ماگونگا

 (داستان کوتاه)

ماگونگا چهارده ساله و سرباز بود. پدر و مادرش برای دفاع از قبیله‌شان او را از هشت سالگی به دست سربازان قبیله سپرده بودند تا سرباز شود. پدر ماگونگا یک مهندس تحصیل‌کرده فرانسه و مادرش یک معلم دبستان بود. از حدود چهل سال پیش که جنگ داخلی در جمهوری گالاویلا شروع شده بود تا کنون هزاران نفر در جنگ بین سربازان قبیله گوناویلا و قبیله زوناویلا جان باخته‌بودند.

ماگونگا خاطرش می‌آمد که پدرش برای او داستان‌های باورنکردنی‌ای از سال‌های صلح در جمهوری گالاویلا می‌گفت. داستان‌هائی که به داستان‌های جن و پری شباهت بیشتری داشتند تا زندگی آدم ها. پدرش می‌گفت که حدود چهل سال پیش که خودش هم‌سن و سال الان ماگونگا بوده همه مردم کشور نان داشته‌اند بخورند و برخلاف امروز که باید آب را از رودخانه برداشت، آب در چیزی به اسم لوله و پشت چیزی بنام شیرآب در جریان بوده. می‌گفت که برق فقط برای روشن‌کردن لامپ مقر فرماندهی نیست بلکه در آن زمان‌ها با برق دستگاه‌های مختلف در کارخانجات بزرگ حرکت می‌کردند.

مادر ماگونگا نیز از همین مدل افسانه‌های مسخره برای او می‌گفت. اینکه زمانی بوده که زنان و مردان هر دو قبیله با صلح و صفا کنار هم زندگی می‌کرده‌اند و مثل امروز نبوده که مردان این قبیله زنان آن قبیله دیگر را بدزدند و به زور تصاحب‌شان کنند تا برای‌شان بچه بزایند. حتی می‌گفت که جاهائی در شهر بوده بنام «کلینیک» که مردمی که بیمار بوده‌اند برای مداوا به آنجا می‌رفته‌اند. ماگونگا خوب بیاد دارد که دوستش واگا که در جنگ مجروح شده‌بود را فرماندهان به دست او سپردند تا او را با زدن تیری به پیشانیش «مداوا» کند. بعد که ماگونگا این کار را می‌کند و واگا را می‌کشد جادوگر قبیله کلی از ماگونگا جلوی باقی افراد تعریف و تمجید می‌کند که باعث مداوای رفیقش شده.

ماگونگای چهارده ساله از زندگیش بسیار راضی بود. دوست نداشت که زیر یک سقف بخوابد. گلایه ای از این نداشت که صبح در یک دشت داغ از خواب بیدار شود و شب در میان گل و لای متعفن حاشیه یک مرداب با صدای وزوز پشه های مرداب در گوشش و یا صدای گلوله بخوابد. صدای گلوله را دوست داشت و از بریدن سر افراد دشمن شادی عجیبی که نزدیک به لرزه بود به او دست می‌داد. تا حالا توانسته بود هشتاد و سه نفر را سر ببرد.

اینکه روزها ممکن بود بدون تکه‌ای نان در میان کوه و جنگل راه برود اصلا برایش مهم نبود. تا یادش می‌آمد همینی بود که بوده. برای ماگونگا زندگی یعنی همین. آن سالیان خوب و آن زندگی زیبا که پدر و مادرش روزگاری برایش گفته‌بودند یا افسانه بود و یا آنقدر دور و دست‌نیافتنی که فرقی به حال او نمی‌کرد.

دوستانش هم از وضعیت خودشان بسیار راضی بودند. سالوموزولا دوست نزدیک و همسن او تعریف می‌کرد که افسر فرمانده به او اجازه داده که یک زن مسن در دهکده‌ای از قبیله دشمن را به زور تفنگ تصاحب کند. به او قول داده بوده که اگر بتواند امسال تا قبل از آمدن باران صد نفر از قبیله دشمن را بکشد اجازه خواهد یافت دختران جوانی را که به اسارت می‌گیرند نیز تصاحب کند. شاگاچونگی هم که در همان دسته پانزده نفری ماگونگا می‌جنگید می‌گفت که یک بار در زیرزمین خانه‌ای در درون یک قوطی فلزی کوچک که عکس ماهی داشته غذای خوشمزه‌ای پیدا کرده. او نیز از زندگیش کمال رضایت را داشت. می‌گفت زندگی از این بهتر نمی‌شود که آدم هر سال یکی از این قوطی‌ها را پیدا کند و بخورد.

ماگونگا و دیگران در زمان‌های فراغت‌شان به داستان‌هائی که زمانی والدین‌شان از دوران قبل از جنگ داخلی می‌گفتند می‌خندیدند و ادای شخصیت‌های مختلف آن داستان‌ها را درمی‌آوردند. بچه‌هائی که مدرسه می‌روند، مردمی که نان‌شان را از مغازه می‌خرند، جوان‌هائی که باید سه تا گاو برای خانواده دختر مورد علاقه‌شان هدیه ببرند، آب لوله‌کشی، بچه‌هائی که چیزهائی بنام «اسباب‌بازی» دارند و از این قبیل همه و همه در نظر ماگونگا و رفقایش چیزهای مسخره‌ای بودند. زندگی همانی بود که آنها داشتند، بمب و گلوله و پناه‌گرفتن در گودال در کنار جنازه‌ای گندیده به مدت چند هفته و نداشتن غذا برای روزهای متوالی و لولیدن در کنار کرم و موش.

همین رضایت تام و کامل بود که باعث شد زوگوبانا را به فرمانده دسته لو بدهند. زوگوبانای ۱۸ ساله یک شب داشت با بروبچه‌ها از این می‌گفت که چقدر خوب بود که می‌توانستند بروند و در شهر زندگی کنند و اینکه یک بار خودش به شهر نزدیک شده و دیده که گاری‌های شهر بدون اسب و الاغ در خیابان‌هائی با کف سیاه در حال حرکت هستند. همان شب زوگوبانا را لخت مادرزاد کردند و با طناب به درختی در جنگل بستندش. فردا که دسته از کنار آن درخت می‌گذشت، افراد پا بر روی تکه‌تکه‌های بازمانده غذای دیشب حیوانات وحشی گذاشتند و رد شدند.

ماگونگا در نبرد قلعه ساکووانگوکا به شدت زخمی شد. سربازان شکست‌خورده قبیله‌ او فرار کردند. سه روز و سه شب تمام ماگونگای چهارده ساله در گودالی افتاده‌بود و کابوس می‌دید. سربازان سازمان ملل که مشغول‌ جمع‌آوری کشته‌ها بودند او را یافتند و به بیمارستان بردند. دست چپ ماگونگا از آرنج باید قطع می‌شد. ماگونگا پنج ماه تحت درمان بود. بعد یک خانواده فرانسوی پیدا شدند و سرپرستی او را بعهده گرفتند. دو سال گذشت و ماگونگا به مدرسه رفت و خواندن و نوشتن در حد ساده را یادگرفت.

پلیس در کنار جنازه تکه‌ تکه شده زن و مرد میان‌سال فرانسوی‌ای که از او نگه‌داری می‌کردند کاغذی یافت که ماگونگا روی آن نوشته‌بود «من یک سرباز هستم. من نمی‌خواهم مثل سوسول‌ها زندگی کنم. می‌خواهم در جنگ بمیرم».

ماگونگا به جمهوری گالاویلا بازگشت تا باز بجنگد اما اکنون در کشور آتش‌بس بود. صلحی شکسته و بسته در یک سال قبل باعث شده‌بود که مردم کم‌کم از سوراخ‌های‌شان بدرآیند و زندگی روالی به سمت معمولی شدن در پیش بگیرد. ماگونگا و پنج‌نفر از دوستانش شروع به راهزنی و دزدی کردند. برای آنان زندگی یعنی جنگ، یعنی خوابیدن در میان کرم و موش و جانوران جنگل. یک شب شیشه‌های شکسته یک خانه مورد دستبرد ران ماگونگا ی جوان را زخمی کرد.

دو روز بعد ماگونگا در جنگل بخاطر عفونت زخم پایش درگذشت. تیکامووالا که تا آخرین لحظه بالای سر ماگونگا بود می‌گوید که شب تا صبح ماگونگا از شدت هذیان نخوابید و آفتاب دمیده‌بود که بخواب رفت. حدود ظهر ماگونگا ناگهان از خواب پرید و آستین یونیفورم من را که کنارش بودم چنگ زد و با صدائی گرفته گفت «هیچکس مثل من، مثل ما دوست عزیز من خوب و شاهانه زندگی نکرد» و بعد ناگهان تکانی خورد و جان از بدنش به در رفت.

Advertisements

یک پاسخ to “ماگونگا”

  1. MM Says:

    زیبا و تلخ … سپاس

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: