ساده و والا، معمولی و تک

اول از همه این عکس‌ها را ببینید. بعد این سری را هم نگاه کنید. خیلی خلاصه سال ۱۳۶۰ (یعنی ۲۶ سال پیش) در اوج جنگ و بگیربگیرهای سیاسی و این حرف‌ها دانش‌آموزی یا معلمی یا مادر و پدری از کلاس درس شاگردهای کلاس اول یک سری عکس می‌اندازند. به چشم‌هائی که در عکس‌ها می‌بینید دقت کنید. همه شور است و زیبائی و امید. شاید قدری تعجب و لودگی بچگانه در برخی. این عکس‌ها در زمانی انداخته شده‌اند که هنوز باید در دوربینت فیلم می‌انداختی و بعد می‌دادی ظاهرش کنند. دوربین دیجیتال یک خواب و خیال هم نبود. اینترنتی هم بکار نبود. بجز چشم‌های بچه‌ها که در بی‌خبری و شادی سیر می‌کردند در چشم‌های اکثر بزرگ‌ترها ترس و واهمه و وحشت از «فردا» را می‌توانستی بخوانی. این عکس‌ها یک لحظه از سال ۱۳۶۰ (و ۱۳۶۱) را ثبت کرده‌اند. حتی «تار»ی هوای آن روزگار سرزمین من را نیز در خودشان دارند.

این عکس‌ها در همان‌سال‌ ۱۳۶۰ به هیچ‌کاری نمی‌آمدند. مطلقا هیچ‌ کاربردی نداشتند. بدتر از همه اینکه در روستائی و مدرسه‌ کوچک گمنامی گرفته شده‌بودند نه در شهری بزرگ و مدرسه‌ای معروف. این عکس‌ها، این برش از تاریخ «من» سالها در میان دیگر عکس‌ها و آلبوم‌ها و شاید در کشوی میزها خاک خوردند. احتمالا چند باری هم به همراه دیگ و سیخ و سه‌پایه بسته‌بندی شده‌اند و از این خانه به آن خانه به همراه معلم‌های عکس‌ها رفته‌اند. شاید حتی چندباری همان معلمی که در عکس می‌بینیمش دست برده و برشان داشته تا نگاه آخر را به آنان بکند و تشخیص بدهد که آیا باید نگاه‌شان دارد این «جا تنگ کن‌ها» را یا بیاندازدشان دور «این یک مشت عکس بیخودی» را. این عکس‌ها ۲۶ سال ساکت و صبور در هرکجا که بودند نشستند و انتظار کشیدند. کامپیوتر همه‌گیر شد، اینترنت جای پای خودش را در جهان پیدا کرد، اسکنر اختراع شد، چت بوجود آمد، یکی از همان بچه‌ها هم که در عکس‌ها می‌بینیم درحال برداشتن قدم اول سواد و نوشتن است، شد وبلاگ نویس (تخصص‌های دیگرش اگر دارد بماند).

از طریق چت آن وبلاگ‌نویس جوان توانست معلم کلاس اولش را بیابد، آن معلم عکس‌ها را به او داد، او عکس‌ها را اسکن کرد و روی وبلاگش گذاشت. چند وقت بعد خانم معلمی که اکنون در سوئد زندگی می‌کنند آن عکس‌ها را می‌بینند و خودشان برای این جوان وبلاگ‌نویس یک سری از عکس‌های همان سال‌ها می‌فرستند. من هم در حال سیر و گشت و گذار در بالاترین ناگهان برمی‌خورم به لینک همه این قضایا و به آن وبلاگ سر می‌زنم و عکس‌ها من را پرتاب می‌کنند یک راست به همان سال ۱۳۶۰ و بوی آن سال‌ها در مشام جانم می‌پیجد، در کجا؟ در وسط کانادا! خاطرات زنده می‌شوند و من ناچار می‌شوم که بردارم و بنویسم احساسم را از همه آنچه که گذشت برای شما و مطمئن هستم شما هم از ده بیست جای دنیا روی وبلاگ این جوان کلیک می‌کنید و عکس‌ها را می‌بینید و اگر سن و سال‌تان اجازه بدهد خاطرات شما هم زنده می‌شوند.

اما همه این‌ها با همان بنده‌خدائی شروع شد که یک روز تصمیم گرفت دوربین عکاسی را با خودش به مدرسه ببرد و از کلاس اولی‌ها عکس بیاندازد. چندتا عکس ساده که شاید همه ما مشابهش را در سالیان تحصیل‌مان بسیار انداخته‌ایم. اما این عکس‌ها قرار نبود اینجا باشند. قرار نبود خاطرات آدمی مثل من و شما را بیادشان بیاورند. شاید حتی قرار نبود که در آلبومی جای بگیرند و باید در کشوی میزی می‌ماندند و روی‌شان مدام پرونده و کاغذ ریخته‌ می‌شد تا دفن شوند در گذر زمان. قرار نبود چشم بیش از ده بیست نفری در طول حیات عکس به آن بیافتد، همان معلم و تک‌وتوکی از دوستانش و چندتائی از همان شاگردان شاید. اما اکنون هزاران نفر در سرتاسر جهان این عکس‌ها را دیده‌اند. هزاران نفر مثل من با این عکس‌ها بوی آن سال‌های خوب یا بد را مجددا حس کردند.

همه چیز از همان روزی شروع شد که آن بنده خدا یک دوربین برداشت رفت مدرسه تا عکس یادگاری بگیرد. مطلقا نمی‌دانست که سرانجام این عکس‌ها چه خواهد شد و از کجاها سردر خواهند آورد. یک آدم ساده و معمولی‌ای بود مثل من و شما و خیلی ساده و معمولی رفت تا چندتا عکس بگیرد از چندتا شاگرد ساده و معمولی یک کلاس ساده و معمولی. اما عکس‌ها ساده و معمولی نبودند. عکس‌ها خودشان را به من و شما نشان دادند. این عکس‌ها بنظر من بسیار هم «غیر ساده و غیر معمولی» بودند. از کشوی میز در آمدند و جلوی چشم هر کدام ما شروع به حرکت کردند.

معجزه بیشتر از این می‌خواهید؟ این هم در جواب آن دوستانی که می‌گویند «بنویسیم که چه بشود؟ مگرما غیر یک وبلاگ‌نویس ساده هستیم؟». همه چیز این عکس‌ها از همان روزی شروع شد که آن بنده خدا رفت تا چندتا عکس ساده بگیرد. همانطور که یک روز من و شما آمدیم و یک وبلاگ ساده راه انداختیم. ۲۶ سال گذشت و من و شما بنحوی که در مخیله هیچکس در آن روزگار نمی‌گنجید بر سر یک میز نشسته‌ایم و داریم به عکس‌های روی میز نگاه می‌کنیم. تا ۲۶ سال بعد وبلاگ من و شما برروی چه میزی باشد و چه برای آنانی که آن زمان خواهدش خواند ارمغان بیاورد. همه چیزهای بزرگ از اتفاقی ساده شروع می‌شوند. ما هرچقدر هم ساده باشیم باز اتفاقی مهم هستیم.

Advertisements

7 پاسخ to “ساده و والا، معمولی و تک”

  1. پرویز ایمانی Says:

    با سلام خدمت استاد گرامی
    من چندین بار وبلاگ شمارو مطالعه کرده بودم .. واز مطالب بسیار خوب و از قلم خیلی شیواتون استفاده نموده بودم..
    ولی …
    هیچ فکر نمیکردم مطلبی از وبلاگ ناقابل ما مورد توجه شما استاد گرامی و عزیز قرار بگیره به هر حال از شما خیلی خیلی سپاسگزارم و به هموطنانی مانند شما بسیار افتخار میکنم..
    و مایلم اگر افتخار دادید به آی دی emanifard پی ام بدید
    و در پایان اگر اجازه دادید همین مطلب رو به بالاترین بفرستیم و افراد بیشتری از خواندش بهرمند بشوند

  2. persgolf Says:

    بسیار عالی بود
    آقا پرویز از دوستان هستند زمانی که من را در جریان گذاشتند و مطلب را خواندم احساس خوشایندی پیدا کردم. بسیار نوستالژیک بود
    مرسی

    —————

    قربان ما مخلص شما و آقا پرویز و همه دوستان خوب و هموطنان عزیزمان هستیم. لطف فراوان دارید به من. امیدوارم روزی بتوانم لایق این همه محبت سرکار باشم.

    با تشکر فراوان
    ققنوس

  3. 1divaneh Says:

    بابا !!!!! ما رو هم برد به کلاس اول .. دبستان شاه ابادی .. اختیاریه شمالی .. جنب سفارت .. اسم معلممان بود خانم قربانی و یک دوست هم داشتم ساسان متین فر ………………. زندگی ما را برد
    ——————-

    دوست عزیز
    ممنون از کامنت شما. سادگی و زیبائی عکس ها بسیار گیراست. حق با شماست «زندگی ما را برد». اما بیائید از همین روزگار کنونی لذت ببریم. زندگی همه را برده و می برد. کاملا صحیح می فرمائید. تا دیر نشده قدر دوستان و آشنایانی که همین دم دست ما هستند را بدانیم.

    باز هم متشکرم

  4. نیم نگاه Says:

    […]  لینک مطلبی که وبلاگ وزین قفنوس در همین مورد نوشته […]

  5. سورنا Says:

    بابا !!!!! ما رو هم برد به کلاس اول .. دبستان شاه ابادی .. اختیاریه شمالی .. جنب سفارت .. اسم معلممان بود خانم قربانی و یک دوست هم داشتم ساسان متین فر ………………. زندگی ما را برد
    ——————-

    درود
    نگارنده اين كامنت اگه ميتونه به اين آي دي ميل بزنه . من از هم كلاسي هاي دبستانشم

  6. دبستانی های سال 1360 | نیم نگاهنیم نگاه Says:

    […] لینک مطلبی که وبلاگ وزین قفنوس در همین مورد نوشته این نوشته در فرهنگی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها. ← شیر سنگی همدان خودکشی دانشجوی تربیت معلم همدان → […]

  7. دبستانی های سال 1360 | نیم نگاه Says:

    […] لینک مطلبی که وبلاگ وزین قفنوس در همین مورد نوشته دربخش فرهنگی […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: