انقلاب اسلامی در ایران باعث بیدار شدن مسلمانان جهان شده

انقلاب اسلامی در ایران باعث بیدار شدن مسلمانان جهان شده (از حرف‌های پخش‌شده در رادیو و تلویزیون در هر سالگرد انقلاب)

یک روز نمونه در زندگی یک «مسلمان بیدار شده»:

۷ صبح : «سیف احمد القنوانی» در خانه خوابیده، زن او «جمیله» می‌رود بالای سرش و با پا تکانش می‌دهد.

جمیله: بیدار شو مرد. لنگ ظهر است.
سیف: (خواب آلود) چیه زن؟ تو گذاشتی که من یک بار مثل آدم بعد نماز صبح کپه مرگم را بگذارم یا نه؟ ساعت چنده؟
جمیله: هفت صبحه. پاشو صبحانه‌ات حاضره.
سیف: (خمیازه کشان از رختخواب در می‌آید. در مسیر رختخواب به سر سفره صدای چند بچه از حیاط می‌آید. سیف به لب پنجره می‌رود و داد می‌کشد) آهای کره‌خر، چیه باز حیاط را گذاشته‌ای روی سرت؟ خوب بده اون توپ صاحاب مرده‌ات را برادرت هم بازی کند. (خطاب به زنش) این مادرسگ‌ها را خوب تربیت‌شان نکرده‌ای دیگر. (سلانه سلانه می‌آید سر سفره می‌نشیند. جمیله برای او چای می‌ریزد) اون شیکر را بده من. (شکر را در چائی خود هم می‌زند بعد لقمه می‌گیرد و در دهان می‌گذارد) راستی بچه‌ها را صبحانه‌ داده‌ای؟
جمیله: بعله. اون چهارتا که رفته‌اند مدرسه این سه تا هم که توی حیاط مشغول توپ‌بازی و کفتر بازی هستند.
سیف:‌ (چشم‌هایش با خوشحالی از حدقه بیرون می‌زند. لبخندی گوش تا گوش بر روی صورتش می‌نشیند. خودش را از کنار سفره به پهلوی جمیله می‌رساند و دستش را دور کمر جمیله می‌اندازد) جمیله جان، بیا تا بچه‌ها نیس…
جمیله: (سیف را از خود دور می‌کند) واه واه مرد مگر به این حشری‌ای می‌شود؟ همین پریشب بود که …
سیف: (با دلخوری سرجایش بر می‌گردد. به شوخی و جدی) جمیله ناشزه شده‌ای‌ها!
جمیله: (پشت چشم نازک می‌کند) وا؟ ناشزه کدومه مرد؟ خوبه ولله بعد پونزده‌ سال زندگی حالا یک کاره ما شده‌ایم «ناشزه» (بلند می‌شود می‌رود توی آشپزخانه)

۸:۳۰ صبح : سیف آخرین لقمه صبحانه‌اش را می‌خورد و بعد آروغی می‌زند. جمیله یک چای دیگر برایش می‌ریزد. سیف چای ولرم را لاجرعه سر می‌کشد.

سیف: ناهار چی داریم؟
جمیله: می‌خواهم پلو درست کنم با قلقلی.
سیف: (انگار که با خودش حرف می‌زند) خوبه، خوبه. راستی اون مرغه پر طلائیه بهتر شد؟ من بروم یک سری بهش بزنم (سیف به حیاط می‌رود و با زحمت مرغ پر طلائی را از میان دیگر مرغ و خروس‌ها می‌گیرد و شروع به ناز و نوازش و بررسی او می‌کند).

۹:۳۰ صبح : سیف سلانه سلانه و ذکر گویان و استغفرالله کشان از خانه خارج می‌شود و پیاده به سمت مغازه‌اش راه می‌افتد.

۹:۴۰ صبح: به در قهوه‌خانه محل می‌رسد. حاج مراد را از بیرون می‌بیند. داخل می‌شود.

سیف: السلام علیکم حاج مراد. احوال شما؟
حاج مراد: به به سلام سیف عزیز و شریف. خوبی برادر؟ (خطاب به قهوه‌چی داد می‌زند) عطا، چائی بیار خدمت برادر سیف.
سیف: مرحمت شما کم نشود. چه خبرها حاجی؟
حاج مراد: سلامتی. شکر. انسان باید همیشه شاکر باشد.
سیف: حال پسر بزرگت چطور است؟ همان‌که رفته کوالالامپور دکتر بشود.
حاج مراد: شکر. در تماس هستیم باهاش خوبه.
سیف: (خطاب به قهوه‌چی)‌ بابا پس چی شد این چائی؟ گلوی‌مان چسبید به حلق‌مان از خشکی و خستگی. (قهوه‌چی چای را جلوی آن دو می‌گذارد. بعد می‌رود و با یک قلیان بر می‌گردد. سیف و حاج مراد مشغول صحبت می‌شوند. سیف سعی دارد دختر خواهر حاج‌مراد را برای پسر بزرگ خودش شیرینی بخورد. صحبت قدیم‌ندیم‌ها می‌شود. اختلاط گل می‌اندازد).

۱۰:۴۰ صبح : تلویزیون تصاویری از درگیری‌های اعراب و اسرائیل نشان می‌دهد. قهوه‌چی صدای تلویزیون را بلند می‌کند. حواس سیف و حاج مراد به تلویزیون معطوف می‌شود. هر دو انگار بار اول است که چنین چیزهائی می‌بینند. با قدری ناراحتی به قلیان‌شان پک‌های بلند می‌زنند. به قهوه‌چی اشاره می‌کنند که استکان‌های خالی‌شان را مدام عوض کند.

سیف: واه واه واه. ببین این بی‌پدر و مادر اسرائیلی‌ها چه می‌کنند. دین و ایمون درست و حسابی که ندارند.
حاجی مراد: (پک عمیقی به قلیانش می‌زند) لامصب‌ها. (به قهوه‌چی اشاره می‌کند و در گوش او چیزی می‌گوید. قهوه‌چی تعظیم کوتاهی می‌کند و به اتاق پشتی می‌رود. حاجی خطاب به سیف) بفرمائید خدمت باشیم یک دود و دمی هست. فرستادمش آتش را تهیه کند. مهمان ما باشید ولله.
سیف: سایه شما از سر ما کم نشود حاجی. انشاءالله یک وقت دیگر. الان که حسابی اوقاتم تلخ شد از دست این اسرائیلی‌ها.
حاجی مراد: من هم اوقات خوشی ندارم از این همه جنایت که این ملعونین می‌کنند. به همین دلیل است که می‌خواهم تلخی را با تلخی دفع کنم (چشمکی می‌زند).
سیف: حاجی انشاءالله یک روز دیگر. من باید بروم دم مغازه. به دنبال کسب و کار و روزی حلال.

۱۱:۱۵ صبح : سیف مغازه خرازی خود را با هزار و یک ورد و دعا باز می‌کند. بعد یک صندلی می‌گذارد بیرون مغازه و مشغول چرت زدن می‌شود.

۱۱:۴۵ صبح: خانمی حدودا ۵۵ تا ۶۰ ساله با چادر و حجاب به سیف نزدیک می‌شود و از او می‌پرسد که آیا قرقره سبز دارد یا نه. سیف چرتش پاره می‌شود. با نگاه خریداری سرتاپای زن نسبتا چاق را نگاه می‌کند و بعد شروع به خاراندن صورتش می‌کند. در حینی که مشغول راه‌انداختن مشتری است ده‌بار با چشم‌هایش پیرزن را می‌خورد.

۱۲:۰۰ ظهر: سیف دم در مغازه روی صندلی مشغول چرت زدن است. حاج یعقوب همسایه روبروئی بیدارش می‌کند.

حاج یعقوب: آقا سیف، برویم مسجد وقت نماز است.
سیف: (چرتش پاره می‌شود) ها؟ وقت نمازه؟ هنوز نیم ساعت مانده.
حاج یعقوب: درسته ولی بهتر است که زودتر برویم و وضو بگیریم تا در صف‌های جلوئی نماز باشیم. فیض بیشتری ببریم.
سیف: (بلند می‌شود مغازه‌اش را می‌بندد) برویم

۱:۳۰ بعد از ظهر: پیش‌نماز مسجد حدود ۴۵ دقیقه است که دارد از سر منبر سخنرانی می‌کند و احکام نجس بودن یهودی را بیان می‌کند. جماعت نماز‌گزار به زحمت چشم‌های‌شان را باز نگاه داشته‌اند.

۲:۰۰ بعد از ظهر: سیف وارد خانه‌اش می‌شود و یک راست می‌رود زیر پنکه سقفی لم می‌دهد و فریاد می‌کشد

سیف: جمیله، جمیله ناهار من رو بردار بیاور که مردم از خستگی و گشنگی (جمیله ناهار او را جلویش می‌گذارد. سیف انگار که از قحطی چهل روزه برگشته باشد دولپی شروع به خوردن می‌کند)
جمیله: قلقلی‌هایش اونجور که می‌خواستم نشده. طفلک هاجر خانم خیلی دلش پر بود. تا همین ظهر برایم داشت درددل می‌کرد. با این هووی جدیدش حرفش شده بوده سر …
سیف: (حرف جمیله را می‌برد) ببین چه شوهر خوبی داری که سرت هوو نیاورده. اونوقت هی ناشزه بازی دربیاور.
جمیله: واه واه واه باز هم که شروع کردی سیف. نه تو را به‌خدا برو سر من هوو بیار تا ببینی. (با عصبانیت و غیظ) چشم‌های هیزت را با هیزم اجاق بیرون می‌کشم اونوقت (بلند می‌شود و به آشپزخانه می‌رود. سیف پس از بلعیدن ناهار همانجا پای سفره و زیر پنکه سقفی می‌افتد و شروع به خرناس کشیدن می‌کند).

۳:۳۰ بعد از ظهر : جمیله سیف را به همان ترتیب صبح بیدار می‌کند و سیف غرغر کنان از در خانه بیرون می‌زند. درنگ کوتاهی در قهوه‌خانه محل می‌کند و پس از خوردن چند چائی و کشیدن یک بسته تنباکو روی قلیان به سر کار می‌رود.

۴:۳۰ بعد از ظهر: سیف بر روی صندلیش در جلوی مغازه در حال چرت زدن است. هر از چند گاهی مشتری‌ای چرت او را پاره می‌کند. سیف پس از راه انداختن هر مشتری مجددا شروع به چرت زدن می‌کند. همسایه بغل دستیش عنایت به او نزدیک می‌شود و کنارش روی سکوی مغازه می‌نشیند.

عنایت: بابا آقا سیف آخر آدم چقدر کار کند؟ چقدر زحمت بکشد؟ من و شما و دیگر کاسب‌های این راسته از صبح علی‌الطلوع تا بوق سگ داریم یک ضرب جان می‌کنیم تا یک لقمه نان برای زن و بچه‌مان ببریم خانه آنوقت این از خدا بی‌خبرهای پدرسوخته اسرائیلی می‌زنند خانه و کاشانه آدم را نابود می‌کنند. همین امروز توی البغبغویه زده‌اند یک جوان معصوم را کشته‌اند چیه که طفلک توی زیر زمین خانه‌شان داشته بمب می‌ساخته. خوب اگر شماها الکی آدم نکشید که اون مرض نداره که برود توی زیرزمین خانه‌شان بمب بسازد که.
سیف: (کسل و بی‌حوصله) صحیح می‌فرمائید آقا عنایت.
عنایت: صبح تا شب ما مردم شده مبارزه با دشمن. چرا ما نباید یک زندگی آرام داشته باشیم؟ خدا خیرش بدهد این رئیس‌جمهور ایران را که بالاخره یک روز پدر این اسرائیلی‌های ولدالزنا را در می‌آورد. (یک مشتری به عنایت نزدیک می‌شود و سوالی می‌کند. عنایت بی‌حوصله با یک «نداریم» مشتری را می‌پراند برود) اگر یک مرد توی این دنیا باشد که جلوی این جهودها می‌تواند بایستد همین محمود الاحمد است.
سیف: اسمش یک چیز دیگری بودها. آهان اسمش «نژاد حامد» است.
عنایت: «نژاد حامد» که مال افغانستان است. اصلا چه فرق می‌کند؟ مهم این است که این مرد دل شیر دارد. همه دنیا می‌گوید اسرائیل را نابود نکن اما او یک تنه می‌گوید نابودش می‌کنم خوب هم نابودش می‌کنم.
سیف: عنایت خان هوا دارد تاریک می‌شود. پا شو برویم مسجد نماز.

۸:۳۰ بعد از ظهر : خلایق در مسجد دارند به موعظه‌های پیش‌نماز که درباره احکام جماع در ماه‌های حرام بیان می‌کند گوش می‌دهند.

۹:۰۰ شب : سیف وارد خانه می‌شود و از همان بدو ورود بر سر هر هفت بچه‌اش داد می‌کشد و یکی دوتا را سیلی می‌زند. بچه‌ها ساکت می‌شوند و همگی به حیاط می‌روند. جمیله شام سیف را جلویش می‌گذارد.
سیف: (در حال در آوردن لباس با خستگی تمام) مردم از بس جان کندم. آدم این همه سختی بکشد و سرباز درست کند و تربیت‌شان کند برای جنگ با دشمن آنوقت شب که آدم از سر کار بر می‌گردد خسته و کوفته این توله‌سگ‌ها نمی‌گذارند آدم یک دقیقه بحال خودش باشد. (به همان نحو از قحطی درآمده شامش را نیز می‌بلعد و دو سه تا استکان چائی روی آن هورت می‌کشد) من بروم یک لحظه دم در ببینم اوضاع و احوال همسایه‌ها چطور است. رسیدگی به حال همسایه ثواب دارد.

۱۰:۰۰ شب: سیف و جمال و کرامت و حشمت و چندتای دیگر از همسایه‌ها که از روی پله نشستن و حرف زدن خسته‌شده بودند وارد قهوه‌خانه محل می‌شوند. هرکدام گوشه‌ای می‌نشینند و بساط قلیان و چائی جلوی خودشان راه می‌اندازند. کمی بعد دو به دو شروع به تخته‌نرد بازی کردن می‌کنند. در همان حال بازی بحث بر سر این است که اسم رئیس‌جمهور ایران محمود الاحمد است یا احمد المحمود. حشمت معتقد است که ایران که رئیس‌جمهور ندارد، اسم پادشاه ایران «احمد نجدت سزر» است. کرامت که یک بسته تنباکو را تمام کرده با بسته دوم سر قلیانش به خروش می‌آید و بلند بلند از ایران و انقلابش تعریف می‌کند. جمال هم هربار که جفت شش می‌آورد فحشی نثار اسرائیلی‌ها می‌کند و دعای خیری بدرقه راه «قاعد محمود» ایران.

۱۱:۳۰ شب: سیف وارد خانه می‌شود. بچه‌ها و جمیله خوابیده‌اند. آرام می‌رود پهلوی جمیله دراز می‌کشد.

جمیله: (از خواب می‌پرد) وا؟ برگشتی؟ ساعت چنده؟
سیف: (مهربان شده) ساعت وقت من و تو است عزیزم. (دستش را به دور کمر جمیله می‌اندازد)
جمیله: (ناز می‌کند) یاد ما کردید؟ دهانت چه بوی دودی می‌دهد.
سیف: (جمیله را بغل می‌کند) ما همیشه بیاد شما هستیم. بچه‌ها خوابیده‌اند؟
جمیله: (یک نگاه سرسری به اتاق دیگر می‌کند) آره هر هفت‌تای‌شان خوابیده‌اند.
سیف: هفت تا؟ (شروع به بوسیدن جمیله می‌کند) اصلا بیا بکنیم‌شان هشت‌تا که جبهه اسلام سرباز کم نیاورد در مقابل این ملعون‌های اسرائیلی.
جمیله: (نخودی می‌خندد) واه واه امان از دست شما مردها که توی رختخواب هم دست از سیاست بر نمی‌دارید.

Advertisements

4 پاسخ to “انقلاب اسلامی در ایران باعث بیدار شدن مسلمانان جهان شده”

  1. Persioner Says:

    عالی بود.

  2. kossherabad Says:

    salam. man bara hefz copyright gozashtam linko, age fekr mikoni momkene filter shi var daram?

  3. bahoone Says:

    سلام
    واقعا حرف ندااااااااااااااااااااااااااااااااشت
    واقعا قوه تخیلت محشره
    البت که این مطلب دقیقا در مورد 90 % مرد های ایرانی صادقه
    وقتم کردین به رفیق رفقای قدیم سر بزنید
    خوشحالمون می کنید … .. .

  4. ارش Says:

    عالی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: