Archive for مارس 2008

«کپه گِل» نیکی خانم چه معضلی در جامعه درست کرده که با این دقت نظر باید به آن پرداخت؟

مارس 31, 2008

قسمت نهم سریال «مرد هزار چهره» خیلی زود خوش‌بینی من نسبت به تغییر نگرش «سیما» به دستگاه‌های «مقدس» را با تردید جدی مواجه کرد. شخصا امیدوار بودم که «مدیری» پس از آن انتقاد کم‌رنگی که در قسمت هشتم به عملکرد نیروی انتظامی وارد کرد، با دور شدن از سوژه نیروی انتظامی، درجای دیگری فرود آید و به زخم دیگری از زخم‌های اجتماع توجه نماید. اما در قسمت نهم دیدیم که هنوز در به همان پاشنه سابق می‌گردد و اگر برنامه‌سازی بخواهد ۲۰ درصد از دستگاهی دولتی انتقاد کند، ناچار است باجی ۸۰ درصدی در جای دیگر بپردازد.

قسمت نهم سریال اسفناک بود. هرکدام از ما کسانی که قلم روی کاغذ می‌گذاریم (چه به شغل چه به عشق) می‌دانیم که در دوره‌ای از زندگی‌مان برسر سفره بزرگانی مهمان بوده‌ایم که بار تمدن ادبی کشور ما را از هم نوعان شان در پس قرون و اعصار تحویل گرفته‌اند و برای انتقال آن به جامعه آن بار سنگین را یک تنه به دوش کشیده‌اند.

مسخره کردن اهل ادب کشورمان چه معنا دارد؟ آیا جز به معنای نمک خوردن و نمک‌دان شکستن است؟ آیا جز به معنای نگاه نداشتن حرمت استادی و شاگردی است؟ خجالت‌آور است. «یکی بر سر شاخ بُن می‌بُرید». ای کسانی که می‌نویسید و ای کسانی که نوشته‌ها را می‌خوانید و ای کسانی که با هنرتان به نوشته ها در جلوی چشم مردم جان می دهید، بر سر شاخه‌ای نشسته‌اید و نشسته‌ایم که اگر ببریمش با کله روانه زمین می‌شویم و همان سه مثقال و نیم مُخی که حضرت باریتعالی در سر ما نهاده از دماغ‌مان بیرون می‌زند. مراقب باشید.

اگر می‌بینید که گیردادن به نیروی انتظامی شما را ناچار می‌کند که بعدا با نگاهی زشت و حقیر، بازماندگان فرهنگ و هنر کشور را به باد تمسخر بگیرید، خوب گیر ندهید. مگر زورتان کرده‌اند که حتما حتما باید به نیروی انتظامی گیر بدهید؟ یک مشت آدم -بقول شما مشنگ مافنگی- که دور هم جمع می‌شوند و در عوالم خودشان سیر می‌کنند این‌قدر «مشکل» و «معضل» جامعه هستند که باید هم‌ردیف «بازداشت خودسرانه» و «شکنجه» و «اعتراف تحت فشار» در قسمت بعدی سریال مطرح گردند؟ جامعه‌ای که چهارتا و نصفی شعرخوان و مو وزوزی بتوانند پایه‌های آن را تکان بدهند و مردمش را به بیراهه ببرند باید خودش فکری بحال خودش بکند تا اینقدر خاک بر سر و بیچاره نباشد که با شعرخوانی و حلقه‌ ادبی مشتی آدم بدبخت و نیمه‌بدبخت منحرف بشود.

آن «نیکی» خانم که مجسمه‌ساز است و شاعر و چه و چه، باید چگونه باشد که مورد پسند برنامه‌ساز (و مدیران وی) باشد؟ برود با پولش برج لوکس بسازد و مستراح طلائی درست کند در آپارتمان فوق مدرن دوپلکس خوب است؟ صبح تا شب در بوتیک‌ها و مراکز خرید ولو باشد ایرادی ندارد؟ اصلا اگر چادر سرش کند و برود بشود «منزل» حاج نصرت‌الله علیدوستی که مغازه لوازم خانگی دارد خوب است؟ شله بپزد و پلق و پلق شهید برای آینده پس بیاندازد دست از سرش بر می‌دارید؟ خجالت هم خوب چیزی است. بقول امام حسین «اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید». «کپه گِل» نیکی خانم چه معضلی در جامعه درست کرده که با این دقت نظر باید به آن پرداخت؟

از گفتن خیلی چیزها مثل اینکه اصولا چرا رسول نجفیان باید خودش نقش خود واقعی خود را بازی کند و حلقه‌ای باشد از اهل فرهنگ منحط می‌گذرم. سرم درد گرفت از قسمت نهم سریال.

 در مملکتی که اگر از پلیس و پرستار و معلم و سپور و راننده و بقال و چغال و چه و چه انتقاد کنی متهم و محکوم می‌شوی به «توهین به این قشر شریف»، این بنده‌خداهای اهل فرهنگ هیچ صدائی ندارند که اعتراضی به توهین مستقیم و علنی نیم ساعته از تلویزیون رسمی کشور به خوشان بکنند. جماعتی تا این حد بی‌صدا و سر در گریبان خود اصلا چرا باید «معضل»ی باشند که چپ و راست هرکس سوژه کم آورد یقه ایشان را بچسبد؟ تمام مشکلات مملکت حل شده، شعر خوانی چند پیرمرد برای هم «درد اجتماعی» است؟

Advertisements

اقدام حقوقی

مارس 29, 2008

ايران تهديد کرد براي جبران خساراتي که اين کشور از تحريم هاي شوراي امنيت سازمان ملل متحد عليه برنامه هسته اي تهران متحمل شده است اقدام حقوقي انجام خواهد داد.

بر اساس گزارش خبرنگار خبرگزاری انتخاب به نقل از خبرگزاری رویترز از نیویورک، اين تهديد در نامه اي بيست صفحه اي منوچهر متکي وزير امور خارجه ايران به بان کي مون دبير کل سازمان ملل متحد مطرح شده است.

—————————

متن نامه فوق:

جناب آقای بان کی مون دبیر کل محترم سازمان ملل متحد

با عرض سلام و ارادت خدمت محضر مقدس آقا امام زمان (عج) و اظهار انزجار از مواضع امپریالیستی شما

همانگونه که می‌دانید، شورای به اصطلاح امنیت به اصطلاح سازمان به اصطلاح ملل متحد تا کنون چهار قطعنامه ضد ایرانی، ضد ملی، ضد اسلامی، ضد حکومت آقا امام زمان اواحنا فداه برعلیه تنها طلایه‌داران اسلام در جهان صادر کرده (یک قطعنامه هشداری و سه تا تحریمی) تا به خیال خام مستکبران جهان و طاغوت‌های کوچک و بزرگ، ملت ما حرکت به سوی قله‌های بلند غنی‌سازی (سلام الله علیه) را متوقف نماید.

از آنجا که رئیس‌جمهور محترم و مردمی و ناز و گل ما (حفظه‌ الله تعالی) قبلا خطاب به قدرت‌های بزرگ فرموده‌اند که ایشان «با صدور «کاغذ پاره‌ها» نمی‌توانند جلوی پیشرفت ایران را بگیرند»، یک وقت خیال نکنید که این نامه نگاری من به منظور جبران ضرر و زیان به اصطلاح تحریم‌ها از جانب  شماست، ابدا. ما، وزیرخارجه ایران اسلامی/انقلابی، به شما دبیر کل سازمان ملل دستور می‌دهیم که:

اول) صدور این همه کاغذ‌پاره علیه ما باعث گشته که جلوی خانه شخص ریاست جمهوری در نارمک تهران پر از کاغذ پاره شود و سلامت کسبه (بخصوص قصاب نازنین و میوه و گوجه فرنگی فروشان زحمت کش میدان میوه و تربار محله ایشان) و اهالی محل در معرض تهدید جدی قرار گیرد. صورتحساب تمیزکردن محله آقای احمدی‌نژاد از این کاغذ‌پاره‌های شما به پیوست ارسال می‌گردد. در صورت هرگونه تاخیر در تأدیه و پرداخت این صورت‌حساب، علیه شما اقدام حقوقی انجام خواهیم داد.

دوم) چون بچه‌ها در مدرسه و بعدها در دانشگاه می‌پرسند که «چرا قطعنامه ۵۹۸ که توسط رهبر انقلاب پذیرفته‌شد «کاغذ‌پاره» نبود و این چهار قطعنامه «کاغذ‌پاره» هستند؟ فرق دستور شورای امنیت آن موقع با دستور شورای امنیت این موقع چیست؟» نظام مقدس اسلامی تصمیم گرفته قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد را از تاریخ حذف نماید. به سازمان‌های تابعه‌تان دستور بدهید هرآنچه در سازمان ملل متحد عدد ۵۹۸ بر روی آن نوشته شده سریعا نابود گردد. بدیهی است عدم انجام چنین کاری باعث اقدام حقوقی ما علیه شما خواهد شد.

سوم) پیرو بند دوم مذکور در بالا، پس از ازبین رفتن مدارک مربوط به قطعنامه ۵۹۸، دیگر نیازی به وصول «غرامت جنگی» یک هزار میلیارد دلاری (۰۰۰ ۰۰۰ ۰۰۰ ۰۰۰ ۱) از سوی دولت دوست و برادر «عراق» بابت آغاز جنگ علیه ایران نیست. به ارگان‌های تابعه‌تان دستور بدهید از غرامت جنگی ایران چیزی نگویند و ننویسند.

احیانا اگر حمزه‌علی خوش‌مرام (کارمند بایگانی اداره سوت‌سوتک‌های وزارت امور خارجه ما) مدتی است پیگیر قضایای گرفتن غرامت جنگی از عراق شده، نامه‌های او را فقط بخوانند و به ریشش بخندند. لازم به ذکر نمی‌دانم اگر شما آقای دبیر کل سازمان ملل در این زمینه کوتاهی کنید، ما علیه شما اقدام حقوقی خواهیم کرد و حدود بیست‌هزار دلار خسارت و هزینه دادگاه و وکیل را تا دینار آخر از شما خواهیم گرفت. ما امین پول مردم ایران هستیم و اجازه نمی دهیم دیناری اضافه از کیسه مردم خرج گردد.

چهارم) مجددا تاکید می‌کنم که تحریم‌ها نه تنها ما را ضعیف نکرده بلکه ما را قوی هم کرده. بر و بازو به هم زده‌ایم این هوا (عکس مربوطه در پیوست). مربی بدن‌سازی‌مان هم همین آقای ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه است که ما بخاطر دستمزد بدن‌سازی دریای خزر را به او دو دستی پیشکش کردیم رفت. به تمام بخش‌های سازمان ملل (بخصوص بخش جغرافی) تاکید کنید که اسم ایران را از کشورهای حاشیه دریای خزر پاک کنند و الا ما علیه سازمان ملل اقدام حقوقی خواهیم کرد.

پنجم) جزایر تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی فعلا مال ایران است تا هرموقع که لازم شد بدهیمش به امارات جان متحده جان عربی جان‌مان. درست است که رئیس‌جمهور محبوب و منتخب هفده میلیون ایرانی در اجلاسی شرکت کرده که اسم خلیج فارس یک جورهائی عربی خوانده می‌شده و در قطعنامه پایانی آن بر عربی بودن این جزایر تاکید شده، ولی فعلا تصمیم داریم نگاه‌شان داریم تا کاغذ‌پاره‌های بعدی شما که علیه ما صادر شدند، بعنوان حق‌العمل حمل کالاهای غیر مجاز از دوبی به ایران، تقدیم امارات متحده عربی کنیم‌شان.

تا اطلاع ثانوی روی نقشه‌های سازمان ملل هم «خلیج فارس» و هم نام این سه جزیره را با مداد کمرنگ بنویسید تا بعد بشود راحت پاک شان کرد. تخطی شما از این دستور می‌تواند باعث ایجاد دعوی حقوقی ما علیه شما آقای دبیرکل گردد.

ششم) برای نشان دادن عظمت و  استقلال ایران اسلامی، و ثابت کردن گردش آزاد اخبار و اطلاعات در آزادترین کشور دنیا متن این نامه وزیر خارجه ایران را به خبرگزاری انگلیسی «رویترز» بدهید تا بعد احتمالا از طریق «یاهو نیوز» برادران و خواهران ما در خبرگزاری‌های ایرانی از اخبار «سیاسی» ایران مطلع گردند و آن را به اطلاع امت همیشه در صحنه برسانند تا مشت محکمی بر دهان انگلستان و بخصوص آمریکا زده شود. اگر چنین نکنید ما در معتبرترین دادگاه بین‌المللی از شما شکایت خواهیم کرد.

خود دانید.

امضاء:

اثر انگشت منوچهر متکی
وزیر امور خارجه

تاریخ: دوشنبه

رونوشت: شعبه ۳۵ دادگاه کیفری عام شهرستان سراوان جهت اطلاع قاضی از قضایا و آماده کردن شعبه مذکور جهت طرح دعوی بین‌المللی ایران بر علیه سازمان ملل متحد در صورت نادیده‌گرفتن یکی از نکات بالا توسط بان کی مون.

انتقاد توهین‌آمیز از یک دین جهانی کجا و انتقاد طنزآلود از پلیس یک کشور کجا؟

مارس 29, 2008

امروز نشسته بودم و داشتم به این فکر می‌کردم که این روزها کارهای دو نفر فیلم‌ساز توانسته توجه زیادی از ایرانیان داخل و خارج کشور را به خود معطوف کند. ایرانیان خارج کشور نگاه‌های‌شان معطوف فیلم «فتنه» ساخته «گیرت (=خیرت؟) وایلدرز» در هلند است که بسیاری معتقدند در بهترین حالت این فیلم با نگاهی توهین‌آمیز به انتقاد از اسلام پرداخته. در درون کشور هم نگاه‌ها دوخته‌شده به سریال «مرد هزار چهره» کار «مهران مدیری» که با نگاهی طنز به انتقاد از عملکرد نیروی انتظامی در زمینه طرح امنیت اجتماعی پرداخته.

با خودم گفتم ببین در یک سر دنیا ساخت فیلمی انتقادی و توهین‌آمیز به باورهای هزار میلیون نفر پیروان آن دین، به زحمت ابروئی از مردم را بالا و پائین می‌کند و اصولا برای کسی چندان اهمیتی ندارد. در سر دیگر دنیا یک سریال که از پلیس همان کشور انتقاد می‌کند باعث گشاد شدن چشم‌ها و باز شدن دهان به نشانه تعجب می‌گردد.

در این عصر و روز که مسلمانان به دنبال سلمان رشدی و تسلیمه نسرین و این و آن هستند تا خرخره‌شان را به جرم توهین به مقدسات بجوند و همین چند سال پیش بود که نواده وانگوگ را در همان هلند به همین جرم چاقو زدند و کشتندش، در یک سر دنیا کسی هست که باکی از ساخت فیلمی که به مسلمانان گیر می‌دهد نداشته باشد و در این سر دنیا کسی که کمی به پلیس کشورش بابت رفتار اجتماعیش و طرز برخوردش انتقادی طنز‌آلود کند سرش را دستی دستی زیر طناب اخراج و ممنوع‌التصویر شدن و فراخوانده شدن به فلان شعبه دادگاه و ازاین دست برده.

انتقاد توهین‌آمیز از یک دین جهانی کجا و انتقاد طنزآلود از پلیس یک کشور کجا؟ لطفا موقع مقایسه ایران با کشورهای دیگر نگوئید «اونا یکی ما هم یکی» چرا که «یک» آنها زمین تا آسمان با «یک» ما فرق دارد. هر «یک»ی «یک» نیست همانطور که هر گردی گردو نیست، تفاوت میان ماه من تا ماه گردون هم که معرف حضورتان می‌باشد و بقول مولانا «آن یکی شیر است کادم می‌خورد—وان یکی شیر است کادم می‌درد». قبل از هرگونه اظهار نظری درباره «انتقاد»، «توهین»، «دین»، «آزادی»، «سوء‌ استفاده» و امثال اینها یک لحظه به تفاوت بار معنائی این کلمات در آن سر دنیا با این سر دنیا فکر کنید.

ده اصلی که قبل از شرکت در یک برنامه تلویزیونی یا رادیوئی باید بدانید

مارس 26, 2008

برادران و خواهرانی که می‌خواهند با رادیو یا تلویزیونی مصاحبه کنند یا در یک برنامه گفتگو شرکت نمایند لطفا به موارد زیر دقت کافی مبذول فرمایند:

اول) مهمترین چیز این است که بدانید برنامه در مورد چه است و قرار است چه مباحثی در آن برنامه مطرح شود. باید بدانید خط سیر فکری آن برنامه خاص به کدام سمت و سو است. اگر با شما در یک خط باشند طبعا برای ارائه نظرات‌تان مشکل کمتری خواهید داشت و بالعکس.

به شنیدن اسم فلان رادیو یا بهمان تلویزیون ذوق‌زده نشوید که «آخ‌جان قرار است بروم جلوی دوربین یا میکروفون» بردارید زنگ بزنید به خال‌قزی و عمه کوکب‌تان. کمی احساسات خودتان را کنترل کنید. ضرب‌المثل «حلیم و دیگ» راهنمای خوبی برای شماست. بقول مهران مدیری که مسابقه تلویزیونی مرحوم نوذری را مسخره می‌کرد «همینجوری سرتان را نیاندازید پائین بیاید توی مسابقه».

دوم) مسلما نمی‌خواهید که مخاطبان برنامه لبخندی به تمسخر بزنند و یا کانال را عوض کنند. پس حتما حتما بدانید که شما قرار است چه چیز را در آن برنامه مطرح کنید و یا چه می‌خواهید بگوئید. هزاری هم که استاد دانشگاه بوده‌باشید و یا بعنوان یک فعال سیاسی سخنرانی کرده‌باشید در این‌طرف و آن‌طرف، مخاطب «میلیونی» که احیانا بصورت مستقیم دارند برنامه شما را نگاه می‌کنند چیز دیگری است و شما نیاز به تسلط کامل بر آنچه می‌خواهید بگوئید دارید. مو لای درز گفتار شما نباید برود و الا باید گفتارتان را بدهید یک چینی‌بند‌زن ماهر رفع و رجوع کند.

سوم) مخاطبان خودتان را بشناسید. اگر مخاطبان شما «عام» هستند (که در یک برنامه رادیو یا تلویزیونی اینگونه است) شما باید آمادگی این را داشته‌باشید که مدرک و عنوان دانشگاهی خودتان را پشت در استودیو پارک کنید و در صورت لزوم بروید در قالب یک معلم کلاس اول و خیلی سریع و همه فهم مفاهیم ابتدائی را برای افرادی که با تخصص شما آشنائی ندارند توضیح بدهید. البته مسلما هستند کسانی هم سطح و هم شأن شما در علم و معرفت و سابقه که آنها هم دارند به گفتار شما توجه می‌کنند. «انقلاب اسلامی و ریشه‌های آن» را نه با کمک از نظرات «نیچه» و «ولتر» بخت‌برگشته مادر مرده توضیح بدهید و نه سعی کنید با استعانت از داستان ملانصرالدین آنچه در انقلاب اسلامی گذشته را بازگو کنید.

چهارم) یادتان نرود که مخاطبان شما «گوسفند» نیستند. «گوساله» هم نیستند. اصولا «چهارپا» نیستند.  در هر حال آدم‌هائی هستند که نظرات امثال شما و آنچه در آن برنامه خاص عنوان می‌شود را دنبال می‌کنند. آدم‌هائی مثل من و شما. این آدم‌ها معمولا در کله‌شان چیزی بنام «منطق» دارند. «انرژی هسته‌ای» را به دمب «شتر مسلم‌ ابن عقیل» گره نزنید. با منطق صحبت کنید.

پنجم) شما یک سیاست‌مدار ایرانی که دارد در مراسم دهه فجر سخنرانی می‌کند نیستید که دهان‌ مبارک‌تان را تا بناگوش باز کنید و هرصدائی که خواستید از آن خارج کنید و همه برای‌تان به‌به و چه‌چه کنند یا اساسا کسی نباشد که به شما تذکر بدهد که «عمو، «خدیجه» اسم زن است نه اسم مرد، آنکس هم که برایش مهریه در نظر می‌گیرند در اسلام زن است نه مرد. مرد که مهریه ندارد یک مزخرفی می‌بافی و می‌گوئی و می‌روی».

مخطبان شما بخاطر خواست خودشان بوده که آمده‌اند تصویر و صدای شما را تماشا (و احیانا تحمل) کنند و فیض ببرند. نه قرار است از شما چلوکباب بگیرند، نه قرار است ارتقاء شغلی به ایشان بدهید، نه به پژوئی و آپارتمانی از جانب شما می‌اندیشند. نه حتی قرار است مثل دانشجویان‌تان سر کلاس درس با خودشان بگویند «بگذار بگوید و بگذرد. ما یک نمره می‌خواهیم دیگر. همینی که این بابا می‌گوید را برایش توی برگه امتحان می‌نویسیم خوش خوشانش بشود خر ما هم از پل بگذرد». خلاصه مسئولانه صحبت کنید. شما ناسلامتی با جناب ملاحسنی ارومیه‌ای فرق‌های اساسی دارید.

ششم) کلی‌گوئی نکنید. جزئی‌گوئی هم نکنید. اگر می‌گوئید «ما مشت‌ محکمی به دهان آمریکا خواهیم زد» یا «رابطه ایران و آمریکا باید بهبود بیابد»، این هنر نیست. این را یک بچه پنج‌ساله هم می‌تواند بگوید. لطف کنید و بفرمائید «چگونه» قرار است آن مباحث کلی را انجام بدهید (بقول بعضی‌ها «پیاده کنید»). مراقب باشید به دام جزئی‌گوئی هم نیافتید که وقتی مبحث مربوط می‌شود به مثلا «میزان مشارکت مردم در انتخابات مجلس» یک دفعه به لب و لوچه عکس فلان کاندیدا گیر بدهید و بگوئید که «عکس وی با در نظر گرفتن فیزیک صورتش با کراوات قشنگ‌تر است یا بدون کراوات» و مسیر بحث به جزئیات نامربوط کشیده شود.

هفتم) مدام خودتان را تکرار نکنید. اگر لزومی می‌بینید که نظرات‌تان را هی بر سر مخاطبان‌تان بکوبید لطفا سه یا چهار راه و زبان مختلف داشته‌باشید که «بشیوه باران پر از طراوت تکرار» باشید. عنایت بفرمائید در ده دقیقه از یک برنامه، ده بار «نیمه‌پر لیوان و نیمه‌خالی لیوان» را تکرار نکنید که حوصله مخاطب را سر می‌برید و بی‌خیال لیوان و آبش می‌شود و می‌زند روی کانال شب‌خیز.

هشتم) هر بوکسوری می‌داند که در رینگ نباید خود را در گوشه رینگ قرار دهد. مراقب حرف‌هائی که می‌زنید باشید تا یک وقت خودتان دستی دستی خودتان را در گوشه رینگ قرار ندهید. بخصوص که اگر استاد دانشگاه و مقام علمی هم باشید که دیگر هیچ. مراقب باشید که حرفی یا کلامی در حال دُرفشانی‌ از شما خارج نشود که بدون نیاز به هوک چپ رقیب، خودتان بزنید توی پوز مبارک خودتان. یک کلام، مصداق «مارادونا را ول کنید غضنفر را بچسبید» برای خود و عقائد‌تان نباشید.

نهم) الله الله فی contradiction کُم!!! هر کاری در آن برنامه انجام می‌دهید هیچ اشکالی ندارد حتی اگر دست توی دماغ‌ نازنین‌تان بکنید ولی تحت هیچ عنوانی و به هیچ بهانه‌ای چیزی نگوئید که در حرف‌های‌تان «تضاد گفتاری» یافت بشود. مثلا نگوئید که «فلان سیاستمدار آدم صادقی است» و بعد پنج دقیقه بفرمائید که «البته سیاست‌مداران دروغ و دلنگ هم زیاد توی بساط‌شان پیدا می‌شود». مردم گیج می‌شوند و دفعه بعد که روی ماه‌تان در برنامه درخشیدن گرفت می‌زنند یک کانال دیگر سریال «خواستگار بی‌صداقت» را ببینند که لااقل سر و ته صداقتش معلوم باشد.

دهم) اگر آمادگی انجام مصاحبه را ندارید یا پشت پرده تخصص شما مسائلی هست که مایل نیستید آنها را توضیح دهید، خوب مصاحبه نکنید. چاقو که نگذاشته‌اند روی شکم‌تان که «یاالله یا می‌آئی توی برنامه ما یا شکمت را سفره پرندگان آسمان می‌کنیم». راست و حسینی بگوئید که آمادگی ندارید یا یک بهانه‌ای بیاورید. وقتی آماده مصاحبه شدید آنوقت بروید جلوی دوربین صحبت کنید. یادتان نرود که مردم تمام زندگی علمی و شغلی و سیاسی شما را در چنین مصاحبه‌هائی می‌سنجند. به حکم «و لا تلقو بایدیکم الی‌ التهلکه» عمل کنید.

این‌ها همه که گفتم بقول فرنگی‌ها Common Sense بود. ترجمه‌اش می‌شود «عقل سلیم». اگر رعایت همه این ده مورد برای‌تان سخت است، به حرف‌های جناب آقای دکتر هوشنگ امیر احمدی در برنامه «میزگردی با شما» در تاریخ چهارم فروردین همین امسال دقیق شوید تا به بهترین وجهی موارد نقض تقریبا همه موارد بالا را به عینه ببینید و هرچه می‌گوید و هرکار که می‌کند در برنامه را شما نکنید.

باز هم «میراث» و «پوستین» اخوان ثالث

مارس 25, 2008

یک‌بار در تابستان گذشته شعر «میراث» اخوان‌ثالث را اینجا گذاشتم. امشب که طبق معمول «نوستالژی»‌م ورقلمبیده بود و  آمپر عصبانیتم از زمین و زمان (خیلی زشت می شود بگویم «از دست خود ما مردم»؟ کتک نمی خورم؟) چسبیده‌بود منتهی‌الیه سمت راست و بخار بود و دود که از کله پوک اینجانب به آسمان بلند می‌شد، باز هم هوس کردم این شعر را بخوانم تا برای بار شونصد و بیست و قیژم بفهمم مشکل کار ما خلایق خوب و ملت شریف و نجیب و دوست داشتنی و ناز و گوگورمگوری چیست. این هم شاید از مغز معیوب من است که در شعر به دنبال راه نجات می گردم. حالا این حرف ها به کنار.  لطفا با من همراه شوید.

قسمت‌هائی که تاکید دارند (بقول فرنگی‌های خداناشناس «بولد» شده‌اند یا  بقول غرب‌زده‌های حلقه‌بگوش استکبار «های‌لایت» شده‌اند) را حتما حتما دو سه بار بخوانید و لطفا در پای همین پست برای من بنگارید که به‌نظر شما منظور شاعر از این قسمت خاص چه بوده؟ هر قسمت را نه تنها «تاکیددار» (همان «های لایت» ولایت خودمان!) کرده‌ام بلکه آن را در پرانتز گذاشته‌ام و به آن عددی را سنجاق کرده‌ام برای راحتی کار شما خواننده عزیز که قرار است برداشت‌تان از نظر شاعر در آن بخش خاص را بیان بفرمائید (آی آقای اخوان، روحت شاد،‌ من را ببخش که اینگونه شعرت را مثله می‌کنم، عیبی ندارد، باشد که یک چیزی همه ما هموطنان عزیزت یاد بگیریم!). این هم لینک به اصل شعر در سایت زیبای «آوای آزاد».

میراث

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
1-(جز پدرم آیا کسی را می شناسم من
کز نیکانم سخن گفتم ؟
)
2-(نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ)

خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن ، که من گفتم
3-( جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت)
این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
4-( زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس)
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیکانم برایم داستان ، تاریخ
5-( من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست)
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستان گوی از نیکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
6-(سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد )
7-( او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم )*
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه 
روز رحل پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
8-( سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستینم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
)
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که من نه در سودا ضرر باشد ؟
ای دختر جان
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار
————————-
*این قسمت » تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم » را به همه شعر ترجیح می دهم. نمی دانم چه در این یک جمله است که تا این حد در اعماق جان من نفوذ کرده.

فاتحانه کامنت گذاشتیم! هورا!

مارس 23, 2008

سر زدن به دوستانی که خودشان «دومین» دارند و روی آدرس خودشان می‌نویسند کار چندان ساده‌ای نیست. آنهائی که روی یکی از سیستم‌های وبلاگ‌نویسی (بلاگر، بلاگ‌فا، وردپرس و …) می‌نویسند وبلاگ‌شان به سه سوت باز می‌شود و به سوت چهارم پنجره کامنت‌دونی‌شان آماده گرفتن کامنت است، راحت است اما…اما، با من همراه شوید تا سری به یکی از دوستان وبلاگ‌نویس که دومین خودش را دارد بزنیم:

روی اسم او در لینک‌های کنار صفحه کلیک می‌کنم. حدود ۱۲ ثانیه طول می‌کشد تا وبلاگش با اینترنت سرعت بالای من لود شود (برای آن که از اینترنت دایل‌آپ استفاده می‌کند چقدر طول خواهد کشید نمی‌دانم). سه پنجره ناخواسته قبل از باز شدن به‌دام افتاده‌اند. سیستم من سی ثانیه‌ای سر به جیب تفکر می‌‌گذارد تا قرچ و قروچ هارد دیسکم در فضای ساکت اتاق تمام شود و بتوان آن سه پنجره ناخواسته را باز نشده بست. اما یکی از ایشان که از دیگران سرتق تر است از زیر دست نرم‌افزارهای امنیتی من در می‌رود و باز می‌شود و نوید می‌دهد که می‌توانم خبر مرگم در فلان سایت پوکر آنلاین بازی کنم! با سابیدن دندان بر روی هم آن را می‌بندمش.

خوب حالا برسیم به محتوای پست جدید دوست عزیزمان. صحیح، بله، اوهوم… که اینطور… درست است… خوب حالا یک کامنت برایش بگذارم و توضیح بدهم که فضای ایران به این سیاهی هم که او ترسیم کرده نیست. خوب کجاست این کامنت‌دونی او؟ بالای پست را نگاه می‌کنی نیست، پائین پست را نگاه می‌کنی نیست. شک می‌کنی. مجددا با دقت تمام ده دوازده لغت سربرگ پست را می‌خوانی، نیست. می‌آئی پائین پست و در میان بیست و سه برچسبی که برای این مطلب انتخاب کرده بهمراه یک سری دیگر کلمات و لغات می‌گردی و در نهایت فکر می‌کنی جمله «حالا که چی؟» ممکن است شبیه‌تر باشد به لغت «نظرات». بر روی آن کلیک می‌کنی و به خودت دست مریزاد می‌گوئی که بالاخره کامنت‌دونی را پیدا کرده‌ای.

خوب حالا بنویسیم نظرمان را در پای پست او. فقط قبل از آن یک فرم بلندبالا را باید پر کنیم. اسم…آدرس ایمیل…آدرس وبلاگ یا وب‌سایت…اولین بار است که اینجا کامنت می‌گذارید؟…آیا می‌خواهید کامنت‌تان بصورت ناشناس برای صاحب وبلاگ ارسال شود؟… آیا می‌خواهید آدرس ایمیل شما برای همه نمایش داده‌شود ولی برای صاحب وبلاگ برقصد؟… آیا برروی این سرویس دهنده دارای دومین هستید؟…می‌خواهید همین الان یک اکانت بر روی آن باز کنید؟… فقط ۹۹ سنت در روز…خوب حالا این عدد را اینجا وارد کنید تا ما مطمئن شویم شما اسپمر نیستید… این حروف را هم وارد کنید… (اوف. خدا را شکر. تمام شد. حالا کامنتم را بنویسم!)

فقط اصلا یادم رفت پست اصلی چه بوده! مجددا می‌خوانمش. نظرم را تایپ می‌کنم. امان از این فونت عجغ وجغ! آدم نمی‌تواند خط خودش را بخواند. یک «پری ویو» بگیرم ازش. بعله…غلط‌گیری می‌کنم. خوب آماده ارسال هستم. دگمه ارسالش کجاست؟ آهان همین دگمه «حرفت رو بزن حاجی» است. فشارش می‌دهم. ناگهان صفحه محو می‌شود. می‌فهمم که بعد از لود شدن صفحه کامنت من دیگر به اینترنت وصل نبوده‌ام! زکی!

پنجره را می‌بندم و مجددا پنجره کامنت را باز می‌کنم. تازه آن پائینش می‌فهمم جاوا اسکریپت دستگاه من فعال نیست. یک نیم ساعتی وقت می‌گذارم و توی «هلپ» ویندوز می‌خوانم که چگونه باید جاوای خودم را فعال کنم و بعد دستگاه را ریست می‌کنم. همه آن مراحل بالا را یک بار دیگر از سر می‌گذرانم و بعد شروع به پر کردن فرم کامنت می‌کنم. اعداد و ارقام را وارد می‌کنم. مطلبم را می‌نویسم. می‌آیم آن را بفرستم که می‌بینم انگار نه انگار هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بعد ناگهان انگار که وبلاگ دوستم عصبانی شده باشد پیغام می‌گیرم که «هوی عمو! چکار داری می‌کنی؟ مینی‌بوس که چپ نکرده، یک بار باید پیغامت را بفرستی. واسه چی سه بار کلیک کرده‌ای روی آن دگمه؟ مگر نمی‌دانی که این وبلاگ سیستمی دارد که بین هر بار کامنت‌گذاری‌ات باید پنج دقیقه صبر کنی؟».

خلاصه پنج دقیقه را صبر می‌کنم و بعد کامنت را ارسال می‌کنم. تازه می‌بینم که وبلاگ نویس مورد نظر باید کامنت‌هایش را بررسی و منتشر کند. مهم نیست. قابل فهم است. فقط آنچه من نمی‌فهمم این است که :

چرا این قدر صفحه شما حجیم است؟ چرا اینقدر سیستم کامنت‌گیری‌تان النگ و دولنگ دارد؟ حالا که این همه به وبلاگ‌تان رسیده‌اید چرا بخش‌های مختلف کامنت‌دونی همه هنوز انگلیسی است؟ شما که وبلاگت فارسی است و روی دومین خودت است و کد و سورس و فلان و بهمان همه چیز آن را هم می‌دانی چرا برای نوشتن یک کامنت کوتاه باید شش بار بین فارسی و انگلیسی روی دستگاه خودمان این طرف و آن طرف بپریم؟

دنیا دنیای سرعت است. دنیا دنیای مشتری است. دنیا دنیای وقت نداشتن است. همین مطلب من الان بقدر سه مطلب بلند وبلاگی شده. حوصله خواننده و مراجع‌تان سر می‌رود وقتی اولش با بدبختی باید وارد وبلاگ‌تان بشود و آخرش بناچار از خیر کامنت‌گذاشتن بگذرد. بعد شما می‌مانید با یک آدرس که هرسال فلان‌قدر بابتش پول می‌دهید و اینگونه و آنگونه تزئینش کرده‌اید ولی آخرش پنج‌تا و نصفی در روز کلیک بیشتر ندارد. خودت را بگذار جای خواننده‌ات. وقتی برای گذاشتن یک کامنت باید دور خودش معلق بزند دیگر چه کشکی؟ چه کامنتی؟

ببخشید دیر شد. در راهم

مارس 23, 2008

فعلا سرمان حسابی شلوغ است و گرفتار هستیم. البته به این نوع «گرفتاری» افتخار می‌کنم. دارم به تک‌تک دوستانی که به من اجازه میزبانی لینک‌شان در این وبلاگ را داده‌اند سر می‌زنم و تبریک عید را خدمت‌شان عرض می‌کنم. چون نمی‌خواهم ماشینی رفع تکلیف کنم و از آنجائی که هرکدام از این دوستان محبت خودشان به من را بارها و بارها ابراز کرده‌اند، معتقدم باید برای تهیه تبریک مناسب برای هریک از ایشان وقت بگذارم.

این است که دارم به تک‌تک ایشان سر می‌زنم و تبریک سال نو را پای آخرین مطلب‌ ایشان می‌نگارم. هیچ قسمت (مطلقا هیچ قسمت) از آن تبریک عید کپی/پیست نیست و تک‌تک کلمات آن را با افتخار خدمت آن دوست عزیز تایپ کرده‌ام. برگ سبزی است تحفه درویش. تا مطلب مستند کرده‌ باشم در آن تبریک اشاره‌ای به آخرین مطلب پست شده در وبلاگ ایشان نیز می‌کنم که مطمئن گردند که تبریک من «تبریک خط تولیدی» نیست.

خوب حالا که چه؟ این همه گفتم که عرض کنم اگر هنوز تبریک عید را خدمت شما دوست محترم نگفته‌ام به دلیل همین لیست شش صفحه‌ای از دوستان عزیز است که به داشتن تک‌تک‌شان افتخار می‌کنم. بزودی حضورا خدمت شما هم شرفیاب خواهم شد.

با تشکر فراوان

از وبلاگ «به هیچ عنوان»

مارس 21, 2008

از وبلاگ «به هیچ عنوان» این دو شعر زیبا را از دست ندهید. من را که از خنده روده بر کردند.

«گستردگی»ای که ممکن است به «جرخوردگی» بیانجامد

مارس 21, 2008

خبرگزاري فارس: همزمان با پنجمين سالروز اشغال عراق، تظاهرات گسترده‌اي در شهرهاي مهم آمريكا بر پا شد.

به آن لغت «گسترده» که در تیتر خبر آمده دقت کنید. در متن خبر می‌خوانیم:

شيكاگو، ميامي، نيويورك، واشنگتن و سان‌فرانسيسكو از جمله شهرهاي مهم و بزرگ آمريكا، شاهد تظاهرات مخالفان جنگ بودند كه پليس آمريكا حدود 33نفر را در واشنگتن و حدود 100نفر را در سان‌فرانسيسكو بازداشت كرد.

در واشنگتن با وجود بارش شديد باران صدها نفر در اين تظاهرات شركت كردند كه بنابر اين گزارش انتظار مي‌رفت شمار بيشتر مشاركت كنند.

پس در پایتخت آمریکا فقط «صدها» نفر در این تظاهرات شرکت کردند. شهر واشنگتن چیزی حدود ۶۰۰۰۰۰ (ششصد هزار) نفر جمعیت دارد که مطابق متن خبر «صدها» نفرشان در تظاهرات علیه جنگ شرکت فرموده‌ بودند.

در شيكاگو نيز دست كم جمعيتي نزديك به هزار نفر كه پلاكاردهايي با عنوان «فورا جنگ را متوقف كنيد» به خيابان‌ها آمدند و بر ضد جنگ شعار دادند.
 
شیکاگو سومین شهر پر جمعیت آمریکا حدود ۳۰۰۰۰۰۰ (سه میلیون) نفر جمعیت دارد که مطابق متن خبر جمعیتی «نزدیک به هزار نفر» بر ضد جنگ تظاهرات کردند و شعار دادند.

شهر های «شيكاگو، ميامي، نيويورك، واشنگتن و سان‌فرانسيسكو» که در متن خبر آمده دارای جمعیتی به شرح زیر هستند:
شیکاگو: سه میلیون نفر (سومین شهر پر جمعیت آمریکا)
میامی: کمی بیش از چهارصد هزار نفر (چهل و سومین شهر پر جمعیت آمریکا)
نیویورک: هشت میلیون و دویست هزار نفر (اولین شهر پر جمعیت آمریکا)
واشنگتن: ششصد هزار نفر (بیست و پنجمین شهر پر جمعیت آمریکا)
سان‌فرانسیسکو: هفتصد و پنجاه هزار نفر (چهاردهمین شهر پر جمعیت آمریکا)

شهرهای فوق همگی بر روی هم چیزی حدود ۱۳۰۰۰۰۰۰ (سیزده میلیون نفر) جمعیت دارند. گیریم که در هر کدام از این شهرها هزار نفر(مطابق متن خبر) به خیابان آمدند تا علیه جنگ تظاهرات کنند، این کلا می‌شود چیزی حدود پنج هزار ۵۰۰۰ تظاهرات کننده علیه جنگ. یعنی از هر ۱۰۰۰۰ (ده هزار نفر) ساکنین این شهرها بطور متوسط چهار نفر (بله، فقط «چهار» دانه) آدم بوده که به خیابان بیاید و تظاهرات «گسترده» به راه بیاندازند!

برادران و خواهران فارس نیوز دقت کنند اینقدر «گسترده» که اخبار را گزارش می‌کنند یک وقت کم نیاورند قضیه از وسط «جر» بخورد!

بازی وبلاگی ایام عید: مشاعره

مارس 20, 2008

به روی چشم سرکار خانم سارا رها. اطاعت امر شد. این چند بیت را خودم هول هولکی بر سر هم نهادم ظرف نیم ساعت پس از دیدن دعوت‌نامه‌‌تان. شرمنده اگر وزن و قافیه به مشرق می‌زند و معنا به مغرب. آدم بی‌سوادی چون من را که به شعر و شاعری دعوت کنید بهتر از این نمی‌شود.
———————————————–
ساقی

هوش از سر من بردست، اندیشه تو ساقی
امشب هوس مِی کن، من ساقیِ تو ساقی
در پای شراب و خُم، اندیشه کنم ساقی
پایان جهان بودست، از روز ازل ساقی
دل در طلبش گم شد، دنباله رو ساقی
مطرب دل خود را زد، در نای قد ساقی
ساقی به کفم می داد، بوسید قدح ساقی
ای کاش قدح بودم، لب بر لب یک ساقی
باری دل من در خوف، هستیِ دلم ساقی
باشد که رجا زاید، از لبخنده آن ساقی
«ممد» تو چرا آخر، گفتی سخن ساقی
دلتنگِ مِی ای جانم، نه ماه رخ ساقی