افسر نگهبان

داستان زیر نسبتا طولانی است. حتی داستان کوتاه هم برای یک نوشتار وبلاگی «بلند» محسوب می‌گردد. اگر سربازی نرفته‌اید شاید داستان در بعضی قسمت‌ها قدری برای‌تان نا آشنا باشد. آنچه خواهید خواند یک داستان است که در ذهن نویسنده آن شکل گرفته. هرگونه مشابهت با آدم‌های گنده گنده جامعه ما اکیدا و شدیدا «غیر» اتفاقی است و عمدی می‌باشد! اسامی مطلب زیر همگی ساختگی هستند. لطفا در پای داستان از بردن اسم آن آدم‌های کله‌گنده خودداری بفرمائید که برای نویسنده بیچاره داستان مایه دردسر نشود.
———————————

امشب او افسر نگهبان بود. نه یک افسر نگهبان جزء مثل افسر نگهبان آشپزخانه یا افسر نگهبان تاسیسات، نخیر، این‌ دفعه برای اولین بار شده بود افسر نگهبان کل پادگان. درست است که افسر نگهبان پادگان معمولا درجه سرهنگی داشت و او همین چند روز پیش تازه سرگرد شده بود اما به دلیل بیماری سرهنگ ناصری، تیمسار او را در لیست نگهبانی پادگان گذاشته بود.

محمد حسینی، تا همین هشت نه ماه پیش یک ستوان یکم معمولی بود مثل هر ستوان یکمی که در آن پادگان در وسط کشور و نزدیک یک شهر نسبتا بزرگ صبح زود به پادگان می‌روند و با یک مشت کاغذ و گروهی سرباز سروکله می‌زنند و بعد از ظهر به‌دو سوار سرویس می‌شوند تا بروند خانه. بعد ناگهان علیرغم اینکه یک سال دیگر از ستوان یکمیش باقی بود شد سروان تمام با دو سال ارشدیت. چند روز قبل هم بصورت ناگهانی حکم سرگردیش آمده بود. شایعه در اطراف او و این جهش درجاتش زیاد بود ولی محور همه این شایعات خواستگاری موفق او بود از دختر ترشیده تیمسار ناصری (فرمانده کل منطقه) که شش هفت سالی هم از خود حسینی بزرگ‌تر بود.

در هر حال الان حسینی با یک قپه بر سر شانه برای اولین بار داشت مزه افسرنگهبانی کل پادگان را در دهانش مزه‌مزه می‌کرد. باورش برای خودش هم سخت بود. از شدت ذوق‌زدگی مدام آب دهانش را قورت می‌داد. تصمیم گرفت که برود دور پادگان بچرخد. نه اینکه در پادگان تازه باشد که شش سالی بود در آن پادگان خدمت می‌کرد. یک ندای درونی به او می‌گفت که امشب بعنوان مسئول کل پادگان چرخ زدن و سرکشی در محل خدمت «حال» دیگری می‌دهد. اسلحه کمری و چراغ‌قوه‌اش را برداشت و از دفتر افسرنگهبان خارج شد. می‌خواست همانگونه که مادربزرگش سالیان سال پیش داستان سرکشی شبانه سلطان محمود با لباس مبدل را برای او گفته‌بود عمل کند. به هیچ‌کس نگفت که کجا می‌رود.

شروع به گشتن در پادگان کرد. حتی از زباله‌دانی پادگان بازدید کرد. به سیم خاردارهای اطراف پادگان هم سرزد. خدمات موتوری که جای خود داشت. گشت و گشت و گشت. هرکجا که می‌رسید پدرانه پای صحبت سربازان وظیفه و درجه‌داران کادر می‌نشست و درد‌دل‌ها و اسامی‌شان را یادداشت می‌کرد و قول مساعد برای پیگیری کارشان می‌داد. نگهبان ساختمان عقیدتی-سیاسی خواب بود. بیدارش کرد و با محبت تمام به سرباز وحشت‌زده یاد‌آوری کرد که نباید سر پستش بخوابد. بعد با او دست داد و خداحافظی کرد و رفت.

مشغول بازرسی نظافت جوب‌های شمالی پادگان بود که یک لحظه برق محوطه پادگان چشمکی زد و قطع شد. نیمی از پادگان در تاریکی مطلق بود. به سمت دفتر فرماندهی راه افتاد. حدود نیم ساعت بعد به آنجا رسید. معاون افسرنگهبان و دیگر افسران و درجه‌داران حاضر بشدت عصبی بودند. معاونش از او پرسید که کجا بوده و او با کمال خونسردی و غرور گفت که به او (معاون) ربطی ندارد که از افسر مافوقش توضیح بخواهد. معاون خبر داد که یکی از پست‌های برق منطقه در خارج پادگان دچار اتصالی شده و اداره برق درحال بررسی موضوع و تعمیر آن است.

احساس خطر کرد. اکنون که نور بخشی از پادگان قطع بود امکان این وجود داشت که کسی بخواهد از سیم‌های خاردار پادگان عبور کند و چیزی از اموال ارتش را بدزدد. به ساعتش نگاه کرد. دو بعد از نصف شب بود. دستور داد تا ساعت دو و نیم تمام افسرنگهبان‌ها و گروهبان نگهبان‌های پادگان جلوی دفترش جمع شوند. هرچه معاونش و دیگران به او گفتند که دیگران نباید ترک پست کنند و اگر حرفی هست این وظیفه تیم اصلی نگهبانی پادگان است که از طریق تلفن داخلی با بخش‌های مختلف تماس بگیرند و دستورات را ابلاغ کنند، به خرج او نرفت. می‌خواست رو در رو با مجموعه اعضای ارشد نگهبانی بخش‌های مختلف پادگان صحبت کند.

همه جلوی پله‌های دفتر فرماندهی جمع شدند. معاونش به دستور او از آن بالای پله‌ها به آن همه افسر جزء و درجه‌دار کادر دستور «از جلو نظام، خبردار» داد و بعد سرگرد حسینی شروع به صحبت برای جماعت متعجب و کمی وحشت‌زده کرد. برای‌شان از خودش گفت که چگونه با تنگدستی بزرگ شده و پدر و مادرش خودشان را به آب و آتش زده‌اند تا وی بتواند زندگی بهتری داشته باشد. از لطف خداوند به خودش گفت. تعریف کرد که همواره حس می‌کرده بصورت خاصی از جانب خداوند حمایت می‌شده. از پیوستنش به ارتش گفت و اینکه چگونه در پادگان درجه‌داری، او را که بچه شهرستان بوده تهرانی‌ها دست می‌انداخته‌اند. یک دو خاطره هم از همان زمان تعریف کرد. بین هر دو جمله‌اش یک‌بار از لطف خداوند به خودش و توفیقاتی که وی به او در زندگی عطا کرده صحبت می‌کرد.‌

افسران و گروهبانان نگهبان زیر چشمی به هم نگاه می‌کردند که این بابا ساعت دو و نیم نیمه‌شب ما را از سر پست به اینجا احضار کرده که برای‌مان خاطره بگوید؟ گفت و گفت و گفت و بعد ناگهان از سال چهارم مدرسه نظام پرید به امشب، به زمان حال. گفت که او تنها افسر نگهبان پادگان است که تا کنون تمام پادگان را در شب نگهبانیش گشته. معتقد بود که هیچ افسر ارشدی در پادگان نبوده که نیم ساعت از شب نگهبانیش را به شنیدن صحبت‌ها و مشکلات فقط یک سرباز صفر آشپزخانه اختصاص بدهد. از زباله‌دانی پادگان و لزوم رعایت نظافت گفت. تهدید کرد که اگر بار دیگر که نگهبان می‌شود محل زباله‌ها بوی گند بدهد، برای تمام اعضای تیم نگهبانی آن شب پادگان گزارش منفی به مقامات ارشد رد خواهد کرد. باز از خودش گفت که چگونه به عشق خدمت به هموطنانش همین امشب تصمیم گرفته به آن نگهبان خواب سه روز مرخصی تشویقی بدهد تا شرمنده‌اش کند و باعث شود با عشق بیشتری به خدمت بپردازد. از جوانان سرباز گفت و عشق‌شان به وطن و عشق‌شان به خدا و مقایسه‌اش کرد با عشق این مردان جوان به «زن» و به افسران و درجه‌داران هشدار داد که اگر این جوانان خدای ناکرده به حرام بیافتند مسئولش فرماندهان این دل‌های پاک هستند و بس.

ساعت سه و نیم صبح بود که با وصل شدن مجدد برق نیمه خاموش پادگان یادش آمد چرا آنها را احضار کرده و رفت سر اصل مطلب. به افسران و گروهبانان نگهبان دیگر بخش‌ها گفت که بیدارباش بزنند. هرچه به او گفتند که مطابق قوانین ارتش هیچ‌کس حق ندارد سربازان را در شب بیدار کند و سرباز در طول روز بسیار خسته‌است و نیاز به استراحت‌ شبانه دارد، او معتقد بود که سرباز باید ۲۴ ساعت در خدمت ارتش باشد و «وظیفه» مهمتر از «قانون» است. ساعت چهار صبح یک پادگان سرباز خواب‌آلود در میدان پرچم پادگان جمع شده‌ و با چشمان سرخ و خمیازه کشان و نگران خبردار ایستاده بودند. به دستور جناب سرگرد حسینی حتی نگهبانان برجک‌های پادگان هم در میدان حاضر بودند.

ساعت چهار و ربع صبح افسر نگهبان پادگان جناب سرگرد حسینی در جایگاه قرار گرفت و شروع به صحبت کرد. باز از خودش گفت و از لطف الهی به او و اینکه او می‌تواند سرمشق سربازان باشد. بعد از سربازان خواست که هرکس بلند داد بزند که چند ماه خدمت است. همهمه پادگان را برداشت. سرگرد احساس بزرگی عجیبی می‌کرد. او از پشت میکروفون رو به افسر نگهبان آشپزخانه کرد و بلند بلند دستور داد که جیره صبحانه و ناهار و شام فردا شب این جوانان غیور را دوبرابر کند. معاون خودش زیر گوشش گفت که جیره قبلا ریخته شده و امکان ندارد بتوانند به میزان کافی لوبیا و نخود و برنج را خیس نکرده بپزند. اما جناب سرگرد خطاب به سربازانی که داشتند برایش دست می‌زدند گفت که نه تنها جیره آنها برای فردا دوبرابر می‌شود بلکه به همه آنها یک روز مرخصی تشویقی خواهد داد.

با بلند شدن صدای اذان از مناره‌های مساجد شهر، افسر نگهبان به همه افراد تحت امر خود دستور داد که وضو بگیرند و برای اجرای فریضه نماز جماعت آماده شوند. ساعت پنج که نماز و دعاهای بعد آن تمام شد، سرگرد حسینی خطاب به سربازان گفت که نیمه‌شب برق بخشی از پادگان قطع شده و این هوشمندی همگانی آنان را می‌طلبد که مبادا دزدی از این فرصت استفاده کرده و الان در گوشه‌ای از پادگان به نیت شوم خویش سرگرم به دزدی ‌باشد. سرگرد به همه سربازان دستور داد که بصورت فردی و در گروه‌های دو سه نفری حرکت کنند و در تمام پادگان بگردند و دزدان احتمالی را پیدا کنند. نیز به آنان دستور داد که در صورت یافتن دزدان مراقب باشند که برخورد بد و غیر شرعی‌ای از خود نسبت به ایشان ارائه ندهند. ساعت پنج و نیم صبح صدها سرباز خمیازه‌کشان و چشم مالان مشغول گشتن به دنبال دزدان احتمالی در زیر هر بوته پادگان و هر دستشوئی آن بودند. به دستور مستقیم افسر نگهبان کل پادگان، سربازان دژبان هم که باید مراقب درهای پادگان و عبور و مرور آن باشند درها را قفل کردند و خود را به مسئول آشپزخانه معرفی نمودند تا به امور آماده‌کردن جیره غذائی دو برابر آن روز سربازان کمک کنند.

ظهر روز بعد، روی میز سرهنگ باقری، مسئول بازرسی پادگان، گزارش دزدیده شدن دو وانت ارتش، فرار بیست و شش سرباز و خالی شدن جیب لباس‌های پنجاه و هشت سرباز در قفسه‌های آسایش‌گاه‌های‌شان بین ساعات چهار تا هفت صبح، داشت به مسئول بازرسی دهن‌کجی می‌کرد. چهار روز بعد سرگرد حسینی به معاونت فرماندهی پادگان انتخاب شد.

Advertisements

یک پاسخ to “افسر نگهبان”

  1. pantea Says:

    خيلی خوندنی بود!
    مطمئنيد که اين جناب حسينی با احمدی‌نژاد قوم و خويشی نداشته؟
    ————————-
    ای بابا شما که منظور من از شخصیت های داستان را لو دادید! همچین بفهمی نفهمی یک نسبت نزدیکی با ایشان دارند. احتمالا عین سیبی می مانند که از وسط نصف شده باشند.

    با تشکر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: