يک راه بیشتر وجود ندارد

استاد گرامی جناب آقای اردوخانی عزیز و محترم

لطف بسیار فرمودید که قابل دانستید و به این حقیر تازه‌کار سر زدید. شرمنده فرمودید من را با هدیه زیبای‌تان. ادب حکم می‌کند هدیه را با هدیه‌ای اگر نه بهتر که هم‌طراز برگردانم. اما چه کنم که موجودی جیب «تفکر» من با استادی چون شما قابل مقایسه نیست. سرمایه فکری من همین صنار سه شاهی است که در اینجا جسارتا خدمت‌تان تقدیمش می‌کنم.

اگر اجازه بدهید می‌خواهم قدری درباره این پرسش سرکار «یک پرسش انحرافی، چرا حکومت های استبدادی جلوی آزادی بیان و اندیشه را می گیرند؟ چرا اولین هدف شان نابود کردن آزاد اندیشان است؟ تنها به این خاطر که آزاد اندیشان  وابسته ، جیره خوار و نوکر  حکومت نیستند . و به فرمان او قلم نمی زنند. آنچه می بینند می گویند و می نویسند. فساد حکومت را بر ملا می کنند. شگفت اینکه حکومت از فساد درون خودش نگران نیست، ولی اگر کسی  کوچکترین اشاره ای به آن بکند فورا او را ترس بر می دارد و به هر نحوی که شده صدایش را در گلو خفه می کند.» صحبت کنم. امیدوارم با تذکرات شما و نظرات دیگر دوستان بتوانم به دیدگاهی بهتر برسم.

من نیز سالها بود به این سوال شما فکر می‌کردم. در گذر عمر و ایام جواب‌های مختلفی به مقتضای زمان در ذهنم می‌آمدند و می‌رفتند. اما اکنون چند سالی است که پاسخی در ذهن‌ من جای خوش‌کرده و ظاهرا از باقی همنوعانش قانع‌کننده‌تر بنظر می‌رسد. معتقدم که یک حکومت ناچار است به دو جنبه از زندگی مردمان تحت لوای خویش برسد، اول نیازهای «آنی» و مقطعی است و دوم نیازهای دراز مدت. اگر بعنوان حاکمی بر سر مردمانی حکومت می‌کردم، شک ندارم که پاسخ به نیازهای آنی مردم (همان چیزی که بعنوان رسیدگی به «نان و آب» مردم می‌شناسیمش) را در سرلوحه برنامه‌های خودم قرار می‌دادم چرا که از شورش شکم‌های گرسنه مردم علیه خویش می‌ترسیدم که گفته‌اند «شکم گرسنه دین و ایمان ندارد».

این برآورده‌کردن نیازهای مختلف کوتاه مدت مردم، در غیاب چیزی بنام «بخش خصوصی» (از کمپانی‌های بزرگ چند ملیتی غول‌پیکر خصوصی نفتی مثل «شِل» و «اکسون» بگیر تا یک شرکت خصوصی کاملا داخلی با چهار پنج شعبه در نقاط مختلف کشور) تماما به‌گردن «بخش دولتی» می‌افتد. پس من بعنوان «حکومت» ناچارم دفتر و دستکی درست کنم و به میلیون‌ها نفر حقوق بدهم و حجم خودم را روز به روز بزرگ‌تر کنم و سعی نمایم با دیدن حداکثر نوک دماغم به امور نان و گوشت و اتوبوس و بنزین و وام ازدواج و این حرف‌های مردم رسیدگی نمایم. در اینجاست که آن عده که فرموده‌اید بعنوان «آزاد اندیش» و «روشنفکر» وارد گود می‌شوند و با نشان دادن عوارض دراز مدت «دارو»هائی که منِ حکومت قصد تزریق به اجتماع را دارم مزاحم من می‌شوند. بناچار سعی می‌کنم صدای این افراد به گوش طبقات مختلف جامعه‌ نرسد چرا که بعنوان «حکومت» تشخیص من این است که فلان دارو باید برای بهمان درد اجتماع بکار گرفته شود تا «فعلا» (تاکید می‌کنم «فعلا») قضایا ختم بخیر شوند. بماند که طبقه‌ «دولتی»ای که درست کرده‌ام بطور خودکار منافع خود را در تضاد با متخصصینی می‌بیند که می‌بایستی بجای آنان سکان‌دار اداره جامعه باشند.

مشکل اینجاست که بعد از پاسخ‌گوئی به نیازهای آنی و فوتی جامعه، باید برای این مردم چه برنامه‌ریزی‌ای کرد و به کجا رهنمون‌شان شد. در عین حال نباید از نظر دور داشت که در هر قدم از این «سند» مثلا ده یا بیست ساله توسعه کشور نیازهای آنی و مقطعی جامعه نیز تغییر خواهند کرد. پس من بعنوان حاکم موظف هستم گوشه چشمی نیز به نیازهای کوتاه مدت آینده داشته باشم و ساختار کشور و دولت را برای آن نیازها آماده کنم. با کمال تاسف بسیاری از کارشناسان فنون مختلف را که در همان بند بالا ناچار به سکوت کرده‌ایم. در عین حال آنکه متخصص مثلا «سدسازی» است وقتی به من مشورت می‌دهد، بیش از تخصصش نمی‌تواند حرفی بزند. آثار و نتایج اینکه چنین سدی در فلان‌جا ساخته بشود یا نشود بر روی مردم آن ناحیه چه خواهد بود و چه نیازهائی را برای آنان ایجاد خواهد کرد و از این دست را من بعنوان حکومت باید در نظر بگیرم و در نهایت به حرف او عمل کنم یا نکنم.

من معتقدم کسانی که در راس یک حکومت قرار می‌گیرند معمولا نمی‌توانند سادیسم یا بیماری خاص و حاد روانی داشته‌باشند (استثناءها به کنار) که بزنند و بگیرند و بکشند و خفه‌کنند. ساختار مدیریتی و کنترلی چنان جامعه‌ای تقریبا هرکس را که در آن راس قرار بگیرد ناچار از اتخاذ چنان تدابیری (کوتاه مدت یا بلند مدت) می‌کند. نمونه‌اش همین مسئله حجاب است که من بعنوان یک مرد ایرانی سنتی کاملا می‌پسندم که زنان وابسته‌ به من آنگونه باشند و بعنوان یک مرد نسبتا مدرن ایرانی ته دلم بدم نمی‌آید که مادر و خواهرم جلوی حداقل «ممد آقا اینا» روسری داشته باشند و بعنوان یک مرد کاملا مدرن ایرانی تا حدود زیادی به این معتقدم که اولین قدم در از دست دادن زن زندگیم «نگاه» ناپاک دیگری است که ممکن است با نگاه معصوم او گره بخورد. برآیند همه اینها این است که من بعنوان یک مرد ایرانی -خود آگاه یا ناخود آگاه- از حجاب داشتن زنان حمایت می‌کنم و از حکومتم می‌خواهم که این خواست من را در جامعه اعمال کند. هستند پدر و مادرهائی که بدشان نمی‌آید نیروی انتظامی به دخترشان «تذکر»ی بدهد چرا که «از ما که حرف شنوی ندارد».

حال این سوال مطرح می‌شود که چرا من حکومت و شمای متخصص نمی‌نشینیم و مثل دو گروه متمدن در جلوی روی مردم با یکدیگر بحث و گفتگو کنیم و در نهایت این مردم باشند که درمورد ما و صداقت ما قضاوت کنند. باز من مشکل را در «قاضی» نهائی می‌بینم. هنوز چیزی در حدود ۱۰ میلیون مردم ما «بی‌سواد» هستند. هنوز جامعه ما را می‌شود (با توجه به آمار بی‌سوادان و کم‌سوادان و تیراژ کتاب و از این دست) جزء جوامعی طبقه‌بندی کرد که در بهترین حالت سوادشان «کورسو»ئی می‌زند. با عرض معذرت از تک‌تک هفتاد و چند میلیون نفری که شناسنامه ایرانی دارند باید عرض کنم که چنین جامعه‌ای نمی‌تواند در امور تخصصی یا اموری که مربوط به آینده‌شان می‌شود تصمیم بگیرد. بسیاری در جامعه ما هنوز عکس «مار» را می‌کشند وقتی نیاز به نوشتن «مار» دارند (نمونه واضحش مواضع مردم ما در مورد قضایای «اتمی» که بدون اینکه بدانند چه است و چه نیست، دهان باز می‌کنند و طوطی‌وار شعار می‌دهند و حق مسلم خود را از کسانی که منکر این حق نیستند می‌خواهند). این است که مردم ما -لااقل در طول تاریخ معاصرمان- با دیکتاتوری براحتی کنار می‌آیند. در کلاسی که هنوز شاگردانش الفباء را نمی‌دانند، این معلم است که انشاء را از جانب‌شان می‌نویسد.

باز این سوال که «مگر وظیفه آن معلم نیست که الفباء به ایشان آموزش بدهد؟» که در پاسخ عرض می‌کنم آنکس که در بالای هرم اجتماع نشسته ناچار است به دو نوع نیاز اجتماع پاسخ دهد، نیازهای آنی و نیازهای آتی و … (باقی حرف را همان بالا عرض کرده‌ام). این است که در دور بسته‌ افتاده‌ایم.

چاره چیست؟ با جمله اول پُست سرکار کاملا موافقم که فرموده‌اید «دو راه وجود ندارد !». من هم یک راه بیشتر نمی‌شناسم. اینکه هر ایرانی‌ای سعی کند بقدر یک سانتیمتر افق‌های دید خودش را گسترش دهد و بقدر یک ساعت در سال بیشتر کتاب بخواند. هر ایرانی‌ای سعی کند به هر نحو که می‌تواند به باسواد شدن هموطنانش کمک کند. هر ایرانی‌ای سعی نماید تا حد امکان از «گوسفند»ی دوری کند تا به طبع آن مخالفان‌شان هم «بزغاله» نباشند. هر ایرانی‌ای سعی کند در سال یک روز بدون اینکه حرفی بزند به حرف کسی که ۱۸۰ درجه مخالف او می‌اندیشد و می‌گوید گوش کند.

مجددا از عنایت سرکار و هدیه زیبای‌تان تشکر می‌کنم.

موفق و شاد و سلامت و دل‌خوش باشید.

با تقدیم احترام
ققنوس

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: