مدرسه جادوگری و هیپنوتیزم شرعی شهید هارونِ پرتاب

يکي از توانايي هاي وزير کشور رژيم صهيونيستي، هيبنوتيزم کردن مرغ است.

از دفترچه خاطرات صاحب یک مرغ‌داری:

شنبه: مدتی است که مرغ‌ها دیگر آن‌جور که باید و شاید تخم نمی‌کنند. دامپزشک هم آورده‌ایم سرشان هیچی سردرنیاورده. دارو و درمانی هم که کرده فایده نداده. بیچاره‌ها سرشان را می‌کنند لای بال‌شان و یک گوشه کز می‌کنند و زیر لب قدقد می‌کنند. نه خواب هستند و نه بیدار. گمان کنم مریض هستند. انگار که در یک دنیای دیگر زندگی می‌کنند. اگر اینجور پیش برود باید بروم پهلوی حاج یحیی یک وام ازش بگیرم بدهم دست طلبکارها. آدم خوبی است، نه نمی‌گوید بخصوص به آنانی که مثل من هم کارت بسیج دارند و هم کارت رزمنده‌ای.

یکشنبه: امشب نصف شب که برای سرکشی رفته‌بودم سر مرغ‌داری دیدم ته سالن یک نفر دارد با یکی از مرغ‌ها ور می‌رود. اول فکر کردم این ابراهیم (کارگر و سرایدار اینجا) است که یک‌بار مچش را با یک مرغ نصفه شبی گرفتم. چقدر نصیحتش می‌کنم که بابا برو دست یک دختر خوب از همان ده‌تان را بگیر بیاور تهران بروید سر خانه زندگی‌تان. استغفرالله مرغ که نشد زن و زندگی برای آدم. گوش نمی‌کند. نزدیک که شدم دیدم یک مرد دماغ درشت است با چشمان ریز که با انگشت خود يک نقطه حساس در نوک مرغ را فشار مي دهد و با اين کار مرغ را به خواب عميق مي برد. زیرلبی یک وردهائی می‌خواند. تا به سمتش رفتم و من را دید ناگهان مرغ را برد زیر شنل خودش و بعد نگاه پر از نفرتی به من کرد. دستش را که از زیر شنلش بیرون آورد دیدم یک مار در دستش است. مار را به سمت من پرتاب کرد و خودش ناگهان غیب شد. مارش هم یک چند ثانیه‌ای روی زمین خزید و بعد درخشید و ناپدید شد. به هیچکس هیچی نگفتم. مردم فکر می‌کنند من دیوانه شده‌ام.

دوشنبه: عصری ابراهیم دیده بوی گاز می‌آید. رفته گشته دیده یکی از مرغ‌ها معلوم نیست چطوری توری فلزی قفس را پاره کرده و آمده توی قسمتی که اتاق ابراهیم است بعد پریده روی شیر گاز آبگرم‌کن و آنقدر ورجه ورجه کرده روی شیر گاز که شیر باز شده. جنازه مرغ تلف شده را ابراهیم روی شیر گاز پیدا کرده‌بود. ظاهرا خفه شده بود مرغ بدبخت از زور گاز. شک ندارم می‌خواسته ابراهیم را منفجر کند. مطمئنم. انگار که قصد جان ابراهیم را داشته باشد. عرق سردی به تنم نشست. کار کار خود همان جادوگر شنل پوش است. قضیه وقتی برایم ثابت شد که رفتم به سوله ببینم مرغ‌ها غذای‌شان را خورده‌اند یا نه که دیدم همان مرغ دیشبی با نوکش روی زمین و در میان دان‌مرغی که جلویش ریخته‌بودیم دوتا ستاره داخل هم مثل ستاره داوود کشیده. یا خدا! اسرائیلی‌ها حمله‌کرده‌اند.

سه‌شنبه: امروز صبح حاج‌مرتضی (صاحب مرغ‌داری «زرند خیام») زنگ زد. صدایش می‌لرزید. گفت می‌خواهد ببیندم. رفتم پهلویش. با ترس و احتیاط برایم گفت که یک بابائی شب آمده و مرغ‌های او را خواب کرده. مشخصات که داد دیدم همان یارو شنلیه است. من هم قضیه را برایش گفتم. زنگ زد به حاج رسول در … به سه سوت ماشین برادران گمنام آمد ما را چشم‌بسته و دستبند زده بردند نمی‌دانم کجا. خیلی ترسیده‌بودیم هردو مان.

خود حاج رسول از ما بازجوئی فنی کرد. خدا خیرش بدهد من نمی‌دانستم دوتا دندان لق در ته دهانم دارم. دیگر لازم نیست پول دندان‌پزشکی بدهم. وسط بازجوئی حاج رسول این دو دندان من را در آورد. سنگ کلیه حاج مرتضی هم که یکی دو روز بود عود کرده‌بود در همان زمان بازجوئی دفع شد. خدا خیر بدهد حاج رسول را. خلاصه وقتی مطمئن شد ما با آن جادوگر نسبتی نداریم و حتی با او صحبت نکرده‌ایم، برای‌مان گفت که يکي از توانايي هاي وزير کشور رژيم صهيونيستي، هيبنوتيزم کردن مرغ است. گفت که آنان می‌خواهند با خواب کردن مرغ‌های ما به صنعت «تخم‌مرغ» اسلام و مسلمین ضربه بزنند و با ایجاد کمبود و تورم در جامعه نارضایتی ایجاد کنند. گفت که به خانمش گفته تا اطلاع ثانوی مرغ نخرد چرا که معلوم نیست این جادوگران صهیونیست چه با مرغ‌ها کرده‌اند. از ما قول گرفت به کسی چیزی نگوئیم.

چهارشنبه: تمام بدنم شب گذشته و امروز درد می‌کرد. اثر کلام حاج رسول است. همان شبانه که حاج‌رسول داشت با ما صحبت می‌کرد همکارانش آمده‌بودند و همه مرغ‌ها را برده‌بودند. مرغ‌داری خالی است. «عبدل» زنگ زد. می‌گفت آق مسعود در مرغ‌داریش یک آدم مشکوک دیده با یک چوب بیست سی سانتی در دست و یک کلاه و شنل مسخره. من که اظهار بی‌اطلاعی کردم. امان از این صهیونیست‌ها که نه تنها به فلسطینی‌ها رحم نمی‌کنند بلکه مرغ‌های ما را هم هیپنوتیزم می‌کنند.

 شب در دفتر نشسته بودم و کله‌ام را توی دو دست گرفته‌بودم داشتم فکر می‌کردم جواب طلبکارها را چه بدهم که دیدم سر و صدا می‌آید از توی سوله. رفتم داخل دیدم همان ملعون وزیر کشور صهیونیست جادوگر نشسته آن وسط و یک جاروی دسته بلند هم کنارش است و دارد های های گریه می‌کند و به زبان صهیونیستی خودش چیزی می‌گوید و توی سرش می‌زند. فکر کنم ازاینکه دستش رو شده ناراحت بود. من که چیزی از زبان‌شان سرم نمی‌شود ولی وسطش هی به فارسی می‌گفت «حالا جواب آقام رو چی بدم؟ کار از کجا پیدا کنم؟». همچین که پریدم بگیرمش دیدم غیب شد و بجای او باسن ابراهیم توی دستان من است. خیلی خجالت کشیدم. ابراهیم هم چپ چپ نگاهم می‌کرد. نمی‌دانم از اثر آن یک ذره آب شنگولی بود که در دفتر خورده‌بودم یا این مردک صهیونیست وزیر کشورشان واقعا خودش را تبدیل کرد به این نره خر. نمی‌دانم. ابراهیم با همان لهجه خودش به من گفت «سید شما که اهل این کارها نبودید که. شما هم بعله؟» خیلی خجالت کشیدم. بر پدر این صهاینه لعنت که باعث می‌شوند دیگران از یک عمل شجاعانه آدم برداشت خراب بکنند.

پنجشنبه: عصر که رفتم خانه مریم دختر کوچکم دوان دوان آمد پیش من و گفت که مامان مهین (مادر زنم) برایش یک کتاب «هری‌پاتر» خریده. این پدرسوخته‌های صهیونیست دارند از همین اوان کودکی جادوگری را یاد بچه‌ها می‌دهند بجای اینکه عبادت را در کتاب‌ها یادشان بدهند. عصبانی شدم گرفتم کتاب را از دستش پرت کردم توی سطل آشغال. گریه‌اش گرفت طفلک. بدری هم بدجوری به من چشم غرّه رفت که یعنی «هان بعله دیگه. اگر مادر خودت برای مریم کتاب خریده بود اینجوری می‌انداختیش دور؟». ناچار شدم به مریم گفتم که برود آماده بشود و به بدری هم گفتم که یک کم غذا بردارد برویم بهشت‌زهرا پیک‌نیک. هم شب جمعه است و دیدار اموات ثواب دارد و هم از شر این جادوگره «هری‌پاتر» خلاص می‌شویم. امان از این صهیونیست‌ها.

جمعه: صبح حال و حوصله نداشتم با حاج مرتضی و بقیه بروبچه‌ها بروم نماز جمعه. دل‌درد را بهانه کردم خانه ماندم. شب حاج مرتضی با عجله آمد که «فلانی بیچاره شدیم. یک بابائی رفته قضیه این جادوگره صهیونیست را همه جا پر کرده. امروز امام جمعه «نبات‌آباد علیا» در خطبه‌ها گفته که گرانی و کمیابی تخم‌مرغ کار دشمنان است». دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. حالا کی به حاج رسول توضیح بدهد که بابا ما نبودیم که قضیه را لو داده‌ایم؟ تصمیم گرفتیم یک چند روزی برویم شمال پیش یکی از دوستان حاج مرتضی تا آب‌ها از آسیاب بیافتد.

وسط راه توی جاده نگه داشتیم صبحانه بخوریم. طرف آمده (گارسونه) بدون اینکه بپرسد ما چی می‌خوریم چی نمی‌خوریم یک ظرف نیمرو گذاشته جلوی ما و رفته. ظرفش را پرت کردم توی سرش. مردک صهیونیست. من می‌دانم شما صهیونیست‌ها برای ما چه خوابی دیده‌اید. مرغ‌های ما را خواب می‌کنید؟ کمبود تخم‌مرغ ایجاد می‌کنید؟ کاری می‌کنید که به خروس‌های ما فشار بیاید و به حرام بیافتند؟ من و حاج مرتضی را آواره می‌کنید؟ سر ماشین را کج کردیم بیائیم تهران پهلوی حاج رسول. باید همه برادران دست به دست هم بدهیم و با رعایت تمام جوانب شرعی یک مدرسه از همان نوع «هری‌پاتر» درست کنیم و جوانان‌مان و وزیران‌مان را تربیت کنیم تا پوز این مردک وزیر کشور صهیونیست‌ها را بزنیم. اسمش را هم می‌گذاریم «مدرسه جادوگری و هیپنوتیزم شرعی شهید هارونِ پرتاب».

Advertisements

4 پاسخ to “مدرسه جادوگری و هیپنوتیزم شرعی شهید هارونِ پرتاب”

  1. سعید پور ولی Says:

    با سلام
    من از مخاطبان همیشگی شما هستم . بسیار خوشحال خواهو شد اگر در زمینه مشکلی که فراوان مرا دچار مشکل کرده؛مرا راهنمایی کنید. جدیدا مسایل ناگهانی روحی و روانی در طول روز به من حمله کرده و ذهن مرا بی اختیار به خود مشغول میکند . که باعث شده به دنبال یک صاحبنظر در حوضه هیپنوتیزم هستم. باعث نجات من از سر دگمی خواهید شد در صورتی که مرا راهنمایی کنید.
    با نشکر از همکاری صمیمانه شما
    ———————–
    سعید عزیز

    ممنون که مشکلت را با من در میان گذاشتی. متاسفانه من در این زمینه خاص که گفته ای نه سر رشته ای دارم و نه کسی را می شناسم. بهتر است بنظر من مشکلت را با یک پزشک مطرح کنی.
    موفق باشی دوست من.

  2. فرنود Says:

    شما به لینک لولهنگ پیوستید!

  3. امیر Says:

    بی بدیل بود!

  4. xtrementalist Says:

    جالب…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: