از دفترچه خاطرات یک سروان پلیس

رييس پليس راهنمايي و رانندگي نيروي انتظامي گفت: ظرف دو ماه آينده، گواهينامه‌هاي هوشمند رانندگي به صورت آزمايشي در يكي از شهرهاي اطراف تهران عملياتي مي‌شوند.

سردار محمد رويانيان عصر چهارشنبه در بازديد از خبرگزاري دانشجويان ايران با اعلام اين مطلب به خبرنگار «شهري» ايسنا گفت: جنس اين گواهينامه، پلي‌كربنات است كه با ابعاد استاندارد و قابل حمل مانند كارت‌هاي هوشمند بانكي عمل كرده و تمام مسائل ايمني، رنگ و كارايي اين گواهينامه از طريق مطالعات تطبيقي با 15 كشور دنيا اجرايي شده است.

وي با اشاره به اين كه بخشي از اطلاعات گواهينامه، ثابت و بخشي در چيپ هوشمند قرار مي‌گيرد، تصريح كرد: سوابق راننده و تخلفات وي در چيپ هوشمند ذخيره شده و پليس مي‌تواند با استفاده از كارت‌خوان دستگاه‌هاي PDA (ثبت تخلفات الكترونيكي) تخلفات راننده را مشاهده كند.


—————————————

از دفترچه خاطرات یک سروان پلیس:

شنبه: امان از جوانان این دوره و زمونه. سرباز اسعدی زده همه سیم‌ میم‌های دستگاه پی.دی.آ را به هم ریخته. ظاهرا می‌خواسته آدرس آن دخترخانمی که دیروز از چراغ قرمز رد کرده بود و جریمه‌اش کردیم را از روی دستگاه پیدا کند. امروز از صبح گواهینامه را که می‌کشیدی ناگهان رادیوی ماشین روشن می‌شد و حاج‌آقا قرائتی برایت صحبت می‌کرد. کلی نصیحتش کردم که این کارها آخر و عاقبت ندارد، نباید به ابزار و لوازم ماشین نیروی انتظامی دست بزند و کامپیوتر آن را سرخود «هک» کند. می‌گفت نیتش خیر بوده و می‌خواسته مادرش را بفرستد خواستگاری. گفتم آخر آن دختر به درد تو نمی‌خورد که، سی و دو سالش است و تو نوزده سالت، پدر او کارگاه تولیدی پلاستیک دارد و پدر تو کارمند اداره بازنشستگی، خودش هم که فوق لیسانس دارد و تو دیپلم ردی هستی، آنها زعفرانیه می‌نشینند و تو میدان انقلاب. نه گذاشت و نه برداشت که «جناب سروان، شما که زن و بچه‌ دارید این چیز‌ها را از کجا درباره او می‌دانید؟». آدم می‌ماند جواب این بچه‌ها را چه بدهد.

یکشنبه: پدرم در آمد. خطوط مرکز شلوغ بودند. هر گواهی‌نامه‌ای را شش بار باید می‌کشیدیم روی دستگاه و کدهای کذائی را وارد می‌کردیم تا بلکه بتوانیم به مرکز متصل شویم. سابقا در هر روز بیست تا بیست و پنج‌ قبض جریمه سر این چهارراه صادر می‌کردیم، الان شده چهارتا با این گواهینامه‌های جدید. یا کارت‌ها خراب هستند یا کارت‌خوان‌ها. اول و آخرش هم باید اطلاعات را دستی دستی بنویسیم و بفرستیم مرکز. خرحمالی اضافه‌اش مانده برای ما. ضمنا یک بابائی آمد گفت دیروز که ما گواهینامه‌اش را گرفته‌ایم اطلاعاتش را در بیاوریم توی کارت بنزینش ۳۳ لیتر داشته ولی امروز کارتش ۸۵ لیتر نشان می‌دهد! مانده بودم گواهینامه هوشمند با کارت سوخت هوشمند کجا به هم مربوط می‌شوند؟ ما که فقط گواهینامه‌اش را در کارت خوان کشیدیم. لابد بانک اطلاعاتی نیروی انتظامی اشتباه کرده. گواهینامه‌ آبجی و شوهرآبجی و دو سه تا از در و همسایه‌ها را آورده بود و با کلی عجز و التماس می‌خواست آنها را هم با کارت‌خوان پی.دی.آ بخوانم بلکه کارت سوخت‌شان شارژ شود. به چه مصیبتی ردش کردم رفت.

دوشنبه: یک مسافرکش سبیل از بناگوش دررفته را زدیم کنار. صورتش توی عکس روی گواهینامه به‌زور از زیر آن همه ریش و سبیل معلوم بود. بعد از یک ساعت و سه ربع ساعت که اطلاعاتش از مرکز آمد دیدیم اسم اصلیش «فرنگیس» است. نزدیک بود کار به چاقو و چاقوکشی بکشد سر چهارراه. می‌گفت دوتا زن دارد و هشت‌تا بچه و فکر می‌کرد به مردانگیش توهین شده که به او گفته‌ایم «فرنگیس». نام پدرش هم در برگه اطلاعات مرکز «شهلا» ثبت شده بود که خدا را شکر ندید و الا خون به پا می‌کرد. گواهینامه‌اش را دادیم دستش برود. یاد آن خانمی افتادم که دو هفته قبل با پسر و نوه دانشجویش سوار ماشین بودند و بعد که گواهینامه‌اش را کشیدیم، روی برگه اطلاعاتش نوشته بود «۳۲سال». زیر بار نمی‌رفت که اشتباه شده. می‌گفت «برگه را بدهید دست خودم، کارش دارم، می‌خواهم به عنایت‌الله نشانش بدهم که دیگر نگوید «بدری تو پیر شده‌ای» بگذار ببیند که سن قانونی من چقدر است». او را هم بدون جریمه رد کردیم رفت.

سه شنبه: امروز کاسبی بد نبود. یک پسر ۱۸ ساله را با زانتیای مدل ۸۵ اش زدیم کنار. بررسی سوابق گواهینامه‌اش نشان می‌داد که کلی تخلف دارد از هشت سال پیش تا حالا. پسرک می‌گفت بابا جان من همین شش ماه پیش گواهینامه گرفته‌ام، ماشینم هم که یک سالش است. تخلف هشت سال پیش از کجا آمده روی پرونده من؟ جوابی نداشتم برای او. خلاصه قدری از موارد تخلفی هشت سال قبل را «نقدی» با ما حساب کرد و رفت. یک معلم بدبخت بنده خدا را هم گرفتم که می‌گفت از زور خستگی و گرسنگی متوجه چراغ قرمز نشده. مرد محترمی بنظر می‌آمد. گواهینامه‌اش را که کشیدم به او شک کردم. دیدم که همین دیروز برای ترخیص شش عدد اسب تریلی و شماره‌گذاری آنها در بندرعباس اقدام کرده. چشم‌هایش از حدقه زده بودند بیرون. می‌گفت «اگر من شش تا تریلی داشتم به ریش بابام می‌خندیدم بروم صبح تا شب فک بزنم توی کلاس برای صنار سه شاهی. من دیروز تهران بودم. هفتاد هشتاد تا شاگرد و پانزده شانزده تا همکار می‌توانند شهادت بدهند». جالب این بود که شماره پلاک پیکان مدل ۶۸ش را سیستم هوشمند «نمره دوبی» نشان می‌داد. دو تا جریمه‌ بستم بهش تا دیگر دروغ نگوید. ماشینش را هم خواباندم تا بدود دنبالش حالش جا بیاید.

چهارشنبه: گواهینامه خودم کار دستم داد. گذاشته‌بودمش توی کیف پولم. رفتم کیک و شیرکاکائو بگیرم از آقا مرتضی سر چهار راه محل خدمت، حواسم پرت شد و کیف را جا گذاشتم روی داشبرد ماشین خدمت. دو سه ساعت بعد یکهو دیدم یک مایع سفید چسبناک از کیفم ریخته روی داشبرد. نگو گواهینامه‌ جدیدم توی گرما آب شده. کارم در آمد. باید بدوم دنبال المثنی.

پنجشنبه: سرهنگ قاسمی آمده بود نظارت و بازرسی. این هم آدم مذهبیِ گیر. یک خانم جوان چراغ را رد کرد. سرهنگ رفت گواهینامه‌اش را گرفت و بعد بی‌سیم زد از بخش منکرات دو تا از خواهران بیایند مشخصات راننده را با گواهینامه و برگه اطلاعات مطابقت بدهند. می‌گفت اشکال شرعی دارد من نامحرم توی چشم زن و بچه مردم نگاه کنم برای مطابقت رنگ چشم‌شان با گواهینامه. حجاب خانم راننده مشکلی نداشت. خواهران منکرات هم با غر و غر برگشتند وزرا که چرا وقت ما را تلف کردید.

جمعه: کامپیوتر مرکز خراب شده است. ظاهرا لوله آب در ساختمان کامپیوتر ترکیده و کسی نفهمیده. یک سه چهار روزی آب داشته کف اتاق کامپیوتر جمع می‌شده. در نهایت هم سیم‌ها اتصالی کرده‌اند. اینطور که بویش می‌آید سیستم تا یک مدتی خوابیده. گفته‌اند حالا حالا ها درست نمی‌شود چون از یک تکنولوژی منحصر به فرد خاصی استفاده می‌کند که باید از خارج بیایند سیم‌ها را درست کنند. فعلا دستور داده‌اند از گواهینامه‌ها یک کپی بگیریم و اطلاعات رانندگان را هم از خودشان بپرسیم و یادداشت کنیم. بعد بدهیم پایش قسم بخورند و امضاء کنند که دروغ نگفته‌اند. پدرمان در آمد روز تعطیلی یک عکاسی باز پیدا کنیم که فتوکپی داشته باشد. نزدیک‌ترین‌شان به ما دو تا چهارراه آنطرف‌تر بود. راننده‌ها را می‌فرستادم آنجا از گواهینامه‌های‌شان کپی بگیرند و بیاورند. کارت ماشین‌شان را گرو بر می‌داشتم. دوتا از آنها نیامدند. کاشف به عمل آمد سر آن چهارراه گرفته‌بودندشان و بخاطر همراه نداشتن کارت ماشین برده‌بودندشان کلانتری. فعلا توی صندوق عقب ماشین پلیس یک کابینت دفتری گذاشته‌ام و دارم برای هرکدام از خلا‌ف‌ها تشکیل پرونده می‌دهم تا بعد.

Advertisements

30 پاسخ to “از دفترچه خاطرات یک سروان پلیس”

  1. آمیر Says:

    خیلی خندیدیم! واقعاً که ذهن خلاقی داری. ایول.

  2. sepanta Says:

    حالی دادی به خدا.ای ول

  3. myminimals Says:

    اقا انقدر این اقتدار ملی مارو به سخره نگیر :دی

  4. reza Says:

    آقا خیلی باحال بود ای ول

  5. فرهاد جعفری Says:

    سلام
    فوق العاده بود. راستش را بخواهید، به این سال و ماه ها، چنین طنز نابی نخوانده بودم. قدرت تجسم و تصور تحسین برانگیزی دارید.
    آیا اجازه دارم این مطلب تان را در گفتمگفت منتشر کنم؟!
    ———————-
    قربان شما صاحب اختیار هستید. نیازی به اجازه گرفتن نیست. مایه افتخار من است. محبت دارید.

  6. طنز خوب « yek mard’s Weblog Says:

    […] نگاهي ديگر، نگاه ما طنز جالبي نوشته. بخونيد. براي طراوت جسم و جان خوب […]

  7. mehraz Says:

    عالی بود

  8. persian365 Says:

    jaleb bod

  9. شبستان Says:

    شما استاد نوشتن این جور چیزها هستید!

  10. محمد Says:

    عالی بود

  11. فرشید Says:

    خیلی خوب بود
    مرسی

  12. toranjs Says:

    vaghean ali bud ..movafagh bashi.

  13. سعید Says:

    آقا دستت درست

  14. lukadium Says:

    آدم میمونه چه کامنتی بزاره!

  15. Sara Raha Says:

    آقا راستی این داستانهای این مدلی تان رو یه جایی با هم چاپش کنین. بهترین طنزهاتون رو در این قالب تخیلی می نویسین. خیلی جالب بود.

  16. حمید Says:

    سلام. مطلب بسیار خوبی بود به خصوص این که بسیار هنرمندانه وبدون استفاده از کلمات ویا مفاهیم غیر اخلاقی بود. دست مریزاد می گویم .باید مطالب این چنینی را برای شبه طنزنویسانی فرستاد که برای نوشتن یک مطلب به اصطلاح طنز حاضرند از کلمات ومفاهیم تهوع آور هم استفاده کنند، تا بدانند هم می توان طنز خوب نوشت وآنرا خوب هم نوشت. موفق باشید

  17. mylightnight Says:

    عالی بود! بعید نیست جداً همین جوری ام بشه ها! اون تیکه اول که محشر بود، همون که شما که زن و بچه دارین از کجا می دونین؟!!!!!

  18. از دفترچه خاطرات یک سروان پلیس ( وبلاگ نگاهی دیگر نگاه ما ) « پسر Says:

    […] از دفترچه خاطرات یک سروان پلیس ( وبلاگ نگاهی دیگر نگاه ما ) * برای مشاهده مطلب کافی است روی این لینک کلیک کنید * […]

  19. mina hasani Says:

    سلام. عالی… خلاق… اینها تکراری است… با صدای بلند می خندیدم و می خواندم… آنقدر که همسایه آمد و گفت: خوبی مینا جان؟! من خوبم… شما هم که خوب می نویسید… ملالی نیست جز… درست می شود به امید خدا…

  20. mina hasani Says:

    سلام. من همچنان به این مطلب ارادت دارم. در بلاگ نیوز لینکش کردم.

  21. arash Says:

    salam binazir bud lotfan bazham azin mataleb befrestid mamnun

  22. Ebrahim Says:

    سلام:
    دستتون درد نکنه!
    تو این چند روزه اینقدر نخندیده بودم!
    خدا خیرتون بده!

  23. وهم سبز Says:

    مرسی. واقعا بامزه بود. خیلی خندیدم. اولین باره میام اینجا. از لینک وبلاگ یک مرد. موفق باشید.

  24. review Says:

    بامزه بید..:)

  25. هملت Says:

    فکر نمی کردم که پلیس ها هم اینقدر احساس داشته باشند و طناز باشن

    هیچ وقت از پلیس ها خوشم نیامده نمی دونم چرا ولی سخت بشود این ذهنیت را عوض کرد

  26. مینا Says:

    امیدوارم برقرار و پاینده باشی.بسیار زیبا و دلچسب

  27. ahmad Says:

    aziz in fekre to che joori inghad kar mikone ba inke iran ham nisty vali moo be moo az oza oonja khabar dari
    karet harf nadare edame bede
    —————————–
    احمد عزیز و محترم

    مخلصتم رئیس. اولا که درست است من الان ایران نیستم اما نزدیک سی و چند سال که بوده‌ام. ثانیا که اخبار ایران را تا حد مقدور مو به مو دنبال می‌کنم. ثالثا که بقول طرف «آدم لازم نیست ادیسون باشد تا بفهمد لامپ برق سوخته». کار بسیار خراب‌تر از آنی است که شما از داخل و من از خارج ایران می‌بینیم. خدا آخر و عاقبت همه ما را بخیر کند. آمین.

    با تشکر فراوان
    محمد (ققنوس)

  28. امیر Says:

    بی بدیل بود!

  29. shayan Says:

    واقا … کسایی که گفتن عالی بود.
    و نفرین خدا بر کسی که این اراجیف رو این جا گذاشته.
    —————-
    شایان عزیز

    با عرض معذرت ناچار شدم کامنت تو را قدری اصلاح کنم. به خود من هر چه می خواهی بگو، ایرادی ندارد که هرچه از دوست رسد نیکوست اما نمی توانم اجازه بدهم به دیگرانی که اینجا کامنت می گذارند توهین بشود.

    در ضمن دوست خوب من، «نفرین خدا» را هم الکی الکی برای یک نوشته که سر تا ته آن را پانصد نفر هم نمی خوانند خرج نکن. اگر «نفرین خدا» بر من نویسنده این مطلب، آنوقت برای آنانی که در بوق های استکباری کار می کنند و میلیون میلیون خواننده و مخاطب دارند چه نفرینی خواهی داشت؟

    با تشکر فراوان
    محمد

  30. مهرداد Says:

    هم خیلی با نمک و کمدی مینویسی و هم تیز و برنده پیامت را میرسونی
    پاینده باشی
    ———————–
    مهرداد عزیز
    خوشحالم که توانسته ام لبخندی بر لبان تان بنشانم. امیدوارم لب تان همیشه خندان باشد.
    با تقدیم احترام
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: