Archive for دسامبر 2007

سهم من دریائی است که وزیر خود من آن را از من می‌گیرد!

دسامبر 31, 2007

من که در این خبرها و اظهار نظرها هیچ تناقضی نمی‌بینم. شما چطور؟

هفده مهرماه امسال: عضو هیات رئیسه کمیسیون امنیت ملی در گفت‌وگو با ایسکانیوز: سهم ایران از دریای خزر 50 درصد است.

هشت آبان امسال: نماينده شاهرود و ديگر عضو كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس گفت: «ما نبايد سهم 50 درصدي ايران در درياي خزر را مطرح كنيم. اين مباحث در راستاي منافع ملي نيست. اين حرف‌ها را بيگانگان مي‌زنند و ما آن را تكرار مي‌كنيم».

هر دوی این عزیزان عضو کمیسیون امنیت ملی هستند.

در همین حال جناب آقای متکی روز یکشنبه (نُه دی‌ماه امسال) فرمودند که: دشمنان ملت ايران و كساني كه تلاش مي‌كنند در مناسبات منطقه‌اي كشور و نقش سازنده ايران در منطقه تبليغات سوء ايجاد كنند، از مدتي قبل زمزمه كردند كه ايران بايد 50 درصد درياي خزر را داشته باشد كه چنين چيزي نه منطقي است و نه قراردادي در اين زمينه وجود داشته است. در قبل از پيروزي انقلاب اسلامي هرگز از 3/11 درصد از اين دريا، امكان رفتن به جلوتر براي شناورها، قايق‌هاي ماهيگيري و غيره ايران وجود نداشته است.

اما آقای سيدمحمد علي حسيني، سخنگوي وزارت خارجه همان دم و دستگاهی که آقای متکی رئیسش هستند، پيش از ظهر دوشنبه (دهم دی‌ماه امسال) در نشست هفتگي‌اش با خبرنگاران داخلي و خارجي درباره اظهارات روز گذشته منوچهر متکي درباره سهم ايران از درياي خزر اظهار داشت: در زمان شوروي سابق، تلاش‌هايي شد تا با استفاده از قدرت و توانمندي آن کشور، محدوده‌اي بر ايران تحميل شود که هرگز آن مسئله محقق نشد. ما براي تحقق سهم 20 درصدي خود از درياي خزر، تلاش کرده و با همين منظور در نشست‌هاي گوناگون حضور يافته‌ايم و از اين سهم نيز کوتاه نخواهيم آمد.

خلاصه که من هیچ اختلافی بین پنجاه درصد و بیست درصد و یازده درصد (یا هر درصد دیگری که برادران بفرمایند) نمی‌بینم. شما اگر می‌بینید و نمی‌ترسید بگوئید!

Advertisements

«مهدیه» در تورنتوی کانادا

دسامبر 31, 2007

به میمنت عید سعید غدیرخم ، روز شنبه ، طی مراسمی، ساختمان جدید « مرکز اسلامی امام مهدی(عج)» با عنوان « مهدیه تورنتو» افتتاح شد.

به گزارش شبکه اینترنتی ایرانیان مقیم تورنتو (ایرانتو)، در این جشن که بیش از 300 نفر از ایرانیان مقیم تورنتو شرکت داشتند، برنامه های مختلف ادبی ، هنری و مداحی به مناسبت عید امامت و ولایت برگزار شد .
در بخش دیگری از این مراسم، حجت الاسلام و المسلمین سید رضا حسینی نسب، رییس مجمع اهل بیت کانادا و امام جماعت مهدیه، مطالبی را پیرامون تاریخچه عید غدیر بیان داشتند و احادیث موجود در این رابطه در منابع مختلف شیعه و سنی را برشمردند.

—————————————-

باز هم خوب است که در میان آن هفتاد هزار ایرانی مقیم تورنتو (طبق آنچه مقاله ادعا می‌کند البته) حداقل ۳۰۰ نفر بوده‌اند که بروند افتتاحیه این مرکز. خداوند هم به این «سه نفر از هر هفتصد‌ نفر» ایرانی این شهر که در این مراسم مذهبی حضور یافتند خیر بدهد و هم صورت این کسر (منظورم عدد ۳ است) را بیشتر کند بلکه تا این حد تابلو نباشد که از هر ۲۳۳ نفر هموطن مقیم این شهر یک نفر در چنین مجلسی حضور یافته.

یک سوال اضافه: این هموطنان عزیز که عاشق شرکت در این مجالس مذهبی هستند، دوست دارند روی زمین مهدیه بنشینند و به سخنرانی حاج‌آقا و برنامه‌های مداحی گوش کنند، کلی پول کمک می‌کنند به این بناهای اسلامی و عید امامت و ولایت را جشن می‌گیرند چرا رفته‌اند توی تورنتوی کانادا زندگی می‌کنند؟ مگر همین ایران خودمان برای انجام چنین مراسمی چه مشکلی داشت که اینها یک‌کاره پاشده‌اند رفته‌اند هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر در سرزمین مسیحیت زندگی می‌کنند؟ اگر بنا به مهدیه رفتن باشد که در ایران بهتر و بزرگ‌تر و راحت‌ترش هست، لزومی به مالیدن پی مهاجرت و پناهندگی و ویزا و شب پشت سفارت خوابیدن و این‌ حرف‌ها نیست. این‌ها رفته‌اند کانادا چکار؟ که بروند مهدیه؟

پ.ن: یک وقت فکر بد نکنید که «ای بابا، مردم هزار کار و زندگی و مشکل دارند و صبح تا شب دارند به دنبال یک لقمه نان می‌دوند کسی وقت مهدیه رفتن ندارد». ابدا، اگر آن بالای صفحه اصلی خبر را نگاه کنید می‌بینید که مراسم در روز شنبه بوده که در این بلاد کفر و زندقه جزء دو روز تعطیل آخر هفته (شنبه و یک‌شنبه) حساب می‌شود و خلائق استراحت می‌کنند. این است که ۳۰۰ نفر از هموطنان عزیزمان وقت و حال و حوصله کافی داشته‌اند در این مراسم عزیز شرکت کنند و به حاج آقا گوش جان بسپارند. حالا آن ۶۹۷۰۰ نفر دیگرشان کجا بودند روز تعطیلی من نمی‌دانم.

افزایش ده‌هزار درصدی در عرض سه سال

دسامبر 31, 2007

خبرگزاري فارس: مهدي غضنفري، معاون وزير بازرگاني، در نخستين همايش توسعه صادرات نرم افزار، رقم صادرات نرم افزار در سال 82 حدود 250 هزار دلار بيان كردو گفت: اين رقم در سال 85 حدود 25 ميليون دلار بوده و پيش بيني مي شود اين رقم تا پايان سال جاري به 40 ميليون دلار برسد.
——————–

احسنت به کسانی که توانسته‌اند در ظرف سه سال، صادرات نرم‌افزار کشور را «صد برابر» (معادل ده‌هزار درصد) کنند. ۲۵ میلیون دلار صد برابر ۲۵۰ هزار دلار است. و این همه در عرض سه سال اتفاق افتاده. در نظر بگیرید که در عرض سه سال درآمد شما از مغازه یا شغل‌تان چگونه ممکن است نه دو برابر، نه سه برابر، نه بیست برابر، نه هفتاد برابر بلکه صد برابر بشود. مثلا اگر سه سال پیش درآمدتان از محل کسب‌تان ماهی یک میلیون تومان بود، در عرض سه سال تبدیل شده به ماهی صد میلیون تومان. البته این روند هنوز هم ادامه دارد و قرار است در عرض یک سال از ۲۵ میلیون دلار به ۴۰ میلیون دلار بپریم. فقط من نمی‌فهمم (لابد سوادش را ندارم) که چگونه از سال ۸۲ تا ۸۵ این صنعت کشور ده‌هزار درصد رشد کرده ولی در این یک ساله اخیر این رشد فقط حدود ۳۷ درصد بوده.

در هر حال این موفقیت عظیم را به همه دست‌اندرکاران صنعت نرم‌افزار کشور، مسئولین صادراتی، معاون وزیر بازرگانی و خبرگزاری فارس و آنهائی که آمار و ارقام را جمع می‌زنند و اعلام می‌کنند تبریک عرض می‌کنم. ای‌کاش می‌شد از وجود چنین مدیران و کارمندان لایقی که در عرض سه سال بازدهی ده‌هزار درصد تولید می‌کنند در دیگر بخش‌ها نیز استفاده کرد.

مملکت تخم‌مرغی

دسامبر 30, 2007

در بحث و گفتگو پیرامون بسیاری از معضلات مملکت آخرش می‌افتیم در دام سوال «اول مرغ بوده و بعد تخم‌مرغ  یا اول تخم‌مرغ بوده و بعد مرغ؟». اما قضیه از یک سوال ساده فلسفی فراتر می‌رود. مسئله آنقدر اساسی می‌شود که بخش بزرگی از مدیران بسیار ارشد کشور قضایا را به هر نحو که باشد به «تخم مرغ» گره می‌زنند.

وزیر جهاد کشاورزی از مرتبط بودن مسئله تخم‌مرغ با انحصار می‌گوید و تلویحا به ردپائی از آمریکای تخم‌مرغ‌خوار در این ماجرا اشاره می‌کند.

قبل‌تر از آن هم وزیر رفاه درمیان بازنشستگان‌ کشور پای تخم‌مرغ بخت برگشته را به سخنرانی خود باز کرده‌بود و با تردستی فراوان رشته بحث درباره بازنشستگان (سمبل از کارافتادگی و تمام شدن زندگی) را به چفت تخم‌مرغ (سمبل زایش و نو شدن زندگی) گره زده‌بود تا به سهراب سپهری بگوید «زکی! اگر تو می‌توانی شعر بگوئی ما هم می‌توانیم چی‌چیز بگوئیم».

چندی بعد گذار تخم‌مرغ به شورای عالی امنیت ملی که وظیفه سیاست‌گذاری‌های کلان کشور در مسائل مختلف مثل برنامه اتمی را بر‌عهده دارد افتاد و بر صندلی داغ نشست تا مورد بررسی قرار گیرد و احیانا پخته‌شود.

در این حیص و بیص نمایندگان مردم نیز که ناگهان یادشان آمده خانم «ملت» قرار است در اسفند ماه امسال مشق چهارساله ایشان را خط بزند و ستاره بچسباند در دفترشان، سریعا تخم‌مرغ‌ را وارد نطق‌‌های خویش نمودند و در کنار مسائل مهم جهانی و منطقه‌ای و کشوری مطرحش کردند تا خارجی‌ها بفهمند ما حواس‌مان حتی به فلان قسمت مرغ‌های بدبخت نیز هست، آمریکای جهان‌خوار فلان فلان شده که جای خود دارد. اظهاراتی مثل «عده‌ای در حسرت چند عدد تخم مرغ هستند» در همین راستا در نطق‌ها گنجانده شد.

وظیفه تخم‌مرغی کردن امور در مجلس و برنامه تلویزیونی رئیس‌جمهور و شورای عالی امنیت ملی محدود نشد. جناب ‏»فريدون اميرآبادي» سرپرست شوراي حل اختلاف تهران (مربوط به امور خانواده) افاضات فرمودند که: «زنان امروز تخم مرغ هم بلد ‏نيستند درست کنند حق طلاق هم مي‎ ‎خواهند«. و بدین نحو نقش امپریالیسم تخم‌مرغی در برهم ریختن شیرازه خانواده‌های میهن اسلامی را آشکار فرمودند و تخم مرغ را کشان کشان به دادگاه خانواده بردند.

ظاهرا تخم‌مرغ بیش از اینها در روند امور اجرائی کشور و ساختارهای زیربنائی فرهنگی و اخلاقی جامعه نقش دارد. فقط من نمی‌فهمم چرا ما باید تا این حد امور مملکت را با نگاه کردن به فلان‌جای مرغ و آنچه از آن خارج می‌شود تنظیم کنیم؟ یعنی هیچ وسیله دیگری در مملکت برای سنجش رشد و رکود و تورم اقتصادی نیست الا محصول بخش تحتانی مرغ؟ برای مملکتی که قدرت بلامنازع منطقه شده و هر روز کشفی علمی در گوشه‌ای و در زیرزمینی از آن اتفاق می‌افتد و دست‌هایش از شرق (از راه افغانستان) به دروازه‌های چین رسیده و از غرب پا در آب دریای مدیترانه دارد (از طریق لبنان) و عنقریب است که با غنی‌سازی تمام مشکلات دیروز و امروز و فردایش حل شود زشت است که متر و معیار سنجش مسائلش آنجای مرغ باشد و بس.

بابا تو دیگه کی هستی؟

دسامبر 30, 2007

پنج‌شنبه: کشته شدن بوتو در یک انفجار انتحاری

جمعه: پیکر بی نظیر بوتو در کنار مقبره پدرش دفن شد

شنبه: وزارت كشور پاكستان آمادگي دولت براي نبش قبر بي‌نظير بوتو را اعلام كرد
==================
 
اصلا معلوم هست در پاکستان چه خبر است؟ پنج‌شنبه طرف کشته می‌شود، جمعه دفنش می‌کنند و شنبه می‌خواهند نبش قبرش کنند علت مرگش را پیدا نمایند. این بیشتر به جوک شبیه است. خوب پدر من همان پنج‌شنبه یک کم صبر می‌کردید و دو سه پزشک قانونی مختلف را سر جنازه جمع می‌کردید و کالبد شکافی می‌کردید. حالا یک مکافاتی هم باید اضافه بر سازمان کشید بابت نبش قبر، آن هم نبش قبر یک «زن» مسلمان.

اول گفتند گلوله خورده بعد گفتند «نخیر کله‌شان خورده به سقف ماشین». به‌طرف آن مرحومه تیراندازی شده و بعد در نزدیک ماشینش بمب ترکانده‌اند حالا می‌گویند در اثر شدت انفجار سر آن بنده‌ خدا خورده به سقف ماشین و فوت کرده. لابد فردا بعد از نبش قبر و کالبدشکافی می‌گویند که «ماشین جوش آورده بوده، بی‌نظیر پیاده شده آب رادیاتور را چک کند، کاپوت در رفته خورده تو سرش فوت کرده». این همه عجله برای دفن کردن یک قربانی ترور برای چه؟ البته ناگفته معلوم است که آن جماعتی که پشت درب‌های بیمارستان جمع‌ شده‌بودند منتظر خبر یا جسد را اگر می‌خواستند منتظر بگذارند احتمالا با بیمارستان همان می‌کردند که آن مردک انتحاری با ماشین بوتو کرد!

راستی بیاد می‌آورید که چند ماه پیش که مشرف و دادگاه عالی پاکستان با هم اختلاف داشتند مردم چه بر سر کوچه و بازار کردند؟ چقدر آتش زدند و سنگ پراندند برای حمایت از «دموکراسی»؟ الان هم که بقول بعضی‌ها «شانس بزرگ دموکراسی» در کشور ترور شد، طرفداران دموکرات‌منش ایشان دارند خاک کشور را به توبره می‌کشند. اگر برایتان امکان دارد بنشینید و فیلم‌های اعتراضات مردم در زمان آن کشمکش بین مشرف و دادگاه عالی را در یوتیوب ببینید. بعد فیلم‌های ناآرامی‌های الان پاکستان را ببینید. فکر می‌کنید چند درصد آدم‌هائی که در فیلم می‌بینید دغدغه «دموکراسی» دارند؟

آنوقت هی بگوئید که «جرج بوش بیخود می‌کند می‌خواهد به ضرب زور و چماق در خاورمیانه دموکراسی برقرار کند و امکان ندارد دموکراسی با زور همراه بشود». می‌گویند یکی از همولایتی‌های من رفت پهلوی پیش‌نماز مسجد و پرسید «حاج آقا نماز خواندن با کفش چه حکمی دارد؟» حاجی جواب می‌دهد «با کفش نمی‌شود نماز خواند». طرف هم می‌گوید «عجب! ما خواندیم و شد». آنچه در بخش‌هائی از جهان سوم می‌گذرد به ما نشان می‌دهد که «دموکراسی» و «چماق» در بعضی کشورها بخوبی با هم سازش پیدا کرده‌اند و دو روی یک سکه هستند. در این کشورها دموکراسی را «با کفش می‌خوانندش و می‌شود»، چه آن بالا نشسته باشید و بخواهید به ملت خود دموکراسی بدهید و چه در آن پائین نشسته باشید و بخواهید با بی‌نظمی و آتش زدن اموال عمومی، به دموکراسی‌تان خدمت کنید.

توهین بی‌خدایان به باخدایان و بالعکس

دسامبر 29, 2007

احسان عزیز

آنچه گفته‌ای را درک می‌کنم و با تو همدرد هستم اما نه در جهتی همسو با تو. متاسفانه در جامعه ما چیزی بنام «دیکتاتوری اکثریت» وجود دارد. برداشت مردم ما از دموکراسی «حرف اکثریت مهم است و اقلیت باید خفه شود» است چه در خود جامعه ما باشد که بقول تو ۹۰ درصد آن شیعه است و اهل سنت حتی یک مسجد در تهران (پایتختن کشور اسلامی) برای خود ندارند و چه در جامعه بالاترین که آنچه تو گفته‌ای خود یک نمونه از نادیده‌گرفتن حقوق اقلیت است.

باز هم جای شکرش باقی است که این مردم بقول تو «بافرهنگ و باهوش» بعد از صدسالی که از دموکراسی خواهی‌شان می‌گذرد حداقل متوجه این شدند که بخش اعظم دموکراسی حرف اکثریت مردم است. فکر می‌کنم چند ده سالی دیگر باید منتظر ماند تا جامعه ما متوجه گردد که آن اقلیت (مذهبی، سیاسی، اجتماعی و …) نیز حقوقی دارد که باید توسط اکثریت محترم شمرده شوند. شوخی نمی‌کنم با تو. قرن‌ها فلاکت فکری را نمی‌توان با صد سال و دویست‌ سال تمرین و تدریس اصلاح کرد. زمان می‌برد.

کاملا با تو موافق هستم که استفاده از لغاتی که در عرف زبان «فحش» تلقی می‌شوند در یک مکان عمومی و نسبت به باورهای مذهبی گروهی دیگر نه تنها خلاف رفتارهای متمدنانه است بلکه در بسیاری از کشورهای پیشرفته‌تر از ما می‌تواند «جُرم» تلقی گشته و گوینده را تحت پیگرد قانونی قرار بدهد. در این کشورها البته اگر من (نوعی) غیر هم مسلکان خودم را «حیوانانی که در زمین فساد می‌کنند» و یا «مهدور الدم» و یا «جهنمی» و امثال آن بدانم، قانون اجازه بیان نظرم را به من نمی‌دهد و از آزادی فکری و شخصیتی همانها که من (نوعی) آنان را «بوزینگانی مسخ‌شده» می‌دانم حمایت می‌کند. خدا کند روزی به همین مرحله از آزادی که در این کشورهای نامسلمان و اکثرا غیر دینی وجود دارد برسیم و بتوانیم تحت آزادی آن کله‌مان را بیاندازیم پائین و هرکس مناسک دینی خودش را آزادانه انجام بدهد.

اما بخش دیگری از لغات و تعبیرات هستند که در حاشیه خاکستری توهین-ادب می‌توان آنان را دسته‌بندی کرد. گفتن جملاتی که بار دو پهلو دارند مثل «بابا با گوریل که نمی‌شود شطرنج بازی کرد» و تعبیراتی که گوشه می‌زند به اکثریتی که زیر صفحه بازی می‌زنند و در عین حال از اقلیت رعایت آن قوانین را خواهانند، از این دست هستند. این جملات معمولا در واکنش به حملات تند و تیز گروه اکثریت است که می‌خواهند بنا به «اکثریت» بودن خود ریشه هر «اقلیت»ی را از زمین برکنند. گمان کنم شطرنج بازی کردن «شیرفرهاد» برره‌ای (=اکثریت) با کیانوش بخت‌برگشته (=اقلیت) را هنوز بخاطر دارید. بیت زیبای «بِبَری مال مسلمان و چو مالت ببرند—بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست» را هم می‌توان بیان قدیمی همین مطلب دانست. متاسفانه قاعده «لاضرر و لاضرار فی‌الاسلام» از جانب بسیاری از مسلمانانی که در اکثریت قرار می‌گیرند فراموش می‌شود تا وقتی که چشم باز می‌کنند و می‌بینند که در اقلیت هستند. حال این که بیان چنین «تعبیرات خاکستری»ای تا چه میزان مصداق توهین به حساب می‌آیند چیزی است که بنظر من در هر مورد خاص باید دادگاه یا فرد بی‌طرفی به آن رسیدگی کند.

چه خوب بود که همه آنانی که چون شما فکر می‌کنند به همان روش شما متین و موقر بنشینند و آنچه می‌گویند را بنویسند. متاسفانه در جامعه ما که حدود یک هفتم از جمعیت هفتاد میلیونی آن بی‌سواد مطلق است و به تبع آن حدود دو تا سه نفر از هر هفت نفر کم‌سواد تشریف دارند (در مجموع سه تا چهار نفر از هر هفت نفر به زبان خودمانی «مرخص» هستند از نظر سواد و دانش)، چنین گفتگوهائی بسیار کم و محدود است و هنوز شاید برخورد فیزیکی تنها چیزی باشد که از بخش بزرگی از آن جامعه که اکثرا هم متدینین دو آتشه هستند می‌توان انتظار داشت.

در مرحله بعدی می‌رسیم به طرز بیان‌هائی که بدون غرض و مرض عنوان می‌شوند ولی شنونده با شنیدن آنان فشارخونش بالا می‌رود. به دیگر سخن اگر من گوینده آنگونه که شمای (نوعی) شنونده مایل هستید به آداب و احترامات شما برای موضوع مقدس‌تان اهمیت ندادم آیا نسبت به شما توهینی روا داشته‌ام؟ فرض بفرمائید که همانگونه که فرموده‌اید من «حضرت» یا «(ص)» یا «(ع)» را در اشاره به یکی از چهارده‌تنی که شما معصوم‌شان می‌دانید انداخته باشم. آیا این توهین است؟ مسلما شما بعنوان فردی مسلمان برای پیشوایان دینی‌تان قائل به جنبه‌ای ماوراء بشری هستید. اگر کسی به این جنبه از شخصیت ایشان اعتقاد نداشت و آن پیشوایان دینی را انسان‌هائی چون دیگر انسان‌ها دانست به شما و اعتقادات‌تان توهین کرده؟

و از آنجائی که شما را انسانی آرام و دردآشنا یافته‌ام سوالی را که مدتی است ذهن من را به خود مشغول داشته با شما مطرح می‌کنم. امیدوارم بتوانیم با هم‌فکری با هم جوابی برای آن بیابیم:

همه می‌دانیم که حضرت ابراهیم (ع) چگونه بیماری را بهانه کرد و با دیگر بت‌پرستان به صحرا نرفت، تبر بر گرفت و به بتخانه رفت و همه بت‌ها را شکست بجز بت بزرگ که تبر را بر دوش وی نهاد و بعد در جواب خلائق که هراسان و خشمگین منتظر آمدن آسمان به زمین و رفتن زمین به آسمان و سوسک و مورچه شدن آدمیان به‌جرم چنین توهین عظیمی به مقدسات‌شان شده بودند و وی را متهم می‌کردند به انجام چنان کاری گفت که بروند و از خود بت بزرگ بپرسند که چه کسی دیگر بت‌ها را شکسته. اینجا بود که جماعت ناچار به اعتراف شدند که «ابراهیم یک چیزی می‌گوئی‌ها! بابا سنگ و چوب که حرف نمی‌زند که». و اینگونه بود که نور توحید در دل‌های‌شان شروع به جرقه‌زدن کرد.

سوال من این است که آیا رفتار آن حضرت توهین به بت‌پرستان بود یا نه؟ آیا به راه حق و حقیقت آوردن مشتی بت‌پرست بدبخت گمراه ارزش این را دارد که به باورهای‌شان توهین کرد؟ اگر این «توهین» تنها راه نجات جان‌های غم‌زده و گمراه‌شان باشد چه؟ آیا من به پیروی از حضرت ابراهیم (ع) می توانم  بروم و بت های جماعت بت پرست در آسیای جنوب شرقی را بشکنم؟

  اصولا هر پیامبری آجری تکمیلی بر بنای «توحید» پیامبر قبل از خود قرار داد و این بنای ۱۲۴۰۰۰ آجره با آجر پیامبر ما (ص) کامل شد. آیا پیروان هرکدام از آن پیامبران حق داشتند (یا نداشتند) که آن مدعی دیگر را بدعت‌گذاری بدانند که با توهین به آنچه ایشان به آن باور دارند در پی سست کردن بنای اعتقادی ایشان است؟ درگیری علمای یهودیت با حضرت مسیح (ع) در زمان خود آن حضرت یک نمونه آن است. آیا حضرت مسیح (ع) داشت به باورهای آن علمای یهودی توهین می‌کرد؟ آیا تعالیم حضرت محمد (ص) ضربه به باورهای مسیحیان بود؟ و در یک کلام کلی «اگر کسی به باورهای من اعتقاد نداشت، آیا این توهین به من و باورهای من است؟»

پنج + یک حکایت

دسامبر 27, 2007

حکایت اول مربوط است به زمانی که مرحوم صمد بهرنگی در یکی از کتاب‌ها (یا مقالاتش) گله می‌کرد که «ما (معلمین دهکده‌ها) از صبح تا شب خودمان را می‌کشیم تا بچه‌های کلاس یاد بگیرند به فارسی بگویند «آب». بعد همین که رفتند خانه و پدر و مادر دهان باز کردند و لغت محلی را برای آب بکار بردند، همه چیز تمام است، بچه باز همان می‌شود که صبح بود و ما باز باید فردا خودمان را بکشیم و روی او کار کنیم تا یادش بدهیم «آب» و این دور باطل همچنان ادامه دارد».

حکایت دوم نمی‌دانم از چه‌کسی است (لطفا حتما تذکر بدهید) که می‌گوید «یک آدم درست و حسابی‌ای بچه‌اش را گذاشت مکتب پهلوی آدم معروفی تا به وی سواد بیاموزد. معلم بنده‌ خدا هرچه توانست به‌کار بست ولی بچه مذکور چیزی یاد نگرفت. مدتی که به این منوال گذشت، معلم بدبخت دست بچه‌ را گرفت و برد پهلوی پدر بچه که «این یاد که نمی‌گیرد هیچ، هرچه را هم که من بلد بودم از یادم بُرد»»!

حکایت سوم قدری معاصرتر است. می‌گویند «یک بخت‌برگشته‌ای آمد و … باز کرد … و پُست نوشت … آی مردُم … کلاه سرتان… تلویزیون … رادیو … روزنامه …، خلق‌الله شب … خانه … تلویزیون … ماشین … رادیو … روزنامه … کله … تکان … نچ نچ نچ … وای … بر پدر این غربی‌ها لعنت … پیشرفت ما … سد … حق مسلم …».

حکایت چهارم و پنجم را هنوز به آن نرسیده‌ایم. احتمالا حکایت چهارم آخر کار همان بابای حکایت سوم است که اکنون در تیمارستانی بستری شده و تحت درمان با «شوک» برقی است که برق آن از بوشهر می‌آید.

حکایت پنجم را هم گمان کنم سال‌ها بعد یک بنده‌خدای دیگری خواهد نوشت. فقط آخرش اینجوری تمام می‌شود: «… و آن مردمان باز بر روال و سیاق خود … شب … خانه … تلویزیون … ماشین … رادیو … روزنامه … دور خود … خیدند و … خیدند از صبح تا شام  و «اتم» گرمابخش زندگی و احساس‌شان بود. دربدر … وضع‌شان را بهبود … حافظ … خود … حجاب خود … از میان برخیز. تمت».

 آن یک حکایت باقی مانده هم بماند تا همان مردمان از دید خود تعریفش کنند.

 

از وبلاگ آوای موج

دسامبر 25, 2007

خواندن مطلب «راهکارهایی چند برای مشکلات مهاجرین با فرزندان در غرب» را شدیدا به همه توصیه می کنم چه داخل ایران باشند چه خارج آن.

ناهار از منزل

دسامبر 24, 2007

رييس‌جمهور كشورمان حقوق رياست‌جمهوري براي سفر نمي‌گيرد و حتي ناهار خود را نيز از منزل مي‌آورد. (آيت‌الله خزعلي، دبيركل بنياد بين‌المللي غدير، در جشن عيد غدير دانشكده الهيات و معارف دانشگاه تهران)

از دفترچه خاطرات رئیس‌جمهور:

شنبه: با دو ساعت تاخیر به افتتاحیه کارخانه شکولات رسیدیم. ماشین ریاست‌جمهوری دیر کرده‌بود. امروز که مطابق معمول ماشین را با راننده فرستادیم منزل ناهارمان را بیاورند، ماشین دیر کرد. ظاهرا نیم ساعتی معطل شده‌بودند تا حاج‌خانم «پیتزای قورمه‌سبزی»ش جا بیافتد. امان از این برنامه‌های آشپزی تلویزیون که چیز‌های عجیب غریب یاد زن و بچه مردم می‌دهند. یادم باشد به رئیس تلویزیون یک تذکر رسمی بدهم. ناهار نیامده به مسئول تشریفات گفتم بپریم برویم سه سوت کارخانه را افتتاح کنیم برگردیم برای ناهار گفت «نمی‌شود، هر چهارتا محافظ شما را فرستاده‌ام برای آوردن قابلمه غذای‌تان. باید صبر کنیم تا برگردند». امان از این تشریفات زائد. من هی می‌گویم بابا دوتا محافظ برای آوردن قابلمه غذای روزانه من از نارمک تا خیابان پاستور کافی است ولی مسئولین امر می‌گویند که «قوانین اجازه نمی‌دهند که امور بدون تعداد کافی محافظ انجام شوند». من چکار کنم؟ بعنوان رئیس جمهور مملکت ناچارم تابع «قانون» باشم.

یک‌شنبه: نمی‌دانم کدام شیرپاک‌ خورده‌ای یاد این رئیس‌جمهور روسیه داده که در ایران غذائی هست بنام «زرشک پلو با مرغ». امروز که آمده‌‌بود به اجلاس کشورهای حاشیه دریای مازنداران، در جواب هر سوالی که از او می‌کردم می‌گفت «زرشک … با چی‌چی؟» من هم هی ناچار بودم برایش تکرار کنم «زرشک پلو با مرغ». هرچه درباره سهم ایران در دریای مازنداران از او پرسیدم با خنده گفت «زرشک…». آخرش عصبانی شدم. به حاج‌خانم گفتم برای شام «زرشک‌ پلو با مرغ» بپزد تا پوز این مردک را بزنم. حیف که ریش‌مان گیر است در نیروگاه و غنی‌سازی و بمب و هواپیما و موشک خری و این حرف‌ها. مردک زرشک‌پلو را با ملچ و ملوچ خورد و بعد از جیبش یک شیشه کوفتی درآورد و در دوغ ریخت و به سلامتی‌ ما بالا رفت. بدبخت مسلمین که «اتم» ام‌القرای‌شان گیر این مردک نجسی‌خور است. بعدش هم رویش را به من کرد و گفت «شاما می‌خواهید ما روس‌ها به شاما در جانگ عالیه آمپریالیسم آمریکا کوماک کونیم؟» من با خوشحالی به او گفتم «بله، البته». او هم نه گذاشت و نه برداشت زد زیر خنده و گفت «زرشک… با پالو و مُرخ». کوفتی لااقل اسم آنچه را که توی شکمش ریخته نمی‌تواند درست تلفظ کند.

دوشنبه: این حاج‌خانم ماشاءالله هزار ماشاءالله غذا که درست می‌کند آدم بعد بیست‌سال زندگی مشترک باز هم می‌خواهد هی بخورد. امروز صبح زود پاشد قیمه درست کرد از آن قمیه‌ نذری‌هائی که من عاشقش هستم. پیچیدش توی بقچه دادش دست ما. تا آمدیم دفتر ریاست جمهوری نصف آب خورشتش ریخته‌بود به دستمال دور قابلمه و از آنجا نشت کرده‌ بود روی کت و شلوارمان بسکه این خیابان‌ها چاله چوله دارند. وقت نبود تمیزش کنم. همانطوری سفیر «گامباساکا» را بحضور پذیرفتم. کلی اسباب خنده بنده‌خدا شدم. چه خوب که این خورشت قیمه باعث خنده دل یک مسلمان شد. یک فاتحه خواندم به روح پدر و مادر حاج‌خانم که فرزندشان باعث شادی و قهقه یک مسلمان شده. مردک هی اصرار داشت که شلوارم را دربیاورم و با هم بشوریمش. راستش ترسیدم. کسی چه می‌داند قصد این غول‌بیابونی از چنین پیش‌نهادی چه بود؟ قبول نکردم. ماشین را فرستادم منزل یک دست کت و شلوار دیگر برایم آورد. بعدش لباس کثیف را گذاشتم توی یک نایلون فرستادم با همان ماشین ریاست‌جمهوری برای حاج‌خانم تا بشوردش و بیاندازدش روی بند خشک شود برای فردا که باید بروم ونزوئلا.

سه‌شنبه: بوی باقالی‌پلوی حاج‌خانم هوش از سر همه در هواپیما برده‌بود. کلی هم زعفران و مخلفات به آن زده‌بود. غلامحسین‌خان می‌گفت تا قبل از ناهار حتما به قابلمه‌ من ناخنک خواهد زد. به‌شوخی بهش گفتم مگر شهر هرت است می‌دهم بعنوان تروریست‌ هوائی از این بالا بیاندازندت پائین. فاطی‌خانم «کله‌پاچه» همراهش کرده است. آن اوائل که با هواپیمای همگانی این‌ طرف و آن طرف می‌رفتم یک‌بار نزدیک بود از پرواز جا بمانم. مامور گشتن اثاثیه گفت که نمی‌توانم قابلمه «قورمه‌سبزی» ناهارم را با خودم داخل هواپیما ببرم. کلی وقت داشتم با او کلنجار می‌رفتم. خدائی بود که این هواپیمای دست‌دوم سلطان برونئی برای اسلام و مسلمین جور شد و توانستیم با خیال راحت غذای‌مان را از منزل بیاوریم تا به بودجه بیت‌المال مسلمانان فشار نیاید. تا خود ونزوئلا همراهان در کف باقالی‌پلوی ما مانده‌بودند.

چهارشنبه: امان از این بی‌نظمی. رئیس سازمان هواپیمائی کشور به همراه وزیر راه را باید «بیاستعفایم». یک ذره نظم در کارشان نیست. دیشب به محض رسیدن به ونزوئلا خواستم هواپیما را پس بفرستم تهران تا ناهار امروز من و هیئت همراه را از خانه‌های‌مان در تهران بیاورد یک وقت ما اینجا ناچار نشویم از پول مردم بیچاره دهات دور افتاده کشور خرج غذای‌مان کنیم. خلبان گفت که پرواز طولانی بوده و هواپیما باید هفت هشت ده ساعتی خاموش شود و قطعاتش بررسی گردند. به همین راحتی ما نزدیک بود اینجا بدون غذا بشویم. چه کنیم چه نکنیم که ناگهان با ایده «لیدرشیپی» خودمان به این فکر افتادیم که غلامحسین‌خان و دیگران را صبح زود بفرستیم بازار «کاراکاس» تا مواد اولیه «آش رشته» را بخرند و بیاورند. حدود ساعت یازده بود که برگشت. پدرسوخته‌ها یک بسته رشته‌آش را با وی هفتصد و پنجاه و شش دلار آمریکا حساب کرده‌بودند. در هر حال آستین‌ها را بالازدم و تا ساعت دو بعد از ظهر یک آش رشته‌ای درست کردم که بیا و ببین. از همان حیاط هتل که دیگ گذاشته بودیم و هیئتی آش درست کرده‌بودیم یک قابلمه کشیدم دادم یک راست بردند برای «هوگو»خان عزیز. عصر که من را دید گفت محمود این چه غذائی بود؟ من عاشقش شدم. گفتم ما اینیم دیگه. پرسید دیگر چه غذاهای ایرانی‌ای درست می‌کنی؟ گفتم «آش شلم شوربا» و «چغور بغور»، من ناسلامتی رئیس‌جمهورم ها، «رشته» که چیزی نیست، تخصصم «شلم شوربا» است. قرار شد برای شب و ضیافت شام من خودم بروم داخل آشپزخانه کاخ ریاست‌جمهوری ونزوئلا و برای هیئت ایرانی و خارجی «شلم‌شوربا» درست کنم. این سفر هم وقتی برای مذاکره نبود از بس گرفتار بودیم.

پنج‌شنبه: مستقیما به «چین» پرواز کردیم از «ونزوئلا». خیلی خسته‌کننده بود. در ملاقات با رئیس‌جمهور چین به او گفتم که ما در کشورمان غذائی داریم بنام «ته چین». به او گفتم «د نیم آو دیس فود ایز «اند آو چین»». باورش نمی‌شد. قول دادم سه سوت نشانش بدهم. زنگ زدم حاج‌خانم سفارش ته‌چین دادم. با یک هواپیمای فوکر سه‌تا قابلمه پر ته‌چین فرستاد. خداخیرش بدهد. این از آن زن‌ها نیست که یک تخم‌مرغ هم نتوانند بپزند. از هر انگشتش هزارتا هنر می‌ریزد. رئیس‌جمهور چین دهانش بازمانده بود. باورش نمی‌شد. به سفارت چین در تهران جلوی خودم تلفن زد و به ایشان دستور داد که طریقه پخت «ته چین» را از حاج‌خانم بپرسند. خدا را شکر که دستپخت حاج‌خانم توانست پشتیبانی چین از حقوق حقه ملت ایران را تضمین کند.

جمعه: این رئیس‌جمهور «زومبالای علیا» خیلی آدم باحالی است. کلی گفتیم و خندیدیم. حاج‌خانم برای ناهارمان «آبگوشت» داد با «کشک و بادمجان». یادداشت گذاشته بود که «محمود، نکند به آبگوشت این یارو سیاهه ناخنک بزنی‌ها. تو همان کشک و بادمجانت را بخور. آقا مرتضی این‌بار گوشت یک کم مانده داشت، گرفتم برای این یارو سیاه برزنگیه غذا درست کنم. عصر که داری برمی‌گردی، ضمن اینکه از آقا مرتضی درباره اوضاع اقتصادی کشور می‌پرسی، پول گوشت را هم با او حساب کن». خلاصه آبگوشت را گذاشتیم جلوی یارو و خودمان مشغول خوردن کشک و بادمجان با نان لواش شدیم. بدبخت تعجب کرده‌بود از لقمه‌گرفتن ما. به من ماست تعارف کرد. عذرخواهی کردم که از بالا بالا ها من را از خوردن
«ماست» منع کرده‌اند.

انسان و جان، کلیک و امتیاز

دسامبر 19, 2007

زمان ارسال موضوع داغ «خودکشی یک دانشجو در زندان اوین» تا الان که این مطلب را می‌نویسم مطابق آنچه در تیتر موضوع داغ آمده «۲ ساعت قبل» است. مسلما چنین خبری چه صحت داشته باشد و چه نداشته باشد باید مخاطبان زیادی را در بالاترین جلب کند.

شش لینک در این موضوع داغ وجود دارند که آخری تقریبا ارتباطی با موضوع مورد نظر ندارد. پنج‌تا لینک دیگر در مجموع در عرض این دو ساعت ۱۱۷ تا رای آورده‌اند و بر روی پنج‌تای آنها مجموعا ۱۰۳ کلیک شده. برای کل لینک‌ها هم ۱۲ نظر آمده. فرض می‌کنید اگر فقط یک لینک (و نه یک موضوع داغ) بود با این عنوان «دخترجان گریه نکن، بستنی را بده به اون پسره» در عرض دو ساعت چقدر رای می‌آورد؟ چندتا نظر؟ عکس‌ها در بالاترین به محض آمدن به صفحه اول چیزی بالای ۱۰۰ تا کلیک می‌گیرند. یک کل‌کل ساده بین دو کاربر متوسط بالای پنجاه‌تا رای می‌آورد. یک نوشته طنز من گاهی تا حد ۴۰۰ تا کلیک می‌گیرد.

آیا خبری درباره خودکشی یک جوان دانشجوی زندانی (هر که باشد، با هر عقیده‌ای) تا این حد «عادی» و «اَه بروبابا بینیم» است که ۵ تا لینک آن در عرض دو ساعت فقط توانسته‌اند ۱۱۷ رای بیاورند؟ فکر می‌کنید بین ارزشی که برای «فرد موضوع خبر» قائل هستیم و میزان رای‌ها و کلیک‌ها و نظرها ارتباطی هست؟ اگر هست خبر خودکشی یک دانشجو در زندان چرا تا این حد پائین رای آورده؟

درست است که از سیاست خسته‌ایم و زده ولی خبر درباره جان یک انسان است. اگر این دانشجو خواهر/برادر ما بود، آیا دوست داشتیم که مطالب مربوط به او خوانده شوند یا نه؟ من مطلقا آدم مذهبی‌ای نیستم ولی به یک جمله/حدیث عمیقا باور دارم: «آنکس که رحم نکند به او رحم نخواهد شد». چند دقیقه وقت و یک امتیاز شاید تنها کاری است که دربرابر فاجعه‌ای که بر انسانی رفته از دست من و شما برمی‌آید. همین یک کار کوچک را هم از «انسان» (هرکه باشد) دریغ نکنیم.