جسته‌شده و یافت شدیم رفت

شنیده‌اید که می‌گویند «آب گندیده گودال را می‌جوید»؟ این را هم شنیده‌اید که می‌گویند «هرکه گریزد ز خرابات شام— بارکش غول بیابان شود»؟ بقول مرحوم عمران صلاحی «حالا حکایت ماست». من دو سه روز است دارم سعی می‌کنم بروم توی «مود» عید و جشن و پایکوبی. دیشب هم با بروبچه‌های مجرد و متاهل قرار گذاشتم که امروز عصر قرقی از سرکار مستقیم برویم سر «چهارشنبه‌سوری» و از روی آتش پریدن و این حرف‌ها.

صبح که خواستم بیایم سر کار یک لباس درست و حسابی و شیک و پیک پوشیدم تا اولا به نوعی «تروتمیز» و «ادکلن زده» به استقبال چهارشنبه‌سوری و عید بروم و ثانیا -خدا ار چه دیدی؟- شاید توانستم با این دک و پز نسبتا مناسب، کله کچل و شکم خپل خود را یک جوری «استتار!!!» کنم و در این مراسم معنوی/الهی/روحانی چهارشنبه‌سوری دل یک خانم مجرد هموطن را بدست آورم و دیگر ناچار نباشم وقتی از سر کار به خانه برمی‌گردم قوقو بنشینم به کار حرامی مثل وبلاگ‌نویسی! کارهای مهمتر داشته‌باشم و به‌بنیان‌های مذهبیم برسم!!!

خلاصه صبح با کت و شلوار رفتم سر کار. در جواب خلق‌الله هم که می‌پرسیدند «چی شده که با این سر و وضع آمده‌ای؟» با غرور و افتخار سینه جلو می‌دادم که بله عید ما ایرانیان نزدیک است و ما آخرین شب سه‌شنبه سال خودمان را جشن آتش می‌گیریم و من دارم می‌روم سر جشن و از این حرف‌ها. حالا این همه چه ربطی داشت به جمله اول این پست؟ الان عرض می‌کنم.

یک بابائی مدتی است منتقل شده به قسمت ما. این -بقول حزب‌اللهی‌ها- «مومن» سرش را بزنی تهش را بزنی توی کلیسا است و به امور مربوط به هدایت خلق سرگرم است و سرخوش. آدم بسیار بذله‌گو و خوش‌سخنی است. از همان روزی که فهمیدم این بابا «چکاره» است حد و حدودم را با او حفظ کردم و حتی برای اینکه یک وقت سراغ من نیاید بخواهد «مخ بزند» آدم جمع کند پای منبر خودش یا حاج‌آقای کلیسا‌شان من چندبار برایش از آن جوک‌های «بد بد» تعریف کردم که معمولا گوش شنونده‌اش از خجالت سرخ می‌شود تا بفهمد من از آن دسته جهنمیان هستم که دیگر در قعر جهنم سوخته‌ام و ارشاد ناپذیر.

امروز که دید من شیک و پیک کرده‌ام پرسید «چه‌ خبر است؟». تا من آمدم سرش را بیخ سقف بکوبم و الکی بگویم «با یک دخترخانم ناز هنگ‌کنگی قرار است شام بروم بیرون» بلکه قضیه ختم بخیر شود، دیدم که همکار دیگرمان پرید وسط معرکه که «جشن آتش‌بازی سال نوی اینها است» و طرف پرسید «کجائی هستی؟» و من ناگهان احساس کردم که «هرکه گریزد ز خرابات شام – بارکش غول بیابان شود». از معدود دفعاتی بود که می‌دانستم گفتن «ایرانی» به طرف مقابل باعث دردسر من خواهدشد (کما اینکه شد!!!).

وقتی فهمید ایرانی هستم رفت بالای منبر و بلائی بر سر این مخ لامذهب من آورد که مادر بزرگ مرحوم من برسر نان‌ سنگک بی‌زبان می‌آورد هروقت که کله‌پاچه می‌خورد، مخم را ترید کرد اساسی. رفت توی تاریخ مسیحیت و نقب زد به آب‌انبار اسلام و پرید روی سکوی یهودیت در اورشلیم و دست آخر هم سر از زیارت‌گاه‌های هند و تبت درآورد. خیرسرش داشت اسلام و مسیحیت را با هم مقایسه می‌کرد. بعدش هم در یک پرواز جانانه رفت به «ژاپن» و خلبانان «کامیکازه» ژاپنی در زمان جنگ دوم را بهمراه سیاست‌های دولت‌های متخاصم به بحث و نقد کشید. آخرش هم سر از کشورهای حاشیه خلیج فارس درآورد و از دموکراسی و حقوق زنان در آنجا گفت و بافت! حقا که «بافنده» ماهری بود. بنده خدا کانادا را هم خیلی دوست دارد و الا یک سر می‌فرستادمش ایران یک کار نان و آب‌دار عمری توی یکی از خبرگزاری‌ها برایش پیدا می‌کردم بنشیند به چی‌چیز گوئی!

حالا من مانده‌ام به چه زبانی حالی این مردک بکنم که «بابا بی‌خیال سر جدت. ما (خودم را عرض می‌کنم) اگر مالی بودیم می‌ماندیم توی همان مملکت خودمان پای منبر حاج‌آقا حسینی توی مسجد محل‌مان سینه‌ می‌زدیم. ما توی مایه‌های مذهب حال نمی‌کنیم. خیر سر امواتت تریپ جوانمردی بگذار و ما رو در همین اسفل‌السافلین جهنم ول کن خوب مغز پخت بشویم در آتش سیئات‌مان. شما هم برو بنشین توی همان بهشت و دست در لنگ و پاچه حوری‌ها و همین خرت و پرتی که بهت وعده‌اش را داده‌اند یا نداده‌اند بکن و خوش باش و از آنجا برای ما دست تکان بده دل ما را روی آتش جهنم بیشتر بسوزان».

از آن طرف هم روح خبیث و شیطانی من یک «کیس» هلو دیده‌است بیدار شده دارد در درونم وسوسه می‌کند که «برو مخ و پوزش را همزمان «و بطور زنده!» بزن، از همان کلیسا رفتن هم بیاندازش یک همدم قعر جهنم برای خودت دست و پا کن». کار سه سوت است تکان دادن پایه‌های اعتقادی این «مومن». فقط مشکل این است که ما اهلش نیستیم حال‌گیری مذهبی کنیم از این و آن. بچه‌ که زدن ندارد. بنده خدا آدم بدی نیست، دلم می‌سوزد برایش. ببینم چه می‌شود. پا اگر گذاشت روی دمبم آنوقت با یک محاسبات معماری دو دو تا چهارتا پایه‌های اعتقادیش را آنچنان سست کنم که برود جائی خانه بخرد که تا هفت کیلومتر این‌طرف و آن‌طرفش اثری از دین و ایمان و مسجد و دیر و کلیسا و عبادت‌گاه نباشد.

حالا باز این‌ها همه چه ربطی داشت به «آب گندیده» و «گودال»؟ ربطش این است که یک روز هم که ما آمدیم عین بچه آدم زندگی کنیم بدور از سیاست و بحث و این حرف‌های هشت‌من نُه شاهی، یکی جلوی پای ما سبز شد که هل‌مان بدهد همانجا که بودیم. آی خدا! آخر تو هم خدائی؟ من یک ۲۴ ساعت هم نمی‌توانم بدور از بحث و جدل و سیاست باشم؟ خیر سرم می‌خواستم امشب بروم چهارشنبه‌سوری بیاد جوانی نکرده با این شکم گنده قِر بدهم و خوش باشم و بعد توی وبلاگم بنویسم که «آره رفتم و رقصیدم و از روی آتش پریدم و به سه چهار تن از بانوان مجرده شماره تلفن دادم برای تقویت بنیان‌های مذهبی،‌ هم به سنت باستانیم عمل کردم و هم به آموزه‌های مذهبیم!» که عصریه این بابا روزمان را به فلان «آلاینده!!!» آلود.

 حالا ربط «آب گندیده» و «گودال» را متوجه شدید؟ از «شام» و «تهران» گریختیم و آمدیم این‌ور دنیا بارکش غول بیابان هم شدیم رفت. خدا خیرش بدهد بلای بی‌ناموسی توی این بیابان لاکردار سرمان نیاورد. شانس را ببین بگو ای‌ول. ما تیپ زدیم برویم برای خودمان یکی را پیدا کنیم، شدیم «یکی» این مردکه. از فرداست که دعوت‌مان کند ببردمان توی این کافی‌شاپ و آن کافی‌شاپ قهوه آب‌زیپو ببندد به ناف‌مان و از مارتین لوتر بگوید و ارتباطش با دالای‌لاما و سیاست اسرائیل را تقبیح کند و عقده ختنه‌سوران جرج‌بوش را مطابق گفته‌های فروید آنالیز نماید. آی خدا بزرگیت را شکر. چی فکر می‌کردیم چی شد!!!

Advertisements

2 پاسخ to “جسته‌شده و یافت شدیم رفت”

  1. Ali D. Says:

    Amou Ghoghnoos
    Have you heard about the law of attraction? This is what I found on a website. Maybe it will explain your situation:The Universal Law of Attraction (LOA) is the most powerful law in the universe. It is simple in concept but practice is necessary. But once you «get it»,  there is no looking back! It will be part of you forever. The simplest definition of this law is «like attracts like.»  Other definitions include:

    You get what you think about, whether wanted or unwanted. The Law of Attraction is neutral.

    All forms of matter and energy are attracted to that which is of a like vibration.

    You are a living magnet.

    You get what you put your energy and focus on, whether wanted or unwanted.

    Energy attracts like energy

    Everything draws to itself that which is like itself.

    «As a man thinks in his heart, so is he.» Proverbs 23:7

  2. Emad Says:

    آقا خیلی با حال بود. حالی بردیم اساسی. ولی حاجی ما 6 ساله اسمت رو به لینک هامون اضافه کردیم و لی گویا با ما قهری. اها الان یادم اومد یه بار گفتی که لینک نذاشتم من فکر کردم چون تو هم تو ورد پرس هستی رو اسمم کلیک کنی خودش میره تو وبلاگ من. در هر صورت به ما سر بزن خوشحال می شیم
    tellin.wordpress.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: