Archive for فوریه 2008

تقصیر خودشان است

فوریه 29, 2008

– اینجا توی خبرها نوشته یک تریلی دیشب ساعت ۱۱ شب توی بزرگراه برفی جلوی چشمش را نمی‌بیند می‌کوبد به شش هفت‌تا ماشین دیگه، همه را له و لورده می‌کنه.
– تقصیر خودشان بوده. می بایست مواظب پشت‌ سرشان هم می‌بودند.
– ولی قانون می‌گوید آنکه از عقب می‌زند مقصر است.
– قانون؟ کی به قانون توجه دارد؟ قانون سیری چنده؟ اگر حواس‌شان به عقب ماشین‌شان بود الان زنده بودند.
– اگر حواس طرف به عقب ماشینش باشد توی بزرگراه کی جلوی ماشین خودش را بپاید؟ درثانی یک تریلی گلوله کرده دارد می‌آید به سمت تو، همه‌اش سه ثانیه است، گیرم که دیدیش توی آئینه عقب. چکار می‌شود کرد؟
– اصلا این‌ها ساعت ۱۱ شب توی اون برف و سرمای دیشب چکار داشته‌اند بیرون؟
– من چه‌می‌دانم؟ لابد شیفت بیمارستان بوده‌اند، از سرکار می‌آمده‌اند، داشته‌اند می‌رفتند سرکارشان، بالاخره آدم به هزار دلیل ممکنه از خانه بزند بیرون.
– حق‌شان بوده که مرده‌اند. آخر آدم عاقل ساعت ۱۱ شب برفی از خانه خارج می‌شود؟
————————-
– اخبار می‌گفت یک بابائی رفته یک رستورانی غذا خورده مسموم شده شدید، بعدش آمده و شکایت کرده معلوم شده وضع آشپزخانه رستورانه خیلی خراب بوده. بسته‌اندش. طرف هم هنوز توی بیمارستان است.
– حقش است. آدم وقتی می‌رود رستوران باید از رستورانش مطمئن باشد.
– چطوری؟ یک راست از دم در برود توی آشپزخانه‌ رستوران؟
– اصلا این بابا چرا رفته رستوران؟ خوب می‌نشست توی خانه‌اش غذا می‌خورد.
– آن روز ناهار نداشته که با خودش از خانه بیاورد رفته رستوران دم محل کارش.
– خوب پس تنبلی کرده که ناهار نداشته. حقش است بخوابد بیمارستان.
———————–
– یک بنده‌خدائی رفته بانک پول بگیرد، یک دفعه دزد‌ها حمله می‌کنند به بانک و تیراندازی می‌شود این بدبخت کشته‌ می‌شود.
– حالا این چرا رفته بانک پول بگیرد؟ مگر نمی‌توانست از دستگاه خودپرداز بگیرد؟ حقش است که مرده.
– چه‌می‌دانم؟ لابد کارتش خراب بوده یا زیاد پول می‌خواسته.
– آخر آدم عاقل این همه پول را برای چه بر می‌دارد با خودش این‌طرف و آن‌طرف ببرد؟ خطرناک است. حالا هم که مرده. حقش بوده که کشته‌اندش. اگر هم کارتش خراب بوده که باهاس می‌برده بده به بانک درستش کنند.
– خوب لابد رفته کارتش را بدهد درست کنند دیگر.
– نه دیگر نشد، رفته پول بگیرد یا رفته کارتش را بدهد درست کنند؟
– من چه می‌دانم؟ توی صف باجه ایستاده بوده که این اتفاق می‌افتد.
– آدم خری که نداند چه موقع باید برود بانک حقش است که بمیرد.
———————-
– آقا من چندوقت بود که می‌دیدم فرمان ماشینم یک کم به راست می‌کشد. دیشب رفتم باد تایرم را چک کردم دیدم بادش کم است. رفتم پمپ‌بنزین یک ۲۵ سنتی انداختم توی دستگاه باد و میزان کردم بادش را. فقط یخ زدم توی سرمای ۱۵ درجه زیر صفر.
– خوب تو چرا دیشب باد ماشینت را چک کردی؟
– دیشب زودتر از سرکار رسیدم خانه، خیلی هم خسته نبودم، فشار کارمان کم بود، این شد که گفتم باد تایرم را چک کنم.
– ۲۵ سنت دادی برای هوا؟ خوب می‌انداختی پولت را توی جوب.
– نخیر ۲۵ سنت دادم برای میزان کردن باد تایر ماشینم. بالاخره ماشین خرج دارد. ۲۵ سنت که چیزی نیست.
– خلاصه ۲۵ سنت دادی برای هوا دیگر؟ بعدش هم مرد حسابی می‌گذاشتی یک روز که هوا گرم باشد باد بزنی.
– آخر من از الان وسط ژانویه صبر کنم تا آخر مارچ که هوا برود بالای صفر بعد بروم باد ماشین را تنظیم کنم؟
– حقت بود که توی سرمای ۱۵ درجه زیر صفر تیک تیک بلرزی.
———————–
– یکی از همکارانم می‌گفت بیست سال پیش توی یک پالایشگاه کار می‌کرده در مالزی، یک روز یکی از مخازن بنزین‌شان آتش می‌گیرد و هفتاد هشتاد نفر از کارگران پالایشگاه درجا می‌میرند.
– حالا این‌ها بغل مخزن بنزین چکار داشته‌اند؟
– بابا جان این‌ها کارگر پالایشگاه بوده‌اند. بالاخره بالای سر مخزن بنزین باید چندتا آدم باشد یا نه؟ نمی‌شود که مخزن به آن بزرگی را به امان خدا رها کرد.
– اگر این‌‌ها بالای سر مخزن بودند که منفجر نمی‌شد.
– لابد یکی از آنها اشتباهی کرده.
– خوب پس حق‌شان است که کشته‌شده‌اند. اصلا مالزی بیست‌سال پیش پالایشگاه می‌خواسته چکار؟
============
حالا شما بجای من. یکی از دوستان‌تان اینگونه است. چکارش می‌کردید؟ هروقت که زنگ می‌زنم یا زنگ می‌زند یک مشت از این حرف‌های مذکور در بالا بین ما رد و بدل می‌شود. همیشه هم معتقد است که قربانی بدبخت تقصیر خودش بوده و حقش بوده که آن بلاها سرش آمده. اعصابم را خط‌خطی می‌کند با افاضاتش. کار به جائی رسیده که من دیگر وقتی بعد از قرنی هم‌دیگر را می‌بینیم در جواب «چه خبرها؟» ساکت می‌شوم و می‌گویم «هیچ، سلامتی».

چند وقت پیش گله می‌کرد که «محمد آقا دیگر با ما نمی‌پری. لابد دوستان دیگری پیدا کرده‌ای، غلط نکنم دختر مختری آمده توی زندگی‌ات. ناقلا آدم که یک دختر وارد زندگیش می‌شود که نباید رفیق مفیق‌های فابریک قدیمی را باهاشان سرسنگین بشود. با ما به از این باش». ماندم چه جوابش را بدهم. شما بودید چطوری حالی چنین آدمی می‌کردید که «کدام دختر؟ بابا با تو نمی‌شود دو کلام حرف زد، مشکل خود توئی»؟

آنچه شیران را کند روبه مزاج—اعتراض است اعتراض است اعتراض

فوریه 29, 2008

اتحاديه اروپا روز سه شنبه از ايران خواست تا ماده ۲۲۵ لايحه تازه مجازات اسلامی که به موجب آن برای ارتداد، برگشتن از دين اسلام، مجازات مرگ تعيين شده، را از اين پيش نويس حذف کند.

رييس دوره ای اتحاديه اروپا در بيانيه ای اعلام کرد:«اين ماده به طور روشن نقض تعهدات جمهوری اسلامی به کنوانسیون های بین المللی حقوق بشر است.»

اسلوانی، رييس دوره ای اتحاديه اروپا، در اين بيانيه، با ابراز نگرانی از بخشی از این لایحه تصريح کرده است:«اتحاديه اروپا از مقام های ايران، در دولت و مجلس، می خواهد تا پيش نويس این لايحه را، برای احترام به تعهدات خود، تعدیل کنند.»

طبق ماده ۲۲۵ لايحه پيشنهادی قانون مجازات اسلامی، برای مردانی که در خانواده مسلمان متولد شده و از اسلام برگشته اند (مرتد شده اند) مجازات مرگ و برای زنان مرتد مجازات حبس دايم تعيين کرده است.
=============================

افکار عمومی اروپا (در حال حاضر): شما بعنوان نمایندگان ما و سیاستمداران اتحادیه اروپا در برابر این نقض آشکار حقوق بشر در ایران چکار کرده‌اید؟
اتحادیه اروپا: ما؟ ما کلی کار کرده‌ایم در این زمینه. ما در یادداشتی به ایران «ابراز نگرانی» کرده‌ایم.
—————————–
افکار عمومی اروپا (سه ماه دیگر که لایحه تصویب و برای اجرا فرستاده شد): آی نمایندگان ملت‌های اروپا! ایران این قانون را تصویب کرد.
اتحادیه اروپا: اصلا شما غصه نخور. ما یک بیانیه صادر کرده‌ایم که در آن نه‌تنها «ابراز نگرانی» کرده‌ایم بلکه این‌بار «شدیدا ابراز نگرانی» کرده‌ایم.
—————————–
افکار عمومی اروپا (دو ماه بعدش که یک نفر به جرم تغییر دین دستگیر شد): یکی را به همین جرم تغییر دین در ایران گرفته‌اندها. یک کاری بکنید.
اتحادیه اروپا: مطلقا نگران نباشید. ما از تمام کانال‌های دیپلوماتیک استفاده می‌کنیم تا بلائی بر سر این فرد نیاید. ما بیانیه جدیدی صادر کرده‌ایم و از دولت ایران «مصرّا» خواسته‌ایم که او را آزاد کند.
—————————-
افکار عمومی اروپا (چهار ماه بعدش که آن بدبخت اعدام شد): بابا یک نفر را در ایران بخاطر تغییر دین کشته‌اند.
اتحادیه اروپا: ما طی یادداشتی «عمیقا» به این اقدام دولت ایران اعتراض کرده‌ایم.
افکار عمومی اروپا (در همان زمان): حالا نمی‌شود علاوه بر «عمیقا»، «شدیدا» هم اعتراض کنید؟ یک انسان بی‌گناه کشته‌شده.
اتحادیه اروپا: ببینید ما باید فشارمان بر دولت‌های خاطی را پله به پله بالا ببریم. اعتراض بصورت «عمیقا و شدیدا» باشد برای مورد بعدی.
—————————
افکار عمومی اتحادیه اروپا (دو ماه بعد از آن زمان که پنج نفر اعضای یک خانواده بعلت تغییر دین دستگیر شده‌اند): بابا یک کاری بکنید.
اتحادیه اروپا: حتما. ما یک بیانیه صادر کرده‌ایم و در آن نه تنها «عمیقا و شدیدا» به دولت ایران اعتراض کرده‌ایم بلکه خواستار این شده‌ایم که عدالت در مورد این افراد رعایت شود.
————————–
افکار عمومی اتحادیه اروپا (سه ماه بعدش که آن پنج‌ نفر اعدام شده‌اند): کشتندشان.
اتحادیه اروپا: مطمئن باشید که ما پیگیر مسئله هستیم و از تمام اهرم‌های دیپلوماتیک استفاده می‌کنیم تا مراتب ناخرسندی خودمان را طی یادداشتی به روی میز آقای وزیر خارجه ایران برسانیم.
————————-
افکار عمومی اتحادیه اروپا (دو ماه بعدش که سفارت ایران از دولت آلمان درخواست می‌کند تمام مسلمانانی را که در آلمان تغییر دین داده‌اند به ایران تحویل دهند): آقا این‌ها دارند برای ما هم تعیین تکلیف می‌کنند.
اتحادیه اروپا: نگران نباشید. ما در حال مذاکره با مقامات ایرانی هستیم تا موضوع را از مجرا‌های دیپلوماتیک حل کنیم. ما تمام تلاش‌مان را خواهیم کرد تا مذاکراتی با مقامات ایرانی در ای زمینه داشته باشیم.
————————-
افکار عمومی اتحادیه اروپا (سه ماه بعدش که ایران در وسط پاریس چوبه دار برپا کرده و تمام آنهائی را که در اروپا تغییر دین‌ داده‌اند را دارد می‌آورد آنجا و هر روز ده‌تای‌شان را اعدام می‌کند): حالا باید چکار کنیم؟
اتحادیه اروپا: اینها واقعا شورش را درآورده‌اند. ما همین الان یک نشست اضطراری برگزار می‌کنیم تا بر سر پیش‌نویس متن یک اعتراض شدید به دولت ایران توافق کنیم.
————————
افکار عمومی اتحادیه اروپا: (سه ماه بعدش) چی شد این یادداشت اعتراضی کوفتی‌تان؟
اتحادیه اروپا: یک چندتا ایراد حقوقی داشت متن نهائی، ولی دارد آماده می‌شود. مطمئن باشید ما از تمام کانال‌های دیپلوماتیک استفاده می‌کنیم تا مسئله را به سرانجامی برسانیم.
————————
افکار عمومی اروپا: (شش ماه بعد از یادداشت اعتراضی و در حالی که ایران قانونی گذرانده که تمام مسلمانان و غیر مسلمانان جهان خون‌شان مباح است) بابا ما ها را مهدور الدم کردندها.
اتحادیه اروپا: جای نگرانی نیست. ما یک هیئت مذاکره کننده به ایران می‌فرستیم تا با آنها مذاکره کنند.

صدهزار سال بعد. دانشمندان باستان‌شناس آن زمان در یک کنفرانس علمی. یکی از ایشان دارد صحبت می‌کند:
بالاخره توانستیم این یادداشت را که به زبان آدم‌های صدهزارسال پیش نوشته شده کدگشائی کنیم. این یادداشت با دست نوشته شده و ظاهرا نویسنده آن که از مقامات بلندپایه چیزی بنام «اتحادیه اروپا» بوده و از ترس جانش در غاری پنهان شده نوشته که: «من بعنوان آخرین و تنها بازمانده انسان‌های اتحادیه اروپا، این عمل ایران را قویا و شدیدا مغایر با تمام اصول و قواعد بین‌المللی می‌دانم و مراتب اعتراض خودم به این اعمال را شدیدا اعلام می‌نمایم. من در این غار در محاصره کسانی هستم که می‌خواهند من را بکشند اما من تا جان در بدن دارم بیانیه صادر می‌کنم و به اعمال خلاف حقوق بشر ایشان شدیدا اعتراض می‌نمایم».

خانم‌ها و آقایان محترم، ما می‌دانیم که ایران کجا بوده و چه بوده. اروپا را هم می‌شناسیم. فقط نمی‌دانیم «اتحادیه اروپا» چه بوده و چه کاربردی داشته. ظاهرا یک مشت آدم تحصیلکرده که نتوانسته‌بودند در جوامع‌شان کاری درخور خویش بیابند دور هم جمع‌ شده بودند و با صادر کردن بیانیه و تاسف‌نامه سعی داشته‌اند به مردم جوامع‌شان بقبولانند که ایشان آدم‌های مهمی هستند و خیلی کار ازشان برمی‌آید. البته تحقیقات ما در زمینه «اتحادیه اروپا» هنوز ادامه دارد تا ببینیم این اتحادیه به چه دردی در صدهزارسال پیش می‌خورده.

طرح‌هائی چه مفید!

فوریه 27, 2008

اعلام رسمی سهمیه‌بندی جنسیتی در دانشگاه های ایران

 (نمایشنامه ۱۸+)

روز اول اعمال سهمیه‌بندی جنسیتی در دانشگاه‌ها. اتاق نگهبانی دم درب یکی از دانشگاه‌ها، قسمت ورودی برادران. حاجی -مردی میان‌سال با ریشی انبوه و ظاهری که سعی کرده تمیز باشد ولی در هر حال ژولیده است و با انگشتری عقیق در دست- به همراه چهار پنج نفر جوان با پیراهن‌هائی که روی شلوار انداخته‌اند، دارند ورود آقایان به دانشگاه را کنترل می‌کنند. صف نسبتا طویلی دم درب نگهبانی تشکیل شده. حاجی از همان پشت میز داد می‌کشد

حاجی – نفر بعدی. بجنب دیگر چقدر فس‌فس می‌کنی. (جوانی وارد اتاق نگهبانی می‌شود) اسم؟
جوان – حمزه براتی.
حاجی – حمزه خان بکش پائین.
حمزه – (گیج شده) ببخشید؟ چی فرمودید؟
حاجی – گفتم بکش پائین.
حمزه– چی رو؟
حاجی – شلوار و شورت و مخلفات رو.
حمزه – واسه چی؟
حاجی – جزء طرح سهمیه‌بندی جنسیتی است. باهاس مطمئن بشویم که شماها مرد هستید و مطابق سهمیه مردان وارد دانشگاه می‌شوید.
حمزه– ولی این برای ورودی‌های جدید است. من دانشجوی سال سوم هستم.
حاجی– لفتش نده. قانون شامل همه می‌شود. بکش پائین و الا این برادران به زور می‌کشندش پائین‌ ها.
حمزه– بابا من توی فرم دانشگاه علامت زدم «مذکر».
حاجی– علامت ملامت نداریم‌ها. تقلب می‌کنند جلوی اسم‌شان می‌زنند «مونث» که با سهمیه خواهران بروند توی دانشگاه. یاالله. با زبان خوش راه می‌آئی یا با زور؟
حمزه – (جا خورده و با دستانی لرزان شلوار و شورتش را پائین می‌کشد) بفرمائید.
حاجی – خوبه. حمزه براتی بودی دیگه؟ نه؟ مردی. برو داخل. (فریاد می‌کشد) بعدی. (مردی حدودا سی ساله وارد می‌شود) اسم؟
مرد– محمد حسین نجفی.
حاجی– بکش پائین.
محمد حسین– (انگار قضایا را می‌داند) بابا حاجی با ما هم آره؟ جون حاجی یک نگاه به این سیبیل‌ها بکن. من دوتا بچه مدرسه برو دارم.
حاجی– (بی‌حوصله) چونه نزن عزیز جان. باید مطمئن بشویم که مرد هستی.
محمد حسین– د؟ اگر مرد نبودم که آقام اسمم رو محمد حسین نمی‌گذاشت.
حاجی– با زبون خوش می‌کشی پائین یا بگویم برادران برایت بکشند پائین؟
محمد حسین– هرچی شما بگوئی حاجی. (شلوار و شورتش را پائین می‌کشد. زیر لب با خودش حرف می‌زند) بر پدر درس و مرس لعنت. مرتیکه سر پیری دانشگاه رفتنت کدام بود؟
حاجی– (جلوی اسم او را علامت می‌زند) بعدی (جوانی وارد می‌شود) اسم.
جوان – هنریک باغداساریان.
حاجی– بکش پائین (باز هم همان توضیحات و تهدیدات. هنریک با اکراه پائین می‌کشد) ا؟ ا؟ ا؟ پسر ختنه هم که نشده‌ای.
هنریک– حاجی ما اقلیت مذهبی هستیم.
حاجی– باشه ختنه لازمه. سریعتر اینکار را بکن پسر. برای خودت می‌گویم (جلوی اسم او را علامت می‌زند) برو. بعدی (جوانی وارد می‌شود) اسم؟
جوان – قدرت‌الله محمدی.
جاجی – بکش پائین (خودش را حاضر می‌کند که با جوان مثل موارد قبل شروع به کل‌کل کند که جوان یک‌دفعه خودش شلوار و شورتش را پائین می‌کشد و با لبخندی چشم توی چشم حاجی می‌اندازد)
قدرت‌الله– حاجی بگو ماشاءالله.
حاجی– خفه‌شو مردک بی‌شعور منحرف. پدرسوخته بی‌‌دین و ایمون.
قدرت‌الله– حاجی نمی‌خواهی مطمئن شوی که اصل است؟ (به سمت حاجی می‌رود) یک امتحانی بکن، دستی به سر و گ…
حاجی– (فریاد می‌کشد) این پدرسوخته کثافت را بیاندازیدش بیرون. (برادران هرکدام یک دست و پای قدرت‌الله را می‌گیرند و همانطور نیمه برهنه به حیاط دانشگاه پرتابش می‌کنند. چندتا از دانشجویان دختر که تازه از کیوسک نگهبانی خواهران بیرون آمده‌اند با دیدن این صحنه شروع به نخودی خندیدن می‌کنند. قدرت‌الله بلند می‌شود و نگاهش به دخترها می‌افتد. نیشش گوش تا گوش باز می‌شود. با فریاد حاجی به خودش می‌آید و شروع به درست کردن سر و وضعش می‌کند) بعدی.

….

چند ماه بعد. حاجی دارد برای سید که از نظر مشخصات شبیه خود اوست و پشت میزی نشسته درددل می‌کند. سید درحال که پایش را روی صندلی جمع کرده و تسبیح می‌اندازد به حاجی گوش می‌کند.

حاجی– آقا سید، شب و روز ندارم. دیگر دارد حالم بهم می‌خورد. از صبح تا شب باید زل بزنم به بند و بساط مردم. دیگر برای خودم یک پا … شناس شده‌ام. توی خیابان که راه می‌روم می‌توانم سایز خرت و پرت مردم را از روی شلوارشان حدس بزنم. دستم به دامنت، یک فکری بحال ما بکن.
سید – (قدری فکر می‌کند) حالا تازه این مرحله کوچکی است از کار عظیمی که در پیش داریم برای بهبود فضای اخلاقی جامعه. دانشگاه بخش کوچکی از جامعه است. آخرش که چه؟ (تلفن را بر می‌دارد و شماره می‌گیرد. مشغول صحبت با تلفن می‌شود و شرایط را برای کسی که پشت خط است توضیح می‌دهد. مکالمه طولانی می‌شود. بعد از خداحافظی رو به حاجی می‌کند) حاجی درست شد. الان با حاج‌آقا صحبت می‌کرد. قرار شد یک تیم درست کنیم و بفرستیم دور دنیا ببینیم کجا دستگاه تشخیص جنسیت اتوماتیک دارند بخریم ازشان و بیاوریم دم در دانشگاه‌ها نصب کنیم.
حاجی- حالا آمدیم و چنین دستگاهی اختراع نشده بود. آنوقت چه؟
سید– آنوقت یک مقدار پول می‌دهیم به جائی تا چنین چیزی را درست کنند. دیگر چند میلیون دلار ناقابل که بیشتر نمی‌شود؟ می‌شود؟
حاجی– خدا خیرتان بدهد سید. تا پول مملکت خرج می‌شود خرج چنین طرح‌های مفیدی بشود. خدا سایه شما را از سر ما کم نکند.
 

سایت «گفتگوی هارمونیک» را تازه پیدا کردم

فوریه 26, 2008

اگر شما هم مثل من در عوالم موسیقی نیستید ولی باز هم مثل من موسیقی جان روح تان را قلقلک می دهد به سایت «گفتگوی هارمونیک» یک سری بزنید. شرمنده که دیر کشفش کردم. برپدر سیاست و سیاست ورزی و سیاست بازی لعنت. خیلی دلم می خواهد یک مدت عین بچه آدم زندگی کنم. اگر این سیاست … بگذارد. عجالتا برویم به سایت گفتگوی هارمونیک و قدری در چشمه موسیقی روح مان را شستشو دهیم.

 

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند

فوریه 25, 2008

من به دوستان بسیار عزیز و گرامی‌ای که در پای پست «آزادی و آگاهی کامل» لطف کرده‌اند و نظر مخالف (یا متفاوت)شان را بیان فرموده‌اند یک عذرخواهی بدهکار هستم چرا که ظاهرا نتوانسته‌ام منظور خودم را بصورتی بایسته خدمت‌شان بیان کنم. در توضیح و تکمیل مطلب باید عرض کنم که:

اگر به خط اول آن پست نگاهی دوباره بیاندازید می‌بینید که لغات «آزادی» و «آگاهی کامل» را در آن برجسته کرده‌ام. تیتر مطلب هم «آزادی و آگاهی کامل» است. بحث من بر سر این نبود و نیست که حجاب خوب است یا بد است، غریزی است یا تعبدی و چه جایگاهی در فرهنگ ما دارد یا ندارد. من می‌خواستم بگویم که آن دو کلمه «آگاهی کامل» که متاسفانه بخشی از خانم‌های ما بر سر اموری که مربوط به بانوان است (از قانون ارث بگیر تا حجاب و برو تا …) می‌آورند در بسیاری از موارد اصولا «آگاهی» نیست که بخواهد «کامل» یا «ناقص» باشد. مسلما در جوامعی هم که بانوان بدون حجاب هستند (چه جوامع اکثرا مسلمان و چه جوامع غیر مسلمان) نیز اکثر بانوان بی‌حجاب در زمینه بی‌حجابی خود تحقیق و تدبر نکرده‌اند.

اصولا ما انسان‌ها نمی‌توانیم در تمام اموری که از بچگی با آنها بزرگ شده‌ایم و جزء سنت و یا فرهنگ ماست (هرطرف را که نگریسته‌ایم جز آن ندیده‌ایم) چند و چونی بیاوریم (هرچند هرکه باشیم و هرکجا که زندگی کنیم چنین تفکر و مداقه‌ای بسیار لازم است و به سالم ماندن ارکان فکری جامعه کمک بسیار می‌کند). تمام بحث من این است که ما چیزی را می‌توانیم با «آگاهی کامل» بپذیریم (یا رد کنیم) که درباره‌اش خوانده باشیم و بحث شده باشد. من فکر می‌کنم کسی که مثلا درزمینه «عید نوروز» مطالعه‌ای ندارد نمی‌تواند بگوید «ایرانیان عید نوروز را با آگاهی کامل بعنوان عید خود برگزیده‌اند». همه می‌دانیم که تقریبا هیچ‌کدام ما هیچ‌وقت اصلا به فکر این نیافتاده‌ایم که درزمینه عید نوروز مطالعه‌ای کنیم. جشن گرفتن عید نوروز بعنوان یک سنت یا آئین یا فرهنگ هیچ اشکالی ندارد فقط اگر بگوئیم مردم این کار را با «آگاهی کامل» می‌کنند دروغ گفته‌ایم.

نکته دیگر آن پست «آزادی» انتخاب است. مسلم است که در ایران هیچ خانمی آزاد نیست که بی‌حجاب باشد (با خوب و بد قضیه کاری ندارم). پس نباید گفت که «من با آزادی نوع پوششم را انتخاب کرده‌ام». قانون، مذهب، سنت، فرهنگ، توقعات خانواده و ده‌ها عامل دیگر می‌توانند این آزادی انتخاب پوشش را از ما سلب کنند. باز تاکید می‌کنم به مثبت یا منفی بودن عدم وجود این آزادی کاری ندارم. حرف من این است که وقتی هیچ خانمی آزاد نیست که بی‌حجاب باشد پس آزاد بودن برای داشتن حجاب معنا ندارد. شما آزادید که حتما حتما با حجاب باشید و الا باید بروید زندان! در جائی که من زندگی می‌کنم مالیات دولت را مستقیما از حقوق من بر‌می‌دارند. مالیات خرید و فروش کالاها را هم من خریدار موظفم که هنگام خرید -چه یک شوکولات پنجاه گرمی چه یک خانه پنج اتاق‌خوابه- بپردازم. من آزاد نیستم که مالیات ندهم، سهل است که اگر یک جائی فرار کنم از دادن مالیات سر و کارم با کرام‌الکاتبین است. اگر من بیایم بگویم «من آزادانه مالیات می‌پردازم» آنوقت است که دارم دروغ می‌گویم چون راهی بجز پرداخت مالیات ندارم.

تمام حرف من در پست مذکور این است که «آی خانم‌ها (و تا حدودی آقایان) محترم که مدام سعی می‌کنید ثابت کنید که شما با «آگاهی کامل» و «آزادی» همان مسیری را انتخاب کرده‌اید که رودخانه جامعه همه را خواه ناخواه به آن سمت می‌شورد و می‌برد، دارید به خودتان دروغ می‌گوئید. واقعیت این است که فشار جامعه (و قوانین آن) است که مردمان را با خود می‌برد. لطفا ادعای «آگاهی» و «آزادی» داشتن را در مسیری که دیگران دارند می‌برندتان نکنید». همین.

امان‌الله خان لایسنس‌دار می‌شود (۳)

فوریه 23, 2008

امان‌الله خان – با من هستید؟ بله بفرمائید.
مامور – قربان شما لایسنس حمل بار در فرودگاه را دارید؟
امان‌الله خان – نخیر. این چمدان مال کسی نیست. مال خودم است.
مامور – در این صورت ناچارید که از آن چرخ‌های دستی استفاده کنید. پنج دلار برای کرایه هر چرخ.
امان‌الله خان – من چرخ نیاز ندارم. چمدانم سبک است.
مامور – چمدان‌هائی که بیش از پنج کیلو باشند را در این سالن فرودگاه فقط افرادی می‌توانند دست بگیرند که لایسنس آ دو مثبت داشته باشند برای حمل بار تا میزان چهل کیلوگرم در هر دست. افرادی که لایسنس ندارند حتما باید از آن چرخ‌های دستی استفاده کنند.
امان‌الله خان – (کلافه) ولی آخر چرا؟
مامور – برای حفظ سلامتی خود و دیگران. آمارها نشان داده که هرسال در فرودگاه‌های کشور پنج ممیز سه دهم نفر با بلند کردن چمدان‌های سنگین و حمل آن تا درب خروج میزان ریسک حمله قلبی‌شان را به میزان ۸ ممیز شش دهم درصد بالا می‌برند. این است که شرکت‌های بیمه به دولت فشار آوردند تا جلوی این فاجعه انسانی را بگیرند.
امان‌الله خان – آهان. که اینطور (می‌رود و پنج دلار در قلک دستگاه می‌اندازد و یک چرخ را آزاد می‌کند. چرخ را تا پای چمدانش هل می‌دهد. همین که می‌خواهد چمدان را روی چرخ بگذارد باز صدای مامور به هوا می‌رود)
مامور – قربان شما لایسنس بلند کردن بار در فرودگاه را دارید؟
امان‌الله خان – (زیر لب غرغر می‌کند) نخیر، ندارم. گذاشتن یک چمدان به روی چرخ دستی هم لایسنس می‌خواهد در مملکت شما؟
مامور – حالا که لایسنسش را ندارید باید از یک باربر ثبت شده بخواهید که چمدان‌تان را روی چرخ‌دستی‌تان قرار دهد.
امان‌الله خان – حمال ثبت شده؟ به حق چیز‌های ندیده و نشناخته.
مامور – (به بخشی از فرودگاه اشاره می‌کند) آنجا می‌توانید با پرداخت ساعتی چهل و پنج دلار یک حمال ثبت شده را برای برداشتن بارتان و گذاشتنش بر روی چرخ استخدام کنید.
امان‌الله خان – ایشالله که چرخ را دیگر ایشان هل خواهند داد در آن یک ساعت دیگر؟ نه؟
مامور – خیر، هل دادن چرخ ساعتی بیست دلار اضافه‌تر خواهد بود.
امان‌الله خان – حالا من یک ساعت حمال نیاز ندارم. دخترم بیرون توی ماشین منتظرم است.
مامور – حداقل زمان کرایه یک حمال یک ساعت است.
امان‌الله خان – (زیر لب به فارسی فحشی می‌دهد و به سمت اتاقک اجاره حمال می‌رود. در بین راه کسی صدایش می‌زند. مامور دیگری است).
مامور – ببخشید قربان ولی شما نمی‌توانید همینجوری چمدان خودتان را در وسط فرودگاه رها کنید. شما از نظر امنیتی برای فرودگاه شناخته‌شده نیستید.
امان‌الله خان – اگر بخواهم از نظر امنیتی برای فرودگاه شما شناخته‌شده بشوم و چمدانم را یک دقیقه همانجا که هست رها کنم و بروم خبر مرگم یک حمال ثبت شده برای یک ساعت استخدام کنم تا آن چمدان کوفتی را بیست سانت بلند کند و روی آن چرخ لعنتی بگذارد باید چکار کنم؟
مامور – (با دست اشاره می‌کند) به آن قسمت بروید و با پرداخت مبلغ تعیین شده و پرکردن فرم‌ها خودتان را نزد فرودگاه ثبت کنید. آنوقت برگردید و یک حمال استخدام کنید.
امان‌الله خان – حالا چقدر هست این مبلغ؟
مامور – دقیقا نمی‌دانم ولی حدود سی و هشت دلار برای یک ساعت است. البته مالیاتش هم به آن اضافه می‌شود.
امان‌الله خان – آنوقت می‌توانم یک ساعت چمدانم را همینجا بگذارم؟
مامور – البته. در طول این چند دقیقه هم من مراقب آن خواهم بود.
امان‌الله خان – خداوند عمر با عزت به تو بدهد. (به طرف اتاقک خرید فرم امنیتی حرکت می‌کند. صدائی از پشت‌ سر او را صدا می‌کند)
صدا – حضرت آقا! حضرت آقا! این بوی باد معده از جانب شما است؟ آیا شما لایسنس…
امان‌الله خان – … (در حال برگشت به طرف صدا سکته می‌کند و روی زمین می‌افتد. صحنه کم‌نور می‌شود و پرده با مارش عزا کشیده می‌شود)

پایان

امان‌الله خان لایسنس‌دار می‌شود (۲)

فوریه 23, 2008

امان‌الله خان -(زیرلب با خودش حرف می‌زند) عجب بابا اینجا کجاست دیگر، برای ر…ن و ش…دن هم باید لایسنس داشته‌باشی و الا باید شلوار خودت را خراب کنی که آن هم لابد جریمه دارد. (یکی از مسافران حاضر در کنار او صدایش را می‌شنود. پس از خوش و بش «شما هم ایرانی هستید؟»)
مرد – بعله آقا اینجا اینجوریه دیگر. من ساکن اینجا هستم. برای هر کار کوچیکی لایسنس از آدم می‌خواهند. خوشبختانه من زرنگی کردم و توانستم بعد سه سال کالج رفتن و دوره گذراندن و حدود دوازده هزار دلار زیر بار قرض رفتن یک لایسنس درست و حسابی بگیرم برای کار.
امان‌الله خان – خوب به سلامتی چه لایسنسی گرفته‌اید؟
مرد – لایسنس پاک کردن شیشه‌های مغازه‌های ساندویچ‌فروشی از داخل.
امان‌الله خان – (متعجب) مگر شیشه‌ پاک کردن اینجا لایسنس می‌خواهد؟
مرد – پس چی؟ تازه امسال می‌خواهم بروم کالج لایسنس پاک‌کردن شیشه‌های مغازه‌های ساندویچ فروشی از خارج مغازه را هم بگیرم.
امان‌الله خان – عجب.
مرد – بله، آه، این هم پسرم است آمده دنبالم (دست تکان می‌دهد) لایسنس شناخت نوع اتومبیلش را همین سه ماه پیش گرفته.
امان‌الله خان – ببخشید؟
مرد – لایسنسی است که با آن می‌توانید بگوئید یک ماشین چه ماشینی است، تویوتا است؟ هوندا است؟ فورد است یا چیز دیگر.
امان‌الله خان – بابا این که دیگه لایسنس نمی‌خواهد. هرکس ماشین را ساخته روی آن نوشته که کارخانه‌اش چه بوده.
مرد – اینجا همه چیز لایسنس می‌خواهد (قند توی دلش آب می‌شود) ماشاءالله هزار ماشاءالله فرامزم چه بزرگ شده. یک ماه ندیدمش انگار که صدمتر قد کشیده. توی یک شرکت «تشخیص جلو و عقب اتومبیل» کار می‌کند.
امان‌الله خان – ببخشید؟ شرکت تشخیص جلو و عقب اتومبیل دیگر چه صیغه‌ای است؟
مرد – (سعی می‌کند صحبت را کوتاه و قطع کند. در حال جدا شدن از امان‌الله خان) یک شرکت‌هائی هستند اینجا که به مردم کمک می‌کنند تا بفهمند جلوی ماشین فرقش با عقب ماشین چه است. خدا نگهدار.
امان‌الله خان – (در عالم خودش وسط سالن می‌ماند. چمدانش را بر می‌دارد و به سمت درب خروج می‌رود. ناگهان با دیدن آب سردکن یادش می‌آید که تشنه است. به سمت آب‌سردکن که می‌رود یک مامور قلچماق فرودگاه به او نزدیک می‌شود)
مامور – قربان شما لایسنس آب خوردن دارید؟
امان‌الله خان – نخیر. بنده تازه لایسنس دستشوئی رفتن را گرفته‌ام.
مامور – برای خوردن آب شما حتما باید دوره مخصوص را گذرانده باشید و با پرداخت مبالغ معین شده لایسنس خوردن آب داشته باشید.
امان‌الله خان – ولی من تشنه‌ام است.
مامور – می‌توانید بروید آن قسمت و یک لایسنس موقت یک روزه بگیرید.
امان‌الله خان – تشکر (به سمت آن قسمت حرکت می‌کند. شش کارمند پشت میز نشسته‌اند و دارند با کاغذ‌های جلوی‌شان ور می‌روند. امان‌الله خان به یکی از آنها نزدیک می‌شود) ببخشید من یک لایسنس خوردن آب می‌خواستم.
کارمند – دائمی؟ ماهیانه؟ چهار ماهه و نیم؟ روزانه؟
امان‌الله خان – روزانه.
کارمند – می‌شود هشت دلار و نه سنت. (ده دلاری را می‌گیرد و مودبانه باقی پول را با رسید و لایسنس به امان‌الله خان برمی‌گرداند)
امان‌الله خان – ولی همکارتان گفت باید دوره بگذرانم.
کارمند – برای لایسنس بالای روزانه باید بروید کالج و یک دوره یک ماه و نیمه بگذرانید تا بتوانید از آب خوردن در این کشور استفاده کنید. این هم لیست کالج‌های معتبر برای ما.
امان‌الله خان – آنوقت توی آن یک ماه و نیم حق خوردن آب ندارم؟
کارمند – (به اطرافش نگاه می‌کند و آرام در گوش امان‌الله خان زمزمه می‌کند) داخل خانه که کسی نمی‌بیندتان اشکال ندارد ولی خارج خانه حق خوردن آب بدون لایسنس را ندارید.
امان‌الله خان – ببخشیدها ولی یک سوالی به ذهنم رسیده، شما با آن بخش که لایسنس ر…ن و ش…دن را صادر می‌کند هر دو یک سازمان هستید؟
کارمند – نخیر آنها کارمند سازمان «مداقه و مراقبت از فضولات خروجی انسانی به دستشوئی‌های عمومی و نیمه‌خصوصی» هستند و فدرال می‌باشند. ما کارمند سازمان ایالتی «تعیین استانداردها و طراز آب‌خوری انسانی » در این ایالت هستیم.
امان‌الله خان – (بی‌حوصله لایسنس را از دست کارمند می‌گیرد) تشکر. (به سمت آب‌خوری می‌رود. چمدانش را زمین می‌گذارد و از آب سردکن آب می‌خورد. همین‌ که چمدانش را بر می‌دارد مامور دیگری او را از پشت صدا می‌زند)
مامور – حضرت آقا، حضرت آقا.

(ادامه دارد)…

امان‌الله خان لایسنس‌دار می‌شود (۱)

فوریه 23, 2008

 نمایشنامه در سه بخش:

فرودگاه مرکزی پایتخت کشور وکومادا (انتخاب شده بعنوان بهترین کشور جهان در سال دوهزار و فلان برای زندگی از طرف سازمان ملل). امان‌الله خان پیرمردی حدود شصت ساله از هواپیما پیاده می‌شود و پس از ارائه تمام کاغذ‌ها و کنترل‌های امنیتی وارد بخش «بار» می‌گردد تا چمدانش را بردارد و خارج شود. یادش می‌آید که «دستشوئی» دارد. چشم می‌اندازد اطراف و دستشوئی را پیدا می‌کند. موقع ورود به دستشوئی خانمی یونیفرم پوش جلوی او را می‌گیرد.

زن – شما لایسنس (مجوز) ر…ن دارید؟
امان‌الله خان – ببخشید؟ لایسنس ر…ن؟
زن – بله لایسنس ر…ن.
امان‌الله خان – نخیر
زن – لایسنس ش…دن چی؟
امان‌الله خان – نخیر
زن – نمی‌شود از دستشوئی استفاده کنید.
امان‌الله خان – آخر چرا؟ چکار باید بکنم؟
زن – بروید آن‌طرف (با دست اشاره می‌کند) لایسنس ر…ن و ش…دن را بگیرید.
امان‌الله خان – بسیار خوب (می‌رود همانجا که راهنمائی شده. کارمندی پشت میز نشسته. به امان‌الله خان می‌گوید که باید یک شماره بردارد و منتظر نوبتش بماند) ولی اینجا که کسی نیست.
کارمند – در هر حال باید یک شماره بردارید (امان‌الله خان شماره را برمی‌دارد و حدود ده دقیقه منتظر می‌شود. کارمند مذکور در این ده دقیقه دارد به کاغذ‌های جلوی‌ خودش ور می‌رود. بالاخره صفحه نمایش شماره‌ها شماره امان‌الله خان را نشان می‌دهد. کارمند به او اشاره می‌کند که به اتاق ته راهرو برود. امان‌الله خان به اتاق ته راهرو می‌رود. کسی در اتاق نیست. هاج و واج مانده وسط اتاق که چکار کند که همان کارمند مذکور وارد اتاق می‌شود) روزتان بخیر. نام من جین هادسون است و من مسئول بازبینی اولیه پرونده شما هستم. (یک بغل کاغذ از فقسه کنار اتاق بر‌می‌دارد و به امان‌الله خان می‌دهد) لطفا این فرم‌ها را پر کنید. (امان‌الله خان مشغول پرکردن فرم‌ها می‌شود).
امان‌الله خان – ببخشید اینجا که نوشته‌اید چه شغل‌هائی من در بیست و پنج سال گذشته داشته‌ام برای چیست؟ من فقط احتیاج به یک لایسنس ر…ن و ش…دن دارم.
کارمند – می‌دانم. مراحل قانونی کار چنین اقتضاء می‌کند. ما باید مطمئن شویم که شما برای دستشوئی رفتن نیاز پزشکی خاصی ندارید که در اثر صدمه محیط کار به شما وارد شده باشد. (امان‌الله خان حدود چهل و پنج دقیقه تند تند به سوالات فرم‌های مختلف پاسخ می‌دهد. کم‌کم دارد از زور فشار مثانه قطرات عرق بر پیشانی‌اش ظاهر می‌شود. خوشبختانه چون درس‌خوانده آمریکا بوده مشکلی با انگلیسی ندارد. فرم‌ها را امضاء می‌کند و تحویل می‌دهد)
هزینه بازبینی فرم‌ها و صدور لایسنس می‌شود ۱۲۰ دلار که با مالیات و عوارض دیگر در مجموع ۱۴۶ دلار و ۳۲ سنت می‌شود. (امان‌الله خان کله‌اش سوت می‌کشد)
امان‌الله خان – آنوقت من با این لایسنس چکار می‌توانم بکنم؟
کارمند – شما با این لایسنس خواهید توانست در هرکدام از دستشوئی‌های این شهر که خواستید ب…ید و ب…شید. البته اگر به شهر دیگری رفتید باید لایسنس دستشوئی همان شهر را از مقامات شهری بگیرید. در ضمن این لایسنس شما موقت است و فقط یک ماه اعتبار دارد.
امان‌الله خان – برای لایسنس دائمی باید چکار کنم؟
کارمند – اگر لایسنس یک ساله می‌خواهید می‌شود ۲۵۶ دلار و ۴۸ سنت و اگر لایسنس بدون محدودیت می‌خواهید می‌شود ماهی ۲۵ دلار و ۹۸ سنت.
امان‌الله خان – بفرمائید این پول. این هم فرم‌ها. همان موقت را بدهید. من فقط برای دو هفته اینجا هستم. دارم دخترم را که می‌خواهد از شوهر احمقش جدا شود به ایران می‌برم. آیا برای لایسنس دار شدن باید آزمایش هم بدهم؟ کار دیگری باید بکنم؟
کارمند – نیازی به آزمایش یا کار دیگری نیست. همین پول و فرم‌ها کافی است. لایسنس شما تا یک هفته دیگر به آدرس دخترتان پست می‌شود.
امان‌الله خان – (زیر لب) ظاهرا مشکل فقط پول پدرسوخته بود. (خطاب به کارمند) من الان می‌خواهم بروم دستشوئی، نمی‌توانم که یک هفته صبر کنم.
کارمند – در این صورت باید یک لایسنس روزانه بخرید. این فرم را پر کنید. (فرمی پنج شش صفحه‌ای به امان‌الله خان می‌دهد. پیرمرد درحالی که به خودش می‌تابد و می‌پیچد فرم را خوانده و نخوانده پر می‌کند و به کارمند می‌دهد) نشد دیگر اینجا را امضاء نکرده‌اید. این قسمت می‌گوید که اطلاعات شخصی شما طبق قانون محافظت از اطلاعات شخصی افراد بالای هجده سال نزد ما محفوظ می‌ماند و فقط برای…
امان‌الله خان – (توی حرف کارمند می‌پرد با تضرع) خانم جان نوکرتم، لایسنس من را بده که ریخت.
کارمند – (کمی بهش برخورده) می‌شود هجده دلار که با مالیات و عوارض می‌شود ۲۵ دلار و هفتاد و یک سنت. (امان‌الله خان سی‌دلار به کارمند می‌دهد و لایسنس را از دست وی می‌قاپد و دوان دوان خود را به دستشوئی می‌رساند و خودش را با یک «آخیش» بلند خالی می‌کند. ده دقیقه بعد که پیرمرد دارد از دستشوئی خارج می‌شود می‌بیند که کارمند مذکور لبخند به لب پشت در اصلی دستشوئی ایستاده) این هم چهاردلار و بیست و نه سنت باقی پول شما بهمراه رسید پول‌تان. روز خوبی داشته‌باشید.
امان‌الله خان – (هاج و واج اطراف را نگاه می‌کند و پول را در جیبش می‌گذارد. به سمت تسمه نقاله چمدان‌ها حرکت می‌کند.

(ادامه دارد)…

آزادی و آگاهی کامل

فوریه 22, 2008

من با آزادی و آگاهی کامل حجاب را بعنوان پوشش برای خودم انتخاب کرده‌ام.

سرکار خانم محترم. شما در این بیست و شش سالی که از سن‌تان می‌گذرد چقدر در زمینه حجاب مطالعه کرده‌اید که می‌فرمائید «با آگاهی کامل»؟ اصلا تا بحال شما کتابی در زمینه مخالفت با حجاب دیده‌اید (خواندن پیش‌کش) پشت ویترین کتاب‌فروشی؟ با کدام آدم تحصیلکرده امور اجتماعی که مخالف حجاب است صحبت کرده‌اید؟ اصلا تا بحال یک جامعه بی‌حجاب دیده‌اید؟ چقدر وقت در ترکیه یا دوبی یا هر کشور دیگری که حجاب در آن اجباری نیست مسافرت/زندگی کرده‌اید؟

حالا همه اینها به کنار، صحبت از انتخاب «آزادانه» حجاب کرده‌اید، آیا شما (نوعی) امکان این را دارید که آزادانه «بی‌حجاب» باشید؟ اصلا فرض می‌کنیم که شما تمام این تحقیق و بررسی‌ها را با کمال دقت و در آزادی کامل انجام دادید. حالا اگر به نتیجه عکس آن چیزی که الان می‌اندیشید رسیده‌ بودید می‌توانستید بی‌حجاب باشید؟

من فکر می‌کنم شما با آزادی و آگاهی کامل حجاب را انتخاب نکردید بلکه با آزادی و آگاهی کامل دارید به خودتان دروغ می‌گوئید.

پیام جوک (۲)

فوریه 22, 2008

سرکار خانم سارا رها در پای مطلب «پیام جوک» مرقوم فرموده‌اند که:

سلام ققنوس عزیز
خیلی بحث جالبی ست این تحلیل جوکها. قبل از تحلیل شان بنظرم باید دسته بندی شان کنید مثل جوکهای قومی-نژادی, جوکهای سیاسی, جوکهای مردانه و غیره. بنظر این حقیر ظریفترین و کارشده ترین جوکها جوکهایی اند که بدون هیچ توهین و هجویه ای حکومت وقت را با طنز به چالش می کشند.
جوک بالا جزو جوکهای قومی است که غالبا ملیتی به آن فرد مذکور نسبت داده می شود و هدف جوک در واقع هجو یک آدم نفهم است. حال هر ملیت و قومیتی که به فرد مورد جوک نسبت داده شود, نفهمی مثل یک فحش به همه آن قوم منسوب می شود.

————————–
راستش را عرض کنم من جوک مذکور را یک جوک قومی نمی‌دانم. این جوک حدیث نفس آن کسانی از میان ما مردمان است که می‌دانند گره‌ای در کارشان است، پی‌برده‌اند که مشکلی وجود دارد ولی آنقدر در نگرش خود دیدشان محدود شده که هرچه فکر می‌کنند نمی‌توانند بفهمند که اشکال قضیه از «اصغر» و «اکبر» نیست، بلکه همان چیزی که جزء لاینفک شخصیت‌ خود (و یا محیط اطراف خویش) می‌شناسندش است که مشکل‌شان شده.

این بنده خدا شخصیت جوک از روزی که بدنیا آمده در خانواده «ان‌چهره» بوده، مادرش «ان‌چهره» بوده و پدرش «ان‌چهره». سهل است که مادربزرگ و پدربزرگش هم «ان‌چهره‌» بوده‌اند. مسلم است که این بابا «ان‌چهره» بودن را چیز بدی نمی‌داند هرچقدر هم که مثلا در مدرسه دستش انداخته‌باشند بابت این. همین است که بوده، نسل اندر نسل‌شان با نام «ان‌چهره» شناخته‌ می‌شده‌اند. این خانواده فرضی جوک آنقدر در «ان» غرق هستند که «ان» را چیز بدی نمی‌دانند، در بهترین حالت برای‌شان علی‌السویه است و شاید در بدترین حالت به «ان‌چهره» بودن خود افتخار نیز می‌کنند. آنوقت این بابا نشسته کلی شیش و بش کرده با خودش و به این نتیجه رسیده که ریشه مشکلاتش در «اصغر» بودن و کوچک بودن است اگر بشود «اکبر» ناگهان بزرگ می‌شود و اوضاعش بهتر می‌گردد.

خیلی آشنا است؟ مسلما. «ان‌چهره» بودن این بابا کنایه‌ای است از خلقیات بد و مذموم من (نوعی) که از روز اول که چشم بازکرده‌ام بر این دنیا این رقم خلقیات و باورها را دیده‌ام‌شان و با آنها زندگی کرده‌ام. اصلا این خصوصیات ناپسند آنچنان در ذهن و جان من نشسته‌اند که دیگر مفهوم «ان»ی ندارند. آنوقت است که من مشکل را در جای دیگر جستجو می‌کنم و سعی می‌کنم با کارهای دهان پرکن و فیل هواکردن‌های آنچنانی مشکلاتم را حل کنم.

پ.ن: در جوک‌هائی که اینجا مطرح می‌کنم مطلقا قومیت و ملیت خاصی مد نظرم نیست. جهت اطلاع عرض کنم که خودم «لُر» هستم (از جانب پدری و مادری). من فکر می‌کنم اگر بتوانیم مصادیق بارز هر جوکی را که می‌شنویم فارغ از قومیت شخصیت اصلی جوک بررسی کنیم آنوقت می‌توانیم ببینیم که شاید بسیاری از ما هم اگر در جای شخصیت اصلی جوک قرار داشتیم بهتر عمل نمی‌کردیم. این هم از مکانیسم‌های خنداندن یک جوک است، بعضی وقت‌ها «به خودمان» می‌خندیم و فکر می‌کنیم که به یک شخصیت خیالی خندیده‌ایم.