تعامل و تضاد با جهان هستی

سه روز است که دارم به موضوع این نوشته فکر می‌کنم و دوبار است که جدی نشسته‌ام این مطلب را بنویسم اما می‌بینم نمی‌شود که نمی‌شود. عیبش این است که متن یک دست نیست و قدری گیج است. یک‌دستی نوشته‌ای خواندنی در آن نیست. اگر اشتباه نکنم بقول اهل فن مطلب «پخته نیست». آمدم پاکش کنم دیدم که ظاهرا قرار نیست از مغز کند شده من چیز بهتر و بیشتری در این زمینه به‌روی کاغذ بیاید. این بود که گفتم به همین شیوه ناقص نظرم را با شما خوانندگان عزیز مطرح کنم بلکه با نظرات و توضیحات و موافقت‌ها و مخالفت‌های‌تان خودم بهتر بتوانم متوجه مطلب بشوم. در هر حال اگر خواندید و نپسندیدید به بزرگی خودتان ببخشائید و با تذکری من را متوجه نقصان کارم کنید. سپاسگزارم.
===================

داشتم به این فکر می‌کردم که چرا ما ملت یک کارناوال شادی‌‌بخش نداریم، سهل است که به بسیاری از وبلاگ‌ها که سر می‌زنی نوشته‌های‌شان از یأس و بدبینی پر است و صحبت غم و غصه و احیانا رفتن و خودکشی. سعی کردم یک‌بار عواملی را که می‌دانم در ذهنم مرور کنم و بعد ناگهان فکری جدید بخاطرم رسید.

بسیاری از ما با «جهان خارج»مان ارتباطی نداریم. منظور من از «جهان خارج» کشورهای خارج از ایران نیستند بلکه منظورم دنیائی است که ما را احاطه کرده. مثلا زمانی که شما دارید در پیاده‌روی خیابان راه می‌روید، ماشین‌ها، مردم، مغازه‌ها، کلاغ‌ها، ستون‌های برق، چاله‌چوله‌ها، آب روان در جوب و … جهان خارج شما را می‌سازند. من فکر می‌کنم که ما از همان کودکی در یک دنیای مجازی (نه به معنای کامپیوتری آن)‌ بزرگ می‌شویم و تعالیم آن دنیائی که هیچ‌کجا نیست را می‌پذیریم. مثلا اینکه «ایرانیان باید سرآمد تمام مردمان جهان باشند» یا «من بعنوان یک ایرانی مسئولیتی الهی/ملی دارم تا چنین و چنان کنم» یا «به امید ابو‌الفضل می‌رویم سفر، درسته که موتورش تلق‌تلق می‌کنه ولی آقا باید نگهدار آدم باشه» یا «با هرکسی سلام و علیک نداشته‌باش» یا «پسرها فقط دنبال این‌ هستند که از تو سوء استفاده کنند» یا «دخترها فقط دنبال پول تو هستند» و …

همانگونه که تقریبا به هیچ‌کدام‌مان آموزش‌های «جنسی» و مسائل مربوط به نیازها/رفتارهای جنسی داده نشده و ما همینطوری و یلخی یک چیزهائی را گنگ و مبهم شنیده‌ایم و دیده‌ایم و زندگی جنسی‌مان را بر این‌ مبنا بنا‌کرده‌ایم، هیچ‌موقع هیچ‌کس هم نیامده به من و شما (نوعی) بگوید که چگونه با جهان واقعیات ارتباط داشته‌باشیم. تقریبا هیچ‌وقت نیامده‌ایم جهان خارج خودمان را «تجربه» کنیم با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش. همواره ناچار و بلکه مجبور بوده‌ایم که همان اعتقادات و عقائد والدین‌مان و جامعه اطراف‌مان را بپذیریم. آن دسته‌ از ما که این اعتقادات دیکته‌شده به ایشان بیشتر با واقعیات جهان منطبق است زندگی بهتری دارند از آنانی که مثل من با یک سری اعتقادات دیکته‌شده بی‌ربط با جهان واقع بزرگ شده‌اند. اما در هر حال تقریبا هیچ‌کدام از این دو دسته امکان تجربه‌کردن جهان واقعیات را نداشته و ندارند.

البته هیچ عیبی ندارد که یک دنیای خیالی در دور و اطراف خودمان بتنیم و در آن بمانیم. بالاخره هرکس در دنیا به شیوه‌ای خاص خودش زندگی می‌کند. فقط مشکل از جائی پیدا می‌شود که یک جنبه وجودی ما پا در دنیای واقعیات دارد. این است که سعی می‌کنیم از شر آن قسمت مادی زندگی که ریشه در جهان واقعیت‌ها دارد رها شویم. سخت است (نمی‌توان) یک پا در دنیای خیال داشت و پای دیگر در دنیای مادی. اگر جفت پاهای‌مان را هم بگذاریم در دنیای مادی آنوقت پرسشی که پیش می‌آید این است که کسی به ما یاد نداده چگونه باید راه رفت و چه باید کرد. پس می‌آئیم و در دنیای مجازی و غیرواقعی خودمان می‌مانیم و سعی می‌کنیم پائی که در جهان مادی داریم را با موادمخدر یا خودکشی یا … قطع کنیم تا بتوانیم بصورت صددرصد در دنیای دور خود تنیده زندگی کنیم.

این همه «توهم» که ما در زندگی خود با آن مواجه هستیم از همین تلاش برای فرورفتن در دنیای خودساخته می‌آید. توهم اینکه «ما برترین و بهترین و ترین‌ترین ملت جهان بوده، هستیم و خواهیم بود»، توهم اینکه «همه در جهان کار و زندگی خود را کنار گذاشته‌اند تا در کار ما موش بدوانند»، توهم اینکه «همه مردم دزد شده‌اند توی این دوره و زمونه»، توهم اینکه «امروز روز برادر هم به برادر از پشت خنجر می‌زند»، توهم اینکه «بلقیس خیلی هم باید دلش بخواهد فریبرز من برود خواستگاری‌اش. از فریبرز من بهتر که؟»، توهم اینکه «من باید با وبلاگم یک حکومت را سرنگون/از آن دفاع کنم»، توهم اینکه «نامه‌ من از درون چاه به دست امام زمان می‌رسد»، توهم اینکه «من دیگر سی‌سالم شده و باید کم‌کم شاخ غول را در زندگیم شکسته‌باشم/بشکنم»، توهم اینکه «من از باقی مردم فهمیده‌تر هستم» و هزار و یک توهم دیگر همه ناشی از عدم درک درست ما است از آنچه در جهان خارج ما و در دنیای واقعیت در جریان است.

دنیا بر اساس یک سری قوانین و روابط مادی و غیر‌مادی (متافیزیکی) عمل می‌کند. تا وقتی که این قوانین را نشناسیم نخواهیم توانست از آنچه جهان برای ما دارد و می‌تواند در اختیارمان بگذارد استفاده کنیم. میزان بهره ما از زندگی را همین میزان شناخت ما از نحوه کارکرد جهان تعیین می‌کند. کسی که شناختی از اتومبیل و نحوه رانندگی آن ندارد نمی‌تواند یک سانتیمتر حرکتش بدهد. کسی که رانندگی بلد است صدکیلومتر راه می‌رود. کسی که نه تنها رانندگی بلد است بلکه می‌داند باید چگونه در ماشین بنزین ریخت پنج‌هزار کیلومتر جلو می‌رود، کسی که علاوه بر این‌ها می‌داند که چگونه ماشین‌ را تروخشک کند هفتاد هزار کیلومتر راه می‌رود و کسی که به همراه همه این‌ها مکانیکی هم بلد است پانصدهزار کیلومتر از اتومبیلش کار مفید می‌کشد.

ما متاسفانه شناخت چندانی از قوانین جهان پیروامون‌مان نداریم. این می‌شود که همیشه کُمِیت زندگی‌مان لنگ است. باید روابط حاکم بر جهان را شناخت (تا حدی که در توان داریم) و سعی کنیم «روی قانون چمن پا نگذاریم». آنوقت دیگر در تعامل کامل با جهان هستی خواهیم بود نه در تضاد کامل با آن.

Advertisements

2 پاسخ to “تعامل و تضاد با جهان هستی”

  1. سارا رها Says:

    ققنوس گرامی، چون خواسته‌اید که نقد شوید، جسارتا منهم با دید انتقادی اول نقد نوشته‌تان را می‌کنم بعد به جان کلامتان می‌پردازم.
    به لحاظ نوشتاری رابطه بین دنیای کلیشه‌ها که شما آنرا توهمات تعبیر کرده‌اید و ضرورت شناخت قوانین جهان، سست پرورانده‌اید. توهماتی که مثال آورده‌اید در یک دسته قرار ندارند. بعضی از آنها از روی اعتقادات مذهبی-عرفی آمده‌اند و برخی دیگر کلیشه‌هایی ست که فرهنگی ست و ربطی به شناخت از قوانین هم چندان ندارند: مثلا خودبزرگ بینی که زیربنای چند تا از مثالهای شما است ربطی به شناخت از قوانین این دنیا چندان ندارد. یک رفتار کلیشه‌ای ناشی از بیماری خود بزرگ بینی ست.
    نکته دیگر اینکه صرفا بدلیل کاشته شدن کلیشه در ذهن آدمها، آنها در دنیای مجازی زندگی نمی‌کنند. چرا که واقعییت این دنیا را آدمها با همین رفتارهایشان است که می ‌سازند. می توانید ادعا کنید که از دنیای تکنولژی عقبند ولی مجازی نیست دنیایشان.

    و اما با جان کلامتان موافقم به این معنا که ما ایرانیها بعد از عربها بنظر می رسد که از هر ملت دیگری بیشتر بکن نکن و درست و غلط و جملات کلیشه به عنوان هر کار خوب و بد داریم. طبیعتا یک همچه فرهنگی جلوی خلاقیت و آزادی فکر را می‌گیرد و در نتیجه نشاط را هم می‌گیرد. نکته دیگر هم اینکه در جوامع مذهبی ارتدکس مثل یهودیهای ارتدکس و یا کاتولیکها و یا مسلمانها متفق القول دل را باید حزین داشت تا به رستگاری رسید. به این گروههای ارتدکس که حتما در حاشیه تورنتو هم هستند نگاه کنید. آنها هم عمدتا آدمهای عبوسی‌اند و ضد شادی. دقت کنید که من نمی‌گویم که مذهب ضد شادی است. مثلا صوفیها آدمهای شادی بوده آند ولی برداشت آدمها از مذهب اینگونه است که شادی لهو و لعب است و آفت دین. من بشخصه اثر این نوع تفکر مذهبی را عامل مهمتری در عدم وجود کارناوال شادی میدانم تا داشتن آن کلیشه‌های فرهنگی.

    ببخشید که طولانی شد.

  2. پلنگ صورتی Says:

    صحیح است؛ صحیح است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: