کسی دارد ۲-۳ ساعت به من بدبخت بیچاره «زمان» کمک کند؟

ساعت ۵ بعد از ظهر از سرکارم بیرون می‌زنم. هم خوشحالم که تا صبح فردا دیگر ریخت همکارانم را نمی‌بینم و هم ناراحت که چرا هر روز هشت نه ساعت عمرم را با ایشان می‌گذرانم. استارت می‌زنم و می‌پیچم توی خیابان اصلی. به ساعت نگاه می‌کنم، باورم نمی‌شود پدر س… ده دقیقه گذشته! عیبی ندارد برویم برسیم به بزرگراه. آخ داشت یادم می‌رفت باید بنزین بزنم. کج می‌کنم به سمت پمپ بنزین. قیمت بنزین نفسم را می‌بُرد. باک را پر می‌کنم و پولش را می‌دهم. بر می‌گردم به مسیر. دیگر به ساعت نگاه نمی‌کنم. چه فرقی دارد؟

بزرگراه اولی که در آن می‌افتم در حال «خزیدن» است. بیست دقیقه طول می‌کشد تا حدود پنج کیلومتر را طی کنم و بیافتم در بزرگراه دوم. خدا را شکر امروز دیگر نه تصادفی در این‌جا شده بود و نه ماشینی خراب به انتظار کمک جاده را بسته. رسیدیم دیگر. خانه؟ نه هنوز حدود هشت نه کیلومتری مانده. رسیدیم به سوپر مارکت.

وارد پارکینگ سوپرمارکت می‌شوم. یک چرخ خرید بر می‌دارم و به درون می‌روم. این‌بار عقل به‌خرج داده‌ام و یک لیست خرید دارم. در صف صندوق می‌ایستم. به ساعت نگاه می‌کنم. یک ربع به هفت عصر است. کل فروشگاه به این بزرگی فقط چهارتا صندوق باز دارد. درد اینکه به یک کارگر بدبخت‌شان مبادا یک قران بیشتر بدهند صندوق‌ها را باز نمی‌کنند که ملت سریعتر خارج شوند. تمام ده دقیقه را مشغول صفا دادن آباء و اجداد مسئولین فروشگاه در گورستان عمومی شهر هستم!

پول خریدم را می‌دهم و خارج می‌شوم. ساعت هفت و ده دقیقه بالاخره از پارکینگ خارج شده‌ام و در ترافیک عصرگاهی خیابان سلانه سلانه به سمت خانه می‌روم. چهل و پنج دقیقه بعد در خانه هستم. سرم از زور ترافیک درد می‌کند.

می‌خواهم بنشینم و یک چائی بخورم. یک لحظه انتخاب می‌کنم بین چند لحظه وب‌گردی و یا چائی. وب‌گردی را انتخاب می‌کنم. این به این معناست که باید سریعا امور جاریه را انجام دهم و بعد بجای یک ربع ساعت نشستن و چای خوردن، آنقدر وقت دارم که یک ربع وب‌گردی کنم. پس بدون نشستن یا حتی شستن دست‌هایم به آشپزخانه می‌روم. ساعت نُه و ربع شب هم شامم حاضر شده و هم باقی‌مانده آن را کشیده‌ام برای ناهار فردا. برای اولین بار پس از ورود به خانه می‌توانم روی صندلی بنشینم. از زور خستگی نه از شام چیزی می‌فهمم و نه از مزه. ده دقیقه‌ای شام را می‌بلعم و می‌پرم توی آشپزخانه به شستن ظرف‌ها. تازه یادم می‌افتد که باید ساندویچ‌های صبحانه فردا را آماده کنم. ساعت یک ربع به ده شب است که کارها تمام می‌شوند.

پای کامپیوتر می‌نشینم. به دو سه جا سر می‌زنم و مطالب‌شان را می‌خوانم. کم‌کم خمیازه‌ها و سوزش چشم شروع می‌شوند. به زحمت خودم را تا ساعت ۱۰:۲۰ بیدار نگاه می‌دارم. بر می‌خیزم و مسواک می‌زنم. کامپیوتر را خاموش می‌کنم و ساعت را برای ساعت ۶ صبح تنظیم می‌کنم.

«وینگ، وینگ، وینگ، دینگ، دینگ، دینگ» نوائی بس روح‌نشین و دلپذیر است که هر روز صبح خود را با آن آغاز می‌کنم. اولین فکری که از ذهن من می‌گذرد این است که امروز چند‌شنبه است و تا آخر هفته چند روز دیگر مانده. در هر حال صبح زیبای خود، این هدیه الهی به انسان را با فحش و بد و بیراه به زمین و زمان، عرش و فرش و آنچه هست و نیست آغاز می‌کنم! کورمال کورمال دوش می‌گیرم. بعدش تازه چشم‌هایم قدری باز می‌شوند. با عجله در یخچال را باز می‌کنم و ناهار و صبحانه امروز را در می‌آورم و در کیف می‌گذارم. سه سوت لباس می‌پوشم و بین ۶:۳۰ تا ۶:۴۵ صبح با چشمانی نیمه پُف‌آلود شروع به رانندگی می‌کنم. هشت صبح سرکارم هستم.

همین‌که کامپیوتر را روشن می‌کنم تا ببینم دنیا دست که‌ است و مشغول مزه مزه کردن چائی یا قهوه صبح‌گاهی می‌شوم،‌ ناگهان پرینتر … (هر فحشی که فکرش را بکنید در این مدت به این پرینتر داده‌ام) شروع به «تُف» کردن کاغذ می‌کند و کار شروع می‌شود. امکان پشت‌گوش انداختن دستورات و سفارشات و فرم‌های ریز و درشتی که از پرینتر بیرون می‌آیند را برای حد‌اکثر یک و نیم تا دو ساعت دارم. گاهی که همکاری پی‌گیر یکی از این سفارشات است و حضورا پیشم می‌آید دیگر نمی‌توانم به او بگویم «بعدا».

ضرب کار تا ساعت ۱۱ صبح است. بعدش حدود نیم ساعتی فشار کم می‌شود (و گاهی بیشتر هم می‌شود!). در این نیم ساعت مطلبی را که صبح در ذهن داشته‌ام هول‌هولکی می‌نویسم. بعضی‌وقت‌ها آنقدر سرمان شلوغ است که به زحمت وقتی برای ناهار خوردن پیدا می‌کنم. بعضی وقت‌ها هم مطلقا کاری نداریم و یکی از همکاران (متاسفانه مذکر!!!) کله‌اش را می‌اندازد پائین یک راست می‌آید پهلوی من تا گزارش فلان قتل یا فلان بازی فوتبال یا امثال‌هم را بدهد. سریعا ناهارم را می‌بلعم و می‌پرم پشت میزم تا در دقایق باقی‌مانده وقت ناهار یک‌بار دیگر مطلبم را چک کنم. آخرین حک و اصلاح‌ها را بعمل می‌آورم. بعد ناهار هم یک ریز عین اسب عصاری (اولا بلا نسبت، دوما «عصاری» را درست نوشته‌ام؟) دور خودمان می‌چرخیم و بار می‌بریم.

نیم ساعت مانده به پنج. بدون اینکه یک‌بار دیگر مطلب را بخوانم باید سریعا پُستش کنم. مطلب را کپی/پیست می‌کنم توی پنجره وردپرس و تنظیمات را انجام می‌دهم و لینک‌ها را های‌لایت می‌نمایم. ساعت یک ربع به پنج است. سریعا گزارش‌های امروز را پرینت می‌گیرم و امضاء می‌کنم می‌برم می‌گذارم روی میز رئیس. یک پنج‌دقیقه‌ای به حرف‌های همیشگی و اعصاب خوردکن او گوش می‌دهم که عاشق توضیح واضحات است. برمی‌گردم کامپیوترم را خاموش می‌کنم و خرت و پرت‌هایم را بر می‌دارم و می‌زنم بیرون.

ساعت پنج است. آخیش! خدا را شکر. امروز دیگر خرید ندارم. اوه ه ه ه ه ش…! داشت یادم می‌رفت. باید ماشین را ببرم روغنش را عوض کنم. عیبی ندارد. فردا دیگر یک راست می‌روم خانه و می‌نشینم پشت کامپیوتر. نه. فردا باید رخت‌هایم را ببرم بشورم. پس‌فردا، دیگر پس فردا حتما یک یک ساعتی گیرم می‌آید که بنشینم خانه و آقای خودم باشم و وبلاگ بنویسم و بخوانم. و من شده‌ام مثل این کاریکاتورها که یک چهارپا را سوارش می‌شوند و یک هویج می‌گیرند جلوی پوز بدبختش! من هم به امید هویج ساعتی وقت برای خودم صبح تا شب راه می‌روم.

Advertisements

3 پاسخ to “کسی دارد ۲-۳ ساعت به من بدبخت بیچاره «زمان» کمک کند؟”

  1. شبستان Says:

    خیلی جالب بود.
    هه هه… این جمله اعصاب خورد کن ترین جمله ی روی زمینه! بعد از یه عالم تلاش و کلی وقت یکی بیاد پای مطلبت بنویسه: خیلی جالب بود به منم سر بزن! مخصوصا که یک عالم از بدبختی هات نوشته باشی!
    کلا نثر شما خیلی خوب و رسا و جالب میباشد. این موضوع هم تقریبا بعد از کنکور برای هر کسی پیش میاد. حالا برای بعضی ها زودتر برای بعضی ها دیرتر. ما همه آدمک های ماشینی هستیم.

  2. mrkhalili Says:

    tekraaar

  3. Sara Raha Says:

    ای آقا کار خونه و غذا پختن برای یه نفر آدم که دیگه اینهمه وقت نمی گیره! اغراق کرده اید, نه؟
    ———————————-
    ولله نه. راستش گمان کنم وقتی آدم کاری را از راه درستش انجام ندهد هم وقتش بیشتر گرفته می شود و هم انرژیش الکی حرام می گردد. ضمن اینکه آدمی که فلان خونش بالاست و بهمان بدنش در حد خطرناکی است و از این دست باید با دقت بیشتری مراقب غذای خودش باشد. یک مقدار هم که در نگهداری آشپزخانه و نظافت وسواسی باشی مثل من دیگر آنوقت هیچ! خلاصه که فکر کنم باید بگویم «مارتا استوارت» بیاید یک کم کار خانه یادم بدهد!!! مطمئن هستم بسیاری از کارها را از راه درستش انجام نمی دهم. گاهی گریه ام در می آید!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: