بهارتان شاد و سرخوش باد

خواب بودم. آمد جلو دستش را آرام گذاشت روی شانه‌ام. بیدار شدم. گفت «نگاه کن من آمده‌ام». خیلی خوشحال شدم. ذوق کودکانه‌ای در سرتاسر وجودم دوید. دستم را گرفت و برد لب همان پنجره‌ای که از فاصله ده سانتی پنجره با قاب وارد شده‌بود. چندتا پرنده را نشانم داد که توی تاقچه کوچک بیرون پنجره نشسته‌بودند و گرم زدن و خواندن بودند. روحم دست دراز کرد و پرنده‌ها را بغل کرد. آنقدر سخت در آغوشش فشارشان داد (چلاندشان بدبخت‌ها را!) که پر زدند و رفتند.

یک چیز گرد و داغ و زیبا در آسمان می‌درخشید. از من پرسید «خورشید را یادت هست؟» و من در حالی که ابروها را به نشانه فکر کردن بالا و پائین می‌کردم گفتم «خورشید؟ ام م م م م م م ، ولله یک چیزهائی دورادور در ذهنم هست». خندید. گفت «بدبخت، آنقدر توی این فریزر سقف خاکستری ماندی که خورشید هم از یادت رفته». خنده‌اش را دوست داشتم. فکر می‌کرد دارم باهاش شوخی می‌کنم. خنده ملوسی بود، نخودی و از آن نوع که نمی‌فهمی به جد دارد می‌خندد یا شوخی می‌کند.

گفت «آن پائین را نگاه کن». نگاهم به سبزی سبزه‌ها گره‌خورد. سبزی؟ آره دیگه یک رنگ گنگ در زیر پوست چمن‌ها. سبز نبود ولی بیرنگ هم نبود. یک جور آماده شدن بود انگار. پرسید «خوشت می‌آید؟» گفتم «پس کی سبز سبز می‌شوند آخر؟» انگشتان قشنگش را روی لبانم گذاشت و گفت «کم‌کم، یک چند وقت دیگه» و بعد بوسه‌ای بر لبانم زد.

همسایه سگش را آورده‌ بود بیرون بگرداند. سگ بدبخت راه نمی‌رفت، می‌جهید، پرواز می‌کرد. یک‌ جور خاصی سبک بود با آن هیکل ورزیده پر ماهیچه‌اش. گفت «این آقا سگه هم حضور من را حس کرده». دست انداختم دور کمرش و کشیدمش سمت خودم، بوی گل‌های تازه را می‌داد، توی گوشش آرام زمزمه کردم «کیه که بتواند حضور تو را انکار کند؟» بعد باقی هوای توی ریه‌ام را در گوشش بصورت یک هرم داغ خالی کردم. باز همانجور نخودی خندید و خودش را از من کنار کشید. داشت لوس می‌کرد خودش را.

پرسید «این هوا را دوست داری؟» یک دفعه متوجه شدم که هوا دیگر ریه‌های من را نمی‌سوزاند. سوزش هوای سرد گم شده بود. دماغ و ریه‌ انگار داشتند خودشان نفس نفس می‌زدند بعد از ماه‌ها زندگی بدون هوا. گفتم «این هوا خیلی لطیفه». گفت «خوابی هنوز؟ خوب معلومه دیگه، من دارم روی اون دست می‌کشم». بعد دست دیگرش را به آرامی گذاشت دم گوش من و کشیدش به سمت چانه‌ام. احساس کرختی عجیبی می‌کردم. مست خواب بودم و بیدار لذت. «بهار» از لای همان ده سانت فاصله پنجره با قاب به درون آمده بود. سرم روی متکا نبود، گذاشته‌ بودمش روی پای بهار. دستش را به شانه‌ام زده‌ بود. بیدار شده‌بودم. گفت «نگاه کن من آمده‌ام». خیلی خوشحال شدم. ذوق کودکانه‌ای در سرتاسر وجودم دویده بود.

بهارتان شاد و سرخوش باد.

Advertisements

2 پاسخ to “بهارتان شاد و سرخوش باد”

  1. بهونه دات نت Says:

    سلام دوست عزیزم
    دیگه به ما نمی سری …
    این مطلبت خیلی زیبا بود .. آخه اولین باره که مطلب احساسی می خوم تو وبت ..
    به هر حال موفق باشی
    ضمنا به خدا کفر نمیشه یه سر کوچولو از دوستای قدیمیت بزنی ..
    سال نوی خوبی داشته باشی
    تا درودی دیگر ………………… بدرود

  2. بهونه دات نت Says:

    سلام دوست عزیزم
    دیگه به ما نمی سری …
    این مطلبت خیلی زیبا بود .. آخه اولین باره که مطلب احساسی می خونم تو وبت ..
    به هر حال موفق باشی
    ضمنا به خدا کفر نمیشه یه سر کوچولو از دوستای قدیمیت بزنی ..
    سال نوی خوبی داشته باشی
    تا درودی دیگر ………………… بدرود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: