رفت، رفت، رفت، سقف و ستون «رفت»

آقای شکیبائی عزیز و محترم

سالهای کوفتی و سیاه دهه ۱۳۶۰ را خاطرتان هست؟ نوجوانی و جوانی من در همان سال‌ها بود. پدر کهنه توده‌ای و مادر نیمه‌مذهبی من «ن» منفی کن سر افعال را سه سوته یادم دادند. «نرو»، «نیا»، «نخوان»، «نخند» و مهمتر از همه «نگو». طفلی‌ها چاره‌ای نداشتند چون خوب می‌شناختند این بچه ساده‌دل‌شان را. ناچار بودند از حفظ جان وی. از آن همه فعل به همراه «ن» اما من برای دوتای آنها زیرآبی می‌رفتم، هم «می‌خواندم» و هم تا حدودی «می‌گفتم». ایزوله فرهنگی کرده‌بودندم پدر و مادرم. تقریبا از هیچ بزرگی هیچ نمی‌دانستم چرا که آنکس که امروز «مجاز» بود امکان داشت فردا «سر بر باد بده» باشد. تنها دلخوشی من این بود که با دوستی عزیز محفلی دونفره داشتیم که در آن کتاب بده بستان می‌کردیم و مثل -بلانسبت- الاغ کتاب می‌خواندیم و درباره کتاب‌ها بحث می‌کردیم. کتاب‌های مذکور همه ادبی و داستانی بودند بس که کتاب سیاسی خواندنش آنقدر ترسناک بود که گوئی احمقی بخواهد کله‌اش را بکند در جوب آب کثیف دم مدرسه‌مان و قلپ قلپ از آن بخورد بدون ترس از مسمومیت.

آری کسی را در ادبیات و هنر معاصر کشورم درست و حسابی نمی‌شناختم. تا آن شب که برای دیدن دوستم به خانه‌شان رفتم. ضبط صوتش روشن بود و صدای کوتاه و خفه دکلمه فردی با آهنگی پس‌زمینه در گوشه اتاق می‌آمد. گرم صحبت شدیم تا حرف‌ها زده شد و دو نوجوان دیگر حرفی نداشتند از زیبائی هنر کتاب و تئاتر با هم بزنند. آنوقت بود که شما آقای شکیبائی دوست داشتنی در میان سکوت دو دوست با «صدای پای آب» وارد شدید:
«من قطاری دیدم روشنایی می برد
 من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 خاک از شیشه آن پیدا بود »

آن‌وقت بود که برای اولین بار در عمرم اسم «سهراب سپهری» را شنیدم. نوار دوستم را قرض کردم و از روی آن کپی زدم. «صدا»ی پای آب با «صدا»ی شما آقای شکیبائی وارد زندگی من شد. با «صدا»ی شما من در رودخانه سهراب به آب زدم. فروغ را هم همان موقع‌ها کشف کردم. به دنباله سهراب. و بعد جرأت کردم و از «شاملو» خواندم. من آشنائیم با شعر نو ی فارسی را مدیون همان نوار شما هستم که با کیفیت بدی هم ضبط شده بود، ولی ضبط شده‌ بود در هر حال، دم‌ تان گرم آقای شکیبائی.

چند سال بعد من به «هامون» اعتیاد پیدا کردم. نمی‌دانم چندبار (حداقل هفت هشت بار) از دانشگاه جیم شدم تا بروم و با دوستان (یا تکی) این فیلم را ببینم. و شما آقای شکیبائی عزیز که با صدای پای آب وارد زندگی من شده‌بودید با هامون در زندگی من متوقف ماندید، تمام شدید، به اوج رسیدید. سال‌ها است که دارم همان «حمید هامون»تان را در ذهنم -بقول امروزی‌ها unzip می‌کنم. دیگر نتوانستم چیزی از شما ببینم. نه اینکه در دیگر کارهای‌تان ندرخشیدید نه. درخشش شما در هامون چشم‌های من را کور کرد. دیگر نمی‌توانستم (تاکید می‌کنم «نمی‌توانستم») چیز دیگری از شما ببینم. عین همان ده دوازده سالی که کتاب خواندن را کنار گذاشتم و فقط در ذهنم صد‌ها کتاب خوانده‌شده از چهارده پانزده سالگی تا هفده هجده سالگی را مرور می‌کردم، عین آن سال‌ها. شما هم برای ذهن من زیاد بودید. ناچار بودم سال‌ها به شما فکر کنم تا بلکه بفهمم‌تان.

خوب به یاد دارم که در یکی از ساختمان‌های بلند و نوساز تهران صبح حدود ساعت هفت و هشت پشت میز کارم بودم که ناگهان زمین و زمان شروع به لرزیدن کردند. یکی از همان‌ زلزله‌های اطراف تهران بود که فقط اثرش در تهران حس می‌شود. هشت یا نه سال پیش. ساختمان بتونی با آن عظمت مثل ژله می‌لرزید در آن چند ثانیه. همیشه همینطور است. همیشه عادت داریم که فکر کنیم «بتون» سخت است و «آهن» قوی. همیشه فکر می‌کنیم که آن سقف بالای سرمان همیشه هست، سقف است دیگر. که ستون‌های بناهای‌مان آنقدر محکم هستند که توپ هم تکان‌شان نمی‌دهند. اما امان از آن روزی که سقف‌مان خسته شود و بخواهد از آن بالاها یک سانتیمتر بیاید پائین‌تر و خمیازه‌کشان قدری استراحت کند. آوار امان‌مان نمی‌دهد در آن روز.

خسته نباشید آقای شکیبائی که می‌دانم خسته شدید و تصمیم گرفتید خمیازه‌ای بکشید و یک سانتیمتر بیائید پائین‌تر و قدری استراحت کنید. اما ما دیگر سقف نداریم. ما دیگر شما را نداریم. خبر تان را که شنیدم از ته دل آرزو کردم خواب باشم. آن صفحه کوفتی پدرسوخته که هربار بازش می‌کنی بوی مرگ و کافور می‌دهد تا آمد باز شود خداخدا می‌کردم که از خواب بپرم. ای لعنت بر این جهان هستی. سقف بر سر ما پائین آمده بود. ما هنوز توی شوک بودیم. خاک آوار نمی‌گذاشت درست و حسابی چهره شما را ببینیم. حالا دیگر خانه هنر مان نور علی نور شد. نه سقفی دارد و نه ستونی. آفتاب از آن بالا خاکسترمان می‌کند و باران در این پائین می‌شورد و می‌بردمان. خلاص.

درست است که مجله تایم یکی دو سال پیش یک پنجره من درش پیدا را زد روی جلد خودش و تک تک ما مردمان پشت کامپیوتر نشین را «مرد سال» خویش معرفی کرد به تأسی از همان که گفته بود «در خود بنگرید که سی‌مرغ شمائید». دوران مهر و ماه ها سپری شد. اکنون هر نوری در آسمان خود یک خورشید است. اما آقای شکیبائی عزیز باور کنید -و این را از ته قلب عرض می‌کنم خدمت‌تان- که ما مردم عادی هنوز توان ستون و سقف شدن نداریم. ما هنوز آنقدر رشد نکرده‌ایم که بتوانیم در زیر تابش کوره آفتاب دیارمان از تن پیراهن بگیریم و خورشید را از رو ببریم. ما هنوز به سقفی «شکیبا» نیاز داریم که «هوای صاف سخاوت را ورق بزند و مهربانی را به سمت ما بکوچاند».

دست به زانو می‌گیرم. دیگر سقفی نیست. ستونی نیست. نمی‌دانم آقای شکیبائی نازنین که بالاخره ما به کجا می‌توانیم «بیاویزیم قبای کهنه پوسیده کپک زده مان را»؟ در بچگی بجای بازی در انقلاب شعار دادیم و الفباء را با خواندن و نوشتن «مرگ بر…» و «درود بر…» روی دیوارها یادگرفتیم. در نوجوانی شادی را با تیغی بر گلو حس کردیم. در جوانی دویدیم و دویدیم و به سر کوه که سهل است، به هیچ جا نرسیدیم. و اکنون در میان‌سالی داریم یک نگاه به زمین سوخته پشت سرمان می‌کنیم و یک نگاه به راه تاریک پیش روی‌مان. این‌ها کم بود، هربار که می‌خواهیم خبری بگیریم در این بهشت لوکس از سرزمینی که فراری‌مان داد، می‌بینیم که این رفت و آن مرد و دیگری جوانمرگ شد. کم بود چماق زمانه بر سر کودکی‌مان که «کش» آمدیم و یک شبه «بزرگ» شدیم تا بجای بازی در خیابان و کوچه در صف این چیز و آن چیز بایستیم و شب‌ها با صدای بمب و آژیر بخوابیم و روز را با ترس «پاترول»ی که جلوی پای‌مان ممکن بود بایستد سر کنیم، الان که دیگر می‌توانیم و موقع آن است که سررشته کار خویش بگیریم باید ببینیم که نه سقفی مانده از هنر و ادبیات و نه ستونی. ای مصبت را شکر زندگی.

دل‌مان به این خوش بود و هست که این بنای بلند هیچ‌گاه از باد و باران گزندی نمی‌یابد اما زهی خیال باطل. دیدم در عکس که شما را در کیسه گذاشته‌اند و در یخچال. روی‌تان هم یک کاغذ سنجاق کرده‌اند که « خسرو شکیبائی ۲۸/۴/۸۷». به همین راحتی. انگار نه انگار که شما نوجوانی و جوانی ما بودید. مثل هر جسد دیگری که در پلاستیک می‌کنندش. اصلا هم فکر نکرده‌اند که این جسد همه خاطرات بزرگ و خوب است برای ما.

جناب آقای شکیبائی نازنین، حالا خیال‌تان راحت شد؟ استراحت کردید؟ ما بی سقف و ستون چه بکنیم از این به بعد؟ الامان، الامان، الامان.

محمد
آن سوی آب
۱۳۸۷/۴/۲۹
در حسرت صدای «صدای پای آب»

Advertisements

4 پاسخ to “رفت، رفت، رفت، سقف و ستون «رفت»”

  1. ناردونه Says:

    آه

  2. جهانگرد Says:

    سلام
    نوشته ات محشر بود پسر تسلیت می گویم غم از دست دادن بزرگی از بزرگان سینمای ایران را
    .خدایش بیامرزاد

  3. bishilepile Says:

    جناب آقای محمد
    از خواندن مطلب فوق لذت بردم
    باسپاس
    albaloo

  4. سعید Says:

    خسرو شکیبائی را در نقشها و منظرهای مختلف دیده بودم ولی این طرفی بود که تا کنون آن را حس نکرده بودم ، شکیبائی رفت و یادش همیشه گرامی ، زندگان را پاس بداریم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: