دو سوی سیم خاردار

این داستان برای قرار دادن در وبلاگ داستان بلندی است. خودم می‌دانم. نخواستم خردش کنم به سه چهار قسمت. خواستم تمامش با هم باشد.

امروز صبح که با یکی از دوستان در ایران صحبت کردم و دیدم عجیب در آتش آمدن به این دیار سردسیر می‌سوزد و خودم عجیب سرخورده‌ام از این بهشت یخ‌زده و در تب و تاب تصمیم‌گیری برای ماندن و یا برگشتن، ناگهان هسته اصلی این داستان در ذهنم آمد.

اخطار: در داستان زیر بر زبان شخصیت‌های داستان چندبار فحش‌های بسیار بد گذشته. هرکار که کردم دیدم نمی‌توانم سانسورشان کنم. به همین دلیل گمان می‌کنم باید چیزی در حدود ۱۶+ باشید برای خواندن آن.
——————————————–

دو سوی سیم خاردار

«داااش قربون دستت. پیاده‌ می‌شیم». اسد نگاه خسته‌اش را از خیابان کند و اول در آئینه بالای سرش و بعد در آئینه بغل نگاهی انداخت و کنار زد. فریبرز کرایه خودش و علی را داد و کلاه‌های سربازی‌شان را بر سر گذاشتند و از ماشین پیاده شدند. هرچه اسد چشم انداخت تا مگر جلوی پادگان مسافر دیگری، سربازی، چیزی بیابد هیچ نبود. به ساعتش نگاه کرد. شش و خورده‌ای بعدازظهر. به راه افتاد. باد داغ یک روز گرم تابستانی هوای جهنمی داخل ماشین را کمی بهتر کرد.

فریبرز و علی به لگنی که آنها را تا در پادگان رسانده بود نگاه کردند تا دور شد. چند متر آن‌طرف‌تر در بزرگ پادگان آماده بلعیدن‌شان بود. با قدم‌های سنگین به سمت در به راه افتادند. مدارک‌شان را نشان دادند و وارد شدند. هوا سنگین بود و خفه و بوی خاک رسی که باد از روی آسفالت برداشته‌باشد را می‌داد. ساعت شش و نیم رسیدند به گروهان‌شان و خود را به سرگروهبان حیدری معرفی کردند. هم‌ خدمت‌های‌شان از مرخصی شهری‌شان می‌پرسیدند و اینکه چه کرده‌اند از ساعت یک بعد از ظهر تا کنون. نه فریبرز و نه علی حال و حوصله صحبت نداشتند.

«مستقیم تا کتابی». زن میانسال با زحمت خودش و چادرش و زنبیلش را سوار ماشین اسد کرد. تا برروی صندلی جابجا شد شروع کرد به گلایه از گرانی. اسد یک چند جمله اول را با او آمد اما کم‌کم حواسش پرت شد به گرفتاری‌های خودش و اینکه باید تا سه روز دیگر اجاره‌ این ماه را جور کند. به مهشید و همایون فکر می‌کرد و اینکه باید برای‌ مهشید یک کیف نو بخرد تا دیگر قلم و مدادش از لابلای درز و دروز کیف در راه مدرسه گم نشوند. به قولی که به همایون داده بود تا برایش چندتا بازی جدید بخرد فکر می‌کرد. بهتر بود که پسرک را پای کامپیوتر بنشاند در سه روز تعطیلی تا اینکه برود سر کوچه با یک مشت لات و لوت بازی کند. فکرش به سمت آمپول‌های فخری که رفت خیالش راحت شد که فعلا چندتائی دارند. تا بعد هم خدا بزرگ است. اما چند وقت دیگر یک روز کامل می‌بایست علاف می‌شد برای پیدا کردن و خرید آمپول‌ها.

«محبی و نصرتی پاس یک سیم خاردار‌های جنوبی». صدای کلفت گروهبان نگهبان آن شب مثل شلاقی بود که بر گرده سربازان خبردار ایستاده می‌خورد. معده فریبرز داشت می‌ترکید از آشغالی که بعنوان شام به سربازان داده‌بودند. توی دلش به خودش لعنت فرستاد که چرا به توصیه علی توجه نکرده و بیرون که بودند یک همبرگری چیزی نزده. علی داشت توی دلش به خودش و گروهبان حیدری که جدول نگهبانی امشب را بسته بود فحش ناموسی می‌داد. متنفر بود از کول کردن یک اسلحه سنگین و عقب‌ جلو رفتن دم سیم خاردارهای کوفتی. سربازان بعد از واکس زدن پویتین‌های‌شان و نظافت گروهان به خط شدند که بروند بخوابند. فریبرز که دم در اسلحه‌خانه نگاهش به ردیف قطار پوتین‌های براق افتاد ناگهان چیزی یادش آمد.

«مادر جان این کفش‌ها از شماست؟ بگذارمش این‌طرف اشکال دارد؟ زیر زنبیل من هستند». اسد به خودش آمد. نگاهی از شانه راست به کفش‌هائی که دست زن میانسال بودند کرد. «ااااااا. مال این بنده خدا سربازها است که قبل شما سوار کردم. بنده‌های خدا یادشون رفته جا گذاشته‌اندشون». زن مسافر با شنیدن کلمه سرباز شروع به گفتن کرد که پسرش در چاه‌بهار سرباز بوده که یک مین معلوم نمی‌شود از کجا دم پای این بدبخت سبز می‌شود و آش و لاشش می‌کند. «اما حالا حالش خوبه. با زن و بچه‌اش بالای خونه خودمون زندگی می‌کنه. توی تولیدی لباس آقای سعیدی کار می‌کند. آقای سعیدی را که می‌شناسید؟» و منتظر جواب منفی اسد نمی‌شود «خلاصه وضعش بدک نیست. فقط نمی‌تونه دستهاش رو خیلی بالا بیاره. اون هم عیبی ندارد. سرش سلامت. ااا بی زحمت نگه دارین. باید از بقالی حسن آقا پنیر بگیرم. چقدر شد؟» زن میانسال با زنبیلش که به زحمت پیاده شد و در ماشین را به هم زد اسد به فکر کفش‌ها افتاد. باید هرجور شده آنها را به دست صاحبش می‌رساند. گناه داشتند. بنده‌های خدا دوتا سرباز که بیشتر نبودند. «گناه دارند» اسد با خودش بلند بلند گفت و بعد خنده‌ای به نشانه تمسخر کرد و در آئینه بغل نگاه کرده و نکرده راه افتاد.

علی و فریبرز دم سیم خاردارهای جنوبی پادگان داشتند به سمت هم حرکت می‌کردند. حرکت شانه به شانه در اینجا ممنوع بود و باید از کنار هم می‌گذشتند و موازی سیم خاردارها حرکت می‌کردند تا به ضلع «استخری» و «زباله‌ای» سیم خاردار برسند و بعد دوباره برگردند و به سمت هم حرکت کنند تا باز هم از کنار هم بگذرند و به ضلع دیگر برسند. حرف زدن هم ممنوع بود برای نگهبان‌ها. تنها دلخوشی‌شان این بود که مسیری که گروهبان نگهبان برای بازرسی پست نگهبانی باید می‌آمد مسطح بود و جلوی چشم‌شان قرار داشت. این بود که وقتی به هم نزدیک می‌شدند بدون ترس از گروهبان نگهبان که ممکن است سرزده آنجا برسد یا باشد می‌توانستند چند جمله‌ای با هم رد و بدل کنند. با این حال باید مواظب می‌بودند. سیروس و عبدی بخاطر صحبت سر پست هر کدام سه روز اضافه خدمت خورده‌بودند. گروهبان نگهبان نامردی کرده بود و از بیرون پادگان، همانجا که زباله‌دان بود به سمت‌شان آمده بود و مچ‌شان را گرفته‌بود.

«سربازهای بیچاره بدبخت. بنده‌های خدا!». اسد با همان لبخند مسخره با خودش بلند بلند حرف می‌زد. «بیچاره بدبخت مائیم. منم. منی که باید تا سه روز دیگر اجاره خانه بدهم بدبختم و الا این دوتا که چه بخواهند چه نخواهند یک سقفی توی پادگان بالای سرشان هست. بیچاره منم که باید صبح تا شب بدوم دنبال یک لقمه نان. این‌ها که یک آشی برای شب‌شان هست و یک نان و پنیری برای صبح‌شان. من بدبختم که تا بود باهاس مادر علیلم را زفت و رفت کنم. خدائیش اگر یک جو شانس داشتم بجای معاف شدن بخاطر ننه‌ام رفته‌بودم سربازی همانجا مونده بودم الان یک سروانی، ستوانی چیزی شده‌بودم بعد بیست و سه چهار سال یک حقوقی داشتم و یک خونه سازمانی‌ای، داشتمم باز نشست می‌شدم. نه اینکه صبح تا شب با این سگ مصب دنبال یک قرون دوزار توی خیابون‌ عین خر حمالی کنم. بدخت و بیچاره منم، من». بعد با غیظ دنده ماشین را از سه به دو کشید. موتور بیچاره با صدای بلندی زوزه کشید و تسلیم راننده شد. «آخر این هم شد زندگی؟» و بعد از گفتن این حرف اسد جلوی پای چند نفر که کنار خیابان ایستاده بودند منتظر تاکسی آرام کرد و هیکلش را به سمت راست داد تا مسیرها را بشنود.

«از بسکه تو اسگل و دست و پا چلفتی هستی. عرضه نداری دو جفت کفش را حواست بهشون باشه. بپا قنداق اسلحه توی چشمت نرود». علی داشت از عصبانیت می‌ترکید. «کلی بدبختی بکش و حقوق در پیتی سربازی را دویست تومن و پونصدتومن بگذار کنار تا یک جفت کفش درست و حسابی بخری موقع مرخصیت دخترها بهت نخندند که این بابا چقدر جواد است آنوقت کفش مامان ناز دوبار زوری پوشیده و نپوشیده را صاف توی احمق جاگذاشتیش توی ماشین». فریبرز همانطور که از کنار علی رد شد کله‌اش را به سمت او گرداند «کفش تو اگر کفش بود که دوبار پوشیده و نپوشیده تهش در نمی‌آمد ناچار بشی ببریش پیش کفاش که بدبخت». علی با اسلحه دنبال او گذاشت «اگر اینجا سربازی نبود و من نمی‌بایست این اسلحه را تحویل حیدری جاکش بدهم هرچی گلوله توی خشاب بود را حرامت می‌کردم». فریبرز با خنده سرش را پائین انداخت و پشتش را به علی کرد و به سمت ضلع «استخری» رفت. بار بعد که به صدارس هم رسیدند علی در آمد که «اصلا من اسگل. کفشه رو بهم انداختند. تو چی که عرضه یک واکس نداری برداشتی کفشت رو بردی پهلوی کفاش که واکسش بزنه سرباز وطن! هر شب پوتین‌هایت رو واکس می‌زنی اما عرضه نداری یک واکس به کفش مرخصیت بزنی». فریبرز خسته و کلافه گفت «صدبار بهت گفتم که کفش من قهوه‌ای است و واکس قهوه‌ای می‌خواهد» و علی پاسخ داد که «خوب یک واکس قهوه‌ای می‌گرفتی همیجا واکسش می‌زدی» و باز فریبرز با بی‌حوصلگی گفت «زر نزن بینیم بابا» و از کنار هم گذشتند.

اسد نفهمید که چطور و چرا باز سر از جاده پادگان در آورده آن هم ساعت ده شب. با خودش داشت فکر می‌کرد که این کفش‌ها را به که بدهد که ملا نشوند. همانطور که داشت به پادگان و در غول‌آسای آن و سربازان دژبان انتظامات نگاه می‌کرد ناگهان غم دنیا ریخت توی وجودش. اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. «خوش به حال‌شون. نه نگرون گرونی هستند و نه مشکلی دارند. غذاشون به راه، جا شون به راه، لباس‌شون به راه. فردا هم که کارت پایان خدمت‌شون رو گرفتن، سه سوت اداره گذرنامه و بعدش هم حاجی حاجی مکه می‌روند اروپا عشق و حال و زندگی. چقدر ناصر به من گفت که آقا اسد اینجا موندن اولش «یک دو سه بوق داداش کجا؟» است. آخرش هم عین رسول حسینی چپ کردن توی جاده کرج است با پنج تا مسافر. خر بودم دیگر به حرفش گوش نکردم. چقدر گفت اسد پاشو بریم. بزنیم به آب. برویم کویتی، ژاپنی جائی، یک خراب شده‌ای که حداقل وقتی بعد پنج سال ازش برمی‌گردیم یک خشت خونه از خودمون بتونیم بزنیم بالای سر عره و عوره و شمسی کوره مون. نرفتم باهاش. ترسیدم» محکم و دو دستی به فرمان ماشین کوبید و بعد با مشت گذاشت توی شقیقه خودش «حالا درسته که زن و بچه ناصر هم نمی‌دونند که بالاخره تونست خودش رو به کویت برسونه یا غرق شد رفت ته آب ولی دمش گرم. مرد بود. نترس بود. شب پیکانش رو فروخت صبح رسیده بود بندر، ظهر داشت سوار لنچ می‌شد که به من زنگ زد. اگر زنده باشد الان‌ها باید قاعده نصف پول یک خونه رو دیگه در آورده باشد».

«شاشیدم توی این زندگی. ای مصبت رو شکر. هنوز نه ماه دیگرش مونده پدر سگ» علی یک ریز داشت به زمین و زمان فحش می‌داد. «برای من نه ماه و یازده روز». فریبرز بخاطر همین یازده روزی که بیشتر از علی باید در سربازی می‌موند داشت آتش می‌گرفت. «بابا تو چته؟ تو که بچه پول‌داری. بابات یکی از مغازه‌هاش رو بهت بده که یازده روزه قدر یازده سال من بدبخت بچه کارمند پول در می‌آوری جرینگی. دیونه‌ای می‌خواهی ول کنی بروی خارج». فریبرز با غیظ گفت «خارج مارج کیلوئی چنده؟ مگر تمام می‌شود این سربازی مادر قحبه؟ من همین که اون کارت پایان خدمت سگ توله را بگیرم و این لباس کوفتی را در آورم خدام. من اگر الان بهم بگن که حاضری همین حالا تا آخر عمرت روی لگن این بابا که ما را رسوند به پادگان کار کنی یا نه ماه و یازده روز صبر می‌کنی تا بروی دم مغازه آقات می‌گم این لگنه. خوش بحالش علی. آقای خودشه. صبح هر وقت که می‌خواهد کارش رو شروع می‌کنه، هر چقدر که بخواهد این‌طرف و اون‌طرف می‌رود می‌گردد، توی یک پادگان چلغوز نیست از صبح تا شب یونیفرم خاکستری و خاکی و چرک مرده ببیند». علی به فکر فرو رفته بود. به چراغ‌های دوردست شهر که سو سو می‌زدند خیره شد. «می‌گم فریبرز الان فکر می‌کنی اون یارو کجاست؟ غلط نکنم رفته خونه دارد با بچه‌هایش بازی می‌کند. ساعت ده شبه دیگه. لابد سر راه دست کرده توی دخل ماشینش برای زن و بچه‌اش بستنی هم خریده رفته خونه. زنش هم یک کدبانوی تمام عیار، تا این رسیده و نرسیده سفره را انداخته خورشت بامیه و زرشک پلو با مرغ را گذاشته توش. همه نشسته‌اند دور هم با صلح و صفا به شام خوردن. بعدش هم چای و پشت‌بندش هم بستنیه. پاس من و تو که تمام بشود تلویزیون‌شون رو هم دیده‌اند،‌ با بچه‌هایش بازی هم کرده دارند می‌روند بخوابند». آه علی فریبرز را به فکر فرو برد.

«عزیزجون کاری داری جلوی پادگان این وقت شبیه؟ ااااا. چرخ عقبت که پنچره». اسد از پنجره دولا شد و بیرون را نگاه کرد. دژبان بلند قد رفته بود دم چرخ پنچر ایستاده بود. اسد پیاده شد. تفی بر زمین انداخت و سیگاری گیراند. دژبان با حسرت او را نگاه می‌کرد. یکی هم به دژبان داد. با کمک دژبان بلند قد به زیر ماشین جک زدند. وقتی می‌خواست پیچ چرخ را باز کند آچار رد کرد. دیواره خارجی پیچ هرز شده بود و گیر آچار نمی‌آمد. اسد کلافه شده بود. نمی‌دانست باید چکار کند. با آن وضع نمی‌توانست ماشین را تکان دهد. صدای بوق کامیون ارتشی که پشت سر ماشین او ایستاده بود و می‌خواست بپیچد و وارد پادگان شود او را از جا پراند. چاره‌ای نبود. ناچار بود ریسک کند و ماشین را چند متری روی همین لاستیک خوابیده عقب و جلو کند تا راه باز شود. اما اگر لاستیک دست دومی که از تعویض روغنی آقا مراد گرفته بود دوام نمی‌آورد و پاره می‌شد چه؟ بدبخت روزگار بود.

«خوش به حالش. می‌تواند دست زن و بچه‌اش را بگیرد یک دو سه روزی بی‌خیال کار و مسافرکشی بشود برود شهرستان یک آب و هوائی عوض کند. علی به روح آقا بزرگم قسم اون کوه شاباخوزون که توی شهر آقام اینا هست اینقدر با صفاست که اگر بروی نمی‌خواهی برگردی. می‌تواند برود آنجا. اصلا کوه و دشت کدومه؟ سربازیش رو رفته کارت پایان خدمتش توی جیبشه ایکی ثانیه پاسپورت بلیط ماچ بوس رفتیم برویم کانادا. کانادا بده؟ سرده؟ قل می‌خورد می‌رود پائین آمریکا. نخواست، سر زنش رو اینجا گرم می‌کنه خونه مادر زنه، جیم می‌شه می‌ره دو هفته تایلند عشق و صفا. سی سال جوون می‌شه بر می‌گرده قرقی توی خیابون‌ها لائی می‌کشه». علی انگار که چیزی را بیاد آورده باشد پرسید «عموت هنوز کاناداست؟» و فریبرز که غمی به بزرگی کوه شاباخوزون توی دلش حس می‌کرد گفت «نه بابا. احمق اسگل. پا شده رفته اندونزی. یک دختره چینیه تو کانادا مخش رو زده گفته بیا من رو بگیر خوشبختت می‌کنم. عموی ما هم خر شده گوشاش رفته زیر دست و پاش دختره رو گرفته بعدش پاشده‌اند رفته‌اند اندونزی. خلایق هرچی لایق».

اسد ساکت و آرام توی ماشینش نشسته بود و داشت به نوار آهنگی که نمی‌دانست به چه زبانی است و چه می‌خواند گوش می‌کرد. یادش رفته بود که سیگاری روشن کرده. سیگار که به نصفه رسید یادش آمد. شروع به کشیدنش کرد. به ساعتش نگاه کرد که یازده و ربع شب بود. دم سرباز دژبان گرم که اجازه داده بود از اتاقک نگهبانی به باجناقش زنگ بزند تا بیاید یک خاکی به سرش بکند. به اتاقک نگهبانی خیره شد. دو سرباز خوش تیپ و قد بلند دژبان داشتند برای هم جوک می‌گفتند و می‌خندیدند. دلش از غصه پرشد. خیلی وقت بود که نخندیده‌بود. زندگیش این شده بود که صبح ساعت پنج و شش صبح بزند بیرون و ساعت نه و ده شب برگردد خانه. حرف زدنش با مردم همین بود که دم به دم‌شان بدهد وقتی از گرانی و بدبختی گلایه می‌کنند. نه جوکی، نه خنده‌ای، نه خوشی‌ای. سه چهار ماه پیش که شب خسته و مرده رسیده بود خانه و زنش به او گفته بود که بهادر پسر چهارده ساله آقا مرتضی به مهشیدشان نامه‌های عاشقانه می‌نویسد تازه فهمیده‌بود که آن دختر بچه کوچک دیروزی دیگر بزرگ شده و باید مراقبش بود که طعمه این گرگ‌های روزگار نشود. همایون و برو بچه‌های محل را که پلیس گرفته‌بود به جرم اغتشاش و دعوا و سر و کله همدیگر را شکاندن ناچار شد برود کلانتری و پسرش را تحویل بگیرد. پسری که انگار همین دیروز بود که یک هفته تمام شب‌ها خواب را به اسد و فخری حرام کرده بود تا دندان در بیاورد.

نه خودش و نه فخری هیچ‌کدام هیچ از زندگی‌شان نفهمیده بودند. به سوتی فخری و اسد -دختر و پسر همسایه- که دور از چشم بیگم بانوی سالها افتاده در بستر سکته مغزی همدیگر را مدت‌ها می‌خواستند، دو سال قبل از فوت پیرزن به هم رسیدند و به سوتی دیگر بیگم بانو پنج سالی بود روی درنقاب خاک کشیده و به سوتی دیگر شکم فخری جلو بود بعد از کلی دوا و درمان با همایون در آن و بعد با سوت دیگر گریه مهشید زیر سقف خانه اجاره‌ای‌شان پیچید. چه قبل از اینکه بیگم بانو از غصه اینکه مرحوم شوهرش یحیی‌خان بدون اینکه به او بگوید سرش هوو آورده و یک خرس گنده ده دوازده ساله از زن جدیدش دارد در مراسم هفت او سکته کند و چه بعد که اسیر رختخواب شد و بعدترها که فخری ستاره تاریکی خانه بود و باز بعدها که بچه‌ها آمده بودند هیچ‌گاه، هیچ‌گاه اسد آنقدر پول ته جیبش نبود که بتواند یک هفته دست از کار بکشد و بحال خود باشد یا دست زن و بچه‌اش را بگیرد ببردشان این‌طرف و آن‌طرف. نه آن زمان که در آهنگری آقا مصطفی کار می‌کرد و نه آن زمان که دم مغازه آقا حبیب بود و نه آن زمان که در حمل و نقل حسن‌دوست و شرکاء کارگری می‌کرد، هیچ‌وقت ته جیبش هیچ نمانده نبود. این لگن را هم اگر سهم ارث فخری نبود از آمنه خانم -مادر زنش- قرار نبود داشته باشندش. «نیومد؟» دژبان بلندقد بود که آمده بود دم ماشین و می‌پرسید. «نه، باید الان‌ها پیدایش بشود».

«می‌گم فریبرز، فکر می‌کنی مسواک این یارو راننده‌هه چه رنگی باشه؟» و فریبرز پاسخ داد «من چه می‌دونم؟ بچسب به اون کارت خوشگله که الان توی جیبشه. همون رو داشته که تونسته ماشین بخره و زن بگیره دیگه. الان مادام موسیو کنار هم بغل هم لابد بساط ماچ و موچ راه انداخته‌اند که بیا و ببین» و چشمک فریبرز بود به علی که او را به خنده انداخت و صدای خنده‌شان در سکوت شب آنقدر رفت که محو و گنگ شد.

عنایت گره آخر را به طناب نایلونی آبی‌رنگ کثیف زد. به اسد گفته بود که ناچارند ماشین را به همین حال روی لاستیک پنچر بکسل کنند ببرندش. اگر هرکس دیگری بود محال بود اسد به حرف او گوش بدهد. اما روی حرف عنایت که خودش در جوانی مکانیک بوده نمی‌توانست حرف بزند. لحظه آخر نگاه اسد در نگاه سرباز دژبان گره خورد. برای یک لحظه کوتاه اسد می‌خواست بپرد و پای جوان دژبان را بگیرد و با گریه و زاری از او بخواهد که او را ببرد درون پادگان تا او هم سرباز شود. تا او هم غم هیچ چیز نداشته باشد. تا فقط جوک بگوید و جوک بشنود. تا مسخره بازی در آورند با هم‌قطاران و دوستان. تا نگران غذای خودش و زن و بچه‌اش نباشد. تا سقف آسایشگاه بالای سرش باشد بدون اجاره. تا دیگر مجور نباشد هر روز سیصد چهارصد کیلومتر براند و دنده عوض کند برای چندرغاز تا آخر شب که آن هم نصفش توی شکم این لگن باید ریخته شود با کاپوت بالا و نیمی از باقیمانده هم به داخل باک کوفتیش. می‌خواست التماس کند که نگهش دارند آنجا تا نگران لباس بچه‌هایش نباشد. می‌خواست در داخل پادگان به راحتی خیال برسد، به آزادی. دیگر بریده بود. اما نفهمید که چرا به پای دژبان نیافتاد و بعد از خداحافظی و تشکر سوار ماشین شد تا عنایت سگ‌کش کند این لگن مادر مرده را.

فریبرز و علی ساعت یازده و نیم شب اسلحه‌ها را تحویل پاس بعدی دادند و راهی آسایشگاه شدند. به دم در که رسیدند ردیف پوتین‌های براق درد دل‌شان را تازه کرد. یادشان به کفش‌های گم‌شده‌‌شان افتاد. بیشتر از روزهای پیش خسته بودند. از ساعت شش صبح که رفته‌بودند برای صبح‌گاه نظام جمع کارکرده بودندبه همراه گروهان و رژه صدتا یک غاز رفته‌بودند تا ظهر که به عجله و هول هولکی ناهاری خورده و نخورده برگه‌های مرخصی شهر را گرفته بودند از فرمانده و تا همان موقع که سوار ماشین شوند و برگردند پادگان در شهر این‌طرف و آن‌طرف رفته‌بودند. چیزی که به هر دو تا شان بقدر یک دنیا چسبیده بود فقط همان یک آب هویجی بود که سر میدان خورده بودند.

این بار در شهر ناچار بودند با لباس سربازی بگردند چون باید کفش‌ها را می‌بردند کفاشی. نتوانستند مثل هر بار بروند پشت «استخری» و در خرابه‌ آنجا لباس عوض کنند و شیک و پیک بروند دنبال دختربازی در شهر. وقتی هم که برگشتند نگهبان پاس یک سیم‌خاردار بودند. از خستگی مثل جنازه در تخت‌های‌شان افتادند. فریبرز داشت به کانادا و آمریکا و تایلند فکر می‌کرد که خوابش برد و علی داشت به این فکر می‌کرد که چقدر تمام آدم‌هائی که در خارج پادگان زندگی می‌کنند خرشانس هستند. داشت از خدا می‌پرسید که چرا او بقدر یک قوطی کنسرو خالی توی جوب آب دم پادگان خوش شانس نیست که خارج از پادگان باشد که خوابش برد. عنایت که ماشین اسد را کنار کوچه‌ پارک کرد طناب بکسل را باز کرد و رفت. ماشین یک لاستیک نو احتیاج داشت. لاستیک پنچر جر واجر شده بود. باید فردا مکانیک می‌آورد سر ماشین. اسد وارد خانه شد. فخری روی پشتی جلوی تلویزیون خوابش برده بود و مهشید و همایون هرکدام یک گوشه اتاق چرت می‌زدند. اسد ناگهان یادش افتاد که کیسه کفش‌ها هنوز در ماشین است.

پایان

Advertisements

7 پاسخ to “دو سوی سیم خاردار”

  1. Farbod/فربد Says:

    آفرین!

  2. ali honarkadeh Says:

    دنبال يه همچين مطلبي ميگشتم .
    خيلي ممنون

  3. adel Says:

    اگه اجازه بدي اين مطلب رو تو وبلاگم قرار بدم .
    دستت درد نکنه

    ———————————–

    عادل عزیز
    لطف داری به من. سپاسگزارم. نقل مطالب این وبلاگ با ذکر ماخذ بلامانع است. مایه افتخار من است که مطالب من در وبلاگ های دیگر ذکر بشوند. آن ذکر ماخذ هم برای این است که اکثر مطالب من قدری «بودار» هستند. نمی خواهم کسی دچار دردسر بشود. خودم پای هرآنچه نوشته ام می ایستم. به همین دلیل است که عرض می کنم «با ذکر ماخذ». در هر حال لطف شما مزید.

    با تقدیم احترام
    محمد (ققنوس)

  4. سامان Says:

    واقعا عالی بود

  5. vahid Says:

    دمت گرم حال دادی قطره دریاست اگر با دریاست و رنه قطره قطره و دریا دریاست.

  6. MOhammad Says:

    دمت گرم دیگه مطمئن شدم مملکت جای موندن نیست باید پرید ورفت!!!!

  7. اشی(شام آخر) Says:

    چی بگم والا! فقط آه می کشم!
    شاید مشکل ما ایرونی ها اینه که از حقمون با خبر نیستیم؟! شاید برای اینکه به کم قانع ایم . درست مثل شخصیتهای این داستان؟! خیلی وقتها شده که خواستم با بررسی محیطم و تجزیه و تحلیل رفتار اطرافیانم دلایل این همه بدبختی رو پیدا کنم ولی همیشه یه سیر قهقرایی رو طی می کنم . شاید بخاطر اینه که به قول یه شاعری: بدبختی ما یکی دو تا نیست…..ماشین حساب هم خراب است!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: