داستان آن مردک کی از بهر حسین در اضطراب بودی و آن فرنگی که از عباس جواب وی همی بدادی

پرسید در انتخابات آتی تو به لیبرال‌ها رای خواهی داد یا محافظه‌کاران؟
گفتم من رای نخواهم داد.
پرسید برای چه؟
گفتم من صلاحیت رای دادن ندارم (I’m not certified to vote).
تعجب کرد. گفت رای دادن که صلاحیت نمی‌خواهد.
گفتم ببین عمو، من توی کشور خودم سالها شغلی را داشتم. وقتی آمدم اینجا به من گفتید نمی‌توانم آن شغل را داشته باشم چون certified نیستم. رفتم درس خواندم بابام درآمد تا certified شدم. حالا که می‌خواهم بروم سر کاری که هم تجربه‌اش را دارم و هم certified ش هستم باز هم سنگ می‌اندازید جلوی پای من. تازه فهمیده‌ام که کار معمولی داشتن در کانادا مسئله‌ای است که سر گنده آن زیر لحاف است. مدرک و تجربه و رزومه و شبکه اجتماعی و کار داوطلبانه و کوفت و زهرمار می‌خواهد.
پرسید خوب این چه ربطی دارد به رای دادن یا ندادن تو؟
گفتم همین دیگر نازنین. وقتی من برای انجام یک شغل معمولی باید این همه درد بی‌درمون و مرض شقاقولوس و اصل گواهی دوشیزگی مادربزرگ هنگام ازدواج و چه و چه داشته‌باشم (در کمی غلو مناقشه نیست) آنوقت برای تعیین مدیران جامعه‌ام باید چقدر تخصص و اعتبار و دانش و شبکه اجتماعی و تحصیلات و فلان و بهمان داشته‌باشم؟ ببین آقاجان، فرض کن که من مهندس هستم و الان از نظر شماها هم من مهندس محسوب می‌شوم. سابقه کار در همین کشور شما را هم لنگ لنگان دارم. شما (نوعی) می‌ترسی کاری به من بدهی که دو نفر زیر دست من کار کنند مبادا من بزنم کسب و کار تو را خراب کنم از روی ندانم به‌کاری. حالا چطوری انتظار داری من‌ی که تا این حد نفهم و بی‌شعور هستم (از دید شما) که با تحصیلات و تخصص کانادائی هم نمی‌توانم دو نفر تکنسین زیر دستم را اداره کنم، بیایم درباره اینکه جامعه‌ام را چه کسی یا کسانی مدیریتش را داشته باشند اظهار نظر کنم؟ من رای نمی‌دهم.
گفت ولی رای دادن خیلی مهم است. آدم باید در تعیین سرنوشت جائی که در آن زندگی می‌کند نقش داشته‌باشد.
گفتم «آدم»؟ منظورت این است که من هم «آدم» هستم؟ خیلی ببخشیدها ولی من از جائی می‌آیم که از بچگی هروقت هرکه کاری با من داشت یکهوئی عزیز و نازنین و آدم می‌شدم. باقی مواقع کسی من را گ… هم حساب نمی‌کرد. چه مادر و پدرم و چه زعمای قومم. برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه. من یک شغل معمولی می‌خواهم «آدم» نیستم اما زمان رای دادن که می‌شود «آدم» هستم؟  کار ساعتی هفت دلار و هشت دلار که به زحمت اجاره خانه آدم را تامین می‌کند با ابرو بالا انداختن و ایش و اوش به من (نوعی) می‌دهید من «آدم» نیستم اما همین که پای کم کردن مالیات بر درآمد و دیگر کسورات به وسط می‌آید من «آدم» هستم؟ نه داداش. خواب دیدی خیره. من اگر خیلی زور بزنم بتوانم همین زندگی عادیم را در این کشور بالانس کنم. تمام انرژی من صرف این شده و می‌شود که من روز ده قدم بیایم جلو و فردایش نه قدم به عقب رانده بشوم. به روی چشم. اگر انرژی‌ای ته قضیه ماند حتما رای هم خواهم داد.
گفت
ولی تو اصلا سپاسگزار زندگی‌ای که داری نیستی. خیلی‌ها در دنیا هستند که به همین زندگی تو قانعند.
گفتم قربون اون چشم‌های خاکستریت بروم، من گوشم از این حرف‌ها هم پر است. آن طرف دنیا هم همین مزخرفات را توی گوش ما می‌خواندند. فقط کسی جوابی نداشت بدهد وقتی می‌پرسیدیم خوب بابا خیلی‌ها هم در دنیا هستند که بسیار از ما جلوترند. چرا ما وظیفه داریم همیشه به آنهائی نگاه کنیم که از ما پائین‌تر زندگی می‌کنند؟ چرا نباید نگاه به آنهائی کنیم که بهتر و بالاتر از ما زندگی می‌کنند؟
گفت دموکراسی حکم می‌کند که رای بدهیم. تو هم اگر از اوضاع ناراضی هستی باید ابتدا رای بدهی و بعد از نماینده‌ات بخواهی که وضعت را عوض کند.
گفتم به روی چشم. حالا که پشت کامپیوتر نشسته‌ای ناراحت می‌شوی من یک نامه به تو دیکته کنم بنویسی پرینت بگیری؟ در همین زمینه رای دادن است.
خوشحال شد و گفت ابدا. هرچه می‌خواهی بگو برایت تایپ می‌کنم و غلط‌گیری.
گفتم بنویس «صاحب‌خانه عزیزم، چون وضع مالی من فعلا رضایت‌بخش نیست، لطفا مستحضر باشید که من قصد دارم در انتخابات آینده نماینده‌ای به مجلس بفرستم تا از طریق او پیگیر وضع خراب بازار کاری که دارم بشوم. به محض اینکه مشکل من را جناب نماینده‌ام حل کردند آنوقت اجاره شما را خواهم پرداخت». این را که تایپ کردی یکی دیگر هم تایپ کن خطاب به سوپر مارکت سر کوچه‌مان تا آنها هم از من پول نگیرند بابت نان و گوشت و مرغ و میوه تا وقتی که از راه دموکراتیک مشکلم حل شد پول‌شان را بدهم.
با غیظ و عصبانی گفت نمی‌خواهی رای بدهی چرا من را مسخره می‌کنی؟
گفتم تو خودت داری خودت را مسخره می‌کنی. من در فکر آب و نانم و بدبختی سر برج، تو می‌گوئی بیایم رای بدهم به این بابا یا آن بابا تا اگر شد و توانست از سد سنکدر بگذرد و وارد مجلس بشود و اگر امکانات دولت و ملت و صلاح این و آن بود، گوشه قضیه را کمی اصلاح کند. ما در زبان خودمان می‌گوئیم «داروی بعد از فوت بیمار به‌درد نمی‌خورد» (مثلا نوشداروی پس از مرگ سهراب را برایش ترجمه کردم خیر سرم!). تا یارو بیاید و تصمیم بگیرد و قانون شود و ابلاغ شود و اجرا گردد که شهروز من ریش و سبیل در آورده.
با تعجب پرسید تو که گفتی بچه نداری. ای ناقلا نکنه…؟
گفتم نخیر، ندارم، هنوز زنش را هم ندارم چه برسد به بچه‌اش. منتها با این سرعت اصلاح مشکلات و قوانین همان می‌شود که شهروز ریش و سبیلش در آمده و من باید برایش عروسی بگیرم با همین ساعتی دوازده دلاری که در می‌آورم. تازه همان هم اگر کار داشته باشم اگر نداشته باشم.
گفت برو بابا تو همان بهتر که رای ندهی.
در دلم گفتم هی‌هی‌هی. تو برو جلو بوق بزن. باش تا صبح دولتت بدمد کین هنوز از نتایج سحر است. و بعد بلند بلند گفتم راستی ایوان گفته بود که برای اینجا دیوید یک طی نو بخرد خرید؟ من امروز وقت ندارم با آن طی شکسته کل و کشتی بگیرم‌ها. سر ساعت پنج باید بزنم بیرون.  ایوان فردا پرسید که چرا اینجا طی نخورده نیاید یقه من را بگیرد. تقصیر از دیوید است که نمی‌دانم طی نو خریده یا نه.

Advertisements

3 پاسخ to “داستان آن مردک کی از بهر حسین در اضطراب بودی و آن فرنگی که از عباس جواب وی همی بدادی”

  1. جعفري Says:

    سلام
    معلومه که خیلی خوب مطلب می نویسی و توی نویسندگی حرف نداری!! برخلاف من که هرچه آمد خوش آمد و مستقیم میفرستمش توی وبلاگ….
    آقا میشه یه خورده نویسندگی نیز یاد ما بدی. حداقل آموزشش رو بذار ممنون میشیم.
    با تشکر
    —————————–
    جعفری عزیز

    داری دیگر ما را چوب کاری می کنی ها. من شاگرد همه دوستان پر محبت هستم.

  2. Salar Says:

    بسیار جالب درمندی ما و تفکر غربی رو به تصویر کشیدی

  3. weblogchi Says:

    یعنی همه جای دنیا یه اشه و یه کاسه

    ممنون بسیار عالی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: