اندر حکایت زندگی ما در یک محیط «کازمو پالیتن»

از مزایا یا معایب زندگی در محیطی که در آن هرکسی از گوشه‌ای از دنیا آمده این است که هر آنچه روزی و روزگاری دیده‌اید و شنیده‌اید در رادیو و تلویزیون را می‌توانید به عینه به تماشا بنشینید.

حدود سه سال پیش خانمی را دیدم که از کشتار هولناک «رواندا» جان سالم به در برده‌ بود. برای من تعریف کرد که چطور طرف با قمه شمشیرگونه‌ای به دنبال این دختر دوازده ساله گذاشته و او چگونه توانسته پس از مدتی دویدن و فرار از دست او، زیر برگ‌های بوته‌های محل مخفی شود در حالی که آن مردک با آن قمه بزرگ به دنبال او می‌گشته. آنقدر به او نزدیک بوده که دخترک بیچاره می‌توانسته صدای نفس‌های وی را بشنود. بعد طرف خسته می‌شود و ول می‌کند و می‌رود. اینها را که می‌گفت فکر من رفت به زمانی که با آن رادیوهای فش‌فشوی قراضه از داخل ایران باید با هزار بدبختی به بی‌بی‌سی انگلیسی گوش می‌کردم که خبر می‌داد از کشته شدن گروه زیادی از مردم رواندا. نه درست و حسابی می‌دانستم رواندا کجاست و نه می‌دانستم خلایق بر سر چه دارند همدیگر را قیمه و قورمه می‌کنند. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که پای صحبت یکی از بازماندگان آن جنایت بنشینم. تمام فاصله‌ ها برداشته شده بودند. صحبت با این خانم من که گوشم را به رادیوی قراضه بدردنخورم چسبانده بودم را پرتاب کرد به وسط رواندای جنگ‌زده.

 

از وقتی یاد داشتم «ببرهای تامیل» و نیروهای دولتی سریلانکا به جان هم افتاده بودند و تا جائی که نفس داشتند و توپ و موشک و کوفت و زهرمار در انبارهای‌شان موجود بود، سر کله یک دیگر و مردم غیرنظامی می‌زدند. با چندتا سریلانکائی در اینجا صحبت کرده‌ام. آدم هائی هستند مثل من و شما. فقط رنگ پوست‌شان کمی تیره است. به همان خون‌گرمی ما هستند.  

 

آقائی بسیار متشخص و نسبتا جا افتاده به من مراجعه کرد. مشکلی بانکی و مالیاتی داشت و می‌خواست بداند که آیا من می‌توانم به او راهنمائی کنم یا نه. صحبت که کردیم دیدم عراقی است. از همان عراقی آمده بود که دیروز و امروز سالگرد حمله‌اش به ایران بود. آدمی بود با سواد و با شخصیت. خدا می‌داند خودش یا بستگانش یا دوستانش یا همشهریانش چند تا از بستگان یا دوستان یا همشهریان من را کشته‌اند در جنگ. خدا می‌داند در طول پنجاه و چند سال زندگی او چقدر باعث نفرت شده در ما ایرانیان و چقدر قلبش با نفرت از ما تپیده. به هر آنچه جنگ است لعنت فرستادم.

 

با آقای دیگری در مترو آشنا شدم. او هم عراقی بود. پزشک بود. برایم شرح داد که چگونه در بلبشوی عراق بعد از صدام حسین ماشینش را به ضرب اسلحه دم در خانه‌اش وقتی که داشته از آن پیاده می‌شده دزدیده‌بودند. برایم شرح داد که چگونه پسرش را آدم ربایان دزدیدند و ناچار شد پول کلانی برای آزادی وی بپردازد. وقتی می‌خواست درمورد دزدیده شدن پسر دومش بگوید من به ایستگاه مورد نظرم رسیده بودم. عذر خواستم و پیاده شدم. سرم به دوار افتاده بود. انگار که یکی من را در قلب بغداد به امان خدا رها کرده بود و رفته بود.

 

خانمی افغان را دیدم. خودش متوجه نبود ولی چشم‌هایش همان شک و تردید و «دو دو زدن»هائی را داشت که چشم‌های همه ما در زمان جنگ‌مان داشتند. لحن صحبتش با بچه کوچکش تند بود. سعی داشت خودش را کنترل کند ولی بسیار عصبی بود. خانمی بود بسیار محترم و فهمیده. فقط معلوم بود که برای مدتی طولانی تحت استرس جنگ بوده.

 

با خانمی ویتنامی چند ماه پیش صحبت کردم. از فقر و فاقه خانواده‌اش در ویتنام می‌نالید. همان ویتنامی که پوزه عموسام را روزی روزگاری به خاک مالید. 

 

چند سال پیش همکاری «کلمبیائی» داشتم. پسر خوب و فعال و قابل اعتمادی بود. ما ۹ ماه با هم همکار نزدیک بودیم و من فقط یک بار اخم او را دیدم. با خنده از کلمبیا و چریک‌های آن و مشکلات مردمش می‌گفت. خانم کلمبیائی دیگری که یکی دو سال بعدش دیدم چقدر از ناامنی در کلمبیا می‌نالید.

 

با آقائی از السالوادر حرف جنایت در کانادا بود. با حرارت به او گفتم که شنیده‌ای فلان و بهمان شده و یک نفر کشته شده و پلیس به دنبال سرنخ است؟ خنده تلخی زد که بابا این‌ها که چیزی نیست. ما در شهرمان هر روز ۱۰ -۱۲ نفر کشته می‌شوند و آب از آب تکان نمی‌خورد. یک‌هو یاد تمام آنچه از «جوخه‌های مرگ» در السالوادر شنیده بودم افتادم. آن موقع فقط می‌شنیدمش اما الان یک شاهد عینی قضایا جلوی من بود.

 

امروز با خانمی از اهالی کامبوج آشنا شدم. ترسیدم که از «پل پوت» و مزارع آدم‌کشی او حرفی به میان آورم. صحبت را به کشورهای همسایه کامبوج کشاندم. گفت و گفت. از اینکه بعضی از مردم کامبوج چقدر از لحاظ مالی تحت فشار هستند که ناچارند برای کار بصورت قاچاقی از مرز رد شوند و به تایلند بروند برایم گفت. آدم باید خیلی بدبخت باشد که برای بقاء ناچار بشود برود هیچ‌کجا نه، تایلند کار کند. بعد برایم گفت از «پل پوت» و آدم‌کشی‌های او. از اینکه تمام خانواده شوهرش بجز خواهران شوهرش همه از دم به دست «خمرهای سرخ» کشته شدند. از اینکه دهقانان اگر به دستورات عمل نمی‌کردند و آنهائی را که باید نمی‌کشتند خودشان کشته می‌شدند برایم گفت. هوش از سرم پرید. وزن تاریخ را بر دوش‌های خودم حس کردم. به کوچکی دنیا ایمان آوردم. از احساس نزدیکی آنچه در خبرها می‌شنوم و از سرشان می‌گذرم به خودم، لرزیدم.

Advertisements

8 پاسخ to “اندر حکایت زندگی ما در یک محیط «کازمو پالیتن»”

  1. سروش Says:

    هر آدم جدید کلی دانستنی جدید داره

  2. طاها بذری Says:

    خوش به حالتان که این ها را تجربه می کنید.

    آن فیلم هتل رواندا که دیدم تاثیر بدی روی من گذاشت. امروز که پاراگراف مربوطه را خواندم دوباره یاد فیلم افتادم.

  3. آتا بابک Says:

    بعد از خواندن مطلب به یاد فیلم ارباب جنگ افتادم که چگونه تجار اسلحه برای سود بیشتر اسلحه ها را به اقصی نقاط چهان میبرند و میفروشند و سود میکنند و جان می ستانند .

  4. ساغر Says:

    چند سال پیش همکاری «کلمبیائی» داشتم. پسر خوب و فعال و قابل اعتمادی بود.
    گفتی کلمبیا توی گیومه هم که گذاشتی یاد مهمان (میمان؟؟؟!!!) کلمبیا افتادم.همون برنامه ی کذایی که از فکر کنم شبکه یک جمهوری اسلامی پخش شد!و حول حماسه ی دانشگاه کلمبیا و مشت محکمی که رییس جمهور محبوب بر دهان تا دندان مسلح استکبار کوبید بحث میکرد. محمد جان اگر حوصلشو داری یه مطلب هم در این مورد بنویس.من احساس کردم سانسور و تحریف تواین برنامه زیاد بود(شایدم نبود!!؟) خوشحال میشم از دریچه ی ذهن ودید تو هم به این مسئله نگاهی بندازم!

  5. آتوسا Says:

    انگار که تاریخ خودش رو روایت کنه. زنده و بدون سانسور.

  6. ahma Says:

    shenidan key bowad manande didan! vaghean adam bayad hame chi ro ba cheshme khodesh bebine va tajrobe kone ta oza kar dasesh biyad
    merci ghoghnoos jan

  7. Armin Says:

    زیبا بود . درود بر شما . روز به روز بهتر هم می شه .
    وبسایت شما عالیه و خیلی به دلم نشسته. پیج رنک من 3 هست و دلم می خواد که اگه موافق باشید باهم تبادل لینک داشته باشیم .
    نمی دونم اگه موافقید ما رو با نام ۩۞۩ پادشاه دانلود ایران ۩۞۩ به لینکهاتون اضافه کنید . چون من دلم نمی خواد که با اسمی لینکتون کنم که شاید خوشتون نیاد بنابراین منتظر می مونم تا شما خودتون بهم بگید که با چه عنوانی شما رو اضافه کنم . من منتظر پاسخ شما هستم .

  8. دکتر بهنام اوحدی Says:

    با درود
    و سپاس از نوشته تان درباره ی سریال ماندگار « هامی و کامی » ، به تازگی کمپینی با درخواست انتشار DVD این سریال و نیز کارتون خاطره انگیز « خپل و باغ گل ها » راه اندازی نموده ایم. در صورت تمایل می توانید نام و نشان آن را در بخش پیوند وبلاگ تان قرار دهید :
    http://www.soskhk.wordpress.com
    شاد و تن درست و کامیاب باشید. پروردگار نگهدارتان باد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: