دموکراسی

یکی بود یکی نبود. در سرزمینی دور دست، در یک گوشه دورافتاده دنیا «شاه»ی بر مملکتی حکومت می‌کرد. مردم آن کشور از کارهائی که شاه و اطرافیان شاه می‌کردند ناراضی بودند. اعتراض خودشان را با آمدن به خیابان‌ها و تظاهرات نشان دادند. شاه قصه ما که یک کم تاریخ خوانده بود و از سرنوشت شاهی دیگر در گوشه‌ای دیگر از دنیا درس گرفته بود، بموقع و قبل از اینکه دیر شود برای مردم سخنرانی کرد که «صدای انقلاب‌تان را شنیدم». بعدش از مردمی که پای کاخ او با چوب و چماق و داس و بیل جمع شده‌بودند پرسید «حالا شما چه می‌خواهید؟ دوست دارید من برای‌تان چکار کنم؟». مردم پاسخ دادند که «ما خواهان دموکراسی هستیم. در زمین‌های‌مان دموکراسی بکار».

شاه گفت «آهان. باشه. خوب. شما مردم بروید و «حزب» درست کنید. من حمایت‌تان می‌کنم». مردم با تعجب به هم نگاه کردند و گفتند «حزب؟ حزب دیگر چیه؟ خوراکیه یا پوشاکی؟». شاه بدبخت چشم‌هایش را بست و کف دستش را کوباند به پیشانیش و گفت «هیچی بابا. فراموشش کن». بعد آمد و دو تا حزب درست کرد تا مردم کم‌کم دموکراسی را تجربه و تمرین کنند. قرار شد مردم نمایندگان‌شان را به این حزب‌ها بفرستند و بعد حزبی که بیشترین نماینده را دارد، در یک جائی بنام «مجلس» بنشینند و قانون بگذرانند.

انتخابات انجام شد و مردم به کاندیداهائی که حرف‌های محیرالعقول بیشتری می‌زدند رای دادند. بیشترین رای را کسی آورد که به مردم قول داده بود اگر انتخاب شود هر سال شخصا در فصل کشاورزی باران مفصل و کافی‌ای بر زمین نازل خواهد کرد! خلاصه این نمایندگان دور هم جمع شدند و بعنوان اولین قدم تصمیم گرفتند به شاه فشار بیاورند تا کارهای مملکت دست آدم‌های درست و حسابی داده شوند.

شاه مذکور هم یک سری آدم مورد اعتماد را مامور کرد تا بروند و در گوشه و کنار کشور بگردند و آدم‌های درست و حسابی را پیدا کنند. اینها هم رفتند و هرچه فک و فامیل و پسرخاله و دختر عمو داشتند آوردند و به شاه معرفی کردند. سر و صدای نمایندگان مردم در آمد. قرار شد این نمایندگان بروند آدم‌حسابی پیدا کنند. اینها هم هرچه پسر عمه و دختر دائی داشتند بعنوان آدم حسابی به حضور شاه شرف‌یاب‌شان کردند.

در عرض چند سال، دیگر از آن تیم اداره کننده کشور هیچ خبری نبود. تیم جدیدی داشت کشور را می‌گرداند. فقط وضع مردم بدتر و بدتر شده بود. باز هم مردم به شاه اعتراض کردند و شاه ترسان و نگران سعی کرد کنترل اوضاع را به دست بگیرد. مجلس و احزاب را منحل کرد و بسیاری از پست‌های دولتی را به حال تعلیق در آورد. باز مردم به خیابان ریختند که «این بابا می‌خواهد تمام قدرت را قبضه کند». بیا و برو و حکومت نظامی برقرار کن و این حرف‌ها بود تا مملکت یک کم آرام شد. مجددا شاه دو سه تا حزب جدید تاسیس کرد و مردم این‌بار با رای آگاهانه خود یک سری نماینده را به مجلس فرستادند. بیشترین رای را کسی آورد که ادعا می‌کرد «ناقه صالح» را پدربزرگش به هزار دینار از خود خداوند خریده!

این یکی‌ها هم مثل قبلی‌ها تمام فک و فامیل خودشان را سرکارهای مهم کشوری گذاشتند. باز وضع مردم بد شد. باز اعتراض کردند. باز در کشور وضعیت فوق‌العاده اعلام شد، مجلس منحل گشت و ارتش به ضرب سرنیزه امور را به دست گرفت. باز شاه چندتا حزب درست کرد و باز پس از چند سال همان وضع قبلی اتفاق افتاد. بزرگان کشور نشستند و فکر کردند که ای بابا. شاه ما پیر شده. امروز و فرداست که فوت کند. کار مملکت هم که هی بین دموکراسی کامل و دیکتاتوری مطلقه پادشاهی مثل «یو یو» در نوسان است. با این وضعیت قاراشمیش چه بکنیم و چه نکنیم، آخرش به این نتیجه رسیدند که بیایند هر ده سال یک‌بار از دیکتاتوری شروع کنند و به دموکراسی برسند. بعدش در ده سال دوم از دموکراسی بروند تا به دیکتاتوری برسند.

مردم که این را شنیدند از استقرار نظم و قانون «ده سال تو – ده سال او» خیلی خوشحال شدند. پس از سالها داشتند به آرزوی‌شان که وجود آرامش و نظم و دموکراسی بود می‌رسیدند. دیگر همه تکلیف‌شان را می‌دانستند. همه دعاگوی شاه مذکور بودند که باعث شده بود مردم به خواسته‌های‌شان برسند. از آن به بعد مردم کشور قصه ما به مردم اروپا و آمریکا می‌خندیدند که «اینا رو باش. بخیال‌شان دموکراسی دارند. دموکراسی نزد ما است و بس».

Advertisements

یک پاسخ to “دموکراسی”

  1. امیر Says:

    لذت بردم از خواندن این قصه پر غصه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: