Archive for ژوئن 2008

زن خراب سیه‌ چهره

ژوئن 30, 2008

بنا بر اين گزارش، اين جوان عربي از نزديكان يكي از سران عرب است كه رايس وزير سيه‌چهره وزارت امور خارجه آمريكا در حاشيه سفرهاي خود به خاورميانه كه به بهانه بررسي روند صلح منطقه انجام مي‌شود با وي ديدار مي‌كند. (لینک مطلب در فارس نیوز لینک مطلب در بالاترین)
———————
چقدر بد است که خانم رایس «سیه‌چهره» است. چقدر بد است که خانم رایس در هنگام خلقت رنگ پوست خودش را سیاه انتخاب کرد. چقدر بد و زشت است که چند میلیون نفر از هموطنان خوزستانی و بوشهری ما «سیه چهره» هستند. چقدر بد است که مردم نمی‌دانند که سپاه اسلام که مکه را فتح کردند همگی به لطف تابش خورشید سوزان عربستان به سفیدی اهالی اسکاندیناوی بودند ولی ابوسفیان نامرد و همراهانش همگی «سیه ‌چهره» تشریف داشتند. چقدر بد است که اکثر مسلمانان آمریکا «سیه ‌چهره» هستند و تبار آفریقائی دارند. چقدر بد است که آدم نفهمد که رنگ پوست مهم است و بسیار هم مهم است.

چقدر خوب است که خانم رایس یک «زن» است و علیرغم اینکه نمی‌توان در یک روزنامه یا خبرگزاری به کسی علنا فحش ناموسی داد اما می‌توان با قطار کردن یک سری آدم مشهور که این زن با آنها دست داده و لبخند زده به خواننده القاء کرد که این «زن» یک «جنده» است و با همه آنها به رختخواب رفته. چقدر خوب است که می‌توان درباره سن و سال «زن»ی که وزیر خارجه آمریکا است به حرف‌های یک خبرگزاری در مالزی اشاره کرد و بعد این زن ۵۱ ساله را شخصیت جذابی برای همتایان مرد خودش دانست. چقدر خوب است که مخاطبان ما گوش‌هائی به طول ۵۱ سانتیمتر دارند و حتی باور می‌کنند که یک وزیر امور خارجه ۴۱ ساله مَرد آنقدر دست و بالش از زنان جوان‌تر و جذاب‌تر در کشور خودش خالی است که به یک زن ۵۱ ساله در کشور دیگری گیر می‌دهد. چقدر خوب است که همه در تهران زیر باسن دختر هشت ساله تا پیرزن هشتاد و هشت ساله بوق می‌زنند. چقدر خوب است روزی بیاید که همه فکر کنند دنیا همانگونه اداره می‌شود که تهران ما.

چقدر خوب است که نه سردارمان فاسد است و نه معاون دانشگاه‌مان و نه هیچ‌کس‌دیگرمان. چقدر خوب است که این زنیکه رایس هرزه است. 

جقدر بد است که در آمریکا تا این حد زنان و رنگین پوستان تحت فشار هستند که نه می‌توانند وزیر امور خارجه‌ای بشوند و نه نامزد حزب مثلا دموکرات برای ریاست جمهوری آمریکا. چقدر خوب است که کسی به ما گیر نمی‌دهد که «ببم جان «كاندوليزا رايس اين روزها در حال و هواي عاشقانه‌اي با يك جوان عربي به سر مي‌برد» غلط است و آن «ی» بر سر «جوان عرب» را هر معلم انشائی در دبستان از شاگردانش غلط می‌گیرد». چقدر زیباست که ما هر چندبار که خواسته‌ایم در خبرمان این اشتباه را تکرار کرده‌ایم و آب هم از آب تکان نخورده. چقدر زیباست که ما چنین نویسندگان توانائی در خبرگزاری‌مان داریم که می‌توانند چیزی کشیده و نکشیده یک داستان عشقی برای هرکس که ما بگوئیم سر هم کنند تا ما نوشته‌شان را برداریم و با خودمان به دستشوئی ببریم و مدتی آن‌ داخل باشیم و بعد عرق‌ریزان از دست‌به‌آب خارج شویم.

چقدر بد است که مایکل‌جکسون را به جرم بچه‌بازی به دادگاه بردند و نه جرج‌بوش را. راستی چقدر خوب است که یادم آمد می‌توانم سفارش یک داستان هم‌جنس‌بازی بین جرج‌بوش و دیک‌چنی را به نویسندگانم بدهم. آه من چقدر خوشبختم.

Advertisements

کندن قبر برای تولید برق

ژوئن 30, 2008

به طور متوسط در هر استان مرزي کشور بين 15 تا 20 هزار قبر براي سربازان دشمن متجاوز حفر خواهد شد.

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، سردار باقرزاده، فرمانده کميته جستجوي مفقودين ستاد کل نيروهاي مسلح با بيان مطلب فوق اظهار داشت: « در اجراي مواد کنوانسيون ژنو و پروتکل‌هاي الحاقي و همچنين ديگر دستورالعمل‌ها و مقررات بين‌المللي مربوط به نحوه همکاري دولتها با کميته بين‌المللي صليب سرخ (I.C.R.C) در شرايط جنگ و نبردهاي مسلحانه، تمهيدات لازم براي تدفين اجساد سربازان متجاوز دشمن در نظر گرفته شده است.»

وي افزود: « به منظور حفظ تمامت جسمي و کرامت کشته‌شدگان دشمن و پيشگيري از مفقوديت بلندمدت آنان ترتيبي اتخاذ شده است تا با حفر قبور کافي در مناطق مرزي و يا نقاط مرزي نزديک به خطوط نبرد توسط گروههاي داوطلب مردمي، عمليات تدفين اجساد سربازان دشمن به خوبي و در کمترين فرصت ممکن انجام گيرد. »  [لینک مطلب در ایسنا لینک مطلب در بالاترین]
————————————

فرض می‌کنیم که هرکدام از این قبرها برای دولت ما از زمان طرح تا زمانی که رویشان خاک ریخته می‌شود پنجاه‌هزار تومان خرج داشته باشد. هر استان مرزی‌‌ هم حدود بیست‌هزار تا از این قبرها خواهد داشت. این می‌شود یک میلیارد تومان هزینه جنازه‌های دشمن در هر استان مرزی. اگر ما همین الان غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کنیم و این بهانه را از دست دشمن برای آغاز جنگ به‌در آوریم آنوقت می‌توان به هر استان مرزی کشورمان یک میلیارد تومان پول داد که بجای قبر برای دشمن در شهرهای محروم آن‌ها بیمارستان و مدرسه و مسجد و جاده برای هموطنان زنده خودمان ساخته شود. می‌توان به بسیاری از مناطق دور افتاده خدماتی مثل آب لوله‌کشی و برق و گاز ارائه داد.

در صورت وقوع یک جنگ اگر ما می‌توانیم (فقط یک قلم) شانزده میلیارد تومان صرف «حفظ تمامت جسمي و کرامت کشته‌شدگان دشمن» بکنیم، در صورت عدم وقوع چنین جنگی حتما قادر خواهیم بود که میلیاردها میلیارد تومان خرج آبادی همان مناطق مرزی در زمان صلح بکنیم.

در جنگی به این ابعاد که «سردار باقرزاده» دارند خودشان را برایش آماده می‌کنند اگر به ازای هر دو سرباز دشمن ما یک جوان از دست بدهیم آنوقت این جنگ چیزی در حدود نیم میلیون نفر کشته از دو طرف برجای خواهد گذاشت. حالا که ایشان اینقدر به کرامت و شأن جنازه‌های دشمن متجاوز اهمیت می‌دهند یک صد هزار تائی هم قبر مناسب و آبرومند برای شهدای آینده خودمان حفر و آماده بفرمایند. آیا داشتن برق اتمی تا این اندازه مهم است؟

ما همیشه ظرفیت آن را داریم که…

ژوئن 29, 2008

به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، غلامحسين نوذري وزير نفت كه پس از جلسه امروز هيات وزيران با خبرنگاران گفت‌و‌گو مي‌كرد، اظهار داشت: اطمينان مي‌دهم كه تحريم بنزين عليه ايران راه به جايي نمي‌برد و ظرفيت آن را داريم با عملياتي كردن طرحي بزرگ، ظرف 48 ساعت بدون پرداخت هزينه اضافه بنزين مورد نياز كشور را تامين كنيم.
وي در پاسخ به اين سئوال كه چرا اكنون دولت اين طرح ملي را اجرا نمي‌كند تا كسري بنزين در كشور برطرف شود، تصريح كرد: در حال حاضر مشغول تامين ديگر فرآورده‌هاي سوختي مورد نياز هستيم و بنزين لازم را از طريق بازار آزاد تامين مي‌كنيم و نيازي به اجراي طرح‌ فوق‌العاده نيست. (لینک به مطلب خبرگزاری فارسلینک به این مطلب در بالاترین)
—————

دوبله‌ پاسخ جناب وزیر به زبان همه فهم فارسی:
ما الان داریم یک سری از فرآورده‌های سوختی کشور را تامین می‌کنیم پس ظرفیت نداریم که به مشکل تولید بنزین در داخل کشور بپردازیم. اما اگر تحریم بنزین علیه ما انجام شود آنوقت است که ظرفیت تولید را در عرض ۴۸ ساعت به سمت تولید بنزین تغییر جهت خواهیم داد.

نتیجه حرف‌های جناب وزیر:
آنوقت در زمینه‌های دیگر فرآورده‌های سوختی مشکل پیدا خواهیم کرد! یعنی تحریم بنزین باعث خواهد شد که نفت سفید یا گازوئیل یا نفت کوره در مملکت نایاب شوند!

یک نکته دشمن پسند:
شما وزیر نفت ایران هستید یا «گِرا بده» به دشمنان؟ این حرف شما معنایش این است که آی دشمنان بدانید که اگر بنزین‌مان را تحریم کنید ما در داخل دچار مشکل نفت سفید و گازوئیل و از این دست خواهیم شد. اگر قرار است تحریم کنید همه را باید با هم تحریم کنید تا اثر کند!

یک نکته علمی-فنی:
دست شما درد نکند که می‌توانید کاری کنید که ظرف ۴۸ ساعت برج‌های تقطیر پالایشگاه بجای میزانی که الان بنزین و گازوئیل و نفت سفید و غیره تولید می‌کنند بتوانند از بالا تا پائین برج تقطیر همین‌طور شلپ و شلپ «بنزین» از خودشان در وَکنند! ما تا حالا فکر می‌کردیم که بالاهای برج تقطیر بنزین تولید می‌کند و بعد همین‌طور که پائین می‌آید دیگر انواع سوخت در برج بدست می‌آید و در نهایت هم بازمانده‌های آن چیزی درمایه‌های نفت کوره و قیر و از این دست هستند. دم جناب وزیر گرم که نشان دادند با یک دستور وزارتی می‌توانند شلنگ نفت‌خام را ببندند به ناف برج تقطیر و از آن طرفش به همان مقدار بنزین بیاید بیرون. مرسی پیشرفت علمی/عملی (عملی به معنای «کار» و «کاری» نه به معنای «بنگی»!).

یک نکته از قدما:
حالا حتما لازم است جائی که نباید دهان مبارک را گشود؟

 

 

سونامی‌ای در حوض

ژوئن 28, 2008

حوضی را در نظر بگیرید که از اطراف آن آب توسط جویبارهای کوچک و بزرگی به درونش می‌ریزد. آب این حوض حداکثر ده سانتیمتر بالا و پائین می‌شود بخاطر میزان آب ورودی و نیز فاضلاب و تبخیر. نوسانات بزرگی ندارد. همه‌ چیز در این حوض ما به وضعیت «ثبات» و «پایداری» رسیده. حالا بیائید و روی چندتا از جوب‌های منتهی به این حوض دیوار (سد) بسازید. طبعا میزان زیادی آب پشت آن دیوارها جمع می‌شود و در عین حال آب حوض روز به روز پائین و پائین‌تر می‌رود. پس از مدتی این دیوارها را ناگهان بردارید. چه بلائی بر سر حوض و «ثبات» و «سکون» آن خواهد آمد؟ این دقیقا وضعیتی است که اقتصاد ایران (و جامعه ما) پس از برداشتن تحریم‌ها دچارش خواهد شد.

حتی اگر همین فردا دولت ایران به خواست جهانیان برای تعلیق غنی‌سازی احترام بگذارد و با تمام قطعنامه‌های صادر شده کنار بیاید، «سونامی» هجوم تولید‌کنندگان و فروشندگان کالاها و خدمات که در این یکی دو ساله پشت دیوار تحریم‌ها مانده بلائی به سر اقتصاد ایران خواهد آورد که بیا و ببین. فقط یک قلم رقابت این شرکت‌ها برای به دست‌گرفتن بازاری که از آن منع شده‌بوده‌اند باعث بالارفتن (انفجار) میزان «فساد» مالی و اداری از راس تا به ته هرم گردانندگان امور خواهد شد. تلاش برای «حذف فیزیکی» رقبا، شوک‌های پولی و مالی و به‌هم خوردن تعادل «عرضه و تقاضا» در اجتماع که بماند. یادمان باشد که تحریم‌ها دست شرکت‌های غول‌آسائی که در عرصه جهانی فعال هستند را برای داد و ستد با ایران در حنا گذاشته. بعضی از این شرکت‌ها شاید توان مالی و غیرمالی‌ای معادل یک «کشور» متوسط را دارا باشند.

در عین‌حال نمی‌توان انتظار داشت که شورای امنیت سازمان ملل متحد بتواند (اصولا قادر باشد) تحریم‌های «گام به گام» وضع شده علیه اقتصاد کشور را بصورت «گام به گام» کنار بزند تا جلوی این موج تخریب‌گر گرفته‌شود. آری تحریم‌ها نه‌تنها با وضع‌شدن‌شان باعث پائین رفتن آب حوض ما شده‌اند بلکه با برداشته‌شدن‌شان (به هر دلیلی) باعث ایجاد سونامی در اقتصاد کشور خواهند شد. خدا کند که «چرخه سوخت هسته‌ای» که در نهایت و با کمک روسیه در انتهای این خیابان تاریک و ترسناک قرار است به برق ارزان‌ قیمت برساند‌مان ارزش ازبین‌ بردن اقتصاد کشور را داشته‌باشد. اما خودمانیم‌ها، تا روزی که بتوانیم چنین برق «ارزان‌قیمت»ی را در کشورمان تولید کنیم، با احتساب همه بلاهائی که بر سر اقتصادمان آورده‌ایم و خواهیم‌ آورد ارزش هر کیلو‌وات ساعتش چقدر خواهد بود؟ آیا باز هم خواهیم گفت که «ارزان» است؟

افسردگی

ژوئن 21, 2008

دوست عزیز و محترم جناب آقای «مهدی مصطفایی»

خیر قربان کلاس‌مان بالا نرفته. بیماریم مجددا عود کرده. نمی‌خواهم اینجا به …ناله (با عرض معذرت) بپردازم. مشکلات شخصی من به خودم مربوط هستند و نمی‌خواهم با گفتن‌شان دل کسی را بیآزارم. اما ظاهرا بنا به ماهیت وبلاگ نمی‌توانم از بیان کردن‌شان طفره بروم علی‌الخصوص که در روند کار این وبلاگ نیز مشکلات شخصی من وقفه و خلل وارد کرده‌اند. این است که با اجازه به ذکر شمه‌ای از آنچه با آن دست‌ به گریبان هستم می‌پردازم.

من سال‌ها است دارم با بیماری «افسردگی» دست و پنجه نرم می‌کنم. در ایران یکی دو سالی قبل از خروجم از کشور بود که برای حل قضیه به روانپزشک مراجعه کردم. بنا به دلائلی احمقانه معالجه‌ام را ادامه ندادم. پشت‌بند آن دست به ازدواجی زدم که هر دو خانواده به شدت با آن مخالف بودند و برای سر نگرفتن آن -و بعد تحت فشار قرار دادن ما دو نفر- هر چه میل داشتند تناول فرمودند (با عرض معذرت)! عرق ازدواج درست و حسابی خشک نشده راهی این سرزمین یخ‌بندان شدیم که مردمش هشت نه ماه از سال آسمان خاکستری‌ بالای سرشان است و دارند تیک‌تیک می‌لرزند از سرما. پای‌مان هنوز روی این سرزمین یخ‌زده سفت و سخت نشده‌بود که همسربانو تقاضای طلاق فرمودند.

هرکدام از آنچه در بالا گفتم برای به هوا فرستادن ثبات فکری و روحی یک نفر کافی است. خدا را شکر همه‌اش نصیب من شد! دوره‌های زمانی حملات بیماری مدام دارند کمتر و کمتر می‌شوند. سابق بر این (مثلا دو سال پیش) هر دو سه ماهی یک هفته‌ بشدت افسرده بودم. حالا هر دو سه هفته‌ای یکی دو روزش است که افسرده «نیستم». تمرکز فکری ندارم. کارها را مدام عقب می‌اندازم. همه‌اش اضطراب دارم. اضطراب چه؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم که شدیدا نگران هستم. از مردم اطرافم فراریم. فقط به دوستان نزدیک و قدیمی‌ام اعتماد دارم نه به دیگر مردم. مدام به گذشته‌ام فکر می‌کنم. به زمان جنگ، به بگیر بگیرهای دهه ۶۰ ، به تربیت پر از تنشی که در خانه‌ مادری و پدری داشتم. خاطرات بد گذشته یک لحظه آرامم نمی‌گذارند.

کوچکترین کارها (مثلا برداشتن سوئیچ و کیف پول و تلفن همراه موقع خروج از خانه) برایم عذاب‌آور هستند. امروز باد پنکه زد کاغذی که روی میز گذاشتم را انداخت زمین. داشتم از زور عصبانیت منفجر می‌شدم. کوچکترین ناملایمات زندگی برایم غیرقابل تحمل هستند چه برسد به روبرو شدن با آنها و منطقی عمل کردن. موقع رانندگی مدام دارم به این و آن فحش می‌دهم. بجای اینکه حواسم به اطرافم باشد فقط و فقط به جلویم نگاه می‌کنم و بس. مات و مبهوت در رختکن باشگاه می‌نشینم و به ردیف لاکرها نگاه می‌کنم. شب‌ها خوابم نمی‌برد. صبح‌ها با کوفتگی از رختخواب بلند می‌شوم و یک دنیا حرف خوب‌خوب!!! چاروا داری را نصیب جهان و خالق آن و مخلوقاتش و خودم می‌نمایم. اشتها به خوردن ندارم. بعضی وقت‌ها مثل یک گرگ گرسنه هر آنچه در خانه دارم را هاپولی می‌بلعم.

در حرف زدن -چه فارسی و چه انگلیسی- تته پته می‌کنم. خط ذهنی ثابت و معینی را موقع صحبت رعایت نمی‌کنم. تقریبا از هیچ فعالیتی لذت نمی‌برم. هیچ غذائی به دهنم مزه ندارد. یک ماه پیش سر کارم دعوایم شد و به حالت قهر استعفاء دادم و آمدم بیرون. بیکار هم هستم و دارم دنبال کار می‌گردم. تمام روابط عشقی و عاطفی‌ای که ممکن است به جائی برسد را بقول فرنگی‌ها «می‌ترکانم» و طرف را از خودم می‌رانم. کافی است یا باز هم بگویم؟

علیرغم اصرار دوستان در خارج محیط مجازی و نیز دوستان وبلاگ‌نویس برای اینکه بروم دکتر و دوا کنم هیچ کاری نمی‌کنم. راستش باور ندارم که معالجه به‌درد من می‌خورد. حس می‌کنم فقط قرص و کپسول به ناف من بسته‌خواهد شد و بس بدون هیچ نتیجه‌ای. یکی از دوستان وبلاگ‌نویس چندی پیش کلی اصرار کرد که بابا پاشو برو دکتر. به او قول دادم که می‌روم ولی نتوانستم. می‌ترسم از هر تغییری در زندگیم. شدیدا محافظه‌کار شده‌ام. همه‌اش حواسم به دنبال یک قران دوزار است که آیا دارمش یا نه و آیا می‌توانم آنچه را دارم خرجش کنم یا خیر. مثل خرس همه‌اش خواب هستم. شب‌ها فقط شعر می‌خوانم برای خودم از این طرف و آن طرف و این شاعر و آن شاعر و با هر کلام‌شان های‌های اشک می‌ریزم (نخیر خجالت هم نمی‌کشم من مردکه خرس گنده!).

خلاصه چنین است که من گاهی یکی دو هفته نمی‌نویسم و یا حتی چهار پنج روز ایمیل‌هایم را چک نمی‌کنم از ترس اینکه مبادا کسی در آنها از من چیزی خواسته‌باشد و ناچار باشم جوابش را بدهم. نخیر قربان. کلاس‌ بنده نه بالا رفته و نه اصلا قابل بالا رفتن است. من همانجا که بود‌ه‌ام زیر سایه همه شما دوستان خوب، هنوز همانجا هستم. فقط بیماری نمی‌گذارد در خدمت‌تان باشم. نگاهم که بکنید از لحاظ فیزیکی سُر و مُر و گُنده هستم. اما از لحاظ روحی کاملا مریض‌احوالم. باز هم عرض می‌کنم این‌ها را بعنوان چی‌چیزناله ننوشته‌ام اینجا. قصد نوشتنش را هم نداشتم. اما نمی‌خواهم که خاطر عزیزی چون شما و دیگر مراجعان به این کلبه بخاطر اخلاق عجیب و غریب من مکدر بشود. اگر جواب نمی‌دهم، اگر نمی‌نویسم، اگر سر نمی‌زنم، اگر «نیستم»، همه و همه بخاطر فشار بیماریم است. راستش چند ماهی است دارم فکر می‌کنم اینجا را ببندم و بروم رد کار خودم خلاص. بعد می‌بینم اصلا حال و حوصله جواب دادن به سوال «چرا؟»ی دوستان را ندارم. این است که فعلا هلک و تلک ی می‌کنم و هر از چندگاهی چیزی می‌نویسم.

شما دوست عزیز به بزرگی خودتان این کارهای غیر عقلانی من را ببخشید. در ضمن کامنت‌های پای این مطلب را هم بسته‌ام چون منتظر هیچ جوابی و نظری درباره بیماریم نیستم. غرض فقط اطلاع بود خدمت شما.

 

نفرین

ژوئن 20, 2008

داشت به زمین و زمان فحش می‌داد. جریان از این قرار بود که یک بابائی موقع پارک کردن ماشینش آئینه بغل این بنده‌خدا را می‌شکند و بعدش هم فلنگ را می‌بندد. شب که دیدمش یک ریز داشت نفرین نثار آن راننده خاطی می‌کرد. گفتم عموجان ول کن دلت خوشه‌ها! برو ته صف! گفت کدام صف؟ چه می‌گوئی؟ گفتم برو ته صف نفرین. متوجه نشد. توضیح دادم که آن که صدام حسین بود و صدها هزار مسلمان بی‌گناه را به کشتن داده‌بود و نفرین مادران و بازماندگان شهداء (که لابد جزء اولیا‌الله هستند) دنبالش بود حدود بیست سالی طول کشید تا نفرین‌ها به او اثر کند. فعلا آنها که در رواندا و بُسنی قتل‌عام کرده‌اند در صف نفرین هستند. تو دیگر هیچ نگو و برو آخر آخر صف با یک آئینه بغل شکسته‌ات.

در آمد که اما بالاخره نفرین به صدام حسین گرفت. عرض کردم که هنر فرمودند! آن همه جنایت کنی و بعد بیست‌سال طول بکشد تا مثلا آنچه عدل الهی یا نفرین یا هر موهوم دیگری که به آن اعتقاد داری عمل کند؟ زکی! بنازم به عدالت. تا آمد این نفرین‌ها دامن جناب پرزیدنت عراق را بگیرد که نصف بیشتر نفرین کنندگان عمر طبیعی‌شان سر آمد و ندیدند روزی که این ملعون را با خفت و خواری از سوراخ موشش بیرون کشیدند. گفت صبر کوچک خدا چهل سال است. گفتم زحمت می‌کشد. یکی و نصفی -فوقش دو تا- از این صبرها که به پست ما بخورد که عمرمان تمام است. رخت بعد از عید هم برای گَل منار خوب است. فرمودند ولی بالاخره خداوند صدام حسین را کشت. گفتم مگر طرف از چشمه خضر نوشیده‌بود که عمر جاودانی داشته‌باشد؟ بالاخره یک روزی می‌مرد دیگر.

پرسید پس لابد دعا هم نباید بکنیم؟ گفتم بنظر من دعا کردن کار بیهوده‌ای است. اگر قرار است خداوند بخواهد به ساز شش‌هزار میلیون نفر مخلوق خودش برقصد که در هر شبانه‌ روز کره زمین باید شش‌هزار میلیون بار از این طرف و آن طرف بچرخد. اصلا مگر من و توی «ناقص» می‌توانیم بفهمیم که چه چیز برای ما خوب است یا بد؟ بگذار خداوند کارش را بکند جان من. دعا کردن فایده‌ای ندارد. دست از سر خداوند بردار. گفت من تا اعماق وجودم (از قسمت‌هائی از بدنش که نمی‌توان در اینجا اسمش را برد یاد می‌کرد!!!) از این کاری که این بابا کرده گُر گرفته. نفرین که می‌کنم خنک و سبک می‌شوم. عرض کردم هرکاری که دوست داری بکن. نفرین و دعا اگر کاری از پیش نبرند لااقل فلان جایت را خنک که می‌کنند! خداوند متعال همچین و همچونش کند آنکه آئینه ماشین تو را شکست و در رفت. فقط بپا زیادی نفرین نکنی تا خنک شوی و از آن قسمت بدن یکهو یخ بزنی.

امان از این همه دیو

ژوئن 11, 2008

نوشتن قبل از آنکه نیاز به «استعداد نوشتن» داشته‌باشد نیاز به «منظور» یا همان «هدف» دارد. اما «هدف» از کجا می‌آید؟ «هدف» بنظر من از «تضاد» زاده می‌شود. مثلا شما یک پراید دارید و «تضاد» بین یک پژو پرشیا و پراید به شما «هدف» می‌دهد که کار بیشتری کنید و به پژوی مورد نظر برسید. اگر شما یک پیکان مدل ۵۶ دارید که کاملا از آن راضی هستید آنوقت دیگر «تضاد»ی حس نمی‌کنید که بخواهید آن را بهتر کنید. به دیگر سخن دلیلی برای خرید یک پژو نخواهید داشت.

باز گردیم به همان نوشتن. اینکه آدم بیاید و یک موجود شش سر هفتاد شاخ چموش پدرسوخته‌ای را بیابد و بعد نامش را بگذارد «جمهوری اسلامی» یا «آخوندها» یا «اجانب» یا «دشمنان» یا هزار و یک چیز دیگر و بعد بنشیند درباره اینکه این موجود چه وجود نحس و منحوسی است و نکبت از سر تا پای آن در اطرافش می‌پاشد داد سخن بدهد و با موشکافی این «تضاد» روزی سه تا پست بلندبالا اینجا بگذارد کار ساده‌ای است. کمی قدرت تخیل می‌خواهد و قدری احساساتی شدن. هر روز هم رختی به تن این موجود کثافت می‌پوشاند و اسمش را امروز می‌گذارد «جمهوری اسلامی» و فردا «اسرائیل» و پس‌فردا «انگلیس» و روز بعدش «آمریکا». تمام کمبودهای عالم و آدم را هم می‌توان انداخت گردن این موجود جهنمی. تا دل‌تان بخواهد این وسط «تضاد» هست تا بتوان نوشت و گفت. اما…

مدتی است دارم فکر می‌کنم چنین موجودی در جهان خارج از ذهن من همانقدر از نعمت حیات برخوردار است که یک کرگدن ویالون زن! صریح‌تر بگویم خسته‌شده‌ام که دن‌کیشوت‌ وار مقصر هر آنچه در کشورم (و احیانا در جهان) رخ می‌دهد را هیولای «جمهوری اسلامی» و اعوان و انصارش بدانم. این کار را همانقدر مسخره و بی‌فایده می‌دانم که نسل پدر من گناه هر کمبود و هر تقصیری را به گردن «انگلیس» می‌انداخت. کم‌کم دارم سعی می‌کنم که افق دیدم را یک پله بالاتر ببرم و فعلا آنچه در این افق می‌بینم نه تنها خوش‌آیند نیست بلکه به معنای مطلق کلمه هراس‌انگیز است.

از منظر فعلی که نگاه می‌کنم می‌بینم درصد بسیار بالائی (در حد شاید بالای نود درصد) مشکلاتی که من و شما از ایشان می‌نالیده‌ایم و می‌نالیم از درون خود جامعه‌ ما می‌آید. ساخته و پرداخته خود ما مردم هستند. فقط داریم هن‌و‌هن کنان به دنبال مقصری می‌گردیم تا از یاد ببریم که این گونی لامصب آجر را خودمان با دست خودمان بر دوش خودمان گذاشته‌ایم. قدیم‌ ندیم‌ ها این مقصر بخت‌برگشته «انگلیس» بود و بعد شد «آمریکا» و بعد از انقلاب برای گروهی شد «اسرائیل» و برای گروهی دیگر شد «جمهوری اسلامی». به همین دلیل هیچ «تضاد»ی برای من در این زمینه وجود ندارد که بخواهم درباره‌اش بنویسم. هیچ سیستمی با اصول وجودی خودش در تضاد نیست.

من بر این باور هستم که «کرم» بدبختی و عقب‌ماندگی و احیانا بی‌فرهنگی و هزار و یک مشکل دیگر از خود درخت جامعه (بخوانید «مردم») ما است. فقط برای اینکه مبادا خدای ناکرده یک روز آئینه نقش ما را راست بنماید ما هر آنچه آئینه بوده شکسته‌ایم و بعد گناه بی‌قواره‌گی خود را به گردن نجاری بنام «جمهوری اسلامی» یا «دشمن» یا «آمریکا» یا از این قبیل می‌اندازیم. کسی هم در نمی‌آید به ما بگوید که «عمو آخر با این سایز باسن که حضرت‌عالی به هم زده‌ای باید همان مقدار چوبی که در هر کشور دیگری باهاش تخت‌خواب می‌سازند را بکار برد تا شما بتوانی روی فقط یک صندلی باسن مبارکت را پارک کنی».

خلاصه مانده‌ام که چه بنویسم. در گذشته‌های نه چندان دور گیری می‌دادم به این و آن در حکومت و در خبرگزاری حکومتی و چه و چه. هیچ‌کدام‌شان هم من وبلاگ‌نویس را جدی نمی‌گرفت که بخواهد جوابی بدهد یا کاری بکند. الان اگر من بنویسم که فرضا «ما مردم ایران فرهنگ رانندگی درست و حسابی‌ای نداریم» آنوقت است که آنقدر فحش و نفرین و ناله و زمین گرم حواله من بشود که نصیب صدام حسین می‌شد. چه برسد به اینکه بخواهم واقعا آنچه در دلم می‌گذرد را با مردمم بیان کنم که در این صورت هموطنان عزیزم خشتک من که هیچ، خشتک وردپرس و اینترنت را جرواجر می‌فرمایند.

این است که فعلا تظاهر به بی‌خیالی می‌کنم و سوت‌زنان از این کوچه می‌گذرم. چیز بدردبخوری هم فعلا نمی‌نویسم. یک زمانی امثال من می‌ترسیدند به اسب شاه بگویند «یابو». الان من می‌ترسم که به اسب «ملت» بگویم یابو. همان خر خودم را می‌رانم که از کره‌گی دم نداشت. اصلا می‌دانید چی است؟ این مردم هیچ تقصیری ندارند، امان از دست این «جمهوری اسلامی» و «انگلیسا» و «آمریکائی‌ها» و «دشمن» و بخصوص این مادر مرده «فولادزره دیو». ما چقدر همه‌ گُل هستیم و این‌ها همه چقدر حیوان‌صفت که ما را در بند کشیده‌اند.

گفتگوئی بر سر یک سوال ساده فقهی

ژوئن 5, 2008

توجه: متن زیر نسبتا طولانی است.
————————————
جناب آقای «محمد کاظم حقانی‌فضل» نویسنده وبلاگ «بر بساط نکته‌دانان …» لطف بسیار فرموده‌اند و در پستی در وبلاگ خودشان به سوالات من در پست «یک سوال ساده فقهی» که مدتی پیش نوشته‌بودم پاسخ داده‌اند. از ایشان بسیار متشکرم و بنا به سنت حسنه‌ای که شخص خودم پایه‌اش را گذاشته‌ام!!! و از سر نظرات «موافق» می‌پرم (به همراه تعظیمی به نشانه احترام به صاحب آن نظر) و با صاحبان نظرات «مخالف» بر سر یک میز می‌نشینم تا یاد بگیرم در هر دیدگاه مخالفی رشته‌ای مشترک بیابم و به کمک آن انس و الفتی خلق کنم، اگر جناب حقانی‌فضل اجازه بدهند می‌خواهم با ایشان وارد سخن بشوم. دیدن طلبه‌ای که سعی می‌کند با آرامش و متانت با ما وبلاگ‌نویسان همراه شود نعمت بزرگی است که باید قدرش را دانست.

اما قبل از هر چیز ابتدا به اینجا بروید و اصل پست مذکور من را بخوانید. بعد به اینجا بروید و پاسخ‌های جناب حقانی‌فضل را مطالعه فرمائید. در زیر بخشی از پست ایشان را کپی کرده‌ام به رنگ سیاه و آنچه با رنگ آبی آمده نظرات من هستند در پی آنچه ایشان فرموده‌اند:

——————–

۱. نمایندگانی که به مجلس می روند نماینده همه مردم نیستند به این معنا که همیشه کسانی هستند که به این نمایندگان رای نداده و اصلا آنها را قبول ندارند، با این حال مصوبات هر مجلسی قانون رسمی و مشروع آن کشور است. می خواهم نتیجه بگیرم که رابطه مردم با حاکمان اعم از نماینده یا شهردار یا دولت، رابطه وکیل و موکل نیست. (قربان چگونه رابطه مردم و حاکمان رابطه «وکیل و موکل» نیست؟ در همین جمهوری اسلامی‌مان نمایندگان مجلس «وکیل» نامیده می‌شوند. اگر مردم کسی (چه نماینده و چه رئیس‌جمهور و چه رهبر و چه …) را انتخاب می‌کنند که به امور خاصی در کشور رسیدگی کنند پس آن افراد منتخب حتما «وکالت» مردم را برای اجرای آن امور دارند. رابطه مردم و حاکمان در جمهوری اسلامی رابطه وکیل و موکل است. البته اگر «جمهوری اسلامی» را به «حکومت اسلامی» تبدیل کنیم، یعنی بدون نیاز به رای مردم آنگاه می‌توان قبول کرد که حاکمان دیگر وکیل مردم نیستند. ولی خوب باز هم قضیه «بیعت» پیش می‌آید و اینکه در آن صورت مردم باید با رهبر یا مسئولین ارشد جامعه «بیعت» کنند و این خود به نوعی دادن «وکالت» سرنوشت‌شان به آن مسئولین است) و اگر باشد دولت وکیل تام الاختیار و بلا عزل است (نشد دیگر قربان. چه کسی گفته که دولت وکیل «تام الاختیار» است؟ اصلا انقلاب کردیم که کسی «تام‌الاختیار» بالای سرمان نباشد که انسان (بجز معصومین (ع) )جایز‌الخطاست و آن کس که «تام‌الاختیار» است نیز امکان دارد مورد وسوسه شیطان قرار گیرد و دمار از روزگار خلایق در آورد. ضمن اینکه من نمی‌دانم این «بلاعزل» بودن دولت را از کجا آورده‌اید؟). واقعا چند درصد مردم تصمیم دولت و مجلس برای سهمیه بندی بنزین یا قمیت پودر رختشویی را قبول دارند؟ (مردم ایران که سهل است، مردم ینگه دنیا هم اگر دولت‌شان بخواهد یک درصد دست به مالیات‌شان بزند داد و هوارشان بالا می‌رود) حالا اگر در سوال فوق آن باغبان وکیل تام الاختیار و بدون عزل باشد آیا کارش غلط است؟ (خدمت شریف شما عرض می‌کنم که اولا آن باغبان وکیل تام‌الاختیار امور زندگانی آن هفت نفر نبوده. حوزه «تام‌الاختیار»ی او همان چهارتا دیوار باغ است و بس. ثانیا به سه سوت می‌شود آن باغبان را برداشت و باغبان دیگری را بر سر باغ گمارد.)

۲.  دولتها منابع مالی متعددی دارند، مثل مالیات  و عوارض گوناگون و … که یکی هم انفال است مثل معادن و رودخانه ها و دریاها و … این که مالک این اموال کیست محل بحث فقهی است برخی آن را ملک مردم می دانند و برخی هم مالک آن را  امام می دانند یعنی امام معصوم که طبعا در اختیار نایب امام، یعنی فقیه جامع الشرایط خواهد بود و اوست که تصمیم می گیرد که کجا و چگونه هزینه شود. (البته ببخشیدها ولی یک زمانی هم بود که مملکت با هرآنچه انفال و مردمان که در آن بود ملک طلق «پادشاه» محسوب می‌گشت و او بود که تصمیم می‌گرفت که کجا و چگونه آنها را هزینه کند. در ضمن در همان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که بقول امام خمینی ثمره خون شهیدان است این نیامده که مالک انفال امام معصوم و در نهایت در اختیار نایب امام است. یا قانون اساسی جمهوری «اسلامی» با اسلام هم‌خوانی ندارد یا چنین حکم فقهی‌ای به‌کلی بی‌پایه است).

۳. فرض کنیم انفال و سایر دارایی های کشور از آن مردم باشد نه امام معصوم یا حکومت، حال این پرسش رخ می نماید که کدام مردم؟ مردم همین کشور یا همه مردم جهان؟ (بله قربان، مردم همین کشور. اتومبیل پراید شما متعلق است به شخص شما و نه به همسایه‌ شما یا فک و فامیل‌تان. می‌توانید گاهی به اصطلاح یک «حالی» به همسایگان بدهید و با اتومبیل‌تان مثلا ببریدشان خرید یا گردش اما سند مالکیت یا مجوز استفاده از آن را که به نام همسایگان‌تان نمی‌زنید؟ اصلا در نظر بگیرید که هر آنچه شما دارید معتلق به دیگر مردم جامعه باشد و هر آنچه مردم جامعه دارند معتلق به شما. صبح که از خانه خارج می‌شوید می‌بینید سی نفر دارند بر سر اینکه کدام‌یک ماشین شما را بردارند ببرند با هم دعوا می‌کنند. بعد هم که به خانه بازگشتید می‌بینید که ده نفر آمده‌اند در خانه شما زیر سایه درخت بید خوابیده‌اند و خور و پف می‌کنند چرا که «خانه متعلق به همه مردم جامعه‌تان است». اصولا کاربرد چیزی بنام «مرز» و «دیوار» و «حصار» برای جلوگیری از همین بلبشو است) شما می پذیرید که چون پدر و مادر من ایرانی بوده اند من باید از نفت بهره ببرم( و پولش بیاید سر سفره ام !!!!) ولی مثلا افغانی ها بهره ای نبرند فقط چون کمی آن طرفتر به دنیا آمده اند؟ (کاملا می‌پذیرم. این سرنوشت من بوده که اینجا به‌دنیا بیایم با تمام خوب و بدش و آن سرنوشت آن افغان یا آن عراقی یا آن انگلیسی بوده که در آن کشور به دنیا بیاید. همانگونه که من ناچارم بپذیرم که «کمی آن‌طرف‌تر» از آن کویتی ثروتمند به دنیا آمدم و بجای داشتن دو ماشین آخرین مدل با پول نفتم ناچارم صبح تا شب دو شیفت کار کنم تا یک ماشین معمولی بخرم، آن برادر و خواهر افغان هم ناچار است قبول کند که در افغانستان به دنیا آمده است).

۴. اگر نفت و انفال از ان ایرانیان است، کدام ایرانیان؟ ما که الان بالفعل ایرانی هستیم؟ یا مثلا به اهالی هرات و قفقاز و گرجستان و … هم که تا یک و نیم قرن پیش جزو ایران بودن حقی می دهید؟ (خدمت‌تان عرض کنم که مطابق قانون هر فردی که گذرنامه یا شناسنامه ایرانی داشته‌باشد «ایرانی» محسوب می‌گردد. آیا ثبت احوال جمهوری اسلامی ایران حاضر است به اهالی هرات و قفقاز و گرجستان و … شناسنامه ایرانی بدهد؟ آیا این افراد مجاز به شرکت در انتخابات «جمهوری اسلامی ایران» هستند؟) به نظر شما ما از نفت بحرین سهمی نداریم؟ (مطمئنا ما از منابع طبیعی هیچ کشوری هیچ سهمی نداریم (همانگونه که ایشان در منابع طبیعی ما سهمی ندارند) الا منابع مشترک (مثل میدان‌های مشترک نفتی و گازی)) به طور واضح سوالم این است که مرزهای کاملا تصنعی و ساختگی چگونه می تواند باعث ملکیت یا عدم ملکیت نسبت به چیزی بشوند؟ (همانگونه که مرزهای «تصنعی» و «ساختگی» خانه من و شما مالکیت یا عدم مالکیت ما را به آن خانه باعث می‌شوند و خواندن خطبه عقد باعث می‌شود که مالکیت وجود فیزیکی من به همسرم و او به من بوجود بیاید. اگر مرزها و دیوارها در جهان امروز بوجود آمده‌اند محصول پنجاه سال اخیر که نیستند. تا تاریخ بشر به یاد دارد بین کشورها و قبائل مرز و دیوار بوده. پس لابد یک حکمتی و یک کاربردی در زندگی انسان داشته) و چگونه است که مثلا یک فرد خارجی فقط می تواند با گرفتن تابعیت ایرانی در این سرمایه عظیم سهیم شود ولی خواهر و برادر او که فقط در داشتن شناسنامه یا پاسپورت با او فرق دارند چنین حقی ندارند؟ (به همان دلیل که شما هم می‌توانید تشریف ببرید آمریکا (ثروتمند‌ترین کشور جهان) یا کویت و یا چین یا هر کجای دیگر و پس از چند سالی زندگی در آن کشور به همان نحو تابعیت آن کشور را دریافت نمائید و در همه منافع و ثروت‌های آن کشورها سهیم گردید. حالا یکی سخت می‌گیرد یکی تابعیتش را زیر دست و پا می‌ریزد امر دیگری است. راه برای همه باز است که تحت لوای قانون به کشورهای دیگر بروند در آنجا در همه مواهبی که آن کشور می‌تواند به اتباعش بدهد شریک و سهیم باشند .ایران هم یکی از همین کشورهای جهان است.)

۵. اگر باغبان سوال فوق احساس کند که باید کمی از پول مورد نظر را صرف کمک به همسایه محتاج کند تا امنیت بیشتری برای باغ هفتاد میلیونی و ساکنان آن حاصل شود آیا این کار تصرف در مال غیر محسوب شده و حرام است؟ (من این کار را مسلما حرام و تصرف در مال غیر می‌دانم. آن باغبان اگر احساس کند که همسایه گرسنه ممکن است از دیوار باغ بالا بیاید و کار دست باغ و باغبان بدهد موظف است که مراتب را رسما به صاحبان باغ اعلام کند و از آنها صلاح‌ و مشورت بخواهد. آنوقت اگر صاحبان راضی بودند می‌تواند با توجه به میزانی که تعیین کرده‌اند به همسایه کمک کند. در ضمن لطفا بفرمائید که «لبنان» و «فلسطین» چند تا کشور با ما فاصله دارند که «همسایه محتاج» ما به حساب بیایند یا نیایند؟ چرا به همین مثلا افغانستان و تاجیکستان که در بخش‌هائی از آن مردمانش واقعا و به معنای فیزیکی قضیه «گرسنه» هستند کمک نکنیم؟ یعنی اگر ما به لبنان یا فلسطین کمک نکنیم مردمش عین مغول‌ها راه می‌افتند پهنه دو سه کشور سر راه را می‌پیمایند تا بیایند به ما برسند و آن‌وقت از دیوار ما بالا بروند و امنیت ما را به خطر بیاندازند؟ این نوع نگرش به مردم شریف یک کشور بنظر من توهین به ایشان است.)

عکس‌های یک روز ولگردی در پارک

ژوئن 1, 2008

این هم حاصل یک روز گشت و گذار من در یکی از پارک‌های بخش مرکزی شهر.

اگر دسترسی به «فلیکر» در داخل ایران ممنوع است لطفا یک سرویس اشتراک عکس را معرفی بفرمائید که دوستان عزیز داخل کشور بتوانند بدون مشکل عکس‌ها را ببینند. متشکرم.