باز هم «میراث» و «پوستین» اخوان ثالث

یک‌بار در تابستان گذشته شعر «میراث» اخوان‌ثالث را اینجا گذاشتم. امشب که طبق معمول «نوستالژی»‌م ورقلمبیده بود و  آمپر عصبانیتم از زمین و زمان (خیلی زشت می شود بگویم «از دست خود ما مردم»؟ کتک نمی خورم؟) چسبیده‌بود منتهی‌الیه سمت راست و بخار بود و دود که از کله پوک اینجانب به آسمان بلند می‌شد، باز هم هوس کردم این شعر را بخوانم تا برای بار شونصد و بیست و قیژم بفهمم مشکل کار ما خلایق خوب و ملت شریف و نجیب و دوست داشتنی و ناز و گوگورمگوری چیست. این هم شاید از مغز معیوب من است که در شعر به دنبال راه نجات می گردم. حالا این حرف ها به کنار.  لطفا با من همراه شوید.

قسمت‌هائی که تاکید دارند (بقول فرنگی‌های خداناشناس «بولد» شده‌اند یا  بقول غرب‌زده‌های حلقه‌بگوش استکبار «های‌لایت» شده‌اند) را حتما حتما دو سه بار بخوانید و لطفا در پای همین پست برای من بنگارید که به‌نظر شما منظور شاعر از این قسمت خاص چه بوده؟ هر قسمت را نه تنها «تاکیددار» (همان «های لایت» ولایت خودمان!) کرده‌ام بلکه آن را در پرانتز گذاشته‌ام و به آن عددی را سنجاق کرده‌ام برای راحتی کار شما خواننده عزیز که قرار است برداشت‌تان از نظر شاعر در آن بخش خاص را بیان بفرمائید (آی آقای اخوان، روحت شاد،‌ من را ببخش که اینگونه شعرت را مثله می‌کنم، عیبی ندارد، باشد که یک چیزی همه ما هموطنان عزیزت یاد بگیریم!). این هم لینک به اصل شعر در سایت زیبای «آوای آزاد».

میراث

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
1-(جز پدرم آیا کسی را می شناسم من
کز نیکانم سخن گفتم ؟
)
2-(نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ)

خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن ، که من گفتم
3-( جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت)
این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
4-( زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس)
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیکانم برایم داستان ، تاریخ
5-( من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست)
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستان گوی از نیکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
6-(سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد )
7-( او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم )*
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه 
روز رحل پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
8-( سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستینم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
)
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که من نه در سودا ضرر باشد ؟
ای دختر جان
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار
————————-
*این قسمت » تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم » را به همه شعر ترجیح می دهم. نمی دانم چه در این یک جمله است که تا این حد در اعماق جان من نفوذ کرده.
Advertisements

5 پاسخ to “باز هم «میراث» و «پوستین» اخوان ثالث”

  1. عليرضا Says:

    بي مقدمه!

    1) اين جمله، همين دو سال پيش توي يک دعواي شديدِ ناسيوناليستي (در واقع پان ترکيستي!) بين من و برادرم از يک طرف، و دايي و عمو و ديگران از اون طرف، در اوجِ عصبانيت به نفعِ ما استفاده شد و البته به شدت باعثِ کدورت شد! دعوا هم اين طور شروع شد که دايي وسطي بنده -که مدتيه نه تنها دست از کفر و الحادِ دورانِ جووني‌ش برداشته و سرِ 40 سالگي مسلمون شده؛ که عقايدِ پان ترکيستي‌ش هم گل کرده- شروع به سخنراني کرد که ماها بايد «فرهنگ و زبان و ادبيات ترکي» رو به عنوانِ زبانِ «اجدادمون» ياد بگيريم، به جاي فارسي و با به به و چه‌چهِ حضار هم مواجه شد! منتها مشکلِ ما اين بود که اولاً کدوم فرهنگ و ادبياتِ ترکي؟ (شرح نمي‌دم بيشتر!) ثانياً کي گفته ما ترک‌ايم؟! براي ما که از بچه‌گي فارس بزرگ شديم و «ترکي آذري» رو -اون هم با لهجه‌ي همداني!- به زور مي‌فهميم (حرف زدن پيش‌کش!) زبانِ اجدادي بي‌معنيه و زبانِ مادري‌مون فارسيه.
    حالا اين موضوع زبان رو تو خودت گسترش بده به همه چي! هرچي که ما از اجدادمون داريم، فقط چيزيه که از پدر و مادر گرفتيم و نه بيشتر -با کمي تسامح، گيرم که پدر بزرگ و مادربزرگ‌ها هم روي بعضي نوه‌ها تأثير داشته باشن. به نظرم دورتر رفتن از اون بي‌معنيه.

  2. شکفته Says:

    سلام جناب ققنوس عزیز- سال نوی شما هم مبارک- نوروز پرسرور و ایام به کام!

  3. عليرضا Says:

    2) اين هم که به نظر مي‌رسه در ردِ مطلق‌گرايي باشه. البته برداشتِ من بيشتر به ناسيوناليسمِ مطلق تنه مي‌زنه: ملي‌گراييِ بد و مطلق که با زيرِ پا گذاشتنِ همه چيز، حتا حقوقِ بشر، راهي به جز فاشيسم نداره.

    3) اين هم تا حدي به همون اولي بر مي‌گرده. علاوه بر اون، طعنه‌اي هم به موضوعِ «اصالت» مي‌زنه که بالاخره اجدادِ همه‌ي ما يه روزگاري بيابون‌گرد بوده‌ن و جد کسي از روز اول شهرنشين نبوده.

    4) چيدنِ «امير عادل»، «فرياد چون رعد»، «عموي مهربان» کنارِ هم طنزِ جالبي درست کرده، که اگر اين امير عادل بود، اين فرياد زدن و دستور به تاريخ دادن‌اش چي بود؟ بعدش هم دو تا دروغِ شاخدار از زبانِ همون اميرِ «عادل» مي‌گه. ديدنِ ماهِ نو در نيمه شب، البته منو يادِ ماجراهايِ ماه رمضون مملکتِ خودمون هم مي‌اندازه، که فارغ از زحمت‌ها و دردسرهايي که هميشه با خودش داره، اسبابِ تفريح و جوک‌مون هم هست!

    بقيه‌ش باشه فردا!!

  4. edi Says:

    چه وبلاگ خوبي داري , يادم باشه چند روز يک بار بهت سر بزنم

  5. roolygta Says:

    سلام به ققنوس عزیز منم سال نو رو به شما و خانواده محترمتان تبریک میگم وا میدوارم سالی بهتر از سالهای قبل پیش رو داشته باشید…با احترام منصوری……….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: