Archive for اوت 2008

دیگر پست‌های «از دفترچه خاطرات…»

اوت 25, 2008

دوستانی که از پست «از دفترچه خاطرات یک ورزشکار ایرانی در پکن» خوش‌شان آمده و احیانا تا کنون از وجود چنین وبلاگی اطلاع نداشته‌اند می‌توانند به این پست‌های قبل من نیز مراجعه فرمایند:

از دفترچه خاطرات یک بسیجی ملوان

از دفترچه خاطرات یک سروان پلیس

از دفترچه خاطرات یک اپراتور مرکز “هدهد”

از دفترچه خاطرات یک مرد چاق و کچل

«روان‌آباد علیا» هم برای جهان حماسه‌ای دیگر آفرید

مدرسه جادوگری و هیپنوتیزم شرعی شهید هارونِ پرتاب

ناهار از منزل

از دفترچه خاطرات رئیس سی.آی.ای

اینها همه «از دفترچه خاطرات»هائی هستند که در طول این دو سالی که افتخار بودن در محضر شما دوستان عزیز را دارم نوشته‌ام. بعضی‌شان خوب از آب در آمده و بعضی لنگ می‌زند. اگر چیزی را پسندیدید که مایه افتخاری برای من است. اما اگر نپسندیدش، من شرمنده شما دوست عزیز هستم. چه کنم که دارم تمرین می‌کنم. بر من ببخشائید.

هر آنچه خوب دارم و خوب می‌نویسم بخاطر دوستان نازنینی چون شما است که هنگام تمرین من خطاهایم را به من گوشزد کرده‌اید و می‌کنید. من ارادتمند و شاگرد کوچک تمام دوستان محترمی هستم که لطف می‌کنند و به اینجا سر می‌زنند.

Advertisements

آیا قوانین تابعیت کشورمان را خوانده‌ایم؟ (این مطلب طنز نیست)

اوت 24, 2008

اگر قانون می‌دانید لطفا قدری من خنگ را راهنمائی کنید که آیا برداشتم از این قضایا درست است یا خیر. منبع من هم سایت سفارت ایران در آتن است. گمان می‌کنم معتبر باشد. بخش‌های رنگی زیر سوالات من هستند.

قانون مدني
ماده 976 : اشخاص ذيل تبعه ايران محسوب مي شوند :
۱) کليه ساکنين ايران به استثناي اشخاصي که تبعيت خارجي آنها مسلم باشد. تبعيت خارجي کساني مسلم است که مدارک تابعيت آنها مورد اعتراض دولت ايران نباشد.
۲) کساني که پدر آنها ايراني است اعم از اينکه در ايران يا در خارجه متولد شده باشند. (یعنی وجودی بنام «مادر» در تبعیت فرد مساوی کشک است؟)
۳) کساني که در ايران متولد شده و پدر و مادر آنها غير معلوم باشند.
۴) کساني که در ايران از پدر و مادر خارجي که يکي از آنها در ايران متولد شده بوجود آمده اند.
۵) کساني که در ايران از پدري که تبعه خارجي بوجود آمده و بلافاصله پس از رسيدن به سن هجده سال تمام لااقل يکسال ديگر در ايران اقامت کرده باشند (یعنی فرضا من پدرم تبعه کشوری دیگر بوده ولی من متولد ایران هستم. تا سن هجده سالگی من تبعه ایران محسوب نمی‌شوم؟ حتی اگر تمام هجده سال را در ایران زندگی کرده‌ باشم؟) والا قبول شدن آنها به تابعيت ايران بر طبق مقرراتي خواهد بود که مطابق قانون براي تحصيل تابعيت ايران مقرر است.
۶) هر زن تبعه خارجي که شوهر ايراني اختيار کند. (عکس آن چه؟ ظاهرا اگر زن ایرانی با مرد خارجی (فرض کنید مسلمان حتی) ازدواج کند شوهر او تبعه ایران نمی‌شود)
۷) هر تبعه خارجي که تابعيت ايران را تحصيل کرده باشد.
تبصره: اطفال متولد از نمايندگان سياسي و کنسولي خارجه مشمول فقره 4 و5 نخواهد بود.

ماده 983 : درخواست تابعيت بايد مستقيما يا توسط حکام يا ولات به وزارت امور خارجه تسليم شده و داراي منضمات ذيل باشد:
o– سواد مصدق اسناد هويت تقاضا کننده و عيال و اولاد او. (بنظر شما زبان این ماده قانونی بوی «نا» نمی‌دهد؟ «سواد مصدق»ت را بردار و بیاور. «عیال» و نه حتی «زن» یا «همسر». احتمالا در همین حول و حوش‌ها از «قبله عالم» و «جان‌نثاران رکاب» هم صحبت کرده‌ است)
o– تصديق نامه نظميه داير به تعيين مدت اقامت تقاضا کننده در ايران و نداشتن سوء سابقه و داشتن مکنت کافي يا شغل معين براي تأمين معاش. (مگر ما هنوز «نظمیه» داریم؟ منظورش «کلانتری» است یا «مقر نیروی انتظامی»؟)

و اما در پای «ماده 988 :اتباع ايران نمي توانند تبعيت خود را ترک کنند مگر به شرايط ذيل:» بند چهارمش که دیگر محشر است:
۴- خدمت تحت السلاح خود را انجام داده باشند. (آیا شما بعنوان یک ایرانی که سالها در ایران زندگی کرده تا بحال شنیده‌ بودید که کسی بگوید «خدمت تحت السلاح»؟ راستی آیا داداشت، کامیار، از خدمت تحت السلاح آمد یا نه؟ در زمان خدمت تحت السلاح چقدر به او حقوق می‌دهند؟ پادگان محل خدمت تحت السلاحش کجاست؟ آیا اکنون که فهمیده‌اید چنین چیزی در قانون کشور بعنوان «خدمت زیر پرچم» یا «خدمت نظام وظیفه» بکار رفته خنده‌تان نگرفته؟ آیا جای پای ادبیات قاجاری را در قوانین جاری مملکت می‌بینید پس از نزدیک به صد سال؟)
—————-
خوب دیگر بس است. علاقه داشتید دنباله‌اش را بخوانید. حالا خودتان را بگذارید جای یک قاضی یا وکیل در کشورمان. شغل شما این است که مطابق چنین ادبیاتی و چنین قوانینی حکم کنید یا از طرفین دعوا دفاع نمائید. من فکر می‌کنم «گیج شدن» عبارت بسیار مودبانه‌ای باشد برای آنچه ذهن انسان دچارش خواهد شد.

اگر می‌بینیم گاهی  یک قاضی حکمی صادر می‌کند که مرغ پخته لای برنج را هم به خنده می‌اندازد یادمان نرود که یک پای قضیه همین قوانین نیمه‌قاجاری/نیمه پهلوی با سس و مزه اسلامی هستند. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم که اگر کار مملکت به دست خود من هم بود شاید خیلی بهتر از حضرات اداره‌اش نمی‌کردم.

حالا این حرف‌ها به کنار. شما مدیر مسئول بخش دادن تابعیت در وزارت خارجه ایران باشید حاضر هستید با این قوانین کار کنید؟ یا همان روز اولی که به این سمت منصوب شدید اول در اتاق‌تان را می‌بندید یک شکم سیر به ریش این قانون و فهم و شعور قانون‌گزار آن زمان می‌خندید بعد در اتاق را باز می‌کنید و به اکبر آقا آبدارچی دستور یک چائی دبش را می‌دهید؟

داستان آن مردک کی از بهر حسین در اضطراب بودی و آن فرنگی که از عباس جواب وی همی بدادی

اوت 23, 2008

پرسید در انتخابات آتی تو به لیبرال‌ها رای خواهی داد یا محافظه‌کاران؟
گفتم من رای نخواهم داد.
پرسید برای چه؟
گفتم من صلاحیت رای دادن ندارم (I’m not certified to vote).
تعجب کرد. گفت رای دادن که صلاحیت نمی‌خواهد.
گفتم ببین عمو، من توی کشور خودم سالها شغلی را داشتم. وقتی آمدم اینجا به من گفتید نمی‌توانم آن شغل را داشته باشم چون certified نیستم. رفتم درس خواندم بابام درآمد تا certified شدم. حالا که می‌خواهم بروم سر کاری که هم تجربه‌اش را دارم و هم certified ش هستم باز هم سنگ می‌اندازید جلوی پای من. تازه فهمیده‌ام که کار معمولی داشتن در کانادا مسئله‌ای است که سر گنده آن زیر لحاف است. مدرک و تجربه و رزومه و شبکه اجتماعی و کار داوطلبانه و کوفت و زهرمار می‌خواهد.
پرسید خوب این چه ربطی دارد به رای دادن یا ندادن تو؟
گفتم همین دیگر نازنین. وقتی من برای انجام یک شغل معمولی باید این همه درد بی‌درمون و مرض شقاقولوس و اصل گواهی دوشیزگی مادربزرگ هنگام ازدواج و چه و چه داشته‌باشم (در کمی غلو مناقشه نیست) آنوقت برای تعیین مدیران جامعه‌ام باید چقدر تخصص و اعتبار و دانش و شبکه اجتماعی و تحصیلات و فلان و بهمان داشته‌باشم؟ ببین آقاجان، فرض کن که من مهندس هستم و الان از نظر شماها هم من مهندس محسوب می‌شوم. سابقه کار در همین کشور شما را هم لنگ لنگان دارم. شما (نوعی) می‌ترسی کاری به من بدهی که دو نفر زیر دست من کار کنند مبادا من بزنم کسب و کار تو را خراب کنم از روی ندانم به‌کاری. حالا چطوری انتظار داری من‌ی که تا این حد نفهم و بی‌شعور هستم (از دید شما) که با تحصیلات و تخصص کانادائی هم نمی‌توانم دو نفر تکنسین زیر دستم را اداره کنم، بیایم درباره اینکه جامعه‌ام را چه کسی یا کسانی مدیریتش را داشته باشند اظهار نظر کنم؟ من رای نمی‌دهم.
گفت ولی رای دادن خیلی مهم است. آدم باید در تعیین سرنوشت جائی که در آن زندگی می‌کند نقش داشته‌باشد.
گفتم «آدم»؟ منظورت این است که من هم «آدم» هستم؟ خیلی ببخشیدها ولی من از جائی می‌آیم که از بچگی هروقت هرکه کاری با من داشت یکهوئی عزیز و نازنین و آدم می‌شدم. باقی مواقع کسی من را گ… هم حساب نمی‌کرد. چه مادر و پدرم و چه زعمای قومم. برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه. من یک شغل معمولی می‌خواهم «آدم» نیستم اما زمان رای دادن که می‌شود «آدم» هستم؟  کار ساعتی هفت دلار و هشت دلار که به زحمت اجاره خانه آدم را تامین می‌کند با ابرو بالا انداختن و ایش و اوش به من (نوعی) می‌دهید من «آدم» نیستم اما همین که پای کم کردن مالیات بر درآمد و دیگر کسورات به وسط می‌آید من «آدم» هستم؟ نه داداش. خواب دیدی خیره. من اگر خیلی زور بزنم بتوانم همین زندگی عادیم را در این کشور بالانس کنم. تمام انرژی من صرف این شده و می‌شود که من روز ده قدم بیایم جلو و فردایش نه قدم به عقب رانده بشوم. به روی چشم. اگر انرژی‌ای ته قضیه ماند حتما رای هم خواهم داد.
گفت
ولی تو اصلا سپاسگزار زندگی‌ای که داری نیستی. خیلی‌ها در دنیا هستند که به همین زندگی تو قانعند.
گفتم قربون اون چشم‌های خاکستریت بروم، من گوشم از این حرف‌ها هم پر است. آن طرف دنیا هم همین مزخرفات را توی گوش ما می‌خواندند. فقط کسی جوابی نداشت بدهد وقتی می‌پرسیدیم خوب بابا خیلی‌ها هم در دنیا هستند که بسیار از ما جلوترند. چرا ما وظیفه داریم همیشه به آنهائی نگاه کنیم که از ما پائین‌تر زندگی می‌کنند؟ چرا نباید نگاه به آنهائی کنیم که بهتر و بالاتر از ما زندگی می‌کنند؟
گفت دموکراسی حکم می‌کند که رای بدهیم. تو هم اگر از اوضاع ناراضی هستی باید ابتدا رای بدهی و بعد از نماینده‌ات بخواهی که وضعت را عوض کند.
گفتم به روی چشم. حالا که پشت کامپیوتر نشسته‌ای ناراحت می‌شوی من یک نامه به تو دیکته کنم بنویسی پرینت بگیری؟ در همین زمینه رای دادن است.
خوشحال شد و گفت ابدا. هرچه می‌خواهی بگو برایت تایپ می‌کنم و غلط‌گیری.
گفتم بنویس «صاحب‌خانه عزیزم، چون وضع مالی من فعلا رضایت‌بخش نیست، لطفا مستحضر باشید که من قصد دارم در انتخابات آینده نماینده‌ای به مجلس بفرستم تا از طریق او پیگیر وضع خراب بازار کاری که دارم بشوم. به محض اینکه مشکل من را جناب نماینده‌ام حل کردند آنوقت اجاره شما را خواهم پرداخت». این را که تایپ کردی یکی دیگر هم تایپ کن خطاب به سوپر مارکت سر کوچه‌مان تا آنها هم از من پول نگیرند بابت نان و گوشت و مرغ و میوه تا وقتی که از راه دموکراتیک مشکلم حل شد پول‌شان را بدهم.
با غیظ و عصبانی گفت نمی‌خواهی رای بدهی چرا من را مسخره می‌کنی؟
گفتم تو خودت داری خودت را مسخره می‌کنی. من در فکر آب و نانم و بدبختی سر برج، تو می‌گوئی بیایم رای بدهم به این بابا یا آن بابا تا اگر شد و توانست از سد سنکدر بگذرد و وارد مجلس بشود و اگر امکانات دولت و ملت و صلاح این و آن بود، گوشه قضیه را کمی اصلاح کند. ما در زبان خودمان می‌گوئیم «داروی بعد از فوت بیمار به‌درد نمی‌خورد» (مثلا نوشداروی پس از مرگ سهراب را برایش ترجمه کردم خیر سرم!). تا یارو بیاید و تصمیم بگیرد و قانون شود و ابلاغ شود و اجرا گردد که شهروز من ریش و سبیل در آورده.
با تعجب پرسید تو که گفتی بچه نداری. ای ناقلا نکنه…؟
گفتم نخیر، ندارم، هنوز زنش را هم ندارم چه برسد به بچه‌اش. منتها با این سرعت اصلاح مشکلات و قوانین همان می‌شود که شهروز ریش و سبیلش در آمده و من باید برایش عروسی بگیرم با همین ساعتی دوازده دلاری که در می‌آورم. تازه همان هم اگر کار داشته باشم اگر نداشته باشم.
گفت برو بابا تو همان بهتر که رای ندهی.
در دلم گفتم هی‌هی‌هی. تو برو جلو بوق بزن. باش تا صبح دولتت بدمد کین هنوز از نتایج سحر است. و بعد بلند بلند گفتم راستی ایوان گفته بود که برای اینجا دیوید یک طی نو بخرد خرید؟ من امروز وقت ندارم با آن طی شکسته کل و کشتی بگیرم‌ها. سر ساعت پنج باید بزنم بیرون.  ایوان فردا پرسید که چرا اینجا طی نخورده نیاید یقه من را بگیرد. تقصیر از دیوید است که نمی‌دانم طی نو خریده یا نه.

از دفترچه خاطرات یک ورزشکار ایرانی در پکن

اوت 22, 2008

چهارشنبه – با صدای حاجی که به در اتاق می‌کوبید بیدار شدم. هرچی بهش گفتم که «بابا حاجی ما تازه دیشب ساعت سه صبح رسیده‌ایم چین، حالا نمی‌شود نیم ساعت به طلوع آفتاب نماز صبح خواند؟» در آمد که «اصلا و ابدا. چشم تمام دنیا به ماست و باید نمازهای‌مان را اول وقت بخوانیم». نماز که تمام شد حاجی یک دیس پر از تخم مرغ نیمرو شده با یک بربری کامل و ترشی و مخلفات گذاشت جلوی من. گفتم «حاجی سر جدت الان ساعت پنج صبح است. کی می‌تواند این موقع این همه تخم مرغ و خرت و پرت را بخورد؟». حاجی گفت که از روی مدل رژیم غذائی آن شناگر ملعون استکباری برداشت کرده. گفتم «آخر حاجی جان، اون چهار پنج تا تخم مرغ می‌خورد» گفت که «همین است که هست. باید بخوری قوی بشوی چشم امید محرومان جهان به ما است». امان از دست این حاجی نمی‌فهمد که آن بابا شناگر است و من دونده.

پنج‌شنبه – سید گیر سه پیچ داده بود که باید برای تمرین بین دو مسجد «ابو محتشم» و «الحروان»در پکن بدوم. هرچی گریه و التماس کردم که بابا من دونده دوی صدمتر هستم، این دوتا مسجد یکی این‌طرف شهر است یکی آن‌طرف شهر به خرجش نرفت که نرفت. می‌گوید «اگر بتوانی سه ساعت با همان سرعت صدمتر اولت بدوی آنوقت ده ثانیه دویدن صدمتر برایت آب خوردن است». لامصب من را با تراکتور مزرعه باباش اشتباه گرفته. عصر از زور خستگی روی پاهایم بند نبودم. حاجی آمده یک زیر پیراهن نایلونی ضخیم به من داده می‌گوید «این را زیر پیراهن ورزشی‌ت بپوش». می‌گویم «حاجی این را توی زمستان هم نمی‌پوشندش. الان تابستان است». می‌گوید «باید همین را بپوشی که داده‌ایم رویش نوشته‌اند ()». قرار شد وقتی که انشاءالله مدال طلا گرفتیم پیراهن ورزشیم را بالا بزنم تا همه جهان عبارت () را ببینند. شب تا ساعت دو صبح مشغول دعای کمیل و سینه‌زنی بودیم.

جمعه – نمی‌دانستم چین هم نماز جمعه دارد. تا ساعت سه بعد از ظهر علاف این قضیه بودیم. بعد نماز هم سوار اتوبوس‌مان کردند بردندمان به یک شهری حدود چهار ساعتی اطراف پکن زیارت یک امام‌زاده. نمی‌دانستم پای امام‌زاده‌ها تا چین و ماچین هم رسیده. توی راه برگشت کج کردند و بردندمان به دهکده وانگ‌هوانگ که یک بابائی آنجا زندگی می‌کند حدودا صد و پنج ساله که اعلامیه‌های ضد امپریالیستی زمان مائو را می‌نوشته. یک دو سه ساعتی برای‌مان به چینی حرف زد. مترجم نداشتیم. حاجی فراموش کرده بود مترجم را بگوید بیاید. ساعت یازده شب یارو تخفیف داد و خفه‌خون گرفت. ساعت سه صبح رسیدیم به هتل. امروز از تمرین خبری نبود. عین جنازه افتادم خوابم برد.

شنبه – حاجی ول نمی‌کند من را. یک عکس بزرگ از () در قاب کرده و داده دست من که «وقتی در حال تمرین دویدن هستی این را بالای سرت بگیر که مسلمانان جهان چشم‌شان به ما است». خدا پدر سید را بیامرزد که حاجی را راضی کرد عکس را بدهند چاپ کنند روی پیراهن من. سید می‌گفت «این بابا خسته می‌شود و ممکن است خدای ناکرده عکس از دستش بیافتد و به عکس () توهین بشود». ناهار برداشته تمام تیم را برده یک رستوران عربی در شهر. تا خرخره آبگوشت عربی بست به ناف همه اعضای تیم. عصر تست دوپینگ داشتم. دکتر تعجب کرده‌ بود که چرا کلسترول من ورزشکار بیست و دو ساله بقدر بابای هفتاد و پنج ساله آقای دکتر است. به او توضیح دادم که هر روز صبح حاجی بیست تا تخم مرغ را به ناف من بدبخت می‌بندد. از دویدن و تمرین هم که تقریبا خبری نیست. پنج کیلو چاق شده‌ام. سید می‌گوید «خیالی نیست. استخوانی باشی تصویری منفی از ایران در دل‌های مسلمین جهان باقی می‌گذاری. فکر می‌کنند گرسنگی کشیده‌ای».

یکشنبه – آخ که دیشب چقدر خوش گذشت. مجتبی و رسول قرار گذاشتند ساعت یک نصف شب که همه خوابیدند از در پشتی و از پلکان اضطراری حریق هتل جیم شدیم رفتیم توی شهر بگردیم. آنقدر () و () خوردیم و () کردیم و () دیدیم که نگو. شاد و شنگول برگشتیم هتل و دور از دید برادران ساعت چهار صبح رسیدیم هتل. همین که وارد اتاقم شدم دیدم صدای در اتاق حاجی آمد. از چشمی در نگاه کردم دیدم یک دختر خوشگل ترگل ورگل چشم بادامی از اتاقش خارج شد. ظاهرا همان ماساژور حاجی بود. طفلک حاجی با این همه مسئولیت کمرش زیر فشار خرد می‌شود. گاهی یک ماساژ نیاز دارد. سر نماز صبح به حاجی از الکی گفتم که در خواب دیده‌ام با یک اسرائیلی هم‌گروه خواهم شد. حاجی گفت «شانس بیاوری و نگاه لطف حق به تو بیافتد که با یک صهیونیست هم‌گروه بشوی. خانه و ماشین در تهران ردیف خواهد شد برایت انشاءالله». صبح تا ظهر به دیدار با مسلمانان پکن گذشت. بعد از ظهر هم حاجی ما را برداشت برد تنها سونای مسلمانان شهر. هرچی به حاجی التماس کردم بگذارد قدری بدوم و تمرین کنم گفت که «باید ما اعضای تیم با او و دیگران «ید واحده» باشیم و به سونا برویم تا بفهمیم مسلمانان مظلوم در بیابان‌های گرم‌سیری چه می‌کشند». غلط نکنم بعد از ماساژ دیشب حاجی نیاز به سونا داشته.

دو‌شنبه – پاهایم از بس که در کفش غیر استاندارد تمرین کردم تاول زده. حاجی قول داده یک جفت کفش دو ی خوب برای من تهیه کند. نعمت می‌گفت که حاجی (این حاجی نه، آن یکی در آن المپیک قبلی) رفته کتانی چینی خریده بعد فاکتور آدیداس آلمانی داده به حسابداری. می‌گفت خدا آخر و عاقبتت را محمد بخیر کند که الان حاجی در چین است و تا دلش بخواهد کتانی چینی اینجا ریخته. ببینم این حاجی چه گلی به سر من و خودش می‌زند. ظهر همگی با هم در دهکده المپیک نماز جماعت خواندیم. بعد زیر آفتاب داغ نشستیم و حاجی حسینی برای‌مان از احکام طواف کعبه گفت. مجید و ناصر دچار گرمازدگی شدند و بردندشان به درمانگاه دهکده المپیک. حاجی حسینی تا ساعت سه و نیم بعد از ظهر یک ریز برای‌ اعضای تیم حرف زد و حدیث گفت. قرار شد تا ساعت شش که باید به مهمانی شام و نماز شیخ ابو الامراء پیش‌نماز مسجد ابومحتشم برویم جلوی حاجی حسینی وضو بگیریم و بعد حمد و سوره‌ مان را بخوانیم که اگر ایرادی داشت حاجی درستش کند. نماز و شام و سینه‌زنی و دعا ساعت یک صبح تمام شد.

سه شنبه – بیچاره حاجی کلی این در و آن در زد تا با یک صهیونیست هم‌گروه بشوم بلکه بتوانم از زیر مسابقه در بروم. نشد که نشد. حتی در بین داورها هم گشته بود دیده‌بود که همه مسیحی هستند. ناچار شدم مسابقه بدهم. صد متر را در چهارده ثانیه و هفتاد و دو صدم ثانیه دویدم. حاجی راضی بود. می‌گفت «مهم رساندن پیام انقلاب به جهان است. مردم باید ببینند که اگر پشت سر ما انقلاب کنند دیگر نیازی به شتاب بیشتر در زندگی‌شان ندارند و لزومی ندارد که مثلا صدمتر را در عرض ده ثانیه یا کمتر بدوند». خیلی خوشحال بود که من صدمتر را در چهارده ثانیه و هفتاد و دو صدم ثانیه دویده‌ام. می‌گفت «چهارده عدد خوب و الهی‌ای است. از آن بهتر هفتاد و دو. دست به رکوردت نزن که هم دنیا را با این رکورد خواهی داشت و هم آخرت را». راننده اتوبوسی که باید ما را برمی‌گرداند به هتل ظاهرا مشکلی پیدا کرده بود و راننده دیگری پشت فرمان بود. حاجی نگذاشت سوار بشویم. تمام تیم ماندیم پائین اتوبوس. می‌گفت «این بابا رانندهه صهیونیست است. آن صبحیه نبود اما این جهود است». می‌گفت «دماغش بزرگ است و چشم‌هایش ریز. اینها می‌خواهند با این شگردها از غفلت ما استفاده تبلیغاتی کنند». نمی‌دانم. بنظر من که طرف یک چینی اصیل بود. فقط قدری دماغش گنده بود. همین. در هر حال حاجی دور اتوبوس ما را به تظاهرات واداشت و ما شعار مرگ بر اسرائیل سر دادیم. تمام کسانی که داشتند از ورزشگاه خارج می‌شدند هاج و واج مانده‌بودند که اینها دارند چکار می‌کنند.

چهار‌شنبه – امروز در راه تهران همه اعضای تیم خوشحال بودند. قند توی دل همه آب می‌شد. هیچ‌کس به مدال نیاورده فکر نمی‌کرد. خبر داده‌بودند که بخاطر این عمل ضد صهیونیستی ما در پکن (همان تظاهرات‌مان به دور اتوبوس) به هرکدام‌مان قرار است یک پژو بدهند. عباس که همانطور که نشسته بود توی هواپیما داشت مثلا رانندگی می‌کرد و با دهانش صدای موتور ماشین در می‌آورد. حیدر و فرزین هم داشتند به شوخی سر و کله هم می‌زدند بر سر اینکه پژویش پرشیا است یا ۲۰۶. مهیار و علی‌اکبر هم یک دو سه بیتی از خودشان یک شعر لوس درست کرده‌بودند در وصف پژو و هی داشتند آن را می‌خواندند. دیگر باید دفترچه خاطرات را ببندم. رسیده‌ایم به سالن گمرک فرودگاه تهران. همه‌جا گل است و شیرینی و جمعیت ریشوی خوشحال که صلوات می‌فرستند. عباس و فرزین و حامد و ناصر را سر دست بلند کرده‌اند قبل از اینکه گذرنامه‌های‌شان مهر بشود. اسم من را هم روی پلاکاردها نوشته‌اند و زیرش نوشته‌اند «قهرمان جهان عشق به () و اخلاق، دارنده مدال طلای خلوص نیت». فقط نمی‌دانم چرا بین «قهرمان» و «جهان» نوشته‌اند «هفتاد و پنج کیلو». مگر من کشتی‌گیر هستم؟ ای بابا عیبی ندارد، یک اشتباه کوچولو شده. پژو را عشق است و این جماعت ریشوئی که دارند حاجی و سید و من را روی دست بلند می‌کنند.

«نگاهی دقیق‌تر به روی‌دادهای ایران و جهان»

اوت 21, 2008

مطلب زیر به هیچ وجه خیالی نیست. خیلی هم واقعی است.

——————————-

برنامه یک ساعته «بررسی دقیق ‌اخبار» از کانال تلویزیونی صدای فلان‌ کشور آغاز می‌شود. بعد از کلی آرم و دلنگ دلنگ مجری برنامه شروع به صحبت می‌کند. پنج شش دقیقه اول برنامه جناب مجری زل زده به صفحه «تله پرامپت» دارد تته پته کنان خبرهائی را که قرار است در این پنجاه و چند دقیقه باقیمانده به همه  آنها بپردازند می‌خواند، از گرانی پودر رختشوئی در نعمت‌آباد گیل‌وند بگیرید تا اعدام شونصدنفر ایرانی در دوبی. بعد مهمان‌ها را معرفی می‌کند و پس از سلام و علیک معمول ما ایرانی‌ها شروع به پرسیدن سوال از یکی از مهمانان می‌نماید. حدود دو سه دقیقه مجری حرف می‌زند و می‌گوید. با جان کندن و عرق ریختن سعی می‌کند جمله‌هائی را که مدام در درون هم بصورت جملات معترضه باز کرده ببندد. نصف حرفی که زده فعل ندارد و نصف دیگر آن فاعل. آخرش خودش می‌فهمد که گند زده و کسی نفهمیده منظورش چیست مجددا شروع می‌کند و این‌بار زایمان کامل صورت می‌گیرد و جناب مجری سوالش را به آقای دکتر مهمان برنامه در تهران می‌فهماند.

مجری- (بعد از تمام مراحل چند دقیقه‌ای بالا) چطوری است که یک دولت که مدعی برنامه داشتن برای جهان است از تولید و ارائه برق به مردم خودش عاجز است؟
آقای دکتر در تهران- ببینید این حرف شما در واقع خبر را خوب منعکس نمی‌کند. ما نمی‌توانیم بگوئیم که حالا مثلا در روز یکی دو سه ساعتی برق می‌رود این عدم توانائی دولت است. کدام دولت را شما پیدا می‌کنید در دنیا که نتواند برق به میزان کافی تولید کند؟ اصلا من فی‌الواقع می‌خواهم بپرسم که فی‌الواقع مگر دولت در ایران فی‌الواقع مسئول تولید برق در کشور است؟ در کجای قانون فی‌الواقع اساسی ما آمده که دولت باید برق را فی‌الواقع تولید کند؟ اتفاقا در اصل ۴۴ قانون اساسی آمده که دولت باید زمینه را برای سرمایه‌گذاری…

آقای دکتر گازش را می‌گیرد و می‌رود. خوب متوجه هست که زمان برنامه محدود است و برای جلوگیری از پرسش بعدی باید تا جائی که می‌تواند مزخرف ببافد و تحویل بدهد. مجری برنامه شونصدبار سعی می‌کند حرف بزند اما آقای دکتر (که ظاهرا عیال‌شان در خانه اجازه صحبت به ایشان را نمی‌دهند و دانشجویان‌شان هم با نگاه عاقل اندر سفیه و فقط بخاطر نمره به ایشان خیره می‌شوند بدون شنیدن افاضات‌شان) مجال نمی‌دهد. یک ریز می‌گوید و می‌گوید. مجری بالاخره موفق می‌شود مثل قهرمان‌های فیلم‌های هالیودی که اسب‌های رم کرده یک کالسکه را با کلی بدبختی آرام می‌کنند افسار سخن را به دست بگیرد. این‌بار نوبت مجری است که برگردد به دیگر مهمان برنامه بگوید:

مجری- همین سوال را از شما داریم

و بعد باز پنج‌ دقیقه‌ای آن‌گونه مطلب را می‌پیچاند که کسی نفهمد اول و آخر حرفش چیست. میهمان بخت‌برگشته حاضر در استودیو که در چهارده سالگی از ایران خارج شده و الان چهل و چهارسالش است در می‌آید که:

میهمان- آقای مجری این حرف دقیقا به همان اندازه faulty هستش که ما بیائیم و declare بکنیم که از فردا هر individual ی که در lineup یک فروشگاه chain store بزرگ مثل Walmart هستش نتونه با ارائه receipt معتبر روی credit card خودش جنسی را که خریده refund بکنه. این از نتایج کار دولتی هستش که proud هستش که representative امام زمان هستش…

ایشان هم یک هفت هشت دقیقه‌ای درباره تجربیات خودشان در «نیوجرسی» و پس دادن کفشی که خریده‌بودند اما پای‌شان را می‌زد داد سخن می‌دهند. مجری می‌ماند که چطوری حرف‌های این بابا را جمع‌ و جور بکند و پلی بزند بین تجربیات آقای مهمان برنامه که در آمریکا زندگی کرده‌اند و آن عبد‌القلی نجف‌زاده اصل گناوه‌ای که در پشت‌کوه‌تپه ایران نشسته پای برنامه. از خیر قضیه می‌گذرد و این‌بار به اروپا می‌رود و به خانم مهمان برنامه در سوئد سلام می‌کند. این‌بار سوال اول برنامه را به کناری می‌گذارد و تپق زنان و تمج‌مج کنان درباره وضعیت زن بلوچ ایرانی در سیستان که ناچار است از جوب آب کثیف آب بردارد از خانم مهمان برنامه می‌پرسد.

خانم مهمان- ببینید آقای مجری من اصلا نمی‌دانم این آقای دکتر در تهران چطوری می‌توانند چشم‌شان را روی جنایاتی که این حکومت در شهرهای کوچک و بزرگ به اسم اسلام انجام می‌دهد ببندند…

استارت خانم از سوئد که می‌خورد ناگهان موتور ماشین ایشان بخاطر آن همه فجایعی که بر سر ایشان و دیگر مهاجران ایرانی در اروپا رفته می‌ترکد. از تهران هم جناب دکتر با این سرکار خانم سرشاخ می‌شوند و مجری با کپسول آتش‌نشانی سعی در خاموش کردن حریق ایجاد شده می‌کند. بعد از چند دقیقه‌ای که جناب دکتر تحصیل‌کرده اروپا با کلمات قلنبه سلنبه عربی به خانم کارشناس از سوئد «لن ترانی» می‌اندازد و آن خانم محترم نیز هرچه دق و دلی دارد از اروپا و شوهر و بچه‌هایش را بر سر این دکتر بدبخت خالی می‌کند با کمک از ادبیات بیانیه‌های سیاسی گروه‌های اوپوزیسیون مستقر در اروپا، مجری که می‌بیند «کف» کپسول وی تمام شده این‌بار با همان کپسول خالی دوتا توی سر این می‌کوبد و دوتا توی سر آن و رشته صحبت را به دست می‌گیرد و شروع به بافتن آسمان و ریسمان به هم می‌کند که نیم ساعت اول برنامه تمام می‌شود و باید به استودیوی خبر بروند.

بعد از خبر هم چند دقیقه‌ای آرم و موزیک اعصاب خرد کن برنامه که ظاهرا قرار است تا صد سال دیگر تغییر نکند به مدت چند دقیقه بیخود و بی‌جهت نواخته می‌شود و بعد مجددا چند دقیقه‌ای جناب مجری با همان سرگشتگی همیشگی‌شان وقت را تلف می‌کنند تا یک سوال از آقای دکتر در تهران مطرح کنند.

مجری- آقای دکتر حالا با این وضعی که کانادا هم حاضر شده از تحریم‌ها پیروی کند وضعیت ایران چه می‌شود یا می‌تواند باشد البته این حرف ما نیست (و در پرانتز یکی دو دقیقه‌ای مزخرف به هم می‌بافد که این حرف‌ها گفته شده و مسئولین ایران اگر بخواهند می‌توانند بیایند در برنامه و از این بچه مثبت بازی‌های خبرنگاری) البته این درصورتی است که ما آثار این تحریم‌ها و سفره‌های مردم ایران؟ یعنی می‌شود؟ (جمله ایشان در وسط زمین و هوا ول می‌شود به امان خدا)

آقای دکتر در تهران- ببینید فی‌الواقع ما اینجا با یک مسئله‌ای مواجه هستیم که بنوعی در سیاست مشابه همان مسئله «اکل و ماکول» فقهی هستش. یعنی فی‌الواقع سبد کنترلی دولت بر روی «یتنازع بوقت الوقوع» متمرکز نیست. اینجا آمده قانون‌گذار «یحتجب بالاحتساب» یک سری معیارهائی را فی‌الواقع «ذکرو و فذکر» کرده و لذا …

باز همان قضایای بالا بین مجری که سعی دارد جلوی پرت و پلا گفتن آقای دکتر در تهران را بگیرد و جناب ایشان که گوش‌ها و چشم‌های شریف‌شان را بسته‌اند و دهان مبارک را گشوده‌اند مجددا تکرار می‌شوند. این‌بار خانم مستقر در سوئد نیز به وسط گود می‌پرند و با حضور آقای کارشناس برنامه در استودیو در این بحث و بزن بزن دیگر صدا به صدا نمی‌رسد. مجری بناچار میکروفون‌های همه را قطع می‌کند تا نوبت چرت و پرت گوئی به خودش برسد و پس از ده دقیقه حرف جهت‌دار زدن و بعد باز قسم و آیه خوردن که این حرف ما نیست و مسئولین اگر بخواهند می‌توانند بیایند اینجا و ما درب اینجا را به روی کسی نبسته‌ایم، ناگهان یادش می‌آید که ای بابا دو دقیقه دیگر تا آخر برنامه مانده.

مجری- خانم مستقر در سوئد وقت‌مان بسیار کم است لطفا فشرده در یک دقیقه بفرمائید که این که دولت امارات اعلام کرده که شونصد نفر ایرانی را به جرم قاچاق مواد مخدر قرار است فردا صبح در امارات اعدام کند، این جریانش چیست؟ آیا اصلا مهم است؟

خانم هم در سی‌ثانیه راه حل تمام مسائل و مشکلات ایرانیان عالم را در تغییر رژیم ایران عنوان می‌کند بدون اینکه اشاره‌ای به این شونصد نفر محکوم بدبخت در امارات بکند. مجری تته پته کنان برنامه را جمع می‌کند و آفتاب را بر سر این شهر و آن شهر ایران می‌تاباند و چهارتا کوه از ایران را نام می‌برد و برنامه تمام می‌شود.

نتیجه‌گیری اخلاقی:
۱) آخر مرد حسابی مگر کسی توی تهران هفت‌تیر پشت‌ سرت گذاشته که بروی با فلان برنامه ماهواره‌ای مصاحبه کنی؟
۲) عزیز دل برادر همه که مثل تو سی سال نیست در نیوجرسی آمریکا زندگی کرده باشند بفهمند تو چه می‌گوئی که.
۳) سرکار خانم عزیز شما مخاطب‌تان یکی مثل خودتان است یا امثال قیزه‌بیگم در ولی‌آباد اصفهان هم مخاطب‌تان هستند؟
۴) مسئولین تلویزیون صدای فلان و بهمان ایراد نگیرند که در ایران کارها بین هزار فامیل رد و بدل می‌شود و قحط الرجال است. در همان کشور گل و گشاد شما هیچ‌کس بهتر از ایشان نیست که مجری‌گری بکند؟ صل علی محمد، هیچکی نبود این آمد؟
۵) برنامه‌های امثال این درست است که مخاطب را برای چندبار اول می‌خنداند اما بعدا دیگر لطف و ملاحت خودش را از دست می‌دهد.
۶) ترسم به کعبه نرسی ای اعرابی – کین ره که تو می‌روی به ترکستان است
۷)

استقلال در برهوت

اوت 14, 2008

بهزاد دلش می‌خواست مستقل باشد. مهمترین چیزی که از زمان کودکی فکر او را به خودش مشغول می‌داشت استقلال بود و بس. در شانزده سالگی از خانه پدر و مادرش در شیراز بیرون رفت. نمی‌خواست درس بخواند. وضع مالی خانواده‌اش بد نبود. درواقع خوب هم بود. پدرش تحصیل‌کرده فرانسه بود و مادرش از یکی از خانواده‌های پول‌دار زمان قاجار می‌آمد. نه پدر مهندس و نه مادر معلمش نیازی به کار کردن و داشتن شغل برای گذران زندگی نداشتند. وضع مالی خانواده خوب بود. فقط مشکل این بود که بهزاد به دنبال استقلال می‌گشت.

در یکی از شهرهای کوچک اطراف شیراز به کارگری مشغول شد. بعد از یک سال با صاحب کارش که گاوداری داشت حرفش شد چرا که طرف به او می‌گفت که آغل گاو‌ها را باید بموقع تمیز کند و بهزاد فکر می‌کرد که جمع‌کردن پشگل گاو با استقلال او منافات دارد. اصلا نمی‌توانست قبول کند که کسی به او دستور بدهد. دوست داشت استقلال خودش را داشته‌باشد.

به یکی از روستاهای اطراف آن شهر کوچک کوچ کرد. در یکی از باغات آن روستا توانست کاری برای خودش دست و پا کند. بعد سه ماه دید دیگر توان شنیدن امر و نهی از کسی را ندارد. خلقش تنگ می‌شد وقتی که مش یدالله به او نوبت آب باغ را یادآوری می‌کرد. دوست داشت مستقل باشد و هر وقت که خواست از خواب بیدار شود و هرکار که دلش می‌خواست انجام بدهد و هرچقدر که میلش می‌کشید کار کند و هرموقع که اراده می‌کرد بخوابد. با «باید» مشکل داشت. دوای دردش را در «استقلال» می‌دید.

از ده بیرون زد. از چندتا تپه و دشت گذشت. با پاهای زخمی و بدن آفتاب سوخته، گرسنه و تشنه راهی که نمی‌دانست به کجاست را به خیال «استقلال» طی می‌کرد. هفته‌ها گذشت و گذشت و او همچنان با خیال «استقلال» در بیابان برهوت می‌رفت و می‌رفت. وقتی به نهر آبی گل‌آلود رسید آنقدر خوشحال شد که اصلا نفهمید که آب آن نهر بوی گند می‌دهد. برای خودش در میان دشت داغ تفدیده سرپناهی درست کرد در کنار نهر. تکه‌ای پارچه را به سر چهارتا چوب زد و رفت زیر آن. برای اولین‌بار در زندگیش احساس داشتن «استقلال» در تمام تنش می‌دوید.

سالها گذشت. بهزاد در کنار آن نهر آب ماند. نه با آدمی هم کلام شد و نه اصولا آدمی راهش به دیار او می‌افتاد در آن حاشیه کویر. چندبار سعی کرد با آوردن بخشی از آن نهر بر زمین‌های اطرافش شروع به کشاورزی و آبادانی کند اما نشد که نشد. هیچ‌کس نبود که به وی بگوید «پسر خوب اگر این زمین قابل سکونت و آبادانی بود که قبل از تو آمده‌بودند و ساکنش شده‌بودند و تا بحال آبادش کرده‌بودند. نه اینکه نشود اما با دست یک نفر نمی‌شود. درضمن بدان و آگاه باش که این نهر گل‌آلود بوگندو که تو هر روز از آن می‌نوشی فاضلاب کارخانه چرمی است که چند ده کیلومتر آن‌طرف‌تر واقع است. سر فاضلاب‌شان را داخل نهر آب گذاشته‌اند. با این آب هیچ زمینی آباد نمی‌شود سهل است، زمین آباد هم از برکت و باروری می‌افتد». تک و تنها در میان بیابان نشسته بود، از این نهر آلوده می‌نوشید و به افق چشم دوخته‌بود و دلش خوش بود که «استقلال» دارد.

روزها ناچار بود به‌دنبال حیوانی یا خزنده‌ای بگردد و بدود تا بلکه شکارش کند و از خجالت شکم به در آید. چه روزها که شبش گرسنه خوابید و گرسنه بیدار شد و با مارمولکی یا ملخی در شکم خدا را شکر کرد. بهترین خاطره زندگیش -بعد از آن خاطره اولین روزی که کنار این نهر ساکن شد با خیال استقلال البته- آن دو سه باری بود که در عرض این چندسال موفق به شکار خرگوشی شده بود. لابد خرگوش بخت برگشته راه را گم کرده بود. در هرحال مهم نبود. مهم این بود که «استقلال» دارد.

روزی که در بیست و هفت سالگیش داشت جان می‌داد بخاطر نیش ماری، خوشحال بود و راضی که لااقل هشت نه سالی از زندگیش را با «استقلال» گذرانده. درپی یک لقمه غذا به دنبال مار گذاشته‌بود که این‌بار خودش شکار مار شد. حالش از هر بار مسمومیت شدیدی که هر سه چهار ماه یک بار به سراغش می‌آمد بدتر بود این‌بار. طفلک نمی‌دانست که نهر آبش، منبع الهام بخش استقلالش، با فاضلاب کارخانه آلوده است. هر از چندی مسموم می‌شد. اما این‌بار این سم مار بود که داشت اثر می‌کرد. یک بار دیگر چشم به هم زد. با هر نفسی قفسه سینه‌اش سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شد. دهانش خشک شده بود. خودش را به سمت نهر آبش بر روی زمین کشید.

غرق در غرور بود. بدش نمی‌آمد که کارش همینجا تمام بشود. خودش را قهرمان «استقلال»ش می‌دید. حس می‌کرد از تمام هم‌سن و سالانش که الان در شهر بودند و تحت یک سری «باید و نباید»، یک سر و گردن بالاتر است. او «استقلال» داشت و دیگران نداشتندش. درست است که لباسی برای پوشیدن نداشت و پوست تنش مثل پوست کرگدن سفت و زبر بود زیر تابش نور بی‌امان خورشید اما استقلال داشت و لزومی نداشت مثل هم سن و سالان «سوسول»ش از این مغازه به آن مغازه به‌دنبال لباس باشد. او استقلال داشت.

در سه چهار قدمی همان نهر بوگندوی خودش از حال رفت. دست و پایش حس نداشتند. خوشحال شد وقتی که فهمید دیگر کار تمام است. در تمام این مدت بیابان‌نشینی ترسیده‌ بود که مبادا حادثه‌ای روی بدهد و او ناچار بشود از آنجا برود. از کنار نهرش و از کنار آن پارچه‌ای که بر سر چهار تکه چوب زده. از کنار استقلالش. حالا دیگر خیالش راحت بود که مثل یک قهرمان می‌میرد. تمام قدرت مانده‌اش را جمع کرد و با صدائی که تا دم نهر آب هم به زور می‌رسید داد زد «من مستقل هستم. من به استقلالم رسیدم». بهزاد مستقل زندگی کرده‌بود و اکنون با استقلال می‌مرد.

کدام منبع در زمینه تاریخ «موثق» است؟ که گفته؟

اوت 11, 2008

در پای لینک مطلب «آمريكا به ساكنين هيروشيما و ناكازاكي هشدار داده بود» از وبلاگ «سرپیکو» در بالاترین، دیدم که یکی از کاربران دیگری را به دانشنامه ویکی‌پیدیا Wikipedia و مقاله‌ای در آن ارجاع داده بود. مخاطب ایشان هم در آمده بود که «دوست عزیز wikipedia منبع چندان موثقی در این مورد نیست».

این جمله ایشان من را به فکر فرو برد که «چرا یک دانشنامه آنلاین نباید منبع موثق و قابل اعتمادی باشد؟» و دیگر اینکه اصولا یک منبع موثق و قابل اعتماد در زمینه مسائل تاریخی باید چه شرایطی داشته باشد تا بتوان آن را «موثق» دانست. مهمتر از همه اینکه چه افرادی قادر هستند «وثوق» یک منبع خاص (کتاب، مقاله، دانشنامه یا …) در زمینه امور تاریخی را به رسمیت بشناسند؟ به دیگر سخن «میزان صحت و سقم حرف‌هائی که در زمینه تاریخ می‌زنیم و قبول داریم چیست و چه کسی منابع ما را موثق می‌داند؟»

لطفا نظرات‌تان را این پائین بنویسید. بسیار سپاسگزارم.

آه، دنیا چه مشنگ، همگی گوسفند اند، من فقط می‌فهمم!

اوت 8, 2008

یک بحث خیالی با آدم‌های صد در صد واقعی:*

———————————
– آخر نرّه خر عوضی تو که می‌گوئی آمریکا چنین و چنان نکرده در برمه دلیلت چیه؟ کجاست؟
– ببین جانم، «جان رابین‌سون» در کتاب «مرگ‌های سفید آمریکا در بیزانس» می‌گوید که آمریکا اگر می‌خواست در این قضیه دست داشته باشد که روابطش با کشورهای دیگر منطقه به‌هم می‌خورد.
– ببینم این «جان رابین‌سون» کجائیه؟
– آمریکائیه.
– چه‌کاره است؟
– چهل سال توی وزارت خارجه آمریکا مسئول بخش برمه بوده.
– تو چقدر خری که حرف یک آمریکائی را باور می‌کنی. آن هم کسی که کاره‌ای بوده.
– خوب کسی که کاره‌ای بوده حرفش سند است و الا اگر خشک‌شوئی داشت که بیخود می‌کرد درباره برمه اظهار نظر کند.
– بچه نباش. این‌ها همه دست‌شان توی یک کاسه است.
– «ژاک دوقومولون» فرانسوی هم در کتاب «فرار از سرزمین آتش» همین را عنوان می‌کند.
– ای بابا مگر فرقی هست بین آنچه فرانسوی‌ها می‌گویند با آنچه آمریکائی‌ها ادعایش را می‌کنند؟ این بابا چه‌ کاره بوده؟
– در دانشگاه سوربن زبان برمه‌ای تدریس می‌کند.
– این چه احمقی است که در فرانسه بزرگ شده و دانشگاه دیده است آنوقت رفته بجای یک کار درست و حسابی دارد زبان برمه‌ای به یک مشت احمق‌تر از خودش درس می‌دهد. خوب اگر کسی خواست زبان برمه‌ای یاد بگیرد پا می‌شود می‌رود برمه. چرا برود سوربن فرانسه زبان برمه‌ای بخواند؟ یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه هست. گول نخور پسرم.
-خوب ببین «آندره گریگویانف» روسی در مصاحبه با روزنامه «ژپشراکف» هم می‌گوید که آمریکا چنین کاری را اگر هم می‌خواسته نمی‌توانسته بکند بخاطر ترس از گروه‌هائی که …
– حالا دیگر روس‌ها شده‌اند مبنای قضاوت تو؟ بچه شدی؟ این‌ها پایش بیافتد ننه‌شان را هم می‌برند بازار با برچسب ساخت سنگاپور می‌فروشندش. این روزنامه‌‌ای که گفتی روسی است؟
– بله، بیست میلیون نسخه در روز در سرتاسر روسیه فروش دارد.
– باور نکن.
– باشه. بسیار خوب، پس چه کسی حرف درست را می‌زند؟
– برو یک آدم بی‌طرف پیدا کن.
– که را مثلا؟
– چه می‌دانم، یکی که حب و بغض نداشته باشد. یکی که نه از این پول گرفته باشد نه از آن.
– خوب من از کجا بدانم کی از کی پول گرفته یا نه؟ من که نمی‌توانم حساب بانکی نویسنده یک کتاب را چک کنم.
– همین دیگر، می‌گویم احمقی نگو نه. ببین کی از کی طرفداری می‌کنه بفهم که ازش پول گرفته.
– پس حرف درست را هیچ‌کس نمی‌زند دیگر؟ بله؟ هرکس مطابق آنچه که پول گرفته؟ نه؟ یعنی اگر کسی هم آمد از ایران طرفداری کرد در یک کتابی پس حتما و حکما از ایران پول گرفته تا تعریف کند دیگر؟ نه؟ یعنی اگر کسی از کسی طرفداری کرد بدون شک از او پول گرفته دیگر؟ خوب با این حساب کسی که هیچی نمی‌گوید و نمی‌نویسد است که از کسی پول نگرفته. من چگونه کتاب کسی که کتابی ننوشته را بخوانم؟؟؟؟ 
– ببین جانم تو جوانی و بی‌تجربه. من یادم هست در سال سی و پنج یک روز یک آقائی بود بنام «مجید دوست» من را دعوت کرد با او برویم لاله‌زار یک کافه‌ای چیزی بخوریم. صحبت سال سی و پنج است. اون موقع چلوکباب درست و حسابی می‌خوردی می‌شد دوزار. تازه کلی هم کره داشت و گوجه یکی اینقدر. دوغ هم که برایت مدام پر می‌کرد. نوشابه آن وقت‌ها نبود. نه که نباشد. جا نیافتاده بود. زیاد شناخته‌شده نبود. یک دیس پر برنج و یک سیخ کباب برگ و دو سیخ کباب کوبیده می‌خوردی با گوجه و دوغ. تازه یک نان سنگک هم کنارش بود که می‌توانستی بخوری یا نخوری. همه اینها می‌شد دوزار. مثل الان نبود که بیایند یک‌ذره برنج دم نکشیده با یک کبابی که بوی گند می‌دهد پرت کنند جلویت بعدش هم بیست و پنج هزار تومان از تو بگیرند که. نه. یادش بخیر یک قهوه‌ای هم داشتند بعضی از کافه‌ها که خیلی خوشمزه بود. می‌گفتند این قهوه را از نروژ می‌آورند چون آنجا عمل می‌آید. خلاصه این آقای مجید دوست من را برداشت برد به یک بابائی معرفی کرد که بعدا فهمیدم از دوستان دور سرهنگ «حسینی» بوده که آن موقع زمزمه‌اش بود که توی حزب توده برای خودش دم و دستگاهی دارد. قهوه را که خوردیم این دوست سرهنگ حسینی…
– ببخشید اما ما داشتیم درباره دخالت آمریکا در برمه صحبت می‌کردیم‌ها. در ضمن قهوه که در نروژ عمل نمی‌آید. قهوه محصول گرم‌سیری است.
– گندت بزنند که یک احمق نفهم تمام عیاری. همین‌جوری با این خوش‌خیال‌ بازی‌هایت داری مملکت را به باد می‌دهی. امثال شماها هستید که اگر آمریکا با تانک هم وارد کوچه‌تان بشود جلوی پایش سر بچه‌تان را گوش تا گوش می‌برید و خدمت ارباب تقدیم می‌کنید…
– عزیزجان صحبت اصلا بر سر این بود که فلانی و بهمانی در کتاب‌شان می‌گویند که …
– فلانی و بهمانی … خورده‌اند با تو! …ش‌ها!
– شرمنده که شما عصبانی شدید. ببخشید.
———————————————-
همین!

 

 

* اسامی افراد، سمت‌ها و کتاب‌های مورد اشاره این متن خیالی هستند.

یا تو خری، یا من خرم، یا تو فکر می‌کنی که من خرم

اوت 1, 2008

آقای میلیبند گفت که «وضعیت در خاورمیانه بدون رقابت های تسلیحات اتمی به قدر کافی بغرنج هست و احتیاجی به چنین مسابقه ای ندارد و خطر در اینجاست که ایران با ادامه غنی سازی اورانیوم مسابقه تسلیحات اتمی در منطقه را به وجود آورد و برای همین است که ما این موضوع را جدی گرفته ایم.»

وی افزود: «به طور میانگین یک ایرانی 30 درصد وضع اقتصادی بدتری نسبت به سی سال پیش دارد و این به رغم ذخیره بزرگ نفتی این کشور بوده است؛ ایران همچنین با 35 درصد نرخ تورم روبرو است. این همان چیزی است که افکار داخل ایران را تغییر خواهد داد. (لینک به بالاترین – لینک به صفحه بی‌بی‌سی)
—————————–

بنشین تا افکار یک ملت تغییر پیدا کند.  با این حرف ها گزینه جنگ را بیشتر قابل قبول جلوه می دهی دیوید میلیبند جان. شما نگران این هستید که ایران ظرف یک سال، دو سال، پنج سال یا اصلا ده سال دیگر به آن میزان از دانش فنی و ظرفیت عملیاتی نرسد که بتواند بقدر داشتن سلاح هسته‌ای اورانیوم غنی کند. آنوقت حرف از تغییر افکار در درون ایران بخاطر گرانی و تورم می زنی؟  انگار افکار مردم یک کشور را می شود ظرف شش ماه تغییر داد. هر آدمی با بهره هوشی متوسط و معمولی در اروپا این را دیگر می داند که تغییر افکار مردم یک کشور به سالیان سال زمان نیاز دارد.

نه عزیز دل برادر، این حرف شما یا از روی دوستی خاله خرسه تان است یا خیلی ببخشید …ه تشریف دارید که به زبان بی زبانی دارید می گوئید «مردم باید یک کاری می کردند جلوی آخوندها که خوب افکارشان بالاخره طول می کشد عوض بشود. چون مردم افکارشان در مدت زمان مانده برای دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای عوض نمی شود تا جلوی غنی سازی رهبران شان را بگیرند پس ما ناچاریم از خارج ایران اقدام کنیم».

می گویند طرف مادرش را برد بازار بفروشد به او گفتند مادر را که نمی شود فروخت. گفت نگران نباشید یک قیمتی رویش می گذارم که کسی نتواند بخردش. شرط پیش رفت قضیه دیپلوماسی را حالا این آقای دیوید میلیبند آمده گره زده به چیزی که سالیان سال زمان می برد.

در ضمن

اول: لطفا یکی به شخص شخیص حضرت وزارت خارجه انگلستان جل جلاله بگوید که حضرت آقا اگر خراب شدن وضع اقتصادی مردم باعث تغییر افکارشان به سمت مثبت می شد که قضیه سی سال ادامه پیدا نمی کرد. کجای دنیا معیشت مردم که خراب شده مردم در جهت مثبت فکر کرده‌اند؟ خود شما اگر صنار ته جیبت نباشد عقلت در جهت مثبت و سازنده کار می‌کند یا در جهت منفی؟ باز یک کاری می‌کنید یک گندی می‌زنید در خاورمیانه که چهل پنجاه سال بویش همه را خفه کند.

دوم: حالا گیرم معجزه شد و فشار اقتصادی روی مردمی که یازده هزار روز است هر روز زیر فشار اقتصادی هستند اثر کرد و مثلا چشم‌های مردمی که صبح تا شب دارند می‌دوند برای دخل و خرج کردن، در جهت مثبت باز شد. خوب چکار بکنند؟ بیایند بخاطر انرژی هسته‌ای انقلاب بکنند؟ این که می‌شود همان‌ کاری که دولت‌شان دارد می‌کند و بخاطر «برق هسته‌ای» کشور را برده دم پرتگاه جنگ. باز هم هرج و مرج و باز هم بدبختی. با رای خود جلوی غنی‌سازی را بگیرند؟ انگار اینجا درگیری اسرائیل و فلسطین است و شما هم احمدی‌نژاد هستید که موضوع را به «رفراندوم» حواله می‌کنید! دیوید، عزیزم، دل‌بندم، ایران کمی تا قسمتی (فقط کمی البته!) با سوئیس فرق دارد. ای کاش می‌شد این فرق را یک جورهائی به چشم شما غربی‌ها آورد. حضرت اجل، لطف کنید و بفرمائید مردم ایران که در آن روز مورد نظر شما چشم‌ و گوش‌‌شان باز شده با چه مکانیسمی باید تغییر مورد نظر را حالی مسئولانی بکنند که حاضر نیستند هنوز در قرن بیست و یکم از قانون عدم برابری زن و مرد در قضایای «دیه» کوتاه بیایند.

امان از این زبان دیپلماتیک شما انگلیسی‌ها. به هزار ایما و اشاره می‌گوئید که «امیدی نیست، مردم باید جلوی رهبران‌شان را بگیرند که این‌ها هم سی سال است در شیش و بش زندگی روزمره هستند و بخاری از ایشان بلند نمی‌شود، پس ما باید از خارج ایران راهی بیابیم برای این قضیه». آدم با چهارتا دیپلمات مثل شما آقای میلیبند طرف باشد، به ژنرال‌های لات و قلدر آمریکائی سجده می‌کند.