر ما یدک‌کشه را بکسل کرده‌ایم چرا اول آن وارد بندر شد و بعد ما پشت سرش! کلی شعارهای ملی‌-میهنی-مذهبی می‌دادند. صدا و سیما هم هفت هشت‌تا دوربین گذاشته‌بود آنجا و داشت با مردم مصاحبه می‌کرد.

دوشنبه: فرمانده برای ارائه گزارش از موفقیت اولین گشت زیر دریائی ما امروز صبح با هواپیما عازم مرکز شد. ناصر را جای خودش گذاشته و رفته. حول و حوش ظهر بود که خبر آمد هواپیمای‌شان بعلت نقص فنی ناچار به فرود اضطراری در بیابان‌های اطراف قم شده. بعدش هم انگار کلی پیاده آمده‌اند تا لب جاده و عقب یک کامیون سوار شده‌اند رفته‌اند تهران. حالا حالا ها گمان نمی‌کنم برگردد.

تلفن دستی ناصر مدام زنگ می‌خورد. نمی‌دانم این بشر مغزش در کله‌اش است یا پائین تنه‌اش. یک‌بار که داشت نماز می‌خواند شمردم سه‌‌تا تلفن داشت از سه دختر مختلف. وقتی فهمید که بو برده‌ام عصبانی شد و دستور داد که همه پرسنل زیردریائی شروع کنند به نظافت پنجره‌های زیر دریائی که می‌خواهد دو ساعت بعد بیاید سرکشی و بازدید. از عقیدتی صدایش کردند. بدبخت ترسیده بود که مبادا قضایای زیدبازیش آنجا لو رفته‌باشد. وقتی برگشت خیلی خرم و خندان بود. ظاهرا با او صلاح و مشورت کرده‌بودند که آیا می‌شود بخشی از زیردریائی را برزنت کشید و نمازخانه‌اش کرد یا نه.

سه‌شنبه: الان که دارم این را می‌نویسم وسط دریا شناوریم. پاک زده به کله ناصر. صبح که داشتیم زیر آب گشت می‌زدیم خودش کنترل را به دست گرفت. بعد ناگهان گفت که یک «پری دریائی» دیده که از آن طرف می‌رفته. دور زد و گذاشت با تمام دور موتور دنبال پری دریائیه. هرچی بهش گفتیم که بابا خوب پری دریائیه که باشه، ولش کن، نه اون می‌تواند بیاید داخل زیردریائی و نه ما می‌توانیم برویم بیرون پیش پریه به خرجش نرفت که نرفت. می‌گفت پری‌دریائیه پوشش مناسبی نداشته و مورد منکراتی‌ است. می‌گفت هرجور شده باید پیدایش کنیم و به عمق استراتژیک قضیه برسیم.

دو ساعتی با دور موتور بالا در آب این‌طرف و آن‌طرف رفتیم که ناگهان دود تمام موتورخانه و کابین را پر کرد. اصغر (مکانیک پراید است و بعنوان مسئول فنی همراه تیم آمده) می‌گفت که موتور زیردریائی آب و روغن قاطی کرده. آمده‌ایم به سطح آب و منتظر همان یدک‌کش روسی هستیم. ظاهرا ناخدای کشتی مست بوده، یدک‌کش به گل‌ نشسته. قرار است از مرکز با ما تماس بگیرند. تلفن ماهواره‌ای‌ رمزی زیردریائی را هم نمی‌دانم این دخترهای اطراف ناصر از کجا پیدا کرده‌اند و مدام به او زنگ می‌زنند و خط را اشغال می کنند.

ناصر از همان صبح که پری‌دریائی را دیده واجب‌الغسل شده و نماز ظهر و عصرش را نخوانده. می‌گوید که احساس وظیفه و جانشینی فرماندهی اجازه نمی‌دهد برای پاک شدن و غسل کردن زیردریائی را ترک کند و بپرد توی آب. همچنان منتظریم که یک یدک کشی چیزی از این نزدیکی بگذرد و ما را بکسل کند.

جنگ و جنگ‌طلب

نوامبر 28, 2007

هر تغییر ناگهانی (مثلا جنگ یا انقلاب) در جامعه‌ باعث این می‌شود که گروهی از مردم آن جامعه دل‌مشغولی مستقیم با آن تغییر پیدا کنند. مثلا وقتی که در شهری زلزله باعث خرابی بخش بزرگی از شهر می‌شود، آن قسمت از مردم شهر که کارشان ساختمان‌سازی است ناگهان خود را با حجم بالائی از کار روبرو می‌بینند. این جماعت با استخدام دیگر افرادی که در بخش‌های مختلف آن شهر مشغول کار بوده‌اند باعث بوجود آمدن «طبقه» جدیدی در میان جامعه شهر مذکور می‌گردند که همگی مستقیم یا غیرمستقیم درگیر ساختمان‌سازی هستند.

«جنگ» را می‌توان آنی‌ترین و مهمترین تغییری دانست که یک جامعه بصورت ناگهانی با آن مواجه می‌گردد. در کوتاه مدت «جنگ» توازن انسانی یک جامعه را برهم می‌زند و اولا نقش‌های مختلف (پدر، مادر، نانوا، راننده، نظامی و …) را آنچنان مخدوش می‌کند که جامعه دچار گیجی می‌گردد و ثانیا همه فعالیت‌ها و ارزش‌های جامعه را در خدمت و در جهت «جنگ» سمت و سو می‌دهد. شوک ابتدائی «جنگ» که گذشت، مردم کم‌کم به قالب جدید عادت می‌کنند. مدتی زندگی به همین روال می‌گذرد تا «جنگ» تمام می‌شود و باز جامعه دچار بالا و پائین می‌گردد تا مجددا همه چیز جامعه از نو تعریف شده و ثبات جدید دراز‌ مدتی بر جامعه حاکم شود.

حال اگر «جنگ» ادامه پیدا کند چه؟ مثلا یک نسل؟ یا چند نسل؟ بنظر من آنوقت دیگر «جنگ» می‌شود جزئی از زندگی و فرهنگ آن جامعه. مثال کودکانی در آفریقا که از بچگی به مدت چند دهه فقط در قالب یک سرباز جنگیده‌اند و وقتی جامعه مواجه با آتش‌بس یا صلح می شود دچار مشکل شخصیتی می‌گردند بخوبی نشان می‌دهد که زندگی بخشی از جامعه که مستقیما از «جنگ» و با «جنگ» معنا می‌گیرد، در صورت نبود «جنگ» با چه تغییرات بنیادی‌ای روبرو است.

«جنگ» ۶۰ ساله فلسطین (یا اعراب) با اسرائیل باعث بوجود آمدن گروه‌هائی در این جوامع (و جوامعی که ادعای طرفداری از ایشان را می‌کنند) شده که فلسفه وجودی‌شان «جنگ» است. اگر «جنگ» را از ایشان بگیری دیگر هیچ هنری ندارند و به نوعی انگل جامعه محسوب خواهند شد (چه مادی و چه معنوی). این است که به هر تخته‌پاره‌ای چنگ می‌اندازند که مبادا «جنگ» تمام شود. تولید کنندگان اسلحه و دلالان آن فقط یک بخش از همین گروه‌ها و طبقات اجتماعی هستند. نظامیان، بوق‌های تبلیغاتی هر دو طرف، کارخانجاتی که محصول‌های‌شان فقط و فقط به دلیل کمبود و یا سختی‌های «جنگ» در جامعه فروش دارد، متفکرانی که موظف به تولید «فکر» در جهت «جنگ» هستند، رانت‌خوارانی که بنا به شرایط خاص «جنگ»ی از امتیازات منحصربفردی در جامعه استفاده می‌کنند، همه و همه با یک آتش‌بس پایدار و یا صلح کامل نه تنها با مشکل مالی مواجه می‌شوند بلکه جامعه دیگر دلیلی برای وجود آنان نمی‌بیند و به حاشیه می‌راندشان.

این است که این بخش از جامعه تمام تلاش خود را به‌کار می‌گیرد تا بتواند از «صلح» جلوگیری کند. هرچقدر که زمان می‌گذرد و «جنگ» برای نسل‌ها تبدیل به واقعیتی می‌شود که خود و نسل‌های قبلی‌شان با آن به دنیا آمده‌اند و زندگی کرده‌اند و از دنیا رفته‌اند، امکان دست‌یابی به صلح کمتر و کمتر می‌گردد. در واقع آن گروه «جنگ»طلب جامعه بیش‌ از پیش مورد نیاز دیگر بخش‌ها و طبقات خواهد بود چرا که دیگر «جنگ» جزئی از فرهنگ آن مردم شده و جماعتی که با «جنگ» ارتزاق می‌کنند در حقیقت دارند به نیازی «فرهنگی» در جامعه‌ خود پاسخ می‌دهند. این «جنگ»طلبان حتی حاضر هستند که با آنکس که در سمت مقابل‌شان است و «دشمن» می‌دانندش، توافقی ضمنی بکنند تا «دشمن» مشترک‌شان که «صلح» یا «آتش‌بس» است را از پا در آورند!

در بر این پاشنه می‌چرخد تا یکی از دو طرف یا هر دو دیگر توان ادامه «جنگ» را نداشته باشد. امیدوارم که در حال حاضر هم اسرائیل و هم فلسطینیان آنقدر فرسوده شده باشند که بنشینند بر سر میز مذاکره و سرطان «جنگ» را از خاورمیانه پاک کنند. مسلما نیاز به قدرتی هست که گوش هر دو طرف را بگیرد و پای میز بکشاند‌شان. خدا کند که این‌بار دیگر دو دشمن دیرین ننشینند و بگویند و برخیزند و باز از یکدیگر آدم بکشند. خدا کند که هر دو این جوامع دیگر نیازی به این نبینند که سرمایه‌های کشورشان را در دامن جماعت «جنگ»طلب خودشان بریزند.

باز هم «تاریخ»

نوامبر 26, 2007

جناب محمدی عزیز

این هم متن کامنت شما در پای پست قبلی « «تاریخ» ۶۰ ساله‌اش معتبرتر است یا ۱۴۰۰ ساله‌اش؟ »
—————————————
سلام
شايد نكته جالبي باشد وبا “دودوتا چهار تا “خيلي ساده به نظر بيايد كه اگر 60 سال دچار ترديد ميشود پس 1400سال كه حتما دچار ترديد ميشود.اما مسئله اي كه شايد عوام ومنور الفكر ها به ان توجه ندارندتفاوت بين دوربين وخبرنگار با حاملان وحي وائمه وعلمايي كه اهل تحقيق هستند باشد عده اي با يك ” برو بابا”ختم موضوع را اعلام ميكنند اما واقعا بايد رفت وبي تفاوت ماند.ناگفته نماند كه اين مسائل براي اهل علم ودانش اظهر و من الشمس است وبا شنيدن اين مسائل اگر اهل تسامح متساهل باشند لبخندي ميزنند وميگذرند .جسارتا بايد عرض كنم كه اگر اهل سياستيد وصاحب نظر واحتمالا مخالف دولت احمدي نژاد هيچ اشكالي ندارداختلاف نظر در هر سطحي باشد پسنديده است،اما ناجوانمردي وتشويش در اعتقادات انهم به خاطر” به به وچه چه”عده اي كه….اصلا درست نيست هولوكاست وروضه هاي حاج آقا محمدي(پيش نماز سابق محله )يك مغالطه زشت وچندش آور است نه به خاطر اينكه آخوند است واحترام آنها …به هيچ وجه ،بلكه به دليل شك و ترديدايجاد كردن در ذهن وفكر جواناني كه مميزي در خصوص نظرات حضرت والا ندارند.در صورت امكان در كنار مطالب فوق اين نوشته را قرار دهيد.با تشكر…محمدي
———————————————-

خدمت‌تان عرض می‌کنم (ضمن تشکر از اینکه نظرتان را بیان کرده‌اید) که:
اول) بجای قرار دادن کامنت شما در کنار مطلب مذکور، یک پست به آن اختصاص دادم.
دوم) اهل سیاست هستم. بله ولی صاحب‌نظر نیستم. من فقط و فقط یک وبلاگ‌نویس یک لاقبا هستم که نظراتم را در مورد هر آنچه در اطرافم و در اخبار می‌گذرد می‌نویسم. حتی در زمینه تخصص شغلی خودم هم گمان نمی‌کنم صاحب‌نظر باشم. من هم یکی هستم مثل یکی از آن هفتاد میلیون نفری که هر روز در کوچه و خیابان از کنارمان می‌گذرند و از کنارشان می‌گذریم.
سوم) مخالف دولت احمدی‌نژاد نیستم. شاید دیدگاه‌هایم و ایده‌آل‌هایم با آنچه ایشان می‌کنند و می‌گویند تفاوت‌های کلی داشته‌باشند ولی به رای و نظر مردمی که به ایشان رای دادند احترام می‌گذارم. ضمنا معتقدم «خلائق هرچه لایق». وقتی اکثریت مردم ایران سخنان و تعبیرات و زبان کوچه-سیاسی ایشان را می‌فهمند من چکاره هستم که با ایشان مخالفت کنم؟ دولت ایشان را مردمی‌ترین دولتی می‌دانم که پس از انقلاب داشته‌ایم. لااقل مردم و دولت زبان همدیگر را می‌فهمند.
چهارم) اتهام «ناجوانمردی» و «تشویش»، اتهام بزرگی است. لطفا توضیح بدهید.
پنجم) اگر به دنبال «به‌به و چه‌چه» عده‌ای بودم لزومی به طرح مسائلی که قدری به تفکر نیاز دارند نمی‌بینم. آدمی که محتاج دست‌زدن و تشویق دیگران است کاری می‌کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب. اگر نظری را مطرح می‌کنم که یک سوی آن به «مذهب» بر‌می‌گردد، مسلما به دنبال به‌به و چه‌چه اقلیت جامعه نیستم. اگر آن را می‌خواستم می‌رفتم چیزی می‌نوشتم باب دندان همان هفده‌میلیون نفری که به آقای احمدی‌نژاد رای دادند، علاوه بر به‌به و چه‌چه صنار سه شاهی هم کاسبی می‌کردم.
ششم) در مورد «مغالطه زشت و چندش‌آور» و «شك و ترديدايجاد كردن در ذهن وفكر جواناني كه مميزي در خصوص نظرات حضرت والا ندارند» باید عرض کنم که
الف) از اینکه به من لقب «حضرت والا» دادید متشکرم!
ب) شک و تردید ایجاد کردن مقدمه «یقین» است. اگر بت‌پرستان مکه و مدینه در اعتقادات‌شان «شک» نمی‌کردند، من و شما الان داشتیم همان بتان را پرستش می‌کردیم. درضمن یکی از وظائف یک «مرجع دینی» (شیعه یا سنی‌اش) این است که به «شبهات» ایجاد شده در ذهن مردم پاسخ بدهد. پس شک و تردید چیز بدی نیست.
ج) آن جوانان مورد نظر شما باید چه «ممیز»ی درباره نظرات من داشته باشند؟ اینترنت‌شان درست و حسابی و بدون فیلتر است که به چهارجا سر بزنند و دانش بیاندوزند و جواب من «مغلطه‌گر» را بدهند؟ به کتاب‌خانه‌های معتبر در دنیا دسترسی دارند (حتی در جهان اسلامش) که چهار تا کتاب مختلف بخوانند بتوانند من را سوسک کنند؟ زبان خارجی (حتی  عربی) بلدند که بتوانند از همان دوتا و نصفی سایت باز و یا کتب اسلامی در دسترس استفاده کنند؟ پهلوی کدام حاج‌آقا بروند و نظرات من گردن شکسته را با ایشان در میان بگذارند برای گرفتن جوابی که آن حاج‌آقا «اِنگ» خروج از دین به ایشان نزند؟ شغل درست و حسابی دارند و پس‌اندازی و امکان سفری به مثلا سوریه یا دبی تا پای صحبت عالم علوم دینی در قسمتی دیگر از دنیای اسلام بنشینند و خوشه‌چینی کنند از محضر دیگران و بتوانند دمب من را بگیرند بیاندازند توی جوب؟ در جامعه‌ای بزرگ‌ شده‌اند که کتاب‌خوانی در آن یک ارزش است؟ این جوانان مورد نظر شما «ممیز»شان کجا بود؟
هفتم) سعی کردم به وبلاگ شما سر بزنم. بلاگفا پیغام خطا می‌داد. لطفا اصلاح بفرمائیدش.

«تاریخ» ۶۰ ساله‌اش معتبرتر است یا ۱۴۰۰ ساله‌اش؟

نوامبر 24, 2007

درست است که من آدم مذهبی‌ای نیستم اما باور کنید که به اعتقادات انسان‌های دیگر احترام می‌گذارم. حتی دیگر نسبت به یک چنین مقالاتی هم احساس خاصی ندارم. خوب هرکس آزاد است هر جوری که دوست دارد فکر کند. فقط دو سالی می‌شود که نسبت به «تاریخ» بسیار بدگمان شده‌ام. تقصیر آقای احمدی‌نژاد است. این آقا تمام اعتقادات «تاریخ»ی بعلاوه ته‌مانده باورهای مذهبی من را یک جا ساعت ۹ شب گذاشت دم در خانه!

ایشان معتقد هستند که چیزی بنام «هولوکاست» واقعیت خارجی نداشته و یهودی کشی آلمان نازی در زمان جنگ دوم جهانی یا نبوده یا اگر هم بوده با این ابعادی که در «تاریخ» آمده رخ نداده. من هم که آدمی هستم کاملا مطیع آنچه بزرگان می‌فرمایند، مطلقا به خودم اجازه «ها» و «نه» گفتن به فرمایشات آنان را نمی‌دهم. فقط الان با خودم می‌گویم در عجیب دنیائی زندگی می‌کنیم. «تاریخ» به این راحتی «تحریف» می‌شود آن هم جلوی دوربین فیلم‌برداری و با وجود افرادی که از زیر تیغ همان قصابانی که ما الان وجودشان را انکار می‌کنیم جان به‌ در بردند. عکس‌ها، مصاحبه‌ها، کتاب‌ها، خرابه‌های کشتارگاه‌های انسان، بازماندگان قربانیان، همه و همه می‌توانند ساختگی و جعلی باشند. گروهی (حالا صهیونیست یا هرچه که اسمش را می‌گذارید) آنقدر قوی هستند که ۶۰ سال در تمام رسانه‌های جمعی جهان دروغ و دغل می‌سازند آن هم ۶۰ سالی که هم رادیو بوده و هم فیلم‌برداری شده و هم حداقل در ۵۰ سالش تلویزیون بوده، ده پانزده سال است اینترنت آمده، با همه اینها باز این باند مخوف توانسته «تاریخ» را زیر چشم همه تحریف کند.

آنوقت ناگهان عرق سردی به تمام تن من می‌نشیند. با خودم می‌گویم اگر این گروه شیطان‌صفت توانسته‌اند چنین کنند  دیگر چطوری من می‌توانم به روضه‌های حاج‌آقا محمدی (پیش‌نماز محله سابق‌مان) و روایاتی که از «تاریخ» کربلا می‌کرد استناد کنم؟ با چنین مقاله‌هائی چکار کنم؟ اگر الان یک گروه پدرسوخته بدذاتی هستند که مثل آب خوردن «تاریخ»ی که مردم زمانه دیده‌اند را وارونه می‌کنند و به خورد همان مردم می‌دهند، خوب لابد همان ۱۴۰۰ سال پیش هم چنین شیطان‌صفتانی بوده‌اند که «تاریخ» را دستکاری کرده باشند. پس دیگر چه روایتی از بزرگان دین و ایمان می‌ماند که بتوان به آن اطمینان کرد؟

مگر اینکه بپذیریم که در زمان بزرگان دین، همه چیز گل و بلبل بوده و همه مردم راستگو و درست‌کار بوده‌اند و غرض و مرضی در کار نبوده و کسی دست از پا خطا نمی‌کرده بخصوص در زمینه ثبت و ضبط وقایع «تاریخ»ی در شبه‌جزیره عربستان و حومه. یحتمل با آن همه آدم باسوادی که داشته‌اند و قلم و کاغذی که زیر دست‌ و پای خلق‌الله ریخته بوده در ۱۴۰۰ سال پیش، ریز وقایع و گفتگو‌ها و دیگر مسائل «تاریخ»ی مو به مو در کتاب‌های مربوطه نوشته می‌شده. ولی آخر این هم که نمی‌شود که همه مردم آن دوران آدم‌های خوبی بوده باشند. آنوقت دیگر این بزرگان دین کاری برای انجام نداشته‌اند که! قرار بوده چه کسی را هدایت کنند؟ پس حتما آدم بد بوده، پس حتما شیطان صفتانی بوده‌اند که دست ببرند در «تاریخ».

خلاصه حسابی گیج شده‌ام. چطور است که می‌شود به «تاریخ» ۱۴۰۰ سال پیش اعتماد کرد ولی نمی‌توان به «تاریخ» ۶۰ سال پیش اطمینان نمود؟

به دنبال آرامش

نوامبر 24, 2007

برای اینکه به آرامش برسم، شروع به مطالعه دوران کودکی خودم کردم.
با یادآوری گذشته، از رفتاری که پدر و مادرم نسبت به من داشتند شدیدا به خشم آمدم.
برای خواباندن خشمم سعی کردم پدر و مادرم را بیشتر بشناسم.
با نگاه دقیق‌تر به پدر و مادرم به حماقت بی‌حد و اندازه‌شان پی بردم.
وقتی فهمیدم که پدر و مادرم چقدر احمق بودند اضطراب برم داشت چرا که دیدم «من تربیت شده دو احمق هستم»!
همان آرامش نیم‌بندم هم از بین رفت. حالا دوباره باید سعی کنم به آرامش برسم.

از وبلاگ یک بابائی

نگاه تحقیرآمیز به «زن»

نوامبر 21, 2007

شرم‌آور است. تیتر و متن خبر را بخوانید.

قضیه از این قرار است که خانم دکتر ۳۵ ساله‌ای روشی جدید برای جراحی تومورهای مغزی بکار می‌برد. این‌که در میان جامعه جراحان یک آدم ۳۵ ساله هنوز جوان (و بعضا تازه‌کار) محسوب می‌شود امری‌ است عادی. اما تیتر مقاله «دختر ایرانی جوان‌ترین جراح مغز انگلیس» بنظر من توهین‌آمیز است. اگر بجای این خانم یک آقای ۳۵ ساله بود آیا تیتر تبدیل به «پسر ایرانی» می‌شد؟ ظاهرا در پس ذهن ما یک خانم جوان هنوز «دختر بچه» و یا در نهایت اغماض «دخترخانم» است، چه ۳۵ سالش باشد چه ۱۵ سالش. انگار قرار نیست خانم‌ها در نظر ما بزرگ بشوند و بالغ گردند و مسئول خوب و بد خویش بشوند حتی اگر «جراح مغز» بشوند و حتی اگر به این مقام علمی-شغلی در سنی برسند که دیگران معمولا هنوز مشغول درس‌خواندن و کسب تجربه هستند.

به همین دلیل عرض کردم که «شرم‌آور» است. بنظر من توهین آشکار است به زنان تحصیلکرده‌ ایرانی. 

——————————-

پس نگارش: حتما حتما کامنت های پای این مطلب را بخوانید بخصوص کامنت جناب «رضا عظیمی» که با بیان نکته ای کاملا درخور، من را متوجه دید یک جانبه ام به این مسئله کرده اند و نیز کامنت «زیتون» عزیز که با بیان ظریفی از کنار قضیه می گذرد. از هر دو این دوستان و نیز کامنت گذاران بعدی صمیمانه متشکرم. 

هیچ! سلامتی، خبری نیست

نوامبر 19, 2007

«تضاد» را عامل پیش‌برنده جامعه بشری دانسته‌اند. معتقدند که «تضاد» بین آنچه که هست و آنچه که می‌خواهیم باشد فاصله‌ ایجاد می‌کند و ما برای پر کردن این فاصله حرکت می‌کنیم. می‌خواهیم شام «سوسیس-تخم‌مرغ» بخوریم اما تخم‌مرغ در خانه نداریم. این «تضاد» بین خواست ما و آنچه هست باعث می‌شود که «حرکت» کنیم و برویم دم دکان علی‌آقا و چندتا تخم‌مرغ بخریم برگردیم خانه تا «تضاد» بین گرسنگی و سیری را با «سوسیس-تخم‌مرغ» پر کنیم. (مثال از این کوچه‌ بازاری‌تر می‌خواهید؟؟؟!!!)

آنانی که در زمینه ادبیات نمایشی (تئاتر و سینما و امثال‌هم) صاحب نظر هستند معتقدند که «تضاد» است که یک نمایش را (و یک داستان را) به پیش می‌برد. این است که در اکثر موارد در داستان ما یک «آدم خوبه» در مقابل یک «آدم بَده» قرار می‌گیرد و داستان پیش می‌رود. یا مثلا «نصرالله» عاشق «سکینه» می‌شود و می‌خواهد به او برسد پس به خواستگاری او می‌رود و یک مشت حادثه خلق می‌شود که ما را می‌نشاند پای تلویزیون تا ببینیم عاقبت این تضاد «خواستن و نتوانستن» چه از کار در خواهد آمد. جوهره یک داستان را صاحبان فن «تضاد» می‌دانند.

حالا این همه صغرا و کبرا چیدن برای چه است؟ چه می‌خواهم بگویم؟ بسیار ساده باید عرض کنم که در این چند روز گذشته من هیچ «تضاد»ی در هیچ‌کجای دنیا ندیدم که درباره‌اش بنویسم. تمام قطعات پازل دنیا به زیبائی تمام کنار هم جفت و جور می‌شوند. محصولات کارخانه جهان هستی بصورت اعجاب آوری (و با شقاوت تمام) با چرخش چرخ این کارخانه همخوانی دارند. این بود که هیچ چیز برای نوشتن نداشتم. فعلا مشغول «مشاهده» و احیانا تحسین این هماهنگی بعضا دل به هم زن می‌باشم. چقدر طول بکشد نمی‌دانم. در عین حال ارادتمند و مخلص همگی شما دوستان عزیز و فهیم خودم نیز هستم. تا بعد.

افسر نگهبان

نوامبر 15, 2007

داستان زیر نسبتا طولانی است. حتی داستان کوتاه هم برای یک نوشتار وبلاگی «بلند» محسوب می‌گردد. اگر سربازی نرفته‌اید شاید داستان در بعضی قسمت‌ها قدری برای‌تان نا آشنا باشد. آنچه خواهید خواند یک داستان است که در ذهن نویسنده آن شکل گرفته. هرگونه مشابهت با آدم‌های گنده گنده جامعه ما اکیدا و شدیدا «غیر» اتفاقی است و عمدی می‌باشد! اسامی مطلب زیر همگی ساختگی هستند. لطفا در پای داستان از بردن اسم آن آدم‌های کله‌گنده خودداری بفرمائید که برای نویسنده بیچاره داستان مایه دردسر نشود.
———————————

امشب او افسر نگهبان بود. نه یک افسر نگهبان جزء مثل افسر نگهبان آشپزخانه یا افسر نگهبان تاسیسات، نخیر، این‌ دفعه برای اولین بار شده بود افسر نگهبان کل پادگان. درست است که افسر نگهبان پادگان معمولا درجه سرهنگی داشت و او همین چند روز پیش تازه سرگرد شده بود اما به دلیل بیماری سرهنگ ناصری، تیمسار او را در لیست نگهبانی پادگان گذاشته بود.

محمد حسینی، تا همین هشت نه ماه پیش یک ستوان یکم معمولی بود مثل هر ستوان یکمی که در آن پادگان در وسط کشور و نزدیک یک شهر نسبتا بزرگ صبح زود به پادگان می‌روند و با یک مشت کاغذ و گروهی سرباز سروکله می‌زنند و بعد از ظهر به‌دو سوار سرویس می‌شوند تا بروند خانه. بعد ناگهان علیرغم اینکه یک سال دیگر از ستوان یکمیش باقی بود شد سروان تمام با دو سال ارشدیت. چند روز قبل هم بصورت ناگهانی حکم سرگردیش آمده بود. شایعه در اطراف او و این جهش درجاتش زیاد بود ولی محور همه این شایعات خواستگاری موفق او بود از دختر ترشیده تیمسار ناصری (فرمانده کل منطقه) که شش هفت سالی هم از خود حسینی بزرگ‌تر بود.

در هر حال الان حسینی با یک قپه بر سر شانه برای اولین بار داشت مزه افسرنگهبانی کل پادگان را در دهانش مزه‌مزه می‌کرد. باورش برای خودش هم سخت بود. از شدت ذوق‌زدگی مدام آب دهانش را قورت می‌داد. تصمیم گرفت که برود دور پادگان بچرخد. نه اینکه در پادگان تازه باشد که شش سالی بود در آن پادگان خدمت می‌کرد. یک ندای درونی به او می‌گفت که امشب بعنوان مسئول کل پادگان چرخ زدن و سرکشی در محل خدمت «حال» دیگری می‌دهد. اسلحه کمری و چراغ‌قوه‌اش را برداشت و از دفتر افسرنگهبان خارج شد. می‌خواست همانگونه که مادربزرگش سالیان سال پیش داستان سرکشی شبانه سلطان محمود با لباس مبدل را برای او گفته‌بود عمل کند. به هیچ‌کس نگفت که کجا می‌رود.

شروع به گشتن در پادگان کرد. حتی از زباله‌دانی پادگان بازدید کرد. به سیم خاردارهای اطراف پادگان هم سرزد. خدمات موتوری که جای خود داشت. گشت و گشت و گشت. هرکجا که می‌رسید پدرانه پای صحبت سربازان وظیفه و درجه‌داران کادر می‌نشست و درد‌دل‌ها و اسامی‌شان را یادداشت می‌کرد و قول مساعد برای پیگیری کارشان می‌داد. نگهبان ساختمان عقیدتی-سیاسی خواب بود. بیدارش کرد و با محبت تمام به سرباز وحشت‌زده یاد‌آوری کرد که نباید سر پستش بخوابد. بعد با او دست داد و خداحافظی کرد و رفت.

مشغول بازرسی نظافت جوب‌های شمالی پادگان بود که یک لحظه برق محوطه پادگان چشمکی زد و قطع شد. نیمی از پادگان در تاریکی مطلق بود. به سمت دفتر فرماندهی راه افتاد. حدود نیم ساعت بعد به آنجا رسید. معاون افسرنگهبان و دیگر افسران و درجه‌داران حاضر بشدت عصبی بودند. معاونش از او پرسید که کجا بوده و او با کمال خونسردی و غرور گفت که به او (معاون) ربطی ندارد که از افسر مافوقش توضیح بخواهد. معاون خبر داد که یکی از پست‌های برق منطقه در خارج پادگان دچار اتصالی شده و اداره برق درحال بررسی موضوع و تعمیر آن است.

احساس خطر کرد. اکنون که نور بخشی از پادگان قطع بود امکان این وجود داشت که کسی بخواهد از سیم‌های خاردار پادگان عبور کند و چیزی از اموال ارتش را بدزدد. به ساعتش نگاه کرد. دو بعد از نصف شب بود. دستور داد تا ساعت دو و نیم تمام افسرنگهبان‌ها و گروهبان نگهبان‌های پادگان جلوی دفترش جمع شوند. هرچه معاونش و دیگران به او گفتند که دیگران نباید ترک پست کنند و اگر حرفی هست این وظیفه تیم اصلی نگهبانی پادگان است که از طریق تلفن داخلی با بخش‌های مختلف تماس بگیرند و دستورات را ابلاغ کنند، به خرج او نرفت. می‌خواست رو در رو با مجموعه اعضای ارشد نگهبانی بخش‌های مختلف پادگان صحبت کند.

همه جلوی پله‌های دفتر فرماندهی جمع شدند. معاونش به دستور او از آن بالای پله‌ها به آن همه افسر جزء و درجه‌دار کادر دستور «از جلو نظام، خبردار» داد و بعد سرگرد حسینی شروع به صحبت برای جماعت متعجب و کمی وحشت‌زده کرد. برای‌شان از خودش گفت که چگونه با تنگدستی بزرگ شده و پدر و مادرش خودشان را به آب و آتش زده‌اند تا وی بتواند زندگی بهتری داشته باشد. از لطف خداوند به خودش گفت. تعریف کرد که همواره حس می‌کرده بصورت خاصی از جانب خداوند حمایت می‌شده. از پیوستنش به ارتش گفت و اینکه چگونه در پادگان درجه‌داری، او را که بچه شهرستان بوده تهرانی‌ها دست می‌انداخته‌اند. یک دو خاطره هم از همان زمان تعریف کرد. بین هر دو جمله‌اش یک‌بار از لطف خداوند به خودش و توفیقاتی که وی به او در زندگی عطا کرده صحبت می‌کرد.‌

افسران و گروهبانان نگهبان زیر چشمی به هم نگاه می‌کردند که این بابا ساعت دو و نیم نیمه‌شب ما را از سر پست به اینجا احضار کرده که برای‌مان خاطره بگوید؟ گفت و گفت و گفت و بعد ناگهان از سال چهارم مدرسه نظام پرید به امشب، به زمان حال. گفت که او تنها افسر نگهبان پادگان است که تا کنون تمام پادگان را در شب نگهبانیش گشته. معتقد بود که هیچ افسر ارشدی در پادگان نبوده که نیم ساعت از شب نگهبانیش را به شنیدن صحبت‌ها و مشکلات فقط یک سرباز صفر آشپزخانه اختصاص بدهد. از زباله‌دانی پادگان و لزوم رعایت نظافت گفت. تهدید کرد که اگر بار دیگر که نگهبان می‌شود محل زباله‌ها بوی گند بدهد، برای تمام اعضای تیم نگهبانی آن شب پادگان گزارش منفی به مقامات ارشد رد خواهد کرد. باز از خودش گفت که چگونه به عشق خدمت به هموطنانش همین امشب تصمیم گرفته به آن نگهبان خواب سه روز مرخصی تشویقی بدهد تا شرمنده‌اش کند و باعث شود با عشق بیشتری به خدمت بپردازد. از جوانان سرباز گفت و عشق‌شان به وطن و عشق‌شان به خدا و مقایسه‌اش کرد با عشق این مردان جوان به «زن» و به افسران و درجه‌داران هشدار داد که اگر این جوانان خدای ناکرده به حرام بیافتند مسئولش فرماندهان این دل‌های پاک هستند و بس.

ساعت سه و نیم صبح بود که با وصل شدن مجدد برق نیمه خاموش پادگان یادش آمد چرا آنها را احضار کرده و رفت سر اصل مطلب. به افسران و گروهبانان نگهبان دیگر بخش‌ها گفت که بیدارباش بزنند. هرچه به او گفتند که مطابق قوانین ارتش هیچ‌کس حق ندارد سربازان را در شب بیدار کند و سرباز در طول روز بسیار خسته‌است و نیاز به استراحت‌ شبانه دارد، او معتقد بود که سرباز باید ۲۴ ساعت در خدمت ارتش باشد و «وظیفه» مهمتر از «قانون» است. ساعت چهار صبح یک پادگان سرباز خواب‌آلود در میدان پرچم پادگان جمع شده‌ و با چشمان سرخ و خمیازه کشان و نگران خبردار ایستاده بودند. به دستور جناب سرگرد حسینی حتی نگهبانان برجک‌های پادگان هم در میدان حاضر بودند.

ساعت چهار و ربع صبح افسر نگهبان پادگان جناب سرگرد حسینی در جایگاه قرار گرفت و شروع به صحبت کرد. باز از خودش گفت و از لطف الهی به او و اینکه او می‌تواند سرمشق سربازان باشد. بعد از سربازان خواست که هرکس بلند داد بزند که چند ماه خدمت است. همهمه پادگان را برداشت. سرگرد احساس بزرگی عجیبی می‌کرد. او از پشت میکروفون رو به افسر نگهبان آشپزخانه کرد و بلند بلند دستور داد که جیره صبحانه و ناهار و شام فردا شب این جوانان غیور را دوبرابر کند. معاون خودش زیر گوشش گفت که جیره قبلا ریخته شده و امکان ندارد بتوانند به میزان کافی لوبیا و نخود و برنج را خیس نکرده بپزند. اما جناب سرگرد خطاب به سربازانی که داشتند برایش دست می‌زدند گفت که نه تنها جیره آنها برای فردا دوبرابر می‌شود بلکه به همه آنها یک روز مرخصی تشویقی خواهد داد.

با بلند شدن صدای اذان از مناره‌های مساجد شهر، افسر نگهبان به همه افراد تحت امر خود دستور داد که وضو بگیرند و برای اجرای فریضه نماز جماعت آماده شوند. ساعت پنج که نماز و دعاهای بعد آن تمام شد، سرگرد حسینی خطاب به سربازان گفت که نیمه‌شب برق بخشی از پادگان قطع شده و این هوشمندی همگانی آنان را می‌طلبد که مبادا دزدی از این فرصت استفاده کرده و الان در گوشه‌ای از پادگان به نیت شوم خویش سرگرم به دزدی ‌باشد. سرگرد به همه سربازان دستور داد که بصورت فردی و در گروه‌های دو سه نفری حرکت کنند و در تمام پادگان بگردند و دزدان احتمالی را پیدا کنند. نیز به آنان دستور داد که در صورت یافتن دزدان مراقب باشند که برخورد بد و غیر شرعی‌ای از خود نسبت به ایشان ارائه ندهند. ساعت پنج و نیم صبح صدها سرباز خمیازه‌کشان و چشم مالان مشغول گشتن به دنبال دزدان احتمالی در زیر هر بوته پادگان و هر دستشوئی آن بودند. به دستور مستقیم افسر نگهبان کل پادگان، سربازان دژبان هم که باید مراقب درهای پادگان و عبور و مرور آن باشند درها را قفل کردند و خود را به مسئول آشپزخانه معرفی نمودند تا به امور آماده‌کردن جیره غذائی دو برابر آن روز سربازان کمک کنند.

ظهر روز بعد، روی میز سرهنگ باقری، مسئول بازرسی پادگان، گزارش دزدیده شدن دو وانت ارتش، فرار بیست و شش سرباز و خالی شدن جیب لباس‌های پنجاه و هشت سرباز در قفسه‌های آسایش‌گاه‌های‌شان بین ساعات چهار تا هفت صبح، داشت به مسئول بازرسی دهن‌کجی می‌کرد. چهار روز بعد سرگرد حسینی به معاونت فرماندهی پادگان انتخاب شد.