Archive for مه 2008

این ماهی‌گیران خشن، خشن، خشن، خشن!

مه 31, 2008

ماهيگيران اسپانيائی معترض به گرانی قيمت سوخت به عابرين ماهی مجانی دادند

هزاران ماهيگير اسپانيائی، پرتغالی و ايتاليائی برای اعتراض به بالارفتن قيمت های سوخت راه همکاران فرانسوی شان را در پيش گرفته اند که به اعتصاب متوسل شده اند.

در مادريد، ماهيگيران ضمن جمع شدن در مقابل وزارت امور محيط زيست، کشاورزی و ماهيگيری، بيش بيست تن ماهی تازه را نيز مجانا به عابرين دادند.
 (لینک مطلب در بالاترین)
——————————————–
توجه فرمودید چی شده؟ یک عده ماهی‌گیر که طبعا بایستی جزء طبقات پائین و غیر تحصیل‌کرده جوامع‌شان باشند در اعتراض به قیمت سوخت اعتصاب می‌کنند. فرض بفرمائید معادل چنین طبقه‌ای در ایران دست به اعتصاب بزنند. چه اتفاقی می‌افتد؟ شیشه‌های محل کار را می‌شکنند و می‌ریزند توی خیابان و بانک آتش می‌زنند و درگیری و دعوا می‌شود و فک و فوک خلق‌الله را پائین می‌آورند و کار به پلیس ضد‌شورش می‌کشد و بگیر و ببند.

حالا برگردید به همان ماهی‌گیران «بی‌فرهنگ!» اروپا که برای نشان دادن اعتراض‌شان به دولت وقت آمده‌اند بیست تن ماهی آن هم ماهی تازه را بصورت صلواتی به خلائقی که از آنجا رد می‌شده‌اند داده‌اند رفته. اگر اینجا وبلاگ نبود و داشتم این حرف‌ها را در جمع دوستان نزدیکم مطرح می‌کردم آخرش می‌گفتم «ولله و بالله ما ملت چندان آرامی هم نیستیم‌ها. یک جورهائی با خشونت حال می‌کنیم». حیف که اینجا وبلاگ است و محل عمومی. اصلا هیچی بابا ولش کن.

 

چندتا جنلتمن می‌شناسیم؟

مه 31, 2008

همه ما «افشین قطبی» را می‌شناسیم. ما با افشین زندگی کرده‌ایم، قلب‌مان به همراه قلبش تپیده، نگاه‌های‌مان در هم گره‌ خورده، اخم‌ها و خنده‌ها کرده‌ایم با هم و هر دو در یک زمان به شادی از جا پریده‌ایم و از پشت دوربین تلویزیون همدیگر را بغل کرده‌ایم و باز هر دو در یک زمان سرمان را به نشانه غم پائین انداخته‌ایم. «جنتلمن» برای ما مردم عادی نماد پیروزی عقل و علم بر نابلدی و نابخردی بوده. هربار که خودش یا کسی درباره‌اش دهان باز کرده سطر به سطر حرف‌هایش را چندبار خوانده‌ایم و احتمالا همه ما ساعت‌ها درباره «آمدن و نیامدن»ش، «ماندن و نماندن»ش، «ول کردن و ول نکردن»ش، «بودن و نبودن»ش با دیگران صحبت کرده‌ایم.

و حالا این نماد پیروزی خرد بر نادانی روز یکشنبه پایش را از خاک ایران بیرون خواهد گذارد و راهی جاده سرنوشت خواهد شد. دست خدا و بهترین آرزوهای ما مردم بدرقه راهش. بلافاصله پس از اعلام خبر رفتن او بود که بخش بزرگی از وبلاگ‌ستان (و مطمئنا مردم غیر وبلاگی داخل و خارج) شروع به گفتن و نوشتن و تعبیر و تفسیر آنچه گذشته و آنچه خواهد آمد کردند. اما در این میان چیزی گم بود.

ما در طول حدود صد ساله اخیر بسیار «افشین قطبی» دیده‌ایم که از این سوی مرزهامان به آن سو رفته‌اند و پس از عمری با کوله‌بار علم و عشق و علاقه بازگشته‌اند تا آبادی‌ای را نصیب ملک و مملکت کنند اما در اکثر موارد «نشده» و بازگشته‌اند به همان سوی مرز و گوهر وجود خویش را در اختیار آن‌کس گذاشته‌اند که قدر گوهر می‌شناخته. افشین قطبی هرکه بود و هست، پرسپولیس هر چه بود و هست، فوتبال هرکجا که بود و هست نباید از یاد برد که در بهترین حالت ما داریم از یک «سرگرمی» بسیار مفرح و سالم صحبت می‌کنیم. جنتلمن را همه ما می‌شناسیم ولی تقریبا هیچ‌کدام ما نمی‌دانیم که پس از انقلاب چند تا جنتلمن دیگر خانه و زندگی و کارخانه و کسب و کار شان را گذاشتند و فقط جان‌شان را برداشتند و رفتند. باز ما هیچ نمی‌دانیم که پس از جنگ چند تا جنتلمن به ایران بازگشتند تا دوباره وطن خود را بسازند و نتوانستند و به همان دلائلی که قطبی هم گرفتار آن بود بی‌سروصدا رفتند.

فوتبال خیلی خوب است اما تمام زندگی نیست. ما در صنعت، کشاورزی، خدمات، عرصه فرهنگ، مطبوعات، اقتصاد و هزار و یک زیر و بم دیگر زندگی‌مان نیاز به «قطبی»های زیادی داریم که بیایند و دست در دست ما تلاش کنند برای آبادی وطن. اما هزار افسوس که هیچ‌کدام‌شان برای ما مهم نیستند که حتی سه سطر و نصفی در یک روزنامه بی‌اهمیت ذکر بشود که «دکتر فلانی متخصص بهمان شاخه علم/صنعت/کشاورزی … که دارای این مدارج بالای تخصصی هستند در فلان تاریخ به کشور باز خواهند گشت». نه در فرودگاه استقبالی است و نه شاخه گلی به نشانه خوش‌آمد. بعد هم که استخوان‌های این بابا همان بلائی بر سرشان آمد که بر سر استخوان‌های قطبی آمد، باز نه مصاحبه‌ای است و نه هم‌دردی‌ای. در نهایت هم که این بنده خدا ناچار به ترک مجدد کشور می‌شود خودش است و فامیلش و چمدان‌هایش در فرودگاه. نه گریه‌ای و نه بدرقه‌ای و نه مقاله «بمان»ی در همان روزنامه درجه سه.

فوتبال را مردم ما «می‌بینند» ولی کیفیت مثلا «اتومبیل» را به زحمت ببینند و بدانند. مردم ما نمی‌دانند «صنعت» و «علم» و «خدمات» یعنی چه. قطبی «متخصص» فوتبال بود و بس. ما به هزاران متخصص مختلف در زمینه‌های گوناگون زندگی‌مان نیاز داریم. جنتلمن بزرگ بود و سربه‌زیر و اهل تلاش و بالاتر از همه صبور، دست حق به همراهش اما از یاد نبریم که هزاران جنتلمن به همان دلائل که افشین آمد آمدند و همان کار که افشین به زحمت و مرارت کرد سعی کردند بکنند و به همان دلائلی که افشین عطای قضیه را به لقای آن بخشید آنان هم بازگشتند به همانجا که آمده‌بودند.

ما مردمان هم همه در کار خویش وامانده‌ایم که «چرا زندگی ما همچینی است؟ چرا ترکیه فلان و بهمان دارد و دوبی چنین و چنان شد؟ چرا ما نباید اینگونه و آنگونه باشیم؟ چرا…؟ چرا…؟ چرا…؟ چرا…؟» و هیچ نمی‌دانیم در هر پروازی که غرش هواپیمایش از فراز سرمان در نیمه‌شب خواب‌مان را آشفته می‌کند یک یا چند جنتلمن تنها و مغموم با چند چمدان‌شان دارند بناچار از میان ما می‌روند. نه مقاله‌ای و نه اشکی و نه حرفی و نه تمنائی برای ماندن‌شان. تو گوئی که رستم ز مادر نزاد. و ما باز صبح که بیدار می‌شویم پیچ رادیو را باز می‌کنیم تا ببینیم بر سر قطبی و فوتبال‌مان چه آمد. عزت «افشین قطبی»ها زیاد. خداوند پشت و پناه همه‌شان.

این «آخوندها»

مه 30, 2008

من کاری به کار این «آخوندها» ندارم. این‌ها همه‌شان … و … و … هستند. من با اینها کاری ندارم. من یک مسلمان هستم و راه خودم را می‌روم. نماز خودم را می‌خوانم، روزه خودم را می‌گیرم و به دستورات دینی خودم عمل می‌کنم. کاری هم به کار «آخوندها» ندارم.
———————-

این حرف از ریشه و بن ایراد دارد و یک مغلطه بیشتر نیست. از کجا می‌دانی که نمازت را چگونه باید بخوانی؟ جز این است که همین «آخوندها» ترتیب و توالی نماز خواندنت را به تو یاد داده‌اند؟ روزه می‌گیری بر طبق احکامی که «آخوندها» قرن‌ها امانت‌دار آن احکام بوده‌اند. به زنت/مردت حلال می‌شوی و بچه‌هایت حرام‌زاده نیستند بخاطر اینکه صیغه عقد را یک «آخوند» با «عربی صحیح» خوانده. مسلمان هستی چون مطابق با دستوراتی که «آخوندها» می‌گویند شهادتین را بر زبان آورده‌ای. حد و حدود حجاب زنت را «آخوندها» تعریف کرده‌اند، مسئولیت مردت در قبال تو (مثلا نفقه) را «آخوندها» تشریح می‌کنند. زندگی و تاریخ دینت و آدم‌های بزرگ و مقدس آن را هم «آخوندها» برایت تعریف کرده‌اند. وقتی به دنیا می‌آئی در گوش تو اذان می‌گویند، همان اذانی که «آخوندها» بر اینکه چه در آن گفته‌شود و چه نشود نظارت داشته‌اند، وقتی می‌میری به شیوه خاصی در کفن پیچانده‌ می‌شوی و در قبر قرار می‌گیری، همانطور که «آخوندها» دستورش را داده‌اند.

«آخوندها» خوب هستند یا بد کاری ندارم. دستورات دینی را درست و صحیح به مردم آموزش داده‌اند یا نه هم به من مربوط نمی‌شود. اما هر آنکس که خود را «مسلمان» می‌داند از دستورات دینی‌ای پیروی می‌کند که «آخوندها» (چه شیعه چه سنی‌اش) بیان کرده‌اند. هرکس هم که مسیحی است از دستورات دینی‌ای پیروی می‌کنند که کشیشانش برایش می‌گویند. آن هم که یهودی است مطابق آنچه که خاخام‌های دینش صلاح می‌دانند زندگی می‌نماید.

امکان ندارد که تو خود را مسلمان بدانی و بعد بگوئی با «آخوندها» کاری نداری. انگار که من در شهری زندگی کنم و بگویم که من با «شهرداری» شهرم کاری ندارم. امور آب و برق و نظافت و کوچه و خیابان و مغازه و رفت و آمد شهر من را «شهرداری» تعیین و کنترل می‌کند. امور دینی تو ی مسلمان را هم «آخوندها» می‌گردانند. یک مسلمان نمی‌تواند از «آخوند» بی‌نیاز باشد، شتر سواری که دولا دولا نمی‌شود جان من.

در خل‌ستانه

مه 26, 2008

بانکهای تجارت، صادرات و ملت ادغام و بانک قرض الحسنه مهر ایران تشکیل می‌شود. همچنین بانکهای سپه و رفاه کارگران نیز ادغام و بانک قرض‌الحسنه دیگری که هنوز اسم آن مشخص نشده تشکیل خواهد شد. (اصل مطلب، لینک در بالاترین)

————————————

از قول یک بابائی با الهام از این شعر سهراب سپهری. وقتی اوضاع و احوال مملکت را این‌گونه به هم می‌ریزد به او حق بدهید که یک لنگ شعرش به این طرف برود و یک لنگ آن به طرف دیگر.

در «خل‌ستانه»

جیب‌هائی چه بزرگ
بانک‌هائی چه خَفَن
در «خل‌ستانه» چه بوی علفی می‌آید
علف و بنگ و حشیش

من در این ویرانه پی چیزی می‌گشتم
پی خوابی شاید
پی حلقه نوری، ریگی در کفش، اخمی
پشت ایرانی‌ها
غفلت نفتی بود که صدایم می‌زد
پای در گل ماندم باد می‌آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می‌زد؟ هیچ فقط «باد»

راه افتادم
بانک‌ها را ادغام کردم، منحل کردم، شستم، پاک کردم
گیوه‌ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه کردم امروز؟ و چه اندازه دلم بیمار است
نکند آدم چیز فهمی سر رسد از پس کوه؟
و دوبامبی بزند بر سر من
که عمو مملکت را دشمن
بهتر از این نتواند داد به باد

چه کسی پشت درختان است؟ دشمن
بنگ بنگ بوم بوم عین شهربازی
دشمن نالوطی پشت هر برگ درختی هست

می‌چرد گاوی در کرد، به‌به به‌به
هم از او می‌پرسم که چه باید کرد، به‌به به‌به
مردمان دنیا، جای بازی با کشور اینجاست
بانک‌هامان تحت تحریم‌اند اینجا اما
زیرکی را بنگر، بانک‌ها را خود به دست خودمان
منحل و بی‌هنر و الحسنه کردیمش

زندگی خالی نیست
بانک هست، وام هست، گوجه هست،
برنج هست، تخم‌مرغ هست، گرانی نیست
میوه فروش محله هست، قصاب دانا هست
ایمان نیست، معرفت نیست، صفا نیست
آری، تا مملکت هست باید آن را ک…(ببخشید!)

در دل من چیزی است که مدام پیچ می‌خورد
مثل دل‌درد بعد حاج منیزی در دم صبح
و چنان بی‌تابم که دلم می‌خواهد
بر…نم بر همه دشت، تا سر کوه
همه کشور را ت…مال کنم
دورها صندوق قرض‌الحسنه‌ است که مرا می‌خواند
کفش‌هایم کو؟ آی دزد آی دزد آی دشمن
بگیریدش پدر سوخته دشمن را
کفش‌هایم را برد.

چیزی که عوض دارد گله ندارد

مه 23, 2008

– خوب به‌سلامتی اولین قرار شام شما با آن آقائی که می‌گفتید تازه همدیگر را ملاقات کرده‌اید و از هم خوش‌تان آمده خوب بود؟
– نه بابا چه خوبی‌ای؟ چه خوشی‌ای؟ عجب زمونه‌ای شده‌ها. با هرکس که بیرون می‌روی می‌خواهد سریع بکشاندت به رختخواب. هنوز توی رستوران نرسیده‌ بودیم که دیدم دارد می‌گوید «بعد از شام می‌رویم خانه ما». من هم عصبانی شدم و قبل از سفارش شام از رستوران آمدم بیرون. مرده‌شورش را ببرد مرتیکه کثافت.
– من چندان او را مقصر نمی‌دانم، سهل است، حق دارد که چنین فکر کند.
– برای چه؟
– ببین جانم، سه هفته پیش که به من گفتی از یکی از مشتریان سوپرمارکت‌تان‌ خوشت آمده و تلفنی با هم صحبت می‌کنید، در جواب «خوب طرف چه‌طور آدمی است؟» من که از تو پرسیدم برگشتی جواب دادی که «پسر خوبیه، مهندسه، خونه داره، ماشین داره». نگفتی مثلا مهربان است، اعتماد به‌نفس دارد، نگاه نافذی دارد/ندارد، رمانتیک است/نیست و از این دست. حتی نگفتی که فرضا قد بلند/کوتاه است، چشم ابرو مشکی است/نیست، چاق/لاغر/ورزیده است. نه گذاشتی و نه برداشتی و گفتی «مهندسه، خونه داره، ماشین داره». خوب خانم عزیز، وقتی معیارهای تو برای دوستی دراز‌مدت با مردی این است که «تیتر اجتماعی‌» او چه است و وضعیت درآمدی‌اش چگونه است، به او هم حق بده که فقط به «رختخواب» تو فکر کند. مگر تو به شخصیت او فکر می‌کردی که او به شخصیت تو فکر کند؟ دختر خوب، وقتی تو می‌خواهی دستت را در جیب او «فرو بکنی»، به او هم حق بده که بخواهد (آره و اینا!)…

(قریب به مضمون از مکالمه هفته گذشته من و یک دخترخانم هموطن)

خطر در نبود عقلانیت است و بس

مه 19, 2008

جهانگرد عزیز در پای مطلب «هرچه می‌خواهد بشود بشود، ما جای‌مان امن است» فرموده:

سلام
پست جالب وتامل برانگیزی زده اید متشکر از دقتتان
اما دوست عزیز یک سئوال دارم آن اینکه:
ایرانیانی که خارج از مرزهای جغرافیایی ایران واقعی زندگی میکنند_ واینکه چرا در خارج از این مرزها هستند را هم فاکتور میگیریم _ایا سزاست که از طوفان در امان باشند وبقیه همنوعان وهموطنان وهمزبانان وهمفرهنگان وهمشهری ها وهزاران هم… دیگر که ما دونفر را خواه نا خواه به هم مربوط کرده در خطر رها سازند ؟
ایا سزاست که در ایران اقلیتی اکثریتی را که شاید دخالتی در بوجود امدن حکومت حاکمه را نداشته اند اما الان محکوم این حکومت هستند را رها سازند؟
با شما خارج نشینان خوش نشین همنوا وهم صحبت بوده وهستم اما دوست عزیز اگر در ایران کسی را که مشروب خورده عربده کشی کرده وشلاق خورده را می بینید ودم از حقوق بشر اما روستاییان وکارگران زحمت کش را که می میرند ودم بر نمی آورند فراموش می کنید شما شاید دلتان تنها به حال آزادی هایی که گفتید ونداشتید تنها بسوزد اما برای مردم اصلا نمی سوزد!!!! با تشکر
———————————-

خدمت‌ شریف‌شان عرض می‌کنم که:

اول از همه از لطفی که به من دارید و عنایت‌تان صمیمانه سپاسگزارم. اما بعد باید بگویم که آدم عاقل جلوی طوفان نمی‌ماند. یا فرار می‌کند (مثل امثال من) یا به دنبال سرپناه می‌گردد (مثل همان ساکنان ایران غیر رسمی). این یک مکانیسم دفاعی است که بشر برای بقای خودش دارد. اگر اجازه بدهید باید اضافه کنم که هموطنان من و شما در خارج کشور از «طوفان» در امان نیستند. لازم باشد بفرمائید تا چند خطی در باب اینکه امر «مهاجرت» چه فشارهای روحی و روانی‌ای به فرد وارد می‌کند خدمت‌تان تقدیم کنم. مسئله شاید «نوع طوفان» باشد، یکی با طوفان برف بهتر کنار می‌آید یکی با طوفان باران و یکی با طوفان به همراه گردباد. آنی که خارج کشور است نتوانسته -به هر دلیلی- با طوفان موجود در کشورش کنار بیاید ولی دلیل نمی‌شود که در ساحل امن پایش را انداخته‌ باشد روی پایش و مشغول نوشیدن شربت باشد.

اما اگر اجازه بدهید باید عرض کنم که من (شخصا) تنها یک خطر برای ایران می‌بینم و بس. نه موشک‌های نشانه رفته آمریکا و اسرائیل خطر هستند برای ما و نه همسایگان تشنه به خاک‌مان تهدیدی مخرب به حساب می‌آیند و نه بودن جمهوری اسلامی یا حکومت پادشاهی و نه حتی بنا شدن تهران بر روی دو سه گسل بزرگ و نه بالارفتن قیمت نفت و نه پائین آمدن آن و نه هیچ از این دست. من خطر واقعی را در جامعه‌ای می‌بینم که از هر هفت نفرش یک نفر بی‌سواد مطلق است و نمی‌تواند اسم خودش را هم بنویسد. خطر در آنجاست که در چنین جامعه‌ای تیراژ یک کتاب به زحمت به پنج‌هزار می‌رسد. خطر واقعی «عدم توانائی بکار انداختن مغز و فکر کردن در بخش بسیار بزرگی از جامعه ایران» است. عدم وجود چیزی بنام «عقلانیت» در شالوده کارهائی که ما (خودم را عرض می‌کنم) می‌کنیم است که هم جان می‌گیرد از مردمان‌مان و هم مُلک و مملکت برباد‌ده است.

همین عدم وجود عقلانیت است که باعث می‌شود هفده میلیون نفر مردم از بین یک «دزد» و یک «آدم ناشناس» رای خود را به آن آدم ناشناس بدهند و بعد بنشینند و توی سر خود بزنند که ما چقدر بدبختیم، این بابا دیگر از کجا آمد! هیچ‌کدام از این آدم‌ها حاضر نیستند کلید خانه خود را برای یک ساعت هم که شده به فردی ناشناس بدهند اما به راحتی کلید مملکت خود را از ترس آن «دزد» تقدیم یک «ناشناس» می‌کنند. جالب است که هیچ‌کس هم اسلحه نگذاشته بوده پشت کله این مردمان که بیا و به فلانی رای بده. این عصاره «عقلانیت» موجود در جامعه ما است. با عرض معذرت باید عرض کنم که من معتقد نیستم که اقلیتی حاکم هستند بر اکثریتی. ابدا. بنظر من اکثریت مردم کشور ما عضو حزب «عقل رو ولش» هستند و این اکثریت بر من و شمای اقلیت حاکم می‌باشند. و این خطری است از هر بمب اتمی‌ای خطرناک‌تر.

و اما این خطر را چگونه می‌توان رفع کرد؟ راه حل کوتاه مدت ندارد. در دراز مدت هرکدام از ما که به این خطر واقف و آگاه هستیم باید سعی کنیم «عقلانیت» را در زندگی شخصی خود بیاوریم. از چیزهای کوچک مثل اینکه «کیسه آشغال را که زودتر از ساعت نه شب بگذاری دم در گربه پاره‌اش می‌کند و آشغال پخش خیابان می‌شود، پس من نباید آشغال را چند ساعت قبل از آمدن مامور شهرداری دم در بگذارم» بگیر تا برسی به اموری مثل «آیا صلح و سازش با اسرائیل در کوتاه مدت و دراز مدت به نفع جامعه ما است یا نه؟». و این چیزی نیست که من خارج نشین بتوانم به هموطن داخل کشورم «یاد» یا حتی «نشان»ش بدهم.

«عقلانیت» که باشد می‌توان تصمیم گرفت که آیا مشروب خوردن کار خوبی است یا بدی، عربده کشی کار خوبی است یا بدی، مجازات کار بد چه باید باشد و برای نجات جان آن بیست و خورده‌ای هزار نفر که در جاده‌ها هر سال می‌میرند یا آن روستائی بدبخت یا آن کارگر بیچاره چکار باید کرد. «عقلانیت» است که به ما نشان می‌دهد «آزادی» یعنی چه و حد و حدود آن کدام است. بدون «عقلانیت» در به همین پاشنه می‌گردد که تا کنون گشته، نه از دست ما خارج نشین‌ها کاری بر می‌آید و نه از دست شما داخل نشین‌ها و نه از دست موشک‌های عمو جرج بوش مامانی.

 

 

هرچه می‌خواهد بشود بشود، ما جای‌مان امن است

مه 19, 2008

پس از انقلاب، در کنار «ایران رسمی» که روی نقشه‌ها بود و وجودی فیزیکی و ملموس داشت ایران دیگری شکل گرفت، «ایران غیر رسمی». اولین چیزی که به این «ایران غیر رسمی» رانده شد آزادی‌های اجتماعی بود. در این سرزمین زیرزمینی جدید مردم می‌توانستند -بر خلاف مملکتی که بالای سرشان بود- با هر لباسی که مایل هستند به مهمانی بروند، خانم‌ها و آقایان با هم دست بدهند، از حجاب خبری نبود، به هر آهنگی که می‌خواستند می‌توانستند گوش بدهند، خوردن مشروبات الکلی ممنوع نبود و از این دست.

با تنگ شدن فضای سیاسی جامعه، عقائد مختلف سیاسی نیز به این دنیای زیر زمینی آمدند اما دیری نپائیدند و تقریبا از بین مردم رخت بربستند. سومین میهمان این مملکت واقعیِ مجازی اما «اقتصاد» بود. جنگ که شروع شد به دنبال خود یک سری کمبودهای مختلف را به ایران رسمی آورد. به همین دلیل در مملکت زیر زمینی ساکنان شروع به پیدا کردن راه‌هائی برای کم‌ کردن اثرات و ضربات کمبودها کردند. شکل گرفتن «بازار سیاه» یا همان «بازار آزاد» شاید اولین نشانه حیات اقتصاد زیرزمینی در ایران غیر رسمی بود.

جنگ که تمام شد بازسازی و سازندگی قدری شکوفائی اقتصادی را به ایران رسمی آورد. اما اقتصاد زیر زمینی دیگر در جامعه جا افتاده بود. برای هر چیز قانونی اقتصاد در ایران روی نقشه، ده‌ها چیز دیگر در اقتصاد ایران «زیر نقشه» شکل گرفته بود. تقریبا تمام اقشار جامعه به نوعی از این «فراوانی» غیر رسمی سود می‌بردند، مردمی که به دنبال نیازهای فوری و عاجل خود بودند (مثل دارو و لوازم بیمارستانی‌ای که بطور رسمی در دسترس نبود یا کمیاب بود) و یا آنانی که به دنبال درجه دیگری از «لوکس» بودن زندگی خویش بودند (فرضا با خرید تلویزیونی بهتر یا رادیو ضبطی شیک‌تر) و کسانی که در کار تامین کالاهای مورد نیاز این اقتصاد زیر زمینی بودند (وارد کنندگان و دلالان و …)، همه و همه به‌نوعی از وضعیت موجود نفع می‌بردند.

این اقتصاد غیر رسمی در کشوری که زیر کشور ظاهری قرار داشت نهادینه شد. «نه، نداریم، نگرد، نیست» دیگر جوابی نبود که بتواند کسی را قانع کند دست خالی به خانه برگردد. همه چیز وجود داشت فقط با بهائی متفاوت. چنین لابیرنت پیچ‌ در پیچی طبعا همان بخش‌هائی که در یک اقتصاد باز و علنی و رسمی به کار و کسب مشغول هستند را برای خود ایجاد کرد فقط این‌بار «غیر رسمی». افراد زیادی از مردم جامعه و نیز بخش‌هائی از دولتیان در این اقتصاد جدید در کار تولید/واردات، توزیع، حمل و نقل، گردش پولی و … بودند. این بازار زیر زمینی برای بسیاری از مردم «شغل» ایجاد کرد. هیچ حساب و کتاب و ساعت کاری و مالیات بر درآمد و لباس و یونیفرم و استانداردی هم در کار نبود.

در عین حال آن بخش رسمی اقتصاد کشور نیز شروع به آموزش مردم برای خرج بر مبنای «دلار» کرد در حالی که در آمد مردم بر پایه «ریال» محاسبه می‌شد. این خود بخش عظیمی از مردم را برای جبران کسری درآمد به همان ایران غیر رسمی راند که در آن کار و پول «زیر دست و پا ریخته» بود (روی آوردن کارمندان دولت به مسافرکشی یا کارکردن در «بازار» فقط یک نمونه بسیار کوچک و ملموس از این تمایل اجتماعی است).

در چنین ایران غیر رسمی‌ای نه آماری هست و نه امکان وجود آماری. این است که همه متخصصان علم اقتصاد انگشت به دهان می‌مانند که چطور در عرض یکی دو سال قیمت مسکن ۲۰۰ تا ۳۰۰ درصد بالا می‌رود ولی هیچ اتفاقی در اقتصاد کشور نمی‌افتد. جهش قیمت گوجه فرنگی یا برنج یا هرکدام از مایحتاج مردم نیز هیچگونه شوکی به جامعه تحمیل نمی‌کند. آمار دو رقمی بیکاران یا تورم نیز کسی را آزار نمی‌دهد و در عین حال جامعه مدام نونوار‌تر می‌شود و جیب اکثریت مردم پرپول‌تر. واقعیت این است که هرآنچه آمار و ارقام است مربوط به همان ایران رسمی است که تقریبا دیگر کسی -از نظر اقتصادی- در آن زندگی نمی‌کند. همه آموخته‌اند که چگونه در یک اقتصاد غیررسمی نقشی داشته‌باشند و گلیم زندگی خود را از آب بیرون بکشند.

شاید بتوان گفت آن ایران «غیر رسمی» سابق اکنون دیگر تبدیل به ایران «غالب» و حتی «رسمی» شده. این است که دیگر کسی با هیچیک از‌ آمار اعلام شده‌ کاری ندارد. هرکس راه خودش را می‌رود و کاری به کار هیچ عدد و رقم وحشتناکی که اعلام می‌شود ندارد. اعداد و ارقام مثل طوفان و سیل متعلق به آن کشور روی زمین است، ما که در دنیای آرام زیر زمینی خود نه نسیمی را حس می‌کنیم و نه رطوبت بارانی‌ را. بگذار آنقدر بوزد و ببارد تا خسته شود. ما جای‌مان امن است.

از وبلاگ «جناب فضولباشی»

مه 13, 2008

از وبلاگ «جناب فضولباشی» نوشته فوق زیبای «ما فرشته نبودیم» را حتما حتما بخوانید. محشر است. محشر. من یکی که مخم سوت کشید این نوشته کوتاه و جذاب را که خواندم. (لینک در بالاترین)

«تحمل» یک جوان سوپرغیرتی!

مه 11, 2008

اولمرت: اسرائيل ايران مجهز به سلاح اتمی را تحمل نخواهد کرد (لینک مطلب در بالاترین)
——————————–

وای ایهود من!!! حالا چرا این‌قدر خشن؟ تو که کشتی جوان مردم رو. ولش کن عزیزم. تو این‌جوری با کسی که می‌خواهد محوت کند برخورد می‌کنی خوب مردم خواهند ترسید نازنینم. این‌قدر «خشانت!» بخرج نده و غیرتی نشو، آفرین پسر خوب!

شلوغی سر

مه 9, 2008

من نمی‌دانم با این همه مهر و محبت شما دوستان عزیز چه بکنم. از سر لطف قابل می‌دانید و نوشته‌های من را در «بالاترین» لینک می‌کنید. باز از سر تشویق من تازه‌کار به آنچه نوشته‌ام رای می‌دهید و به من دل‌گرمی می‌بخشید. دست آخر هم عنایت خاص شما شامل حال من می‌شود و نظرات شما من را غرق در شادمانی می‌کنند. هیچ کلامی و بیانی برای سپاسگزاری از این همه توجه و حمایت دوستانی چون شما پیدا نمی‌کنم. حتی صفاتی چون «عزیز» و «محترم» و از این دست نیز نمی‌توانند بیانگر احساسی که به تک‌تک «شما دوستان» دارم باشند.

در این میان اما یک شرمندگی بزرگ به همه سرخ و سفید شدن‌ من در حضور شما اضافه می‌شود و آن نداشتن امکان زمانی برای پاسخ‌گوئی به هرکدام از کامنت‌های شما است. نمی‌خواهم و نمی‌توانم سرسری به کامنت‌ها پاسخ بدهم. برای هر کامنتی ناچارم دقیق فکر کنم و آنچه گفته‌شده را بسنجم و سعی کنم از منظر کامنت‌گذار به نوشته‌ام نگاه کنم. بعد باید بیایم و باز مدتی را به تفکر بگذرانم تا پاسخی درخور این همه لطف و عنایت بتوانم بیابم. این دو هفته‌ای دوستان زیادی چه اینجا و چه در «بالاترین» لطف خودشان را شامل حال من کردند و کامنت برایم گذاشتند ولی متاسفانه نتوانستم به هیچ‌کدام‌شان پاسخ بدهم. آنقدر برای من عزیز و محترم هستید که گاهی زبانم هنگام حتی یک تشکر خشک و خالی هم خشک می‌شود. یکی از بهترین تجربه‌های زندگی من حضور در محضر شما است.

و اما در این دو هفته (حدود سه هفته) من کجا بودم و چه کردم و زمان به چه صورت گذرانده‌ام الان عرض می‌کنم. در محل کار که -ببخشید- عین یک چهارپا دارند از گرده ما کارگران و کارمندان تسمه می‌کشند و ما داریم گرد خودمان می‌چرخیم و چرخ‌ آسیاب حضرات را می‌گردانیم. اضافه‌کاری نیمه‌اجباری هم هر هفته دو سه شبی هست. در محل کار بر روی سه کامپیوتر دارم وظایفم را انجام می‌دهم که دوتای آنها بدون هیچ‌گونه ممنوعیت به اینترنت پر سرعت وصل هستند ولی دریغ از یک پنج دقیقه که من حتی بتوانم عین بچه آدم به دستشوئی بروم، چرخ زدن روی اینترنت و خواندن و نوشتن که پیش‌کش. آنقدر باید از این سر دفتر به آن سر دفتر برویم و بیائیم و بنشینیم پای دستگاه و کلی مطلب را وارد این دستگاه کنیم و بپریم سر آن یکی میز و فلان قسمت «دیتا» را وارد آن کنیم و بعد جواب ارباب رجوع را بدهیم و باز برویم آن سر ساختمان و برگردیم که به خانمی که از شغلم پرسیده بود به شوخی گفتم «من شغلم بشین پاشو است». بعد برای طرف توضیح دادم که ده ثانیه پشت این کامپیوتر نشسته‌ام بعد باید بلند شوم بروم پشت آن یکی بنشینم و بعد پشت آن یکی دیگر و باز برگردم سر اولی!

در زندگی عادیم هم که شده‌ام «مشاور امور دوست‌پسر/دوست‌دختر یابی و حل مشکلات مربوطه» برای یک دخترخانم جوان و یک آقا پسر نسبتا جوان. متاسفانه نه سن و سال و نه سلائق و علائق هیچ‌کدام از این دو نفر هم به هم نمی‌آید که به هم معرفی‌شان کنم و قال قضیه را بکنم. آن دخترخانم که با دوست‌پسر قبلی‌شان مشکل دارند و هر شب دو ساعتی گوش می کنم به یک جور حرف و حدیث و بامبول که یا از جانب ایشان ساطع می شود یا از جانب دوست‌پسر شان.  آن آقای نسبتا جوان چهل و چند ساله هم که عرض کردم با دوست دختر فیلیپینی‌ شکسته بسته‌شان هنوز دوست نشده متارکه فرموده‌اند و بنده باید به ایشان راهنمائی بدهم. یک چیزی توی مایه‌های همان «آب گندیده گودال را می‌جوید» و «کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی» شده است.

خلاصه گریه‌ام در آمده. این است که گاهی دو روز یک بار هم وقت نمی‌کنم اصلا خبرهای ایران را چک کنم. چند وقت پیش خمیردندانم تمام شده بود. سه شب تمام یا یادم رفت از زور مشغله فکری یا وقت نداشتم که بروم مغازه صدمتر آن طرف‌تر خانه‌مان خمیردندان بگیرم! حالا همه اینها را برای چه گفتم؟ برای اینکه از تاخیری که در به روز کردن اینجا دارم از شما عذرخواهی کرده‌باشم. ولله ظاهرا باربر خوبی هستم که سرکار بقدر دوتا چهارپا کار بارم می‌کنند و بعد هم باید بار متارکه این و آن را روی دوش مبارکم بگذارم بروم تا منزلگاه بعدی. البته ناشکری نباید بکنم. دوستانی دارم مثل شما که حتی اگر از همین الان هم دیگر دوست من نباشید من به همین مدت کوتاه دوستیم با شما تا آخر عمر افتخار خواهم کرد. بخاطر همین که قابل می‌دانید و حاضر هستید آنچه خدمت‌تان تقدیم می‌کنم را حتی یک بار هم که شده بخوانید باز هم خواهم نوشت و خواهم نوشت و خواهم نوشت. دوست‌تان دارم بقدر همه خوبی‌های دنیا.