افسردگی

دوست عزیز و محترم جناب آقای «مهدی مصطفایی»

خیر قربان کلاس‌مان بالا نرفته. بیماریم مجددا عود کرده. نمی‌خواهم اینجا به …ناله (با عرض معذرت) بپردازم. مشکلات شخصی من به خودم مربوط هستند و نمی‌خواهم با گفتن‌شان دل کسی را بیآزارم. اما ظاهرا بنا به ماهیت وبلاگ نمی‌توانم از بیان کردن‌شان طفره بروم علی‌الخصوص که در روند کار این وبلاگ نیز مشکلات شخصی من وقفه و خلل وارد کرده‌اند. این است که با اجازه به ذکر شمه‌ای از آنچه با آن دست‌ به گریبان هستم می‌پردازم.

من سال‌ها است دارم با بیماری «افسردگی» دست و پنجه نرم می‌کنم. در ایران یکی دو سالی قبل از خروجم از کشور بود که برای حل قضیه به روانپزشک مراجعه کردم. بنا به دلائلی احمقانه معالجه‌ام را ادامه ندادم. پشت‌بند آن دست به ازدواجی زدم که هر دو خانواده به شدت با آن مخالف بودند و برای سر نگرفتن آن -و بعد تحت فشار قرار دادن ما دو نفر- هر چه میل داشتند تناول فرمودند (با عرض معذرت)! عرق ازدواج درست و حسابی خشک نشده راهی این سرزمین یخ‌بندان شدیم که مردمش هشت نه ماه از سال آسمان خاکستری‌ بالای سرشان است و دارند تیک‌تیک می‌لرزند از سرما. پای‌مان هنوز روی این سرزمین یخ‌زده سفت و سخت نشده‌بود که همسربانو تقاضای طلاق فرمودند.

هرکدام از آنچه در بالا گفتم برای به هوا فرستادن ثبات فکری و روحی یک نفر کافی است. خدا را شکر همه‌اش نصیب من شد! دوره‌های زمانی حملات بیماری مدام دارند کمتر و کمتر می‌شوند. سابق بر این (مثلا دو سال پیش) هر دو سه ماهی یک هفته‌ بشدت افسرده بودم. حالا هر دو سه هفته‌ای یکی دو روزش است که افسرده «نیستم». تمرکز فکری ندارم. کارها را مدام عقب می‌اندازم. همه‌اش اضطراب دارم. اضطراب چه؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم که شدیدا نگران هستم. از مردم اطرافم فراریم. فقط به دوستان نزدیک و قدیمی‌ام اعتماد دارم نه به دیگر مردم. مدام به گذشته‌ام فکر می‌کنم. به زمان جنگ، به بگیر بگیرهای دهه ۶۰ ، به تربیت پر از تنشی که در خانه‌ مادری و پدری داشتم. خاطرات بد گذشته یک لحظه آرامم نمی‌گذارند.

کوچکترین کارها (مثلا برداشتن سوئیچ و کیف پول و تلفن همراه موقع خروج از خانه) برایم عذاب‌آور هستند. امروز باد پنکه زد کاغذی که روی میز گذاشتم را انداخت زمین. داشتم از زور عصبانیت منفجر می‌شدم. کوچکترین ناملایمات زندگی برایم غیرقابل تحمل هستند چه برسد به روبرو شدن با آنها و منطقی عمل کردن. موقع رانندگی مدام دارم به این و آن فحش می‌دهم. بجای اینکه حواسم به اطرافم باشد فقط و فقط به جلویم نگاه می‌کنم و بس. مات و مبهوت در رختکن باشگاه می‌نشینم و به ردیف لاکرها نگاه می‌کنم. شب‌ها خوابم نمی‌برد. صبح‌ها با کوفتگی از رختخواب بلند می‌شوم و یک دنیا حرف خوب‌خوب!!! چاروا داری را نصیب جهان و خالق آن و مخلوقاتش و خودم می‌نمایم. اشتها به خوردن ندارم. بعضی وقت‌ها مثل یک گرگ گرسنه هر آنچه در خانه دارم را هاپولی می‌بلعم.

در حرف زدن -چه فارسی و چه انگلیسی- تته پته می‌کنم. خط ذهنی ثابت و معینی را موقع صحبت رعایت نمی‌کنم. تقریبا از هیچ فعالیتی لذت نمی‌برم. هیچ غذائی به دهنم مزه ندارد. یک ماه پیش سر کارم دعوایم شد و به حالت قهر استعفاء دادم و آمدم بیرون. بیکار هم هستم و دارم دنبال کار می‌گردم. تمام روابط عشقی و عاطفی‌ای که ممکن است به جائی برسد را بقول فرنگی‌ها «می‌ترکانم» و طرف را از خودم می‌رانم. کافی است یا باز هم بگویم؟

علیرغم اصرار دوستان در خارج محیط مجازی و نیز دوستان وبلاگ‌نویس برای اینکه بروم دکتر و دوا کنم هیچ کاری نمی‌کنم. راستش باور ندارم که معالجه به‌درد من می‌خورد. حس می‌کنم فقط قرص و کپسول به ناف من بسته‌خواهد شد و بس بدون هیچ نتیجه‌ای. یکی از دوستان وبلاگ‌نویس چندی پیش کلی اصرار کرد که بابا پاشو برو دکتر. به او قول دادم که می‌روم ولی نتوانستم. می‌ترسم از هر تغییری در زندگیم. شدیدا محافظه‌کار شده‌ام. همه‌اش حواسم به دنبال یک قران دوزار است که آیا دارمش یا نه و آیا می‌توانم آنچه را دارم خرجش کنم یا خیر. مثل خرس همه‌اش خواب هستم. شب‌ها فقط شعر می‌خوانم برای خودم از این طرف و آن طرف و این شاعر و آن شاعر و با هر کلام‌شان های‌های اشک می‌ریزم (نخیر خجالت هم نمی‌کشم من مردکه خرس گنده!).

خلاصه چنین است که من گاهی یکی دو هفته نمی‌نویسم و یا حتی چهار پنج روز ایمیل‌هایم را چک نمی‌کنم از ترس اینکه مبادا کسی در آنها از من چیزی خواسته‌باشد و ناچار باشم جوابش را بدهم. نخیر قربان. کلاس‌ بنده نه بالا رفته و نه اصلا قابل بالا رفتن است. من همانجا که بود‌ه‌ام زیر سایه همه شما دوستان خوب، هنوز همانجا هستم. فقط بیماری نمی‌گذارد در خدمت‌تان باشم. نگاهم که بکنید از لحاظ فیزیکی سُر و مُر و گُنده هستم. اما از لحاظ روحی کاملا مریض‌احوالم. باز هم عرض می‌کنم این‌ها را بعنوان چی‌چیزناله ننوشته‌ام اینجا. قصد نوشتنش را هم نداشتم. اما نمی‌خواهم که خاطر عزیزی چون شما و دیگر مراجعان به این کلبه بخاطر اخلاق عجیب و غریب من مکدر بشود. اگر جواب نمی‌دهم، اگر نمی‌نویسم، اگر سر نمی‌زنم، اگر «نیستم»، همه و همه بخاطر فشار بیماریم است. راستش چند ماهی است دارم فکر می‌کنم اینجا را ببندم و بروم رد کار خودم خلاص. بعد می‌بینم اصلا حال و حوصله جواب دادن به سوال «چرا؟»ی دوستان را ندارم. این است که فعلا هلک و تلک ی می‌کنم و هر از چندگاهی چیزی می‌نویسم.

شما دوست عزیز به بزرگی خودتان این کارهای غیر عقلانی من را ببخشید. در ضمن کامنت‌های پای این مطلب را هم بسته‌ام چون منتظر هیچ جوابی و نظری درباره بیماریم نیستم. غرض فقط اطلاع بود خدمت شما.

 

Advertisements

یک پاسخ to “افسردگی”

  1. تلخی قهوه و دود سیگار « 13 Says:

    […] داشته باشم؟ به خاطر همین ها بود که وقتی چند روز پیش این مطلب از ققنوس عزیز را خواندم فقط توانستم سیگار آخر پاکت را […]

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: