Archive for 11 ژانویه 2008

فیلم‌های خصوصی دو شناور

ژانویه 11, 2008

کار به جاهای باریک رسیده. اگر تا کنون اصغر از صحنه‌های بسیار خصوصیش با دوست دخترش نازیلا فیلم می‌گرفت و روی اینترنت می‌گذاشت، امروز ناو جنگی و قایق گشتی از روابط بی‌شرمانه‌شان!!! فیلم‌ می‌گیرند و توی تلویزیون‌شان نشان می‌دهند. دست تکنولوژی دردنکند که کاری کرده که حتی ارتش‌های ایران و آمریکا هم که طبعا باید فیلم‌برداری در آنها ممنوع باشد هرکدام یک (اگر نه بیشتر) دوربین فیلم‌برداری با کیفیت خوب با خود حمل می‌کنند. جالب است که هر دو گروه هم به مدد عدم نیاز به فیلم، یک کارت حافظه اضافه می‌اندازند توی دوربین‌شان و الهی به امید تو ۲۴ ساعت از آب‌های خلیج فارس و شناورهای آن و احیانا ماهی‌هائی که در آن زندگی می‌کنند و مسائل بی‌ناموسی!!! ماهی‌های آن فیلم می‌گیرند. بعد برای اینکه کاری کنند که دیگری نتواند دیگر سر بلند کند، فیلم حمله/گشت‌زنی یک‌دیگر را جلوی دید مردم جهان از سی.ان.ان و پرس تی‌وی و بر یوتیوب پخش می‌کنند.

طرفه این‌که هر یک فیلم دیگری را مخدوش و جعلی و غیرواقعی می‌نامد و یا دلیلی برای این قضاوتش ارائه نمی‌دهد یا دلائلی را پیش می‌کشند که آدم می‌ماند که آیا این اخبار دارد برای دوپایان پخش می‌شود یا برای چهارپایان. خوشبختانه همان تکنولوژی مذکور در بالا نیاز به یک تیم فنی صدابرداری، نورپردازی، مونتاژ، امپکس، نودال و … را از میان برداشته و هر دو طرف می‌توانند به سه سوت فیلمی که می‌خواهند را به خورد مخاطبان‌شان بدهند.

تا اینجای کار چند هیچ به نفع آمریکا چرا که:

اول) مشت اول را آمریکا زد. فیلم آمریکائی‌ها «کنش» بود و فیلم ایرانی‌ها «واکنش».

دوم) آمریکا فهمید که ایرانی‌ها هم بر روی قایق‌های‌شان دوربین دارند و هر قضیه‌ای را فیلم‌برداری می‌کنند و فلان قدر زمان (مثلا سه روز) نیاز دارند تا فیلم را بازبینی و منتشر کنند.

سوم) جهانیان فهمیدند که گشت ساحلی ایران با چه لهجه ضایعی با کشتی‌های بین‌المللی حرف می‌زند. فردا اگر درگیری پیش آمد آمریکا می‌تواند بگوید «ما متوجه نشدیم که اینها چه می‌گویند از بس لهجه‌ گندی داشتند و تته پته می‌کردند. با هیچ معیاری این‌ها استاندارد صحبت نمی‌کردند».

چهارم) جهانیان متوجه شدند که ظاهرا سرنشینان قایق‌های ایرانی هم نمی‌دانند باید چه بگویند و در مواقع اضطراری چکار بکنند چرا که بجای اینکه فرمانده‌ دستور بدهد، مدام داشتند با «دموکراسی اسلامی» از هم دیگر صلاح و مشورت می‌خواستند که این را بگویم نا نگویم؟ این کار را بکنم یا نکنم؟

پنجم) فردای درگیری آمریکا می‌تواند ادعا کند که این چه گشت ساحلی‌ای است که پرچم کشورش را ندارد؟ ما خیال کردیم قایق‌‌های اینها تروریستی است که به آنها شلیک کردیم. قایق گشت ساحلی باید پرچم کشورش را آن بالای خودش داشته باشد و الا هرکس و ناکسی می‌تواند سوار قایق شود و با یک بی‌سیم وزوزی از کشتی‌های عبوری توضیح بخواهد.

ششم) بینندگان هر دو طرف ماجرا کوچکی قایق‌ها و بزرگی‌ ناو‌ها را با چشم خودشان دیدند. به نفع ما نبود که اندازه قایق‌های گشت ساحلی ما در کنار آن غول بیابونی (غول دریائی!!!) آمریکائی مقایسه شوند. آن هم با آن همه ادعا که ما برای گرفتن منطقه و دنیا داریم. ضمنا هیچ‌گونه سلاحی هم در روی قایق‌ها نبود (ظاهرا). همه دیدند که قایق‌های گشت ساحلی ما قرار است با سلام و صلوات و دعوت به راه حق جلوی دشمن و قاچاق کالا را بگیرند.

هفتم) آمریکائیان که بقول ایرانیان در آب‌های ایران (یا نزدیک به آن) بوده‌اند متوجه شدند که واکنش قایق‌های گشتی ایرانی به آنها چیست. قدیم‌ ندیم‌ها در جنگ‌ها کلاه‌شان را می‌زدند سر یک چوب و از بالای سنگر بیرون می‌آوردند تا دشمن به سمت آن کلاه شلیک کند و آن‌ها بفهمند که مسیر تیراندازی دشمن از کجاست و واکنشش چه خواهد بود. حالا هم آمریکائیان فهمیدند که اگر وارد آب‌های ایران شوند چه در انتظارشان است. خوب می‌روند برنامه ضدش را می‌ریزند دیگر.

ایران هم البته پوز آمریکا را زد و به جهانیان فهماند که آمریکا دروغ می‌گفته. جهانیان مذکور هم با لبخند ملیحی به ایران سر تکان دادند که «بابا از همان روز که آمریکا گفت که در عراق سلاح کشتار جمعی پیدا نکرده ما فهمیدیم آمریکا دروغ‌گو است. شما نمی‌خواهد خودتان را خسته کنید. فقط مشکل ما (جهانیان) این است که زور‌مان نمی‌رسد به این «دروغگو» مجازاتش کنیم. حالا شما هروقت قایق‌های‌تان توانستند زنگوله را بیاندازند گل دمب ناو هواپیمابرشان، ما هم برای‌تان دست می‌زنیم و سوت بلبلی می‌کشیم. اثبات دروغگو بودن آمریکائیان که هنر نیست، خودشان در عراق اعتراف کردند که دروغگو هستند. شما خودت را خسته نکن».

Advertisements

دستگاه خودپرداز سرنگ و کاندوم

ژانویه 11, 2008

جانشين دبيركل ستاد مبارزه با مواد مخدر در پاسخ به ايسنا، از نصب دو دستگاه خودپرداز سرنگ، كاندوم و وسايل استريل بهداشتي براي كاهش آسيب معتادان تزريقي پرخطر در دو منطقه آسيب خيز تهران از نيمه بهمن ماه خبر داد.

به گزارش خبرنگار «اجتماعي» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دكتر محمدرضا جهاني صبح امروز در جمع خبرنگاران در اين باره اظهار كرد: دو نمونه از اين دستگاه ساخته شد و پيش از اين، مورد بازديد قرار گرفت. اما به دليل وجود برخي اشكالات به شركت ايراني سازنده برگردانده شد و هم اكنون در دست رفع اشكالات است

——————–
عباس و محمد دو جوان بر سر دستگاه

عباس: من تا حالا با این کار نکرده‌ام. تو بلدی؟
محمد: من از کجا بدونم؟ (خانم جوانی در حال عبور از پیاده رو است. محمد صدایش می‌کند) خانم؟ خانم؟ شما تا حالا با این ماشین‌ها کار کرده‌اید؟ (زن جوان نزدیک می‌شود. وقتی می‌بیند که چه نوع ماشینی است داد و بیداد و جیغش به هوا بلند می‌شود)
زن جوان: مگر خودتان خواهر و مادر ندارید؟ چشمم روشن. توی روز روشن و این کارها؟ (با کیفش محکم به سر و روی محمد و عباس می‌کوبد. محمد و عباس فرار می‌کنند).
————————-

ناصر بر سر دستگاه

ناصر: (با خودش) حالا این چطوری کار می‌کند؟ (قدری به ماشین ور می‌رود ولی سر در نمی‌آورد. با موبایلش به دوست دخترش زنگ می‌زند و دوستش از پشت تلفن به او می‌گوید که چکار بکند) همین دگمه قرمزه؟ کناریش؟ اوکی… می‌پرسد چه نوع محصولی می‌خواهید، سرنگ یا کاندوم؟…من؟ هوم‌م‌م‌م… زدم دگمه را…صبر کن…نوشته چه نوعش را می‌خواهید؟ …بابا این‌ها کدومه؟ عشق من این نوع کاندوم‌ را تا حالا دیده بودی؟ (چند رقم کاندوم مختلف را نام می‌برد) حالا کدوم را بگیرم؟ نه بابا اون دفعه‌ای که تقصیر … خیلی خوب قهر نکن…بیا زدم همونی که تو خواسته بودی…بگذار ببینم… نوشته سایز… خوب من اکسترا لارج می‌گیرم…اکسترا لارج نیستم؟ بیشین بینیم بابا پس چیم؟ شوخی نکن دیگه عزیزم…از من بزرگتر که دیگر کسی نیست…(مشاجره تلفنی بالا می‌گیرد. مرد سرخ می‌شود. معلوم است که زن دارد او را با چند نفر دیگر مقایسه می‌کند. مرد با عصبانیت درحالی که در گوشی تلفن عربده می‌کشد و فحش می‌دهد فراموش می‌کند برای چه پای دستگاه آمده. در همان حال صحبت و عصبانیت دستگاه را ترک می‌کند).
——————–

یک خانم چادری و بچه پنج ساله‌اش در حال عبور از کنار دستگاه هستند

بچه: (خسته و با لحن نیم گریه) من شوکولات می‌خواهم.
مادر: هیس. گفتم که پول همراهم نیست.
بچه: (به ماشین خودپرداز کاندوم و سرنگ اشاره می‌کند و بلند بلند می‌گوید) خوب از ماشین پول بگیر.
مادر: این ماشین خوب نیست. پولش بد است.
بچه: چرا بد است؟ خودم دیدم اون آقاهه یک مشت پول پلاستیکی ازش گرفت رفتش توی بقالی.

 مادر: (سعی می‌کند حواس بچه‌ را پرت کند. یک زن «ویژه» با یکی از مشتریانش به دستگاه نزدیک می‌شوند. بچه با تعجب به حرکات‌ آنها نگاه می‌کند. مادر بچه را می‌کشد و با خود می‌برد) بیا برویم. ببین آن‌طرف خیابان بانک است. برویم پول بگیریم.
بچه: (لج کرده) نه! من از این پول پلاستیکی‌ها می‌خواهم. من پول پلاستیکی! (در پیاده رو بنای گریه و دادوبیداد را می‌گذارد) حواس همه مردم و رهگذران به او و مادرش جلب می‌شود. بچه مدام گریه می‌کند و دستگاه را نشان می‌دهد و می‌گوید «پول پلاستیکی»).
—————–

حسن و نازنین پای دستگاه. نازنین با خجالت به اطراف نگاه می‌کند. سعی می‌کند نگاهش به نگاه رهگذران گره نخورد.

حسن: یک دقیقه است. الان می‌رویم. (شروع می‌کند دگمه‌های روی دستگاه را زدن) ای مصبت رو شکر. می‌پرسد «مجرد هستید یا متاهل؟» می‌زنم «متاهل».
نازنین: (عصبانی) تو اگر مرد بودی الان صدباره آمده بودی خواستگاری. بمون تا یک روز متاهل بشوی.
حسن: اصلا می‌زنم «مجرد». (به محض اینکه دگمه «مجرد» را می‌زند دستگاه شروع به پخش سخنرانی قرائتی می‌کند)
صدای قرائتی: جوان باید تقوا پیشه کنه. تقوی مهمه. دوری از هوای نفس راه پیامبران بوده. در حدیث هست که هر جوانی که تقوی نداشته باشد جایش قعر جهنم است. ای جوان… یک روز یک جوانی آمد خدمت امام، گفت امام…
(حوصله حسن و نازنین سر می‌رود. بعد چند دقیقه نوار سخنرانی تمام می‌شود. حسن مجددا شروع به ور رفتن با ماشین می‌کند. نازنین همان‌طور مضطرب دور و برش را می‌پاید)
حسن: این‌بار می‌زنم «متاهل»… ااااا؟ نازنین؟ این می‌گوید شماره سند ازدواج‌تان را وارد کنید. سند ازدواج از کجا بیاوریم؟
نازنین: (با اخم) بابا ولش کن بیابرویم از همان داروخانه بگیریم.
حسن: (با غدبازی) نمی‌شه. من باید پوز این دستگاه رو بزنم. صبر کن. (با موبایلش شماره می‌گیرد) سلام مامان زینت. خوبید؟ … ما همیشه بیاد شما هستیم… یک مادربزرگ که بیشتر نداریم اون هم نباید تنها بنشیند توی خونه به آقاجون خدابیامرز فکر کند…راستی مادرجون، شما شماره سند ازدواج‌تون چنده؟ هیچی…یکی از دوستان ممکنه بتونه یک یخچال جور کنه به قیمت دولتی…آره…باشه…صبر می‌کنم…الو؟…بگو…(شماره را وارد دستگاه می‌کند) نوکرتم مامان زینت. قربان تو…بعدا سرفرصت بهت زنگ می‌زنم…خداحافظ. (قطع می‌کند) این هم شماره…ااااا؟ نازنین؟ این می‌گوید «سند ازدواج شما قدیمی است، شما بازنشسته هستید، نمی توانید کاری بکنید و به کاندوم نیازی ندارید». حالا چکار کنیم نازنین؟
نازنین: (دست حسن را به زور می‌گیرد و کشان کشان از دستگاه دورش می‌کند) بیا برویم داروخانه.
———————
تیمور جوان معتاد پای دستگاه

تیمور: (تمام کارها را می‌کند و دگمه‌های مربوطه را می‌زند) آهان قربونت. زودباش که دارم می‌میرم از خماری، جوونمرد. (در خودپرداز باز می‌شود و یک بسته کاندوم تحویل داده می‌شود)اااا؟ این دیگه چیه؟ حالا من این رو چکارش کنم؟ (کاندوم را در جیب می‌گذارد و مجددا و با دقت همان مراحل را تکرار می‌کند. در حال انتظار و با کمی دلخوری) جان خانم ‌والده‌ات سرنگ را بده بیاید کار و زندگی داریم (ماشین باز کاندوم تحویل می‌دهد. تیمور عصبانی می‌شود و چندبار با مشت به ماشین می‌کوبد ولی هربار که مراحل را تکرار می‌کند کاندوم تحویل می‌گیرد. ناگهان فکری بخاطرش می‌رسد. لبخندی برلبانش می‌نشیند. چندبار دیگر مراحل را تکرار می‌کند تا ماشین پیغام «کاندوم تمام شد» را روی صفحه می‌آورد. تیمور خندان و خرم از ماشین دور می‌شود و قدری آن‌طرف‌تر کنار جوب می‌نشیند. کمی بعد جوانی به سر دستگاه می‌آید).
جوان: (شروع به کار با ماشین می‌کند. پیغام تمام شدن کاندوم را می‌گیرد. عصبانی) گندت بزنند!
تیمور: چی شده داااااش؟ (بلند می‌شود و به سمت کامبیز می‌رود) چیزی شده؟ ااااااا؟ این چرا کاندوم تموم کرده؟ عیبی ندارد. ببین داداش من دوتا کاندوم دارم. کارم گیر گیره. یکیش رو از من بخری کارم راه می‌افتد. جون تو نو نو است. (جوان و تیمور شروع به چانه‌زدن می‌کنند و دست آخر کامبیز پول را می‌پردازد و کاندوم را می‌گیرد و دور می‌شود. تیمور خندان و خوشحال به هرکدام از مراجعان دستگاه می‌گوید که دوتا کاندوم دارد و حاضر است یکی را بفروشد. بعد از فروش آخرین کاندوم بسرعت به سمت زیر پل محله راه می‌افتد تا رضا سیبیل را ببیند و جنس بخرد).
—————————
حسین و کورش دو جوان دبیرستانی در پیاده رو 

(حسین و کورش در حال بالا و پائین رفتن در خیابان هستند. دو دختر دبیرستانی از کنارشان می‌گذرند. پسرها متلکی می‌اندازند و دخترها برمی‌گردند جواب‌شان را می‌دهد. چند جمله پوززنی و مخ‌زنی رد و بدل می‌گردد. دخترها راه‌شان را می‌کشند بروند. کورش می‌پرد و از دستگاه خودپرداز یک سرنگ می‌گیرد. حسین سرنگ را از آب جوب پر می‌کند. هر دو به دنبال دختر‌ها می‌گذارند و وقتی نزدیک‌شان شدند با سرنگ به دخترها آب می‌پاشند. دخترها غافلگیر شده‌اند. به سمت ماشین خودپرداز می‌پرند و آنها هم یک سرنگ می‌گیرند و از آب جوب پر می‌کنند و به جنگ پسرها می‌روند. لباس‌های هر دو طرف حسابی خیس شده و به همه خوش گذشته. شماره تلفن رد و بدل می‌شود و با هم خداحافظی می‌کنند).

—————————–

شوخی به کنار کار بسیار خوبی است وجود چنین ماشین هائی و من موافق کامل وجود چنین ماشین هائی هستم. دست سازندگانش هم درد نکند. یک وقت از شوخی من دلخور نشوند.  فقط ای کاش بتوان فرهنگ استفاده صحیح از چنین دستگاهی را هم به نوعی به مشتریان این دستگاه آموزش داد.