Archive for آوریل 2008

جشن ختنه‌سوران هم مجوز می‌خواهد؟

آوریل 28, 2008

اجرای هر گونه جشن بدون اجازه پلیس در تبریز ممنوع شد (لینک در بالاترین)

———————————
اول)
حسین آقا وارد کلانتری محل‌شان می‌شود. جلوی میز رئیس کلانتری دست به سینه می‌ایستد. سرگرد حمزه‌پور پس از چند دقیقه سرش را بالا می‌آورد و به او نگاه می‌کند.

سرگرد- چی‌ می‌خواهی؟
حسین آقا– آمده‌ام اینجا مجور جشن بگیرم.
سرگرد- جشن چی؟
حسین آقا- ختنه‌سوران بنده‌زاده.
سرگرد- (بی‌حوصله فرمی را بر می‌دارد و شروع به پرکردن آن می‌کند) جشن ختنه‌سوران؟
حسین آقا- بله. آمده‌ام برای جشن ختنه‌سوران محمدعلی پسرم از پلیس مجوز بگیرم.
سرگرد- کی هست این جشن‌تان؟
حسین آقا- فردا. ساعت پنج بعد از ظهر. ساعت یک بعد از ظهر می‌بریمش پهلوی دکتر. ساعت پنج هم جشن ختنه‌سوران را می‌گیریم.
سرگرد- چقدرش؟
حسین آقا- چقدر چی؟
سرگرد- چقدر چیزش را می‌خواهید ببرید؟
حسین آقا- جناب سرگرد من چه می‌دانم. دست دکتر است.
سرگرد- فلان بچه تو دست دکتر چکار می‌کند؟
حسین آقا- منظورم این است که تصمیم با دکتر است.
سرگرد- می‌نویسم یک سانت. خوبه؟
حسین آقا- حالا محض احتیاط بنویسید یک سانت و نیم که یک وقت بعدا ماموران شما ایراد نگیرند که برای یک سانت مجوز جشن ختنه‌سوران داده نمی‌شود.
سرگرد- بالای این فرم را پر کن. بعدش هم باید ببریش کمیته ‌امداد.
حسین آقا- کمیته امداد دیگر برای چه؟
سرگرد- باید گواهی کنند این قضیه باعث این نمی‌شود که این بچه دچار کمبود بشود و وابسته به کمیته امداد.
حسین آقا- بابا جناب سرگرد، یک ختنه که دیگر این حرف‌ها را ندارد. من خودم ختنه شده‌ام، شما هم ختنه‌شده‌اید…
سرگرد- (با عصبانیت) خفه شو برو بیرون مردک بی‌شعور. به اونجای آدم هم کار دارد.

****************

دوم)
آقا عظیم وارد کلانتری محل‌شان می‌شود. پشت میز سرهنگ ناصری نشسته.

آقا عظیم- جناب سرهنگ دست‌بوسم. بچگی کرده. شما به بزرگی خودتان ببخشید‌ش.
سرهنگ- بالاخره آمدید؟ (داد می‌زند) سرباز حجت، پسر این آقا را بردار بباور اینجا. (اردلان با دست‌بند به همراه سرباز محافظ وارد می‌شود)
آقا عظیم- (به سمت پسرش می‌پرد و به او یک پس‌گردنی محکم می‌زند) پدر سگ حرام لقمه، من شصت و پنج‌سال زندگی‌کرده‌ام تا حالا پایم به کلانتری نرسیده‌بود. حالا بخاطر تو یک الف بچه ببین من باید چه خفت و خواری‌ای را تحمل کنم.
سرهنگ- توی مغازه بستنی‌ فروشی اوس عبد‌الجمال دستگیر‌شان کردیم. با سه تا هم کلاسی‌هایش.
اردلان- (به گریه می‌افتد) بخدا تقصیر من نبود. مرتضی گفت که برویم آنجا. گفت حالا که روزبه بالاخره توانست امتحان هندسه‌اش را قبول شود، برویم مغازه اوس عبد‌الجمال نفری یک بستنی بخوریم جشن بگیریم. به خدا غلط کردم. گه خوردم که جشن گرفتیم.
سرهنگ- پسر جان مگر نمی‌دانی که برای هرگونه جشن باید از پلیس اجازه بگیری؟
آقا عظیم- بچه‌است جناب سرهنگ، نفهم است و بی‌شعور. شما به بزرگی خودتان ببخشیدش.
سرهنگ- قول می‌دهی بار آخرت باشد که بدون اجازه پلیس جشن می‌گیرید؟
اردلان- (به نشانه قبول سر تکان می‌دهد)

*****************

سوم)
شب نیمه شعبان. منزل حاح‌آقا فتوحی از صنف بزاز. خود حاجی دم در خانه که چراغان کرده‌اند ایستاده و به رهگذران شیرینی می‌دهد. آخوندی در داخل حیاط خانه که دور تا دورش را میز گذاشته‌اند و آدم نشسته دارد مداحی اهل بیت را می‌کند. مرد ریشوی چاقی که یک کتی راه می‌رود به حاجی نزدیک می‌شود. حاجی به او شیرینی تعارف می‌کند.

مرد ریشو- اینجا خبریه؟
حاجی- (لبخند زنان) جشن تولد آقا امام زمان است.
مرد ریشو- جشن؟
حاجی- بعله جشن تولد تنها بازمانده سلاله پیامبر اسلام.
مرد ریشو- صاحب این جشن شما هستید؟
حاجی- صاحب این جشن خود آقا هستند.
مرد ریشو- مجوز گرفته‌اند؟
حاجی- مجوز چی؟
مرد ریشو- مجوز جشن ندارند؟ (اشاره می‌کند و ناگهان ده‌ها مامور مسلح از در و دیوار محله به درون خانه حاجی می‌ریزند)
حاجی- بابا چکار دارید می‌کنید در این شب عزیز؟ چرا مجلس آقا امام زمان را به هم می‌زنید؟
مرد ریشو- (در حال دستبند زدن به حاجی) شما به جرم نداشتن مجوز جشن بازداشت هستید. این آقائی هم که اسمش را می‌آورید بعدا دستگیر خواهیم کرد. بیافت جلو.
حاجی- مگر جشن تولد برای آقا امام زمان هم مجوز می‌خواهد؟
مرد ریشو- صد البته. بیافت جلو حرف هم نزن.

*******************

چهارم)
خبر احتمالی یکی از روزنامه‌های محلی: استاندار آذربایجان و همراهان‌شان در مجلس لهو و لعب و کیک‌خوری بازداشت شدند. به گزارش خبرنگار ما، استاندار و گروهی دیگر از مسئولان استان در حالی که به دور یک کیک زرد‌ رنگ بزرگ حلقه‌زده بودند و در حال بریدن و خوردن کیک و صلوات فرستادن بودند به توسط جان برکفان دل‌آور نیروی انتظامی دستگیر شدند. بازداشت‌شدگان مدعی هستند که در حال برگزاری مراسم «جشن هسته‌ای» بوده‌اند.

فعلا نماینده‌ای از طرف نهاد ریاست جمهوری در حال مذاکره با مقامات نیروی انتظامی است تا به آنها بفهماند که «دل‌بندم، هر جشنی که جشن نیست». ظاهرا نیروی انتظامی نیز ماموری را برای جلب رئیس‌جمهور فرستاده که بیاید پاسخ بدهد چرا بدون گرفتن مجوز از نیروی انتظامی «جشن» آن هم از نوع «هسته‌ای» آن گرفته‌اند.
پنجم)
– چرا روی کیک تولد دخترت شش تا شمعه؟ اون که الان ده سالش است.
– آخه تقاضای جشن تولد شش سالگی او تازه امسال مورد موافقت شورای تامین استان قرار گرفت. پرونده‌ تشکیل داده‌ایم برای امسال. باید صبر کرد تا مراحل اداری تقاضا‌نامه امسال طی بشود. یک چهار پنج سالی زمان می‌برد.

ششم)
باز هم خبر احتمالی دیگری: پدر و مادری در حال دست زدن و تشویق کودک چهار ساله خود به رقصیدن دستگیر شدند. ماموران جان «در کف!!!» نیروی انتظامی موفق شدند با کنترل نامحسوس محلات شهر این خلاف‌کاران را دستگیر کنند. قاضی نجاتی معتقد است که فعل مذکور از ناحیه پدر و مادر کودک مصداق «جشن» است و چون بدون مجوز بوده خلاف قانون است. پدر و مادر خطاکار هر کدام به پنجاه ضربه شلاق محکوم شدند.

هفتم)
– شنیدی عباس آقا را گرفتند بردند کلانتری؟
– واسه چی؟
– آپارتمانی که دو هفته پیش خرید به پنجاه میلیون تومان را بعد دو هفته به شصت و سه میلیون تومان رد کرد رفت.
– خوب به جرم گران‌فروشی و تقلب گرفتندش؟
– نه بابا. از خوشحالی توی … عروسی بود. پلیس هم سر رسید و بخاطر ترتیب دادن جشن بدون مجوز گرفتش بردش.

هشتم)
تمام ایرانیان باستان و وابستگان‌ و بازماندگان‌شان از سوی نیروی وظیفه‌شناس انتظامی مورد تعقیب و پیگرد قضائی قرار گرفتند. افراد تحت تعقیب متهم هستند که سالیان سال «جشن مهرگان» و «جشن سده» را بدون مجوز نیروی انتظامی برگزار می‌کرده‌اند. فعلا حدود هفتاد میلیون نفر از بازماندگان ایشان شناسائی شده‌اند و تحرکات مشکوک‌شان تحت مراقبت محسوس و نامحسوس پلیس است و عنقریب است که هر هفتاد میلیون نفر بازداشت گردند.

نهم)
پس از اینکه محمد جباری کاپیتان تیم ملی کشورمان در بازی فینال جام قهرمانی ملت‌های آسیا توانست گل برتری ایران را وارد دروازه ژاپن کند، به آرامی به سمت میز نماینده نیروی انتظامی در ورزشگاه رفت و از وی تقاضای مجوز شادمانی و جشن نمود. با همکاری نماینده محترم پلیس در ورزشگاه، ظرف مدت سه دقیقه مجوز جشن صادر شد و محمد جباری از نقطه‌ای که شوت گل را زده بود شروع به دویدن به سمت دیگر هم تیمی‌هایش کرد و همدیگر را با شادمانی درآغوش کشیدند. مردم حاضر در ورزشگاه به دلیل نداشتن مجوز جشن ساکت و خاموش به تماشای صعود ایران اسلامی به قله‌های پر افتخار فوتبال آسیا نشستند.

دهم)
بنظر شما بر احوال این مملکت باید جشن گرفت یا عزاداری کرد؟

 

از ۱۳۶۰ تا یاهو ۳۶۰ راهی نیست، فقط ۱۰۰۰ بار تکرار همان که بود

آوریل 20, 2008

در اين ميان احضار چند دانشجوي دختر طي چند روز گذشته از سوي حراست دانشكده خبر و تذكر شفاهي به آنها مبني بر اينكه « در وبلاگ 360 خودتان عكس‌هايي گذاشته‌ايد كه موهايتان مشخص است و اگر جوانان با ديدن عكس‌هاي شما تحريك شوند چه جوابي داريد كه بدهيد؟» موجب بهت و حيرت دانشجويان شده است. (لینک مطلب در بالاترین)

———————————–
اگر اشتباه نکنم حدیثی هست از یکی از بزرگان دین که می‌گوید «رحمت خداوند بر آن‌کس که می‌داند از کجاست، در کجاست و رو به کجاست». وقتی این خبر را خواندم اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که «تقصیر نه از خود این چند دخترجوان است و نه از کله‌پوک‌های حراست. تقصیر همه این ماجرا برمی‌گردد به کل نسل جوان ما».

باز در داستان‌ها آمده که یک بنده‌خدائی از لبه پرتگاه آویزان شده بوده و دستش را به علف‌های دم صخره بند کرده‌بوده که نیافتد و دو موش سفید و سیاه در حال جویدن همین چهارتا و نصفی علفی که این بابا چنگ زده بودند. خلاصه این «هموطن نمونه» که ظاهرا ژن او یک جوری در همه ماها وجود دارد نگاه می‌کند به چپ و راست برای راه چاره‌ای که ناگهان «هومر سیمپسون»وار! متوجه یک کندوی عسل می‌شود و شروع به خوردن عسل می‌کند. نتیجه‌اش هم که معلوم است، با مخ پرتاب می‌شود به درون حراست دانشگاه‌شان.

نسل بیست و چندساله ما مطلقا دوست ندارد (و حال و حوصله‌اش را ندارد) که بداند در دهه ۱۳۶۰ یعنی یکی دو سالی این طرف و آن طرف بدنیا آمدن او ایران دچار چه وضعی بود و خلق‌الله چه خاکی توی سر کچل خودشان می‌کردند. همه این حرف‌ها را جزء «اساطیر‌ الاولین» می‌داند. می‌گوید «به من چه؟». بعد شماره دوست دختر/دوست‌پسرش را می‌گیرد و قرار می‌گذارد که با هم بروند بیرون بگردند.

رفتن بیرون و گشتن و خوش بودن و رقصیدن و با این و آن خوابیدن و مشروب خوردن و این حرف‌ها هیچ عیبی ندارد. سهل است، بنظر من این همه لازمه یک زندگی «جوان» است. حد و حدودش را هم خود فرد باید مشخص کند نه من. فقط نباید فراموش کرد که «کجا» هستیم. یک‌بار دیگر آن حدیثی که در بالا گفتم را نگاه کنید. متاسفانه جوانان ما نمی‌خواهند بدانند «در کجا» هستند. نمی‌گویم نباید جوان ما چنین کند یا چنان. اتفاقا معتقدم صددرصد و «باید» جوان ما چنین کند و چنان. فقط باید دید کجاست. وقتی چشمت را به روی تاریخی که دو سه سال با حضور تو در این دنیا فاصله دارد می‌بندی آنوقت به سن و سال مامان بابایت در همان تاریخ خاص که رسیدی (مثلا بیست و چند سالگی) باز ناچار هستی همان تاریخ را مجددا تکرار کنی.

مسلما فرق است بین شکسته‌شدن انسان‌ها و حرمت انسانی‌شان در دهه ۶۰ و در امروز. آن زمان گلوله جواب بود و امروز حداکثر اخراج از دانشگاه. اما نباید فراموش کنیم که انسان دهه ۶۰ نه ماهواره داشت و نه اینترنت و نه موبایل و نه ده جور روزنامه و مجله. حتی برنامه تلویزیونی درست و حسابی هم نداشت و دغدغه اصلی مردمان گرفتن جنس کپنی بود و سیر کردن شکم. ولی در نفس زیرپا گذاشته‌شدن آزادی و کرامت انسانی تغییری نیست. همان است که بود.

و این نیست الا به این دلیل که نسل میان‌سال ما چشم به روی … که خودش به دست خودش به سر تا پای مملکت مالید بسته و نسل جوان ما هم گمان می‌کند که کثافت فقط به در خانه همان میان‌سالان مالیده شده و ربطی به زندگی خودشان ندارد. اما آن ماده قهوه‌ای حضور دارد و هنوز بوی گند آن گاهی دماغ‌ مردمان را آزار می‌دهد، روزی با بگیر و ببند حجاب و روزی با بستن سایت‌های دوست‌یابی و روز دیگر با بیرون کشیدن اطلاعات ملت از یاهو ۳۶۰.

باز هم داد ما یک مدت در می‌آید و بعد نچ‌نچ کنان دوباره به چرت‌زدن همیشگی‌مان برمی‌گردیم. یک سری بد و بیراه را هم نصیب یک مشت ابله کله خراب در حراست این سازمان و آن سازمان می‌کنیم و می‌گذریم. تا بار دیگر کی و کجا چرت ما پاره شود و یک نچ‌نچ دیگر از ما ساطع گردد. و باز یادمان می‌رود که «از کجا» هستیم و «در کجائیم» و به خوردن همان عسل کذائی سرگرم می‌گردیم تا بار دیگر با مخ به درون حراست و حفاظت و اداره اماکن و این قبیل دره‌ها بیافتیم.

چاره فقط نگاهی غیر سرزنش‌آمیز به پشت سرمان است. قرار نیست دوباره انقلاب کنیم و شیشه بشکنیم و به خیابان بریزیم و دیوانگی کنیم. نه. قرار است جوانان بنشینند و به گندی که پیشینان‌شان زدند فکر کنند و ببینند برای آنکه خود دچار آلودگی آن نشوند اکنون چه می‌توانند بکنند. مطمئنا راهی هست، راهی که فقط مغزهای جوان می‌توانند به آن برسند. مسن‌ترها یک بار در خانه جوانان به در و دیوار گند زدند. اکنون بر جوانان است که یا به نظافت خانه کمر ببندند یا با دوست‌دختر/دوست‌پسر شان در کنار گند بنشینند و«عسل» بخورند و دچار این توهم باشند که «خوش‌» هستند. خود دانند.

آب حوض می‌کشیم، دانشمند می‌کشیم!!!

آوریل 19, 2008

خبرگزاري انتخاب :

گزارشهاي منتشر شده در عراق نشان مي دهد از هنگام حمله امريکا به عراق در مارس سال 2003 ميلادي بيش از 5500 دانشمندان عراقي کشته شده اند و امريکائيها و سازمان اطلاعات خارجي رژيم صهيونيستي در کشته شدن اين دانشمندان دست داشته اند.

بر اساس گزارشهاي منتشر شده در عراق انچه که نقش اسرائيل را در ربودن ،‌کشتن و جذب دانشمندان عراقي تقويت مي کند اظهارات يک ژنرال فرانسوي است که هشتم اوريل 2004 ميلادي مطرح کرد.

————————–

اول) هرکس که دم در دانشگاه تخمه می‌فروشد «دانشمند» نیست، خبرنویس عزیز، دلبندم.

دوم) صدام حسین که همه می‌دانیم یک دیکتاتور خون‌خوار بود چگونه توانسته‌بود این همه «دانشمند» عراقی تربیت کند؟

سوم) ۵۵۰۰ دانشمند در ۵ سال می‌شود بطور متوسط روزی سه نفر. این همه دانشمند در کدام دانشگاه یا اندیشکده یا مرکز تحقیقاتی عراق کار می‌کرده‌اند یا می‌کنند؟ مگر عراق چقدر مراکز دانشگاهی یا تولید فکر داشته و دارد؟

چهارم) این ژنرال فرانسوی که با شبکه پنجم تلويزيون فرانسه صحبت کرده‌ است اسم و رسم ندارد که یک وقت خدای ناکرده بشود با یک جستجوی «گوگلی» کل مطلب را جائی پیدا کرد؟ در ضمن خوشا به آزادی بیان در فرانسه که متحد آمریکاست در اروپا و آنوقت ژنرال ارتشش می‌آید پته پوته آمریکا و اسرائیل را روی آب می‌ریزد. یک ژنرال ایرانی بیاید با شبکه پنج تلویزیون ایران صحبت کند و سوریه و لبنان را به کشتن مثلا رفیق حریری متهم کند چه بلائی بر سر ژنرال مذکور و هفت خانه این‌طرف و آن‌طرف وی ممکن است بیاید؟

پنجم) «کارشناس» که بعدا در متن خبر آمده با «دانشمند» همانقدر فرق دارد که یک حجت‌الاسلام با آیت‌الله‌العظمی دارد (در مثل مناقشه نیست).

ششم) آن عبارت «ارمغان دموکراسی» که در اول تیتر خبر کذائی آورده شده به این معنا است که «آی مردم اگر دموکراسی به کشورتان بیاید دانشمندان‌تان را آمریکائی‌ها و اسرائیلی‌ها زنده زنده می‌پزند و می‌خورند». البته ذکر نشده که آن «دانشمند» مذکور دانشش را رفته از یک کشور غیر دموکرات مثل عربستان سعودی کسب کرده یا رفته در یک کشور با دموکراسی مثل فرض بفرمائید فرانسه یا آلمان یا آمریکا درس خوانده دانشمند شده.

هفتم) تا خیال نکنید که ما ایرانی‌ها به دانشمندان‌مان کم بها می‌دهیم بیاد بیاورید که یکی از همین دانشمندان اتمی ما بخاطر گاز گرفتگی و استاندارد نبودن وسیله گرمایشی اتاق ایشان در گذشت، سالی نیست که یکی دو تا اتوبوس دانشجوئی ما یا ته دره نرود یا چپ نکند و دانشمندان آینده‌مان را نکشد، دانشجوی دکترای‌مان هم که خودکشی می‌کند (به هر دلیلی) خبرش دو روز بعد مطرح می‌شود آن هم بقدر سه خط و نصفی.

 

کربلا کربلا، فرق آمدن ما با آمریکائی‌ها چیه؟

آوریل 18, 2008

آمریکا زد دولت صدام حسین را ساقط کرد و عراق را گرفت و الان مثل یک چهارپای سر به زیر توی گل مانده. کار خوبی کرد یا بدی؟ مسلما کار بدی کرد. فقط یک چیز این وسط می‌ماند به این شرح:

۱- بیست و چند سال پیش که بعد از آزادی خرمشهر ما به درون خاک عراق پیش رفتیم، اینگونه می‌گفتیم که «صدام حسین باید برداشته شود چون اگر بماند و سرنگون نشود هر لحظه ممکن است مجددا به ما حمله کند». در حقیقت ما صدام حسین را یک خطر بالقوه می‌دانستیم که یک بار زهرش را به ما ریخته بود. آمریکا هم در سال ۲۰۰۳ که به عراق حمله کرد معتقد بود که صدام حسین یک خطر بالقوه است که زهرش را به متحد(ان) آمریکا در منطقه (=کویت) ریخته و برای نزدیک به یک دهه عامل ناامنی در منطقه بوده.

۲- فرض کنید ما مطابق شعار «کربلا کربلا ما داریم می‌آئیم» می‌رفتیم جلو و شهرهای عراق یکی یکی به تصرف ما در می‌آمدند و در نهایت بغداد سقوط می‌کرد و بعد کل عراق به چنگ ما می‌افتاد. چکار می‌کردیم؟ با سلام و صلوات و احترام بر می‌گشتیم به لب مرزهای بین‌المللی‌مان یا می‌گفتیم که «ای بابا عراق تازه آزاد شده و مردم از زیر بار حکومت آدم‌خوری چون صدام حسین آزاد شده‌اند. ما وظیفه داریم که بمانیم و مردم بدبخت عراق را کمک کنیم. ما تا روزی که عراقیان بتوانند روی پای خودشان بایستند به برادران و خواهران عراقی خود کمک می‌کنیم»؟ اگر اشتباه نکنم مشابه همین حرف را آمریکا دارد می‌زند.

۳- مسلما از فردای سقوط صدام و تا ما بیائیم نظم و آرامش و آسایش را در عراق حاکم کنیم، جنگ‌های فرقه‌ای و مسلحانه ستون فقرات جامعه عراق را می‌شکست. ما هم هرکجای آن را که دست می‌گذاشتیم آرامش کنیم عین بادکنک یک جای دیگرش قلنبه می‌زد بیرون. آنوقت آیا ما گناه آدم کشی‌ها را گردن امپریالیسم آمریکا و انگلیس نمی‌انداختیم که «الان که عراق دارد آزاد و آباد می‌شود این آمریکای پدرسوخته و این انگلیس مادر… هستند که نمی‌گذارند کشور روی آسایش و آرامش را ببیند»؟

۴- در همان راستای قسمت سوم، اگر ما عراق را گرفته‌بودیم و سعی در آرام کردنش داشتیم ولی نمی‌توانستیم، ضمن اینکه به آمریکا و انگلیس بعنوان باعث و بانی وضعیت خطرناک عراق صبح تا شب فحش می‌دادیم، آیا فکر نمی‌کردیم که این نزدیکی جغرافیائی نسبی به اسرائیل باعث این می‌شود که اسرائیل احساس خطر کند؟ آیا برای جلوگیری از دخالت‌های احتمالی اسرائیل و یا برای پیشگیری از حمله او در آینده، خودمان به همراه سوریه جان‌ مان بعنوان گام بعدی جنگ و تصرف اسرائیل را در برنامه‌های‌مان نمی‌گذاشتیم؟ آیا اسرائیل در آن صورت با موش دواندن در عراق باعث نمی‌شد ما در گِل بمانیم؟ اسم کشورهائی که گفتم را عوض کنید و ببینید هدف بعدی آمریکا در حال حاضر و در جهان واقع کجا می‌تواند باشد.

۵- اگر ما عراق را گرفته بودیم و صدام را به زباله‌دان تاریخ انداخته بودیم، آنوقت ما می‌شدیم «قوای اشغالگر» یا «قوای آزادی‌بخش»؟ واقعیت این می‌بود که ما برای «آزادی» عراق ناچار بودیم اول آن را به «اشغال» خودمان در آوریم و بعد آنقدر در آن بمانیم تا به «آزادی» برسد. یک چیزی توی مایه‌های لقب‌هائی که مخالفان حضور آمریکا و طرفداران حضور آمریکا درعراق به ناف آن می‌بندند.

۶- آیا ما حاضر بودیم برنامه زمان‌بندی شده برای خروج قوای خودمان از عراق اعلام کنیم؟ یا صبر می‌کردیم هروقت که دیدیم ثبات نسبی در مملکت حاکم شد آنوقت بدون اعلام قبلی شروع به خروج نیروهای‌مان از عراق می‌کردیم؟

۷- فرض کنید که مردم عراق در یک انتخابات آزاد و زیر نظر شورای نگهبان ما می‌آمدند و یک دولت موقت یا دائمی انتخاب می‌کردند. در آنصورت آیا دشمنان آن دولت آن را دست‌نشانده ایران نمی‌دانستند؟ آیا مثلا اسرائیل نمی‌گفت «چه کشکی؟ چه پشمی؟ چه انتخاباتی؟ زده‌اید یک کشور را گرفته‌اید آنوقت مدعی انجام انتخابات آزاد در آن هستید؟ اصلا انتخاباتی آزاد است که زیر نظر ما باشد، والسلام. قوای خارجی که نمی‌تواند انتخابات آزاد برگزار کند. به طبع دولتی هم که از این صندوق بیرون بیاید عروسک خیمه‌شب‌بازی اشغالگران است و بس»؟

۸- نقل است که یک خواهر مبارز و دشمن‌ستیز نسبتا مسنی بوده در زمان‌های قدیم که پسرش را زن داده بوده و دخترش را شوهر. چون وضعش خوب بوده هرکدام از این دو زوح در یک طرف خانه او همسایه‌اش بودند. یک شب تابستان می‌رود «این‌ور پشت‌بام» و به پسر و عروسش که توی حیاط خوابیده‌بودند می‌گوید «هوا سرد است، یک کم به هم نزدیک‌تر بشوید و بخوابید». بعد می‌رود «آن‌ور پشت‌بام» و به داماد و دخترش که آنها هم در حیاط خوابیده بودند می‌‌گوید «هوا گرم است، اینقدر نزدیک به هم نخوابید، خُلق‌تان تنگ می‌شود». عروس این خواهر آمریکا‌ستیز از همان پائین آهی می‌کشد که «قربون برم خدا را — یک بوم و دو هوا را؛ این‌ور بوم گرما—اون‌ور بوم سرما».

۹- چرا هر کاری که ما می‌خواهیم بکنیم خوب است و با نیات خیر و مصلحت توام است اما هر کاری که دیگران بخواهند بکنند حتما نقشه شومی در سر دارند؟ اصلا ما چرا اینقدر خوب و گُل و ناز هستیم؟

۱۰- اگر وقت کردید یک قدری درباره تاریخی که در مدرسه خوانده‌اید و یا می‌دانید فکر کنید و اسم کشورها را در ذهن‌تان عوض کنید ببینید دنیا چه شکلی می‌شد آنوقت. بد نیست گاهی (فقط گاهی) فراموش کنیم که «ایران» سرزمین ما است و به آن به چشم یک «کشور» نگاه کنیم مثل هر کشور دیگری که در تاریخ و جغرافیا اسمش را خوانده‌ایم. همانگونه که نچ‌نچ کنان از کنار صحنه یک تصادف شدید رد می‌شویم و بیاد می‌آوریم که خودمان هم درون یکی از همین اتاقک‌های آهنی چرخ‌دار نشسته‌ایم، نه درون «ماشین من».

همه ما متحد دشمن فرضی هستیم

آوریل 14, 2008

ناصر سراج در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقي ايسنا، در مورد انفجار شنبه‌شب در شهر شيراز با بيان اين كه بررسي‌هاي قضايي و امنيتي در اين زمينه آغاز شده است، تصريح كرد: در حال حاضر در مورد عمدي بودن انفجار ترديد جدي وجود دارد؛ زيرا محل وقوع حادثه جايي بوده كه در اطراف حسينيه داخل يك سوله، مقداري ابزار جنگي به منظور برگزاري يك نمايشگاه وجود داشته است.
—————————————–

آخر خمپاره در محله مسکونی چکار می‌کند؟ مگر خانه زندگی مردم میدان جنگ است؟ مگر ایران لبنان یا عراق است؟ چرا عذر بدتر از گناه می‌آورید؟ یک بار جنگیدیم و به آنچه می‌خواستیم حالا یا رسیدیم و یا نرسیدیم. خلاص. بابا جنگ تمام شد، آش سرد شد، سار از درخت پرید. خرت و پرت نظامی را تا کی باید به دمب مبارک خودمان ببندیم و هرکجا می‌رویم خمپاره و موشک و گلوله‌ای همراه مردم باشد به یاد آن روزگاران؟ پس برداریم یکی یک تیروکمان و نیزه و شمشیر و کارد سلاخی هم به یادبود حماسه فتح ایران به توسط اعراب در ۱۴۰۰ سال پیش به خودمان آویزان کنیم. آن جنگ که اسلام را به ایران آورد که از این جنگ ما مقدس‌تر و عزیزتر باید باشد؟ چرا یادگاران آن جنگ را نباید در سر هر کوچه و پس‌کوچه علم کنیم؟

حالا نمایشگاه می‌گذاریم، بسیار خوب، سرمان را بخورد، دیگر چرا خمپاره یا هر کوفت دیگری که بوده را «پر و پیمون» آورده‌ایم گذاشته‌ایم وسط نمایشگاه؟ نمی‌شود پوسته آن را بدون مواد منفجره به خورد مردم داد؟ حتما باید «اصل اصل» باشد؟ گلوله نمایشی باروت نداشته باشد به جنبه «نمایش»ی بودن آن لطمه می‌خورد؟ پس حتما باید خون واقعی هم به در و دیوار نمایشگاه بپاشیم تا «حال و هوای ملکوتی» آن سال‌ها را به مردم ب…نیم؟

لابد فردا هم یک لقب «شهید» به ناف تکه‌تکه شده این بنده‌خداهائی که الکی الکی ترکیدند بسته می‌شود و سر پل سراط هم همین لقب «شهید» -که بنیاد شهید یا هر سازمان دیگری که پول می‌گیرد از بیت‌المال تا لقب «شهید» به اموات بخت برگشته بذل و بخشش نماید- باعث آمرزش گناهان‌شان و گذر امن ایشان از پل مذکور می‌گردد. در نتیجه آنانی که کشته شدند بخاطر بی‌احتیاطی دیگران تازه باید خوشحال هم باشند که جواز آمرزش‌شان توسط همان سازمان کذائی صادر شده. و لابد بدا به حال آنانی که شانس بزرگ و آسمانی تکه‌تکه شدن الکی با خمپاره کوفتی ساخته شده در بیست سال پیش نصیب‌شان نشده. نگران نباشند. حضرات کاری خواهند کرد که نوبت همه می‌رسد و تک‌تک آحاد ملت در اثر بی‌احتیاطی یا حماقت یا سهل‌انگاری «چهارپایانی بر دو پا راه رونده»، با یکی یک درجه «شهید» به گور خواهند رفت. 

حضرات توجیه کننده چنین نیوز و بهمان نیوز نیز اگر خدای ناکرده فعلا نمی‌توانند از آب این انفجار کره‌ ای چیزی بگیرند یادشان باشد که به مردم خوب و شهیدپرورمان یادآوری کنند که «بیچاره ملت محروم فلسطین و لبنان و عراق و فلان آباد و بیسار خراب و اینجا و آنجا که هر روز و هرشب باید زیر باران بمب و موشک و خمپاره دشمن جز جگر زده زندگی کنند. ببینید مردم شما یک خمپاره در شهرتان منفجر شد چه اتفاقی افتاد؟ بیچاره مردم کشورهای دیگر».

اصلا هم به روی مبارک‌شان نیاورند که «بابام جان! آنها دارند بصورت تمام عیار با دشمن خودشان می‌جنگند (ارواح عمه شوکت من!) ما که با کسی در حال جنگ نیستیم که اتوبوس‌مان وقتی از مناطق جنگ‌زده رد می‌شود آدم کشته می‌شود در آن، و خمپاره و موشک زمان جنگ‌مان را خودمان دستی دستی در جائی می‌گذاریم که وسط شهر زیر باسن زن و بچه مردم بترکد. آنها را دشمن می‌کشد، ما داریم خودمان خودمان را می‌کشیم. همه ما متحد دشمن فرضی هستیم».

جنتلمن ایران جای تو نیست؛ از آنجا برو (از وبلاگ اتاق خبر)

آوریل 12, 2008

از وبلاگ خشایار خیرخواهاتاق خبر  ) این مطلب «جنتلمن ایران جای تو نیست؛ از آنجا برو» را حتما بخوانید. (لینک در بالاترین)

کامنت دوست پرید

آوریل 12, 2008

کامنت پرمهر و تشویق کننده یکی از دوستان را این وردپرس فلان فلان شده بعنوان اسپم تشخیص داده بود. آمدم درستش کنم که نمی دانم کدام دگمه و چه مربعی را تیک زدم که کامنت این بنده خدا بقول مش قاسم «پنداری دود شد رفت به هوا». خلاصه حسابی عصبانی هستم از دست این ورژن جدید وردپرس و از دست و پا چلفتی خودم در زمینه کامپیوتر. اعصاب خوردی این چند روزه من (بعلت مشکلات زندگی) به اینجا هم منتقل شد و شتاب من گوشه لباس کامنت این دوست را گرفت.

اگر اشتباه نکنم اسم این دوست عزیز ما «محمد» بود. شرمنده ایشان. لطف این همراهان و امثال شماست که به من نویسنده مطلب انرژی می دهد. خداوند سایه دوستان (چه آنان که تشویق می کنند از سر بنده نوازی و چه آنان که از سر لطف تذکر می دهند) را از سر من کم نکند. باز هم از ایشان عذر می خواهم. کامنت هر کسی دسته گلی است که قابل می داند و برای من می فرستد. حتی تندترین شان هم بر روی چشم من جای دارد. آنوقت این سیستم آن را اسپم تشخیص بدهد و بعدش هم تو بیائی درستش کنی بزنی پاکش کنی؟ مطلقا جای بخشش ندارد. قول می دهم حواسم را بیشتر جمع کنم. فقط از من به دل نگیرید.

 

 

 

سانسور را می توان دور زد، اما چگونه؟

آوریل 10, 2008

اول از همه این مطلب آقای «جعفر پناهی» کارگردان محترم سینما را بخوانید. بعد بفرمائید که بنظر شما چگونه می‌توان با سانسور فیلم مقابله کرد؟ از دست من و شما که نه هنرمندیم و نه از امور سینما سر در می‌آوریم چه کاری بر می‌آید تا بتوانیم کمک کنیم به فیلم‌سازان؟ راستی چرا یک هنرپیشه و یا یک کارگردان را که در خیابان می‌بینیم طرف را با انگشت به هم نشانش می‌دهیم و بعضا به‌طرف او می‌دویم و قلم کاغذ به دستش می‌دهیم تا امضای او را داشته‌باشیم اما اگر کسی زد قلم و دوات فکر همین بابا را شکست ما بی‌خیال رد می‌شویم؟ شما فکر می‌کنید اگر ما آدم‌های عادی بخواهیم از هنرمندان‌مان علیه سانسور (هر نوعش، دولتی و غیر آن) حمایت کنیم چه‌کار می‌توانیم انجام دهیم؟

پ.ن: زمان نوجوانی من در اوج بگیر و ببند دهه ۱۳۶۰ گذشت. سانسور در سینما بیداد می‌کرد. من بشدت از سانسور متنفر بودم. فکر می‌کردم کسی بین من و فیلم‌ساز نشسته و می‌خواهد به من بگوید که چگونه فکر کنم و چگونه فکر نکنم. برای دور زدن آن چندتا کار می‌کردم. منجمله می‌آمدم و تمام مصاحبه‌های آن کارگردان خاص را می‌خواندم و سعی می‌کردم بفهمم آن فیلم بخصوص تا چه حد سانسور شده و مطالب ممنوعه فیلم چه بوده.

گاهی هم با چندتا از دوستان (همان بر و بچه‌های گروه تئاتری که گفتم با ایشان می‌پلکیدم) می‌نشستیم و درباره فیلم و اینکه چه نقاط ضعف و قوتی داشته صحبت می‌کردیم. هرکجا که می‌دیدیم اشتباه نویسنده فیلم‌نامه یا کارگردان اشتباه فجیعی بوده و از آدمی با این درجه از تخصص چنین اشتباهی بعید است می‌فهمیدیم که دست یک بابای دیگری (=سانسورچی) در کار بوده. بعد بی‌خیال این تکه فیلم می‌شدیم و با توجه به شناختی که از آن کارگردان و کارهای دیگر وی داشتیم سعی می‌کردیم حدس بزنیم آن قسمت سانسوری فیلم این بنده خدا چه مطلبی داشته.

از کارهای دیگرمان این بود که سعی می‌کردیم فیلم‌نامه اصلی را گیر بیاوریم و بخوانیم و ببینیم هنگام ساخت چه بلائی بر سر بخش‌های مختلف فیلم‌نامه آمده. خلاصه در همان زمان که برادر برادر و خواهر خواهرش را لو می‌داد و سینه دیوار می‌گذاشت و در آن جو سنگین سُربی من نهایت تلاشم را می‌کردم تا بقدر یک «دم» هوای تازه به ریه‌های فکرم برسانم. کار نشد ندارد. من اینگونه سعی می‌کردم با غول سانسور مبارزه کنم. بنظر شما الان برای بی‌اثر کردن سانسور سینما من و شمای آدم معمولی جامعه توان انجام چه کاری داریم؟ حتما یک راهی هست، حتما.

پنج اپیزود

آوریل 9, 2008

اپیزود اول:

– ببینم شما دکتری؟
– بله من فوق تخصص غدد داخلی دارم.
– خودت تا حالا مرض قند داشتی آقای دکتر؟
– نخیر، ولی کار و تخصص من معالجه بیمارانی از قبیل شماست.
– آخه آقای دکتر، تصدقت بروم،‌ شما که تا بحال خودت مرض قند نداشتی که حال امثال من را نمی‌فهمی. چطور می‌توانی من را خوب کنی؟
– …
++++++++++

اپیزود دوم:

– تو چکاره‌ای که به خودت اجازه می‌دهی اینجوری درباره مردم حرف بزنی؟
– من؟ من جامعه‌شناس هستم. استاد دانشگاه در رشته جامعه‌شناسی.
– همون! بچه پول‌داری که باباش به ضرب بسته بسته اسکناس فرستاده‌اش درس بخواند. چند وقته که برگشتی؟
– من سه سال است برگشته‌ام. سی سالگی آمدم بیرون، چهل و پنج سالگی برگشتم ایران.
– خوب بنده خدا تو که پانزده ساله ایران نبودی، از کجا جامعه ایران را می‌شناسی؟
– ببینید این تخصص من است که جوامع مختلف را مطالعه کنم، ضمنا من سی سال اول زندگیم و این سه سال آخر را که در ایران بوده…
– ببینم تو اصلا توی عمرت سوار اتوبوس امام حسین به میدان امام خمینی شده‌ای؟ می‌فهمی فشار مردم توی اتوبوس یعنی چه؟
– بابا من خودم سی سال توی همان کشور زندگی کرده‌ام ها!
– اون سی‌ سال را ولش کن، این دو سه ساله اصلا سوار اتوبوس امام حسین به امام خمینی شده‌ای؟
– …

+++++++++

اپیزود سوم:

– هوی یابو! ببند اون پوزه کثیفت‌ را. حالا برای من راه پیشرفت جامعه می‌نویسد توی وبلاگش.
– ببخشید من فقط نظرم را بیان کردم.
– غلط کردی. بچه کجائی؟
– من؟ من بچه محله «ساران».
– همون دیگه، محله لات و لوت‌ها.
– بروم سر کوچه سیگار بکشم و دختربازی کنم خوبه؟
– از شما محله «ساران»ی‌ها بهتر و بیشتر هم بر نمی‌آید. آخر بچه تو اصلا می‌فهمی جامعه چیه که بر می‌داری راه پیشرفتش رو ارائه می‌دهی؟
– خوب ببینید من فقط گفتم که «های وانگ» در کتاب «راه شعف مردم» به نکته خوبی اشاره کرده که …
– خفه بمیر، «های وانگ»، دونگ دانگ. تو اصلا تا بحال رفته‌ای یک کیلو گوجه‌فرنگی بخری ببینی دنیا دست کیه؟
– عزیز من دنیا که دست سبزی‌ فروش محله شما نیست که.
– شما جوون‌ها آدم بشو نیستید، مثل پشگل فقط بلدید نظر بدهید.
-…

+++++++++++++++++

اپیزود چهارم:

 – غلط می‌کنی که از اون سر دنیا برای اینجا نسخه می‌پیچی. مگه چکاره‌ای؟
– ببینید، من سه سال آلمان زندگی کردم، دو سال فرانسه، پنج سال آمریکا و الان هفت ماه است ساکن ژاپن هستم. خیلی جاهای دنیا را دیده‌ام. من فکر می‌کنم که ما می‌توانیم از تجربیات کشورهای دیگر در کشور خودمان بهره…
– حرف مفت نزن. اون کشورها همه پای سفره ما بزرگ شده‌اند. تو اصلا تا بحال کنار جوب‌های «مختار آباد» قدم زده‌ای ببینی چه صفائی دارد؟
– نه، ولی این چه ربطی داشت؟
– همین دیگه، تو نمی‌فهمی وطن چیه، درد تو درد معروف شدنه.
– آخر بابام جان، وطن که جوب «مختار آباد» نیستش که.
– تو یکی دیگر حرف نزن، تو اگر ریشه داشتی توی یکی از همان کشورهای کوفتی‌ای که گفتی مانده‌بودی این همه سال.
-…

++++++++++++++++

اپیزود پنجم:

– به‌به سلام، حاج آقا.
حاجی– سلام نعلیکم.
من– ببخشید، این حاج آقا چکاره هستند؟
– ایشان کارشناس علوم دینی هستند.
من– آهان، صحیح، خودشان جای خدا نشسته‌اند تا حالا؟
– استغفرالله زبون صاحب مرده‌ات را گاز بگیر تا سنگ نشده‌ایم.
من– این حاجی تا بحال سوار اتوبوس میدان امام حسین به امام خمینی شده‌؟
– نخیر، حاجی اسکورت و راننده دارد.
من– خبر از قیمت یک کیلو گوجه فرنگی دارد؟
– حاجی و پخت و پز؟ پسر حاجی خیلی حاجیه. کارش بیست بیسته. معصیت نگو.
من– ایشان تا بحال به کدام شهرها مسافرت کرده؟
– خیلی‌ جاها، ایشان دنیا دیده‌ است، قم رفته، مشهد که هرسال می‌رود، شهرهای بین راه هم که گاهی سر می‌زند. قرار است امسال به نجف اشرف هم مشرف بشود. تا بحال دوازده بار به مکه مکرمه مشرف شده.
من– صحیح.
– حالا که چی؟ یک تار موی گندیده این حاجی می‌ارزد به صدتا کثافت مثل تو. حاجی درد مردم را می‌داند، حاجی از مردم است، حاجی برای مردم صبح تا شب تلاش می‌کند. مثل تو بوگندو نیست که رفته‌ای نشسته‌ای خارج هی داد می‌زنی وطنم وطنم. حاجی درد وطن دارد.
من– به به، به به، خیلی ممنون، مرحمت حاجی و شما هموطن عزیز مستقبل!
-…

من می‌خواهم سقف باشم

آوریل 7, 2008

از همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ تقاضا می‌کنم برای نجات «اکرم مهدوی» هرکاری که می‌توانید بکنید. یادمان نرود که تک‌تک ما بعنوان آجرهای سازنده یک جامعه در لغزش‌های آدم‌های جامعه‌مان نقش داریم. هرکدام از ما با یک نگاه بی‌تفاوت، ارزش به یک سنت بیخود، یک شانه‌ بالا انداختنِ «به من چه؟»، و یا حداقل عدم تلاش برای تغییر جامعه‌ای که در آن زندگی‌ می‌کنیم در خطاکاری‌های آدم‌های اطراف‌مان نقش داریم کما اینکه دیگران هم در لغزش‌های ما سهیم هستند. بیائید بقدر شستن یک «نگاه شماتت‌بار مان» به یک مجرم که شاید در گذشته خود داریم، کاری بکنیم تا کسی که جامعه هولش داده به سمت سقوط بتواند دستش را به لبه پرتگاه بند کند

چراغ اول از سمت خودم را خودم روشن می‌کنم کوهیار عزیز. دوشنبه اول صبح قبل از رفتن به سر کار، مبلغ ۲۰۰ دلار کانادا به حسابی که گفته‌ای واریز خواهم کرد و بعد سبک‌بار به سر کارم می‌روم. هرکس از دوستان که خواست هرچقدر که توانست کمک کند. ما آجرهای اجتماع می‌توانیم سقفی شویم برای امنیت مردم‌مان یا آواری شویم برای کشتن دیگران. من می‌خواهم سقف باشم.