Archive for سپتامبر 2008

اندر حکایت زندگی ما در یک محیط «کازمو پالیتن»

سپتامبر 23, 2008

از مزایا یا معایب زندگی در محیطی که در آن هرکسی از گوشه‌ای از دنیا آمده این است که هر آنچه روزی و روزگاری دیده‌اید و شنیده‌اید در رادیو و تلویزیون را می‌توانید به عینه به تماشا بنشینید.

حدود سه سال پیش خانمی را دیدم که از کشتار هولناک «رواندا» جان سالم به در برده‌ بود. برای من تعریف کرد که چطور طرف با قمه شمشیرگونه‌ای به دنبال این دختر دوازده ساله گذاشته و او چگونه توانسته پس از مدتی دویدن و فرار از دست او، زیر برگ‌های بوته‌های محل مخفی شود در حالی که آن مردک با آن قمه بزرگ به دنبال او می‌گشته. آنقدر به او نزدیک بوده که دخترک بیچاره می‌توانسته صدای نفس‌های وی را بشنود. بعد طرف خسته می‌شود و ول می‌کند و می‌رود. اینها را که می‌گفت فکر من رفت به زمانی که با آن رادیوهای فش‌فشوی قراضه از داخل ایران باید با هزار بدبختی به بی‌بی‌سی انگلیسی گوش می‌کردم که خبر می‌داد از کشته شدن گروه زیادی از مردم رواندا. نه درست و حسابی می‌دانستم رواندا کجاست و نه می‌دانستم خلایق بر سر چه دارند همدیگر را قیمه و قورمه می‌کنند. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که پای صحبت یکی از بازماندگان آن جنایت بنشینم. تمام فاصله‌ ها برداشته شده بودند. صحبت با این خانم من که گوشم را به رادیوی قراضه بدردنخورم چسبانده بودم را پرتاب کرد به وسط رواندای جنگ‌زده.

 

از وقتی یاد داشتم «ببرهای تامیل» و نیروهای دولتی سریلانکا به جان هم افتاده بودند و تا جائی که نفس داشتند و توپ و موشک و کوفت و زهرمار در انبارهای‌شان موجود بود، سر کله یک دیگر و مردم غیرنظامی می‌زدند. با چندتا سریلانکائی در اینجا صحبت کرده‌ام. آدم هائی هستند مثل من و شما. فقط رنگ پوست‌شان کمی تیره است. به همان خون‌گرمی ما هستند.  

 

آقائی بسیار متشخص و نسبتا جا افتاده به من مراجعه کرد. مشکلی بانکی و مالیاتی داشت و می‌خواست بداند که آیا من می‌توانم به او راهنمائی کنم یا نه. صحبت که کردیم دیدم عراقی است. از همان عراقی آمده بود که دیروز و امروز سالگرد حمله‌اش به ایران بود. آدمی بود با سواد و با شخصیت. خدا می‌داند خودش یا بستگانش یا دوستانش یا همشهریانش چند تا از بستگان یا دوستان یا همشهریان من را کشته‌اند در جنگ. خدا می‌داند در طول پنجاه و چند سال زندگی او چقدر باعث نفرت شده در ما ایرانیان و چقدر قلبش با نفرت از ما تپیده. به هر آنچه جنگ است لعنت فرستادم.

 

با آقای دیگری در مترو آشنا شدم. او هم عراقی بود. پزشک بود. برایم شرح داد که چگونه در بلبشوی عراق بعد از صدام حسین ماشینش را به ضرب اسلحه دم در خانه‌اش وقتی که داشته از آن پیاده می‌شده دزدیده‌بودند. برایم شرح داد که چگونه پسرش را آدم ربایان دزدیدند و ناچار شد پول کلانی برای آزادی وی بپردازد. وقتی می‌خواست درمورد دزدیده شدن پسر دومش بگوید من به ایستگاه مورد نظرم رسیده بودم. عذر خواستم و پیاده شدم. سرم به دوار افتاده بود. انگار که یکی من را در قلب بغداد به امان خدا رها کرده بود و رفته بود.

 

خانمی افغان را دیدم. خودش متوجه نبود ولی چشم‌هایش همان شک و تردید و «دو دو زدن»هائی را داشت که چشم‌های همه ما در زمان جنگ‌مان داشتند. لحن صحبتش با بچه کوچکش تند بود. سعی داشت خودش را کنترل کند ولی بسیار عصبی بود. خانمی بود بسیار محترم و فهمیده. فقط معلوم بود که برای مدتی طولانی تحت استرس جنگ بوده.

 

با خانمی ویتنامی چند ماه پیش صحبت کردم. از فقر و فاقه خانواده‌اش در ویتنام می‌نالید. همان ویتنامی که پوزه عموسام را روزی روزگاری به خاک مالید. 

 

چند سال پیش همکاری «کلمبیائی» داشتم. پسر خوب و فعال و قابل اعتمادی بود. ما ۹ ماه با هم همکار نزدیک بودیم و من فقط یک بار اخم او را دیدم. با خنده از کلمبیا و چریک‌های آن و مشکلات مردمش می‌گفت. خانم کلمبیائی دیگری که یکی دو سال بعدش دیدم چقدر از ناامنی در کلمبیا می‌نالید.

 

با آقائی از السالوادر حرف جنایت در کانادا بود. با حرارت به او گفتم که شنیده‌ای فلان و بهمان شده و یک نفر کشته شده و پلیس به دنبال سرنخ است؟ خنده تلخی زد که بابا این‌ها که چیزی نیست. ما در شهرمان هر روز ۱۰ -۱۲ نفر کشته می‌شوند و آب از آب تکان نمی‌خورد. یک‌هو یاد تمام آنچه از «جوخه‌های مرگ» در السالوادر شنیده بودم افتادم. آن موقع فقط می‌شنیدمش اما الان یک شاهد عینی قضایا جلوی من بود.

 

امروز با خانمی از اهالی کامبوج آشنا شدم. ترسیدم که از «پل پوت» و مزارع آدم‌کشی او حرفی به میان آورم. صحبت را به کشورهای همسایه کامبوج کشاندم. گفت و گفت. از اینکه بعضی از مردم کامبوج چقدر از لحاظ مالی تحت فشار هستند که ناچارند برای کار بصورت قاچاقی از مرز رد شوند و به تایلند بروند برایم گفت. آدم باید خیلی بدبخت باشد که برای بقاء ناچار بشود برود هیچ‌کجا نه، تایلند کار کند. بعد برایم گفت از «پل پوت» و آدم‌کشی‌های او. از اینکه تمام خانواده شوهرش بجز خواهران شوهرش همه از دم به دست «خمرهای سرخ» کشته شدند. از اینکه دهقانان اگر به دستورات عمل نمی‌کردند و آنهائی را که باید نمی‌کشتند خودشان کشته می‌شدند برایم گفت. هوش از سرم پرید. وزن تاریخ را بر دوش‌های خودم حس کردم. به کوچکی دنیا ایمان آوردم. از احساس نزدیکی آنچه در خبرها می‌شنوم و از سرشان می‌گذرم به خودم، لرزیدم.

خوش‌شانس باشیم بال بوقلمون نفتی نصیب من و شما می‌شود نه ران و سینه‌ آن

سپتامبر 10, 2008

نوشته زیر در برخی قسمت‌ها به زبان گفتگوی مردم عادی در «تاکسی» نزدیک می‌شود. عیبی ندارد. زبان تاکسی را همه مردم ما می‌فهمند.
——————————————————
در کشور ما «ثروت» ایجاد نمی‌شود بلکه بعد از بالا آمدن از زیر زمین «در اختیار» قرار می‌گیرد. در بعضی جوامع مردم باید آستین بالا بزنند و ثروت را «تولید» کنند. در جامعه ما ثروت حی و حاضر روی یک میز گذاشته شده و مردم بجای آستین بالا زدن برای تولید آن باید پاشنه کفش‌شان را بالا بکشند و به سمت میز -و نان و بوقلمون روی آن- بدوند. در جامعه ما طبیعی است آنکس که بزرگتر است و قدرت بیشتری دارد، ثروت بیشتری را در اختیار می‌گیرد و به آنکس که گرسنه‌تر است و ضعیف‌تر کمتر می‌رسد. اگر بخواهیم پول نفت را بر سر سفره مردم بیاوریم مسلما آن کس که قدرت بیشتری دارد می‌تواند با یک حرکت دست ران بوقلمون را از جا بکند و به نیش بکشد و امثال من -یا احیانا شما خواننده محترم- شاید یکی دو ساعتی هم زور بزنیم آیا بتوانیم یا نتوانیم نوک بال بوقلمون را از آن جدا کنیم.

اگر «آقا بالاسر»ی هم پیدا شود و سر سفره بزند روی دست آن کس که قوی‌تر است تا چیزی به ضعیف برسد، آنوقت باید منتظر باشد که آن قوی‌تر خودش یا با دیگر قوی‌ترها چنان تو دهنی‌ای به آن آقا بالاسر بزنند که هرچه ضعیف و ضعف و عدالت و جامعه بی‌طبقه توحیدی و غیر توحیدی است از دماغش بیرون بپرد. خودش را می‌گذارند وسط سفره به خوردنش مشغول می‌شوند. شوخی نیست، «قوی» زور دارد، امکانات دارد، آن که بالا نشسته باید توجهش بیشتر به اعمال و رفتار قوی و غنی باشد تا ضعیف و فقیر.

اینکه دولت آقای احمدی‌نژاد پول نفت را واقعا به سر سفره آورد یا نه را کاری ندارم اما همین آمدن پول نفت سر سفره خودش می‌تواند به چاق شدن آنکه چاق‌تر است بیانجامد. البته در جنب آن یک بال بوقلمونی هم گیر امثال ما می‌آید. اما مسئله اینجاست که آن همسفره محترم ما که قبلا ۱۷۰ کیلو بود الان می‌شود ۲۲۰ کیلو و من و شما که قبلا ۸۰ کیلو بودیم می‌شویم ۸۵ کیلو. این است که ممکن است آرزو کنیم که ای‌کاش از اول طرف پول نفت را نمی‌آورد سر سفره ما و آن اختلاف ۹۰ کیلوئی ما نمی‌شد ۱۳۵ کیلو.

از آن طرف دولت می‌بیند که «ای دل غافل! ما داریم هر سال کلی سوبسید روی این و آن می‌دهیم و این بابا که حالا شده ۲۲۰ کیلو الان است که با این سوبسید ما سی کیلوی دیگر هم اضافه کند به جیب‌هایش. اگر این هیولای ۲۵۰ کیلوئی فقط بخواهد از سر میز بلند شود گوشه آستینش این بدبخت ۸۵ کیلوئی را با صندلیش پرت می‌کند آن‌طرف. خوب بیائیم به این بابا سوبسید ندهیم تا از این‌ ی که هست گنده‌تر نشود». سوبسیدها را از روی سوخت و برق و آب و گاز و تلفن و مرغ و ماهی و گوشت و نان و اتوبوس و چه و چه مردم بر می‌دارند. آن هموطن ۲۲۰ کیلوئی پنج کیلو لاغر می‌شود اما من و شما ناگهان ۲۰ کیلو کم می‌کنیم. بعد می‌نشینیم توی سرمان می‌زنیم که بابا این چه وضع اقتصادی است که ما این همه نفت داریم روز به روز وضع من آدم عادی جامعه به جای بهتر شدن بدتر می‌شود (لااقل با آن سرعتی که باید و شاید بهتر نمی‌شود) اما وضع این یارو آنقدر خوب است که توی چک‌پول «فین» می‌کند بجای دستمال کاغذی.

تا زمانی که ما در اقتصادمان «تولید صنعتی» نداشته‌باشیم در به همین پاشنه می‌چرخد. پول نفت همه ما را «چاق» می‌کند اما نه به یک میزان. و این «نه به یک میزان» باعث شکاف طبقاتی عظیمی در جامعه ما می‌شود که بسته به اینکه در کدام طرف آن قرار داشته‌باشیم، معتقد خواهیم بود که «ایران کشور خوبی برای زندگی» هست یا نیست. نفت بر سر سفره‌ها آمده است اما پول و ثروت بیشتر نصیب همان می‌شود که کاسه‌اش بزرگتر است.

حالا گیریم که یک سوپرمن ی از غیب پیدا شد و آمد غنی را یک طرف به صف کرد و ضعیف را یک طرف و پول نفت را گذاشت توی جیب ضعیف. حالا این آدمی که تا دیروز مثلا چهارصدهزار تومان درآمد داشته با چرخش چوب جادوئی مرلین جادوگر ناگهان دست در جیب‌هایش می‌کند و چهل میلیون‌ تومان پول پیدا می‌کند. خوب این آدم «نمی‌فهمد» (تاکید می‌کنم «نمی‌فهمد») که این پول را چگونه باید خرج کند. تجربه چهل میلیون تومان پول در جیب را ندارد. این است که به سه سوت آن غنی (که با پول زندگی کرده و راه و چاه و مزه پول را می‌داند) پول‌های این بخت‌برگشته را از دستش خارج می‌کند و به جیب خودش می‌ریزد. مثلا یک آپارتمان صد میلونی را ظرف سه ماه به قیمت صد و هشتاد میلیون می‌فروشد و پول این بابا را از دستش خارج می‌کند. باز این بنده خدا می‌شود «ضعیف» و آن آقای غنی سابق می‌شود آقای «غنی‌تر» فعلی. باز آن جادوگر بالا باید پول بگذارد توی جیب آن یکی و این یکی ایکی ثانیه پول را به جیب خودش منتقل کند. این چرخه آنقدر باید تکرار شود تا آن بابا یاد بگیرد که باید با پول بادآورده چکار کند. وقتی هم یادگرفت می‌بیند ای دل غافل کار از کار گذشته و اکنون با یک غول بی‌شاخ و دم طرف است که این باده‌ها کفاف به مستی وی نمی‌دهند.

من فکر می‌کنم اگر کسی واقعا به این مردم علاقمند است باید کاری کند که تولید صنعتی در این کشور پا بگیرد و بدون نیاز به پول نفت و سوبسید روی دلار و سهمیه این چیز و آن چیز بتوان بر روی آن تولید و توان رقابتیش در بازار جهانی حساب کرد. فقط مشکل اصلی اینجاست که برای «تولید صنعتی» باید با جهانی در ارتباط «سازنده» بود. این برای مردم ما که همواره از خارجی (چه چشم بادامی آن و چه بلوند آن و چه سیاه و چه دیگران) در ترس بوده و هستند بسیار مشکل است. اگر ما ملت نخواهیم یا نتوانیم در یک بده بستان ساده صنعتی/تجاری با خارجی یک کوکو سبزی ناقابل توی سفره خودمان بگذاریم آنوقت ناچاریم خودمان و فرزندان‌مان تا آخر عمر یا با گوشه بال بوقلمون نفت کلنجار برویم یا منتظر باشیم که این غول بیابانی هموطن و هم سفره ما یک روز سیر شود و شاید از گوشت مانده به استخوان بوقلمون چیزی گیر ما بیاید.

از اصلاح‌طلب بودن پشیمان گشته‌ایم، مرحمت فرموده ما را ول کنید

سپتامبر 7, 2008

این کامنت در پای مطلب قبلی بود. از جانب وبلاگ «سلام خاتمی» پُست شده. بخوانیدش:
———————————-

با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید.

بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم.
لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید.
با تشکر

————————————–

خدمت این دوستان عزیز و محترم باید عرض کنم که:

بنده مطلقا و تحت هیچ عنوانی از اصلاح‌طلبان حمایت نمی‌کنم. مهرم حلال جانم آزاد. برای تک‌تک حضرات و آقایان و خانم‌ها هم احترام قائل هستم اما حاضر نیستم دور بزنم تا یک بار دیگر همان مسیر ده یازده سال پیش را بروم. البته هرکس که بخواهد آزاد است و می‌تواند در انتخابات به شخص آقای خاتمی یا هرکه صلاح بداند رای بدهد.

هرکدام از دوستان عزیز و محترم که تمایل داشت در این زمینه بحث کنیم قدمش بر روی چشم من. برای شروع گفتگو هم دوستان طرفدار آقای خاتمی (اگر البته گذارشان به اینجا می‌افتد و قابل می‌دانند) لطفا توضیح بدهند که «قرار است با انتخاب آقای خاتمی مملکت به کجا برسد و چه تغییراتی در آن روی بدهد؟».

با تشکر

حرف زیادی نزن گالیور، نقشه گنج رو رد کن بیاد. گنج کجاست؟

سپتامبر 3, 2008

در نوشتار زیر تاکیدم بر روی «خوبی» یا «بدی» نیست. صرفا سعی کرده‌ام که با دید منطقی یک «حکومت‌گر» به ایران نگاه کنم، آن هم فقط از یک جنبه.
————————————-

مکان ایران بر روی نقشه جغرافیا و نیز تاریخ پرآشوب و پر زدوخورد آن (که همه کمابیش می‌دانیمش) از یک سو و از سوی دیگر وجود قومیت‌ها و مذاهب مختلف در درون مرزهای آن، به ما می‌گوید که رمز بقای کشورمان «اتحاد» است و بس. ایران در همجواری استرالیا نیست که از آرامش برخوردار باشد. ایران تاریخی چند صد ساله ندارد (مثل آمریکا). ایران با اقیانوس و قطب شمال احاطه نشده (مثل کانادا). در این خاک همواره این آمده و کشته و آن آمده و زده و آن دیگری آمده و نیامده بُرده است. ما وارثان حداقل دو تا سه هزار سال تاریخ هستیم. تاریخی که ثبات و امنیت و آسایش در آن بسیار کم دیده می‌شود.

این است که هرکه بر سر این آب و خاک حکم‌روائی کند ناچار است ابتدا «وحدت ملی»ای در کل حوزه جغرافیائی آن ایجاد نماید. اگر کسی بتواند مردم این کشور را زیر پرچم آن (و یا حتی زیر عَلَم خودش!) جمع و متحد کند آنوقت است که می‌تواند با تکیه به قدرت عظیم ملتی که پشت و پناه او و سیاست‌های او است مملکت را به سمتی که می‌خواهد (خوب یا بد آن بماند) براند. این نکته شاید بتواند قدری توضیح بدهد که چرا مطبوعات و تلگراف‌خانه و رادیو و تلویزیون (و کلا امور «ارتباطات») همیشه در دست حکومت بوده یا حکومت مایل به اعمال نفوذ در آن بوده و هست. «چند صدائی» می‌تواند در این سرزمین به راحتی به «تفرقه» تبدیل شود با در نظر گرفتن اینکه همواره درصد «جاهلان» (در زمان امروز ما = بی‌سوادان و کم سوادان) از «دانایان» بیشتر بوده است.

در واقع ما تقریبا هیچ‌گاه چیزی برای مقابله با بلاهای غیرطبیعی (مثل جنگ یا نفوذ خارجی در کشور یا…) نداشته‌ایم الا «وحدت مردم‌مان». نه اقتصاد قوی‌ای بوده که بتواند در مناسبات بین‌المللی به قدرت ما بیافزاید و نه نیروهای مسلح‌مان از پس همسایگان قوی‌ای مثل روسیه و عثمانی برآمده‌اند (به آن قید «تقریبا» در اول این جمله توجه کنید). هر هجوم و هر فشاری که بر سر ما آمده، اگر به صفوف یک‌پارچه مردم‌مان برخورد کرده معمولا دفع شده و الا باعث زخمی به پیکرمان گشته.

از این رو است که حکومت‌گر در ایران درس اولش را بزودی زود خوب یاد می‌گیرد «باید بتوانی مردم را با هم متحد کنی، به هر قیمتی و به هر بهانه‌ای که شده». این هنر هر حکومت‌گری است که بتواند دو چیز ظاهرا متضاد را در ایران ایجاد کند: اول، کل جامعه را همواره آماده روی پنجه‌های پا نگاه دارد (مثلا به بهانه واقعی یا واهی موجودی بنام «دشمن») و دوم بتواند وضع زندگی روزمره جامعه را عادی کند به نحوی که چرخ‌های جامعه بدون وقفه و خرابی بچرخند. این کار مثل این است که شما از کسی بخواهید با آسودگی کامل سر سفره بنشیند و غذا بخورد بدون اینکه ضربان قلب او تغییر کند و در عین حال همواره آماده از جا پریدن و نبرد کردن باشد، حتی هنگام صرف غذا. در زندگی ما مردم عادی مثال بهتر «رانندگی کردن» است. گاز بده و برو ولی همواره آماده کوبیدن بر روی ترمز باش. چیزی که در دراز مدت معمولا به «استرس» منتهی می‌شود.

گردآوردن مردم یک جامعه «حول یک محور واحد» نیاز به چیزی دارد که همه مردم جامعه آن را حس کنند. مثلا وجود یک دشمن خارجی در کنار مرزهای کشور و یا احساس غارت منابع ملی (مثل زمان قبل از ملی شدن صنعت نفت). از اینجاست که حکومت‌گر با یک تناقض روبرو می‌شود: چگونه می‌توان تمام چشم‌ها را و دل‌ها را و زبان‌ها را به یک سمت نشانه رفت ولی در عین حال آن چشم‌ها و دل‌ها و زبان‌ها از دخالت در آن موضوع برحذر باشند؟ چگونه می‌توان، برای مثال، کل مملکت را بسیج کرد برای گرفتن «حق اتمی» و در عین حال کاری کرد که همه و همه فقط و فقط و تنها یک راه، همان راهی که من حکومت‌گر می‌گویم را برای گرفتن این حق قبول داشته‌باشند؟ اگر قرار است همه آحاد مردم جمع شوند تا کاری از پیش برود پس در پی این جمع شدن، انواع و اقسام دیدگاه‌ها و آراء هم به وسط خواهند آمد. هر سربازی ناچار است با در نظر گرفتن اهداف بلند مدت عملیات که از بالا به او گفته می‌شود به صورت لحظه‌ای و مقطعی تصمیم بگیرد که واکنشش نسبت به عمل دشمن چه باید باشد. مثلا اگر من الان به سمت این سرباز دشمن تیری شلیک کنم آیا این کارم باعث لو رفتن عملیات می‌شود یا نه؟ اگر شلیک نکنم و او نزدیک‌تر بیاید و ما را ببیند آنوقت چه؟

در عین حال نباید از یادبرد که ایران کشوری است «ثروتمند». این ثروت را هم نه با تولید صنعتی یا کشاورزی یا حتی نبوغ فردی، بلکه به مدد منابع طبیعی فراوان و بخصوص «نفت» دارد. این واقعیت باعث این شده و می‌شود که افراد جامعه همه به سوی «ثروت» و سفره گسترده آن «بدوند». هرکس زودتر رسید سهم بیشتری بر می‌دارد (به خوب و بد آن کار ندارم). مشغول شدن به «ثروت» و روز و شب در فکر زیادتر کردن ثروت و یا رسیدن به آن و یا (برای اقشار کم‌درآمد) تلاش برای دخل و خرج کردن، انرژی‌ای برای مردم جامعه باقی‌ نمی‌گذارد که بتوانند حول محور «مصالح ملی» یا حتی «مصالح جناحی» اتحادی تشکیل بدهند. به دیگر سخن همه مردم بجای حضور در میدان اصلی شهر برای مقابله با خطری که از بالا گفته می‌شود که وجود دارد، در میدان دو و میدانی رسیدن به ثروت در حال دویدن هستند. و این لرزه بر اندام هر حکومت‌گر (یا گروه حکومت‌کننده) می‌اندازد.

شاید اکنون بتوان دید که چرا هر از گاهی اظهار نظری عجیب و غریب از سوی برخی مقامات کشور ایراد می‌شود. آن یکی می‌گوید که دختر شانزده ساله در زیرزمین خانه‌شان به انرژی هسته‌ای دست یافته، آن دیگری به حجاب بانوان گیر اساسی می‌دهد و آنان را با چارپایان بدون پالان مقایسه می‌کند، آن یکی از کندن قبر برای متجاوزان و پودر کردن‌شان خبر می‌دهد، بعدی کرامات طیف و جناح خودش را در کتابی گرد می‌آورد و بر سر هر کوی و برزن به تعریف و تمجید از خود می‌پردازد، نفر بعدی از دشمنی با اسرائیل می‌گوید و نفر بعد وی از دوستی با ملت اسرائیل. یکی طشت رسوائی آن یکی را بخاطر مدرک جعلی به زمین می‌اندازد و یکی دیگر از امنیت بالای پروازهای مسافربری خبر می‌دهد. بقول شاعر «طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد—در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد». تمام این تلاش‌ها برای این است تا بتوان با جامعه‌ای که تا گلو درگیر مسائل مادی (چه ثروت اندوزی چه تنازع بقا) هستند به نوعی «تماس» برقرار کرد و آنان را بر پنجه‌های پا قرار داد.

در عین حال امکان حذف ثروت از جامعه ما وجود ندارد. ثروت چیزی است که بالاخره راه خودش را به درون جامعه باز می‌کند (نگاه کنید به ثروت‌اندوزی محتکران در زمان جنگ و بعد به ثروت‌اندوزی نهاد‌های دولتی در زمان بازسازی). این پول (=پول نفت) چه بخواهیم و چه نخواهیم در جامعه وجود دارد و حی و حاضر است. هم از این رو است که مردمان به سمت آن می‌دوند و میدان اصلی شهر روز به روز خالی‌تر می‌گردد. این برای هر سیاستمداری که در میدان اصلی شهر قرار است نطق کند یک زنگ خطر است. حتی اگر من و شما هم بخواهیم در آن میدان نطق کنیم جماعت به ما خواهند گفت «حرف زیادی نزن گالیور، نقشه گنج رو رد کن بیاد. گنج کجاست؟» و بعد به دنبال گنج‌شان میدان را ترک خواهند کرد. من و شما می‌مانیم و حوض‌مان و دشمنانی که بالاخره راست یا دروغ، قوی یا ضعیف وجود دارند و منتظرند تا آخرین‌ نفر نیز از میدان خارج شود. راستی اگر ما نیز در آن میدان خالی بودیم نمی‌ترسیدیم؟

فروشگاه‌های مواد غذائی اینجا

سپتامبر 2, 2008

ماه مبارک رمضان فرا رسید. قیمت‌های مواد غذائی که مثل قیمت‌های دیگر سرزمین عزیزمان منتظر «چُش» هستند بار دیگر شروع کردند به حرکت به سمت بالای این قله پوشیده در ابر و غبار که معلوم نیست چقدر ارتفاع دارد. به همین مناسبت این پست را به «مواد غذائی» اختصاص داده‌ام. این چندتا سوپر مارکت مواد غذائی در کانادا آنهائی هستند که من می‌شناسم. تعداد زیاد دیگری نیز هستند که اکثرا محلی می‌باشند و من نمی‌شناسم‌شان.

فود بیسیکز

نوفریلز

پرایس چاپر

لابلا (لابلاز)

دامینیون

سوپر استور

فورتینوز

هر سوپرمارکتی یک Weekly Flyer دارد. این یعنی اینکه در «رقابت» با یک‌دیگر هر سوپر مارکتی می‌آید و هر هفته یک سری اقلام خودش را به قیمت پائین «حراج» می‌کند. این کار باعث جذب و جلب مشتری به سوپر مارکت می‌شود. هر کدام از این فروشگاه‌های عرضه مواد غذائی سعی می‌کنند Flyer بهتر و جذاب‌تری به مشتریان حاضر و بالقوه ارائه بدهند. اقشار کم درآمد جامعه می‌توانند با کمی «زرنگی» ببینند که هر قلم مورد نیاز‌شان را از چه سوپر مارکتی می‌توانند بخرند. مثلا مرغ را از اینجا و روغن را از آنجا و نان را از آن یکی دیگر می‌توانند نصف قیمت بخرند.

(اخطار: از هرگونه مقایسه قیمت بین ایران و کانادا بپرهیزید. حالا اگر خواستید تبدیل کنید بدانید که امروز نرخ تبدیل چیزی حدود ۹۳۵ تومان (یا یک کم بالاتر) برای یک دلار کانادا است)
در وب‌سایت هرکدام از این سوپر مارکت‌ها می‌توانید روی Flyer یا Weekly Flyer یا یک همچون چیزهائی کلیک کنید و ببینید که deal ها یا special های هفتگی (موارد مورد حراج هفتگی) کدام هستند. البته معمولا هرکدام از این سوپر مارکت‌ها بدلیل گستردگی جغرافیائی منطقه تحت پوشش‌شان Weekly Flyer های مختلفی دارند. به همین دلیل وب‌سایت آنها از شما می‌خواهد که محل زندگی‌تان را وارد کنید تا بتوانید Flyer همان منطقه را ببینید. اگر ساکن کانادا نیستید برای دیدن این Flyer ها می‌توانید محل زندگی خودتان را شهر Toronto در ایالت Ontario وارد کنید.