نفرین

داشت به زمین و زمان فحش می‌داد. جریان از این قرار بود که یک بابائی موقع پارک کردن ماشینش آئینه بغل این بنده‌خدا را می‌شکند و بعدش هم فلنگ را می‌بندد. شب که دیدمش یک ریز داشت نفرین نثار آن راننده خاطی می‌کرد. گفتم عموجان ول کن دلت خوشه‌ها! برو ته صف! گفت کدام صف؟ چه می‌گوئی؟ گفتم برو ته صف نفرین. متوجه نشد. توضیح دادم که آن که صدام حسین بود و صدها هزار مسلمان بی‌گناه را به کشتن داده‌بود و نفرین مادران و بازماندگان شهداء (که لابد جزء اولیا‌الله هستند) دنبالش بود حدود بیست سالی طول کشید تا نفرین‌ها به او اثر کند. فعلا آنها که در رواندا و بُسنی قتل‌عام کرده‌اند در صف نفرین هستند. تو دیگر هیچ نگو و برو آخر آخر صف با یک آئینه بغل شکسته‌ات.

در آمد که اما بالاخره نفرین به صدام حسین گرفت. عرض کردم که هنر فرمودند! آن همه جنایت کنی و بعد بیست‌سال طول بکشد تا مثلا آنچه عدل الهی یا نفرین یا هر موهوم دیگری که به آن اعتقاد داری عمل کند؟ زکی! بنازم به عدالت. تا آمد این نفرین‌ها دامن جناب پرزیدنت عراق را بگیرد که نصف بیشتر نفرین کنندگان عمر طبیعی‌شان سر آمد و ندیدند روزی که این ملعون را با خفت و خواری از سوراخ موشش بیرون کشیدند. گفت صبر کوچک خدا چهل سال است. گفتم زحمت می‌کشد. یکی و نصفی -فوقش دو تا- از این صبرها که به پست ما بخورد که عمرمان تمام است. رخت بعد از عید هم برای گَل منار خوب است. فرمودند ولی بالاخره خداوند صدام حسین را کشت. گفتم مگر طرف از چشمه خضر نوشیده‌بود که عمر جاودانی داشته‌باشد؟ بالاخره یک روزی می‌مرد دیگر.

پرسید پس لابد دعا هم نباید بکنیم؟ گفتم بنظر من دعا کردن کار بیهوده‌ای است. اگر قرار است خداوند بخواهد به ساز شش‌هزار میلیون نفر مخلوق خودش برقصد که در هر شبانه‌ روز کره زمین باید شش‌هزار میلیون بار از این طرف و آن طرف بچرخد. اصلا مگر من و توی «ناقص» می‌توانیم بفهمیم که چه چیز برای ما خوب است یا بد؟ بگذار خداوند کارش را بکند جان من. دعا کردن فایده‌ای ندارد. دست از سر خداوند بردار. گفت من تا اعماق وجودم (از قسمت‌هائی از بدنش که نمی‌توان در اینجا اسمش را برد یاد می‌کرد!!!) از این کاری که این بابا کرده گُر گرفته. نفرین که می‌کنم خنک و سبک می‌شوم. عرض کردم هرکاری که دوست داری بکن. نفرین و دعا اگر کاری از پیش نبرند لااقل فلان جایت را خنک که می‌کنند! خداوند متعال همچین و همچونش کند آنکه آئینه ماشین تو را شکست و در رفت. فقط بپا زیادی نفرین نکنی تا خنک شوی و از آن قسمت بدن یکهو یخ بزنی.

Advertisements

6 پاسخ to “نفرین”

  1. مهدي مصطفايي Says:

    بالاخره یکی هم آینه اورا می‌شکند، اگر هم نشکست که دیگر هیچ !

    برادر، شما هم که مثله این رفقای بی معرفت وردپرسی، سالی یک بار احوال نمی‌پرسی، والا خیلی کلاستون بالارفته که سری به ما فقرا هم نمی‌زنین !

    ما امروز گفتیم بیاییم دعوت کنیم که به این وبلاگ عوام پسندانه جدیدمان هم سری بزنین، دیدیم والا کلاستون خیلی بالاست، گفتیم حالا رعیت وار بگیم، اگر اومدین قدمتون روی چشم.

    لینک‌ هم نمی‌خواییم خودتونو میخواییم و این درک و فراستتون.

    یاعلی / مهدی (نگاه نو)

    http://uooz.wordpress.com

  2. امیر تیموری Says:

    من بعد از دو ماه اومدم اینجا. باز مخالفم. بگانم که اگر به وجود خدایی اعتقاد داشته باشیم، یابد به معادش هم اعتقاد داشته باشیم.
    حالا از مخالفتم بگذریم. من از نفرین شدن به شما بگویم. یک نفری بود در دانشگاه ما که شکر خدا فارغ شد. این بشر نفرین می‌کرد، همان‌روز عملی می‌شد. یک نفری را نفرین کرد، با دوچرخه می‌آمد دانشگاه، همان بعد از ظهر چرخ جلوی وسیله‌اش درآمده بود، با سر مغز آسفالت! کارش به ترمیم جمجمه و این‌ها کشید. گفتم دور هم باشیم!

  3. آزیتا Says:

    سلام.هم از دست عصبانیم و هم نگرانتم. اگر اونجا بودم د ستتو بزور میگرفتم و با هم میرفتیم دکتر. کامنتدونیت رو هم که بستی. ببین ققنوس جان،گاهی لازمه که طبق عقلت عمل کنی حتی اگر میل نداری یا دلت نمیخواد میفهمی؟اگر خوب گوش کنی عقلت داره بهت میگه که پسر خوب پاشو. همین امروز تلفون رو بردار و یک وقت از دکتر خانوادگیت بگیر.دارو درمانی شاید درمان ریشه ای نباشه ولی عزیز من توی این مقطع بهش نیازداری ،کمک میکنه تا خودت رو جمع و جور بکنی. دوست خوب من ، تو توی گذشته گیر کردی هیچکس نمیتونه بیاردت بیرون جز خودت. من مطمئنم که تو بیرون میای. مطمئنم.

  4. 100 نوشته برتر وردپرسي ها - 1 تير 87 « لينكدوني Says:

    […] نفرین داشت به زمین و زمان فحش می‌داد. جریان از این قرار بود که یک بابائی � […] […]

  5. آتوسا Says:

    کاملا میفهمم. اما آدم خودش باید بخواد خوب بشه. مطمئن باشین که اگر بخواین خوب بشید پروسه درمانی هم چاره سازه. البته در ابتدا میزنه آدم رو زمین اما در دراز مدت کمک میکنه. لطفا خودتون به خودتون کمک کنید چون هیچکس دیگه ای در دنیا به جز شما برای خود شما وجود نداره……..

  6. فرزام Says:

    سلام دوست عزیز! بعد از مدتها سرم خلوت شده دارم یه دوری می زنم و کامنت میذارم… ولی ناراحت شدم… بابت پست بعدی که نوشتی ولی نشد توی خودش کامنت بدم!
    تنها فکری که در موردت نمی کردم اینها بود که گفتی…البته اگه زیادی اغراق نکرده باشی… فکر می کردم شاکی هستی ولی افسرده نه…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: