استقلال در برهوت

بهزاد دلش می‌خواست مستقل باشد. مهمترین چیزی که از زمان کودکی فکر او را به خودش مشغول می‌داشت استقلال بود و بس. در شانزده سالگی از خانه پدر و مادرش در شیراز بیرون رفت. نمی‌خواست درس بخواند. وضع مالی خانواده‌اش بد نبود. درواقع خوب هم بود. پدرش تحصیل‌کرده فرانسه بود و مادرش از یکی از خانواده‌های پول‌دار زمان قاجار می‌آمد. نه پدر مهندس و نه مادر معلمش نیازی به کار کردن و داشتن شغل برای گذران زندگی نداشتند. وضع مالی خانواده خوب بود. فقط مشکل این بود که بهزاد به دنبال استقلال می‌گشت.

در یکی از شهرهای کوچک اطراف شیراز به کارگری مشغول شد. بعد از یک سال با صاحب کارش که گاوداری داشت حرفش شد چرا که طرف به او می‌گفت که آغل گاو‌ها را باید بموقع تمیز کند و بهزاد فکر می‌کرد که جمع‌کردن پشگل گاو با استقلال او منافات دارد. اصلا نمی‌توانست قبول کند که کسی به او دستور بدهد. دوست داشت استقلال خودش را داشته‌باشد.

به یکی از روستاهای اطراف آن شهر کوچک کوچ کرد. در یکی از باغات آن روستا توانست کاری برای خودش دست و پا کند. بعد سه ماه دید دیگر توان شنیدن امر و نهی از کسی را ندارد. خلقش تنگ می‌شد وقتی که مش یدالله به او نوبت آب باغ را یادآوری می‌کرد. دوست داشت مستقل باشد و هر وقت که خواست از خواب بیدار شود و هرکار که دلش می‌خواست انجام بدهد و هرچقدر که میلش می‌کشید کار کند و هرموقع که اراده می‌کرد بخوابد. با «باید» مشکل داشت. دوای دردش را در «استقلال» می‌دید.

از ده بیرون زد. از چندتا تپه و دشت گذشت. با پاهای زخمی و بدن آفتاب سوخته، گرسنه و تشنه راهی که نمی‌دانست به کجاست را به خیال «استقلال» طی می‌کرد. هفته‌ها گذشت و گذشت و او همچنان با خیال «استقلال» در بیابان برهوت می‌رفت و می‌رفت. وقتی به نهر آبی گل‌آلود رسید آنقدر خوشحال شد که اصلا نفهمید که آب آن نهر بوی گند می‌دهد. برای خودش در میان دشت داغ تفدیده سرپناهی درست کرد در کنار نهر. تکه‌ای پارچه را به سر چهارتا چوب زد و رفت زیر آن. برای اولین‌بار در زندگیش احساس داشتن «استقلال» در تمام تنش می‌دوید.

سالها گذشت. بهزاد در کنار آن نهر آب ماند. نه با آدمی هم کلام شد و نه اصولا آدمی راهش به دیار او می‌افتاد در آن حاشیه کویر. چندبار سعی کرد با آوردن بخشی از آن نهر بر زمین‌های اطرافش شروع به کشاورزی و آبادانی کند اما نشد که نشد. هیچ‌کس نبود که به وی بگوید «پسر خوب اگر این زمین قابل سکونت و آبادانی بود که قبل از تو آمده‌بودند و ساکنش شده‌بودند و تا بحال آبادش کرده‌بودند. نه اینکه نشود اما با دست یک نفر نمی‌شود. درضمن بدان و آگاه باش که این نهر گل‌آلود بوگندو که تو هر روز از آن می‌نوشی فاضلاب کارخانه چرمی است که چند ده کیلومتر آن‌طرف‌تر واقع است. سر فاضلاب‌شان را داخل نهر آب گذاشته‌اند. با این آب هیچ زمینی آباد نمی‌شود سهل است، زمین آباد هم از برکت و باروری می‌افتد». تک و تنها در میان بیابان نشسته بود، از این نهر آلوده می‌نوشید و به افق چشم دوخته‌بود و دلش خوش بود که «استقلال» دارد.

روزها ناچار بود به‌دنبال حیوانی یا خزنده‌ای بگردد و بدود تا بلکه شکارش کند و از خجالت شکم به در آید. چه روزها که شبش گرسنه خوابید و گرسنه بیدار شد و با مارمولکی یا ملخی در شکم خدا را شکر کرد. بهترین خاطره زندگیش -بعد از آن خاطره اولین روزی که کنار این نهر ساکن شد با خیال استقلال البته- آن دو سه باری بود که در عرض این چندسال موفق به شکار خرگوشی شده بود. لابد خرگوش بخت برگشته راه را گم کرده بود. در هرحال مهم نبود. مهم این بود که «استقلال» دارد.

روزی که در بیست و هفت سالگیش داشت جان می‌داد بخاطر نیش ماری، خوشحال بود و راضی که لااقل هشت نه سالی از زندگیش را با «استقلال» گذرانده. درپی یک لقمه غذا به دنبال مار گذاشته‌بود که این‌بار خودش شکار مار شد. حالش از هر بار مسمومیت شدیدی که هر سه چهار ماه یک بار به سراغش می‌آمد بدتر بود این‌بار. طفلک نمی‌دانست که نهر آبش، منبع الهام بخش استقلالش، با فاضلاب کارخانه آلوده است. هر از چندی مسموم می‌شد. اما این‌بار این سم مار بود که داشت اثر می‌کرد. یک بار دیگر چشم به هم زد. با هر نفسی قفسه سینه‌اش سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شد. دهانش خشک شده بود. خودش را به سمت نهر آبش بر روی زمین کشید.

غرق در غرور بود. بدش نمی‌آمد که کارش همینجا تمام بشود. خودش را قهرمان «استقلال»ش می‌دید. حس می‌کرد از تمام هم‌سن و سالانش که الان در شهر بودند و تحت یک سری «باید و نباید»، یک سر و گردن بالاتر است. او «استقلال» داشت و دیگران نداشتندش. درست است که لباسی برای پوشیدن نداشت و پوست تنش مثل پوست کرگدن سفت و زبر بود زیر تابش نور بی‌امان خورشید اما استقلال داشت و لزومی نداشت مثل هم سن و سالان «سوسول»ش از این مغازه به آن مغازه به‌دنبال لباس باشد. او استقلال داشت.

در سه چهار قدمی همان نهر بوگندوی خودش از حال رفت. دست و پایش حس نداشتند. خوشحال شد وقتی که فهمید دیگر کار تمام است. در تمام این مدت بیابان‌نشینی ترسیده‌ بود که مبادا حادثه‌ای روی بدهد و او ناچار بشود از آنجا برود. از کنار نهرش و از کنار آن پارچه‌ای که بر سر چهار تکه چوب زده. از کنار استقلالش. حالا دیگر خیالش راحت بود که مثل یک قهرمان می‌میرد. تمام قدرت مانده‌اش را جمع کرد و با صدائی که تا دم نهر آب هم به زور می‌رسید داد زد «من مستقل هستم. من به استقلالم رسیدم». بهزاد مستقل زندگی کرده‌بود و اکنون با استقلال می‌مرد.

Advertisements

6 پاسخ to “استقلال در برهوت”

  1. جهانگرد Says:

    سلام
    یکی بیاد بگوید این استقلال است یا خودخواهی تبختر این استقلال است یا خودکشی مادی ومعنوی مادی از ان جهت که بدن را به کشتن دادمعنوی از ان جهت که انسان را که فطرتا اجتماعی است با تنهایی کشت

  2. ورتيگونه Says:

    ممنون محمد نازنين، واقعاً مفاهيمي مثل استقلال بايد مجدداً براي ما مردمان بازتعريف شود. متاسفانه روشنفكران فراواني را مي‌شناسم كه همچنان در تعاريف عهد قجر استقلال باقي‌مانده‌اند و بهزاد مذكور را به دليل همين صفت دهن‌پركن مورد تشويق و حمايت قرار مي‌دهند. همينطور واژه‌هاي مرتبط با تعريف كهنه و زنگ‌زده استقلال به خصوص در وادي اقتصاد، همچون «خودكفايي»؛ نيز نياز به بازتعريف دارند. هنوز هم عده زيادي فكر مي‌كنند بايد براي بدست آوردن استقلال اقتصادي هر چيزي را بدون توجه به سابقه، تخصص، منابع و … در آن زمينه‌، خود توليد كرد.( اين هر چيزي به معناي واقعي كلمه شامل از شير مرغ تا جون آدميزاد مي‌شود و تا كنون هيچ دستاوردي جز عقب‌افتاده‌گي صنعتي و اقتصادي براي ما به بار نياورده است البته از لحاظ آماري قطعاً دست‌آوردهاي فراواني براي بهزاد مورد نظر داشته است، مثلاً همين چند روز پيش شنيدم كه بهزاد در تلويزيونش ادعا مي‌كرد كه دهمين سازنده خودرو در دنيا شده است :)) ) گاهي اوقات خيال مي‌كني كه ذهنيت سياست‌گذاران اقتصادي ما حتي به ميزان مرحله «مبادله پاياپاي» هم رشد نكرده و همچنان در تفكرات اقتصاد رابينسون كروزوئه‌اي دست و پا مي‌زنند.
    بازهم تشكر از مطلب قابل تاملت.

  3. ناصر يارمحمديان Says:

    استقلال در قدرت است و با قدرت تعريف مي شود كشوري كه قدرت ندارد استقلال ندارد و از آنجايي كه قدرت شدت و ضعف دارد در واقه دست بالا دست دارد پس استقلال هم شدت و ضعف دارد و ما زماني مسقل ترين كشور خواهيم شد كه قدرتمندترين بشويم و تا زماني كه از لحاظ اقتصادي ضعيف ترين هستيم وابسته ترين كشور هستيم اين تحريم ها و بحران هاي داخلي نشان از وابستگي ما به عرصه بين الملل است.

  4. mahdi Says:

    با سلام به دوست عزيز مطلب جالبي بود
    من مدير سايت Bikalak.com هستم
    خوشحال ميشم با » بانک مقالات فارسي » و » سايت تفريحي » ما تبادل لينک کنيد http://www.bikalak.wordpress.com
    http://www.Bikalak.com دو لينک در دو سايت متفاوت

    از شما و از همه دوستان wordpress دعوت مي کنم به ما سر بزنند و اگر مايل بودند تبادل لينک نماييم
    موفق باشيد

  5. سید علیرضا حجازی Says:

    باسلام،
    اگر به آینده پژوهی علاقمند هستید، از این وب سایت دیدن فرمایید:
    http://www.futuresdiscovery.com

  6. leyla1989 Says:

    عجیب و خیلی خوب بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: