Archive for اکتبر 2008

مرقومه ما بندگان بعد از دو سه سال بالاخره عز و صول بخشید، صحت خواب

اکتبر 20, 2008

دوستی گلایه می‌کرد که فلانی چرا از پائین افتادن محبوبیت آقای احمدی‌نژاد و سیل انتقاداتی که از جوانب مختلف (بخصوص مردم کوچه و بازار) از ایشان می‌شود چیزی نمی‌نویسی. خدمت‌شان عرض کردم که:

می‌گویند یک توریست غربی در زمان قاجار آمده بود ایران دید مردم دارند عزاداری می‌کنند و خاک و گل می‌مالند سر و صورت‌شان و از این حرف‌ها. پرسید چه خبر است؟ جوابش دادند که مردم دارند برای نوه پیامبر که هزار و سیصدسال پیش در کربلا شهید شد عزاداری می‌کنند. این بنده خدا هم مات و مبهوت در آمد که «آه، اینجا خبرها چه دیر می‌رسند!». حالا حکایت ما است. از زمانی که من این وبلاگ را راه انداختم، مدام درباره آقای رئیس‌جمهور و سیاست‌های مختلف ایشان و مسائل هسته‌ای نوشتم. من که من ناچیز هستم، کلی سایت و خبرگزاری مختلف فارسی زبان هم مسائل را مطرح می‌کردند. ظاهرا بعد از دو-سه سال در دنیای اینترنت و کامپیوتر و ماهواره و موبایل و اس.‌ام.‌اس و ارتباطات بالاخره مردم در درون کشور یک خمیازه‌ای کشیده‌اند و از این دنده به آن دنده چرخیده‌اند. اگر اشتباه نکنم آن هم اکثرا بعلت گرانی است که اگر گرانی نبود کسی با این عوالم کاری نداشت.

خلاصه اینکه اوضاع خیلی بسیار زیاد! بی‌ریخت است. اشتباه نکنید، اوضاع اقتصادی و سیاسی کشور را عرض نمی‌کنم. اوضاع فکری و ذهنی ما هفتاد و اندی میلیون نفر آدم را می‌گویم. باز از این قاراشمیشی ذهنی ما چه موجودی در انتخابات پیش رو زائیده شود خدا می‌داند و بس. ولی بی‌انصافی است. آن موقع که بخاطر سیاست‌های همین دولت قیمت خانه و زمین داشت دو برابر و سه برابر می‌شد خیلی‌ها داشتند در دل‌شان به دولت آفرین می‌گفتند و دور دهان‌شان را می‌لیسیدند. الان که موج گرانی (و شاید هم رکود) گریبان همان مردم را گرفته همه شاکی هستند که چرا گوجه فرنگی کیلوئی فلان‌قدر است و چرا پودر رختشوئی قیمتش بهمان‌ جا رسیده.

پ.ن: بد نیست هموطنان عزیز داخل ایران بقول شاعر «اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی» یک نظری به تحلیل‌ها و اخبار رسانه‌های فارسی‌زبان یا غیر فارسی‌زبان خارج ایران بیاندازند تا ببینند مملکت‌مان دارد به کدام سو می‌رود و اینگونه غافلگیر مثلا تورم و رکود و چه و چه نشوند بعد دو سه سال هشدارهای خرد و کلان .

آقای خاتمی، مردم با کدام مکانیسم خواسته‌شان را با شما درمیان گذارند؟

اکتبر 19, 2008

خاتمی در تازه‌ترین واكنش به درخواست‌ها برای نامزدی‌اش در انتخابات آتی ریاست‌جمهوری گفته كه اگر مردم بخواهند، در انتخابات آینده كاندیدا می‌‏شود.
———————-

جناب آقای خاتمی

با عرض سلام.اگر اشتباه نکنم «انتخابات» برگزار می‌شود تا معلوم شود «مردم» چه کسی را می‌خواهند. حالا شما آمدن‌تان را موکول کرده‌اید به اینکه «مردم» شما را بخواهند یا نه؟ این که می‌شود انتخابات از آن سر قضیه، انتخاباتی با نتیجه معلوم. معمولا کاندیداها «می‌آیند» و در انتخابات «وزن آزمائی» می‌کنند تا دست آخر معلوم شود که مردم دل‌شان با که است. اینکه نمی‌شود  اول شما را بخواهند بعد شما بیائید به وسط میدان رقابت. دیگر آن موقع چه انتخاباتی؟

حالا این حرف‌ها به کنار، لطفا بفرمائید که «مردم» چگونه و با چه مکانیسمی می‌توانند این «خواستن» خویش را به حضور شما اعلام کنند؟ آیا باید به شما نامه بنویسند یا ایمیل بزنند؟ شما وقت خواندن چند میلیون نامه/ایمیل را دارید؟ آیا مردم می‌توانند در یک انتخابات مقدماتی غیررسمی شرکت کنند تا از این طریق به شما بگویند که «می‌خواهند» شما کاندیدا بشوید؟ آیا از طریق نمایندگان حوزه‌های خود می‌توانند با شما این قضیه را مطرح کنند؟ تکلیف آن دسته از مردم که نمایندگان‌شان جناح اکثریت مجلس را تشکیل می‌دهند و با جناح شما خوب نیستند تا صادقانه حرف‌ها را با شما بزنند چه می‌شود؟ آیا حزب محکم و درست و حسابی‌ و همه‌گیری در مملکت وجود دارد تا از آن طریق بتوان به نظر چند میلیون نفر از مردم کشور پی‌برد؟

ما نه می‌دانیم «مردم» یعنی چند نفر و نه می‌دانیم چگونه می‌توان از نظرات‌شان مطلع شد آنوقت چگونه می‌توانیم بگوئیم که اگر «مردم» بخواهند من‌ به میدان خواهم آمد؟

حالا گیریم که مردم به یک طریقی توانستند به شما بگویند که «بیائید». اگر از رئوس دیگر هرم‌های قدرت پیغام‌های چپ و راست خدمت شما ارسال شد که «نیائید چون آمدن شما «به مصلحت» نظام (یا مردم) نیست» آنوقت شما چه خواهید کرد؟ آیا خواسته مردم برای‌تان ارجحیت دارد یا رعایت نصیحت‌(های) رسیده؟

زیاده عرضی نیست.

با تقدیم احترام
محمد (ققنوس)

تو که لشگر نداشتی، چه‌کار به دعوا داشتی؟

اکتبر 17, 2008

وزیر امور خارجه ایران: آمریکا مسوول بحران اقتصادی جهان است

این دفعه را ایشان کاملا صحیح می‌فرمایند. فقط اشاره نمی‌کنند که این دایناسور بی‌شاخ و دم اقتصادی/نظامی که همه ما با نام ناز و ملوس «آمریکا» می‌شناسیمش، آنقدر بزرگ و قوی و تاثیرگذار است (شاید حتی متاسفانه) که به همراه سرویس شدن دهان مبارکش، فک و پک و پوز جهان و جهانیان هم پائین می‌آید! یک طوفان شدید«وام مسکن» در آمریکا به راه افتاد، چیزی توی مایه‌های گردباد بنیان‌کن «کاترینا» دارد دنیا را تکان می‌دهد. البته این جناب آقای متکی وزیر محترم امور خارجه ایران نفرموده‌اند (و احتمالا هم هیچ‌گاه نخواهند فرمود) که ما ایرانیان عزیز و غیور چگونه می‌خواهیم کلک این دایناسور بدقواره بدترکیب را بکنیم. همین یک «بازار مسکن»ش فعلا کمی تا قسمتی سیفون کشیده روی اقتصاد کل دنیا (منجمله ممالک محروسه!) آنوقت ما قصد سرشاخ شدن با این هیولا را داریم؟ با کدام پول؟ با کدام امکانات؟ بقول مصرعی که زمانی ارتشی‌ها می‌خواندندش : «تو که لشگر نداشتی، چه‌کار به دعوا داشتی؟ عزیزجان، عزیزجان!»

از مسعود بهنود

اکتبر 16, 2008

از «مسعود بهنود» در روزآنلاین (لینک در بالاترین):

تا باور نکنيم که همه بوديم و همه فريادکشان ‏بوديم، جنون خون گرفته، بارمان بار نمي شود. امکان تکرارمان هست.

راهنمای یک سیاست‌مدار موفق (سیاست‌مدار و مردم: 101 )

اکتبر 12, 2008

این راهنما برای افرادی که می‌خواهند در سیاست غرب وارد شوند نوشته شده. این سر دنیا رسم بر این است که اگر مردم یک جامعه مشکل بزرگی داشته باشند، با نمایندگان‌شان دیدار می‌کنند و مشکل را مطرح می‌کنند.
————————————–
بعنوان یک نماینده مردم شما باید:

اول) در میان مردم حضور پیدا کنید و به حرف‌های آنها گوش کنید. تذکر: تحت هیچ عنوانی هرچقدر هم که مزخرفات مردم خنده‌دار باشد نباید به آنها در جلوی روی‌شان بخندید. حتی اگر خواستار این بودند که مثلا تصویر «سگ» از تلویزیون پخش نشود چرا که آنها و کودکان‌شان از «سگ» می‌ترسند، باز هم شما نباید به آنها بخندید. برای خندیدن به مردم بقدر کافی پشت درهای بسته با دوستان‌تان وقت دارید.

دوم) شروع به تعریف و تمجید از مردم کنید. تا می‌توانید صفات مثبت را قطار کنید و به ناف مردم ببندید. یادتان باشد که وقت این دیدارها محدود است و اگر شما مزخرف نگوئید باید به مزخرفات مردم گوش کنید.

سوم) تظاهر به این کنید که مشکل مردم را می‌فهمید. به آنها بگوئید که این مشکل خاص بزرگترین مشکل این شهر، کشور و یا حتی جهان است و شخص شما مدت‌ها است در ذهن‌تان با این مشکل خاص دست به گریبان هستید. نترسید. هیچ‌کس به شما گیر نخواهد داد که «عمو! مگر تو تا بحال کارگر بیکار شده کارخانه‌ بوده‌ای با پنج سرعائله؟». همین که در میان دولت هم‌دردی می‌یابند آنقدر خوشحال‌ می‌شوند که دیگر مخ‌شان برای کنار هم چیدن نقاط و دو دو تا چهار تا کردن کار نمی‌کند.

چهارم) ریشه مشکل را به گردن حزب مخالف خودتان و سیاست‌های آنها در دولت قبلی یا قبل‌تر یا قبل‌ترش بیاندازید. صغرا و کبرا بچینید و مغلطه کنید. بخش مهمی از سخنان‌تان را به انتقاد از سیاست‌های حزب مخالف‌تان و نگاه ایشان به این مشکل خاص اختصاص بدهید. یادتان باشد تا زمانی که شما صحبت می‌کنید مردم ناچارند گوش بدهند اما اگر مردم شروع به صحبت کردند آنوقت این شما هستید که باید گوش بدهید. سررشته صحبت را به دست بگیرید و تا می‌توانید حزب خودتان را بالا ببرید و حزب مخالف را خراب کنید.

پنجم) به مردم بگوئید که از هرآنچه در توان دارید استفاده خواهید کرد و هر آنچه بتوانید را به خدمت خواهید‌گرفت تا این مشکل بزرگ جهان بشریت حل گردد. مطلقا و تحت هیچ عنوانی (تکرار می‌کنم مطلقا و تحت هیچ عنوانی) به مردم نگوئید که این «هرچه در توان دارم» یعنی چه. عبارت‌هائی مثل «هرآنچه در توان داریم» یا «از تمام منابع موجود برای حل این مسئله استفاده خواهیم کرد» و از این دست لق‌لقه زبان یک سیاست‌مدار موفق است. حالا این «توان» یا «منابع» چه هستند و شما چگونه می‌خواهید از آنها استفاده کنید چیزی نیست که به زبان بیاورید. دست خالی خودتان را هیچ‌وقت رو نکنید.
تبصره: همیشه مقداری جملات کلیشه‌ای مثل «با بکارگیری تمام افراد و سازمان‌هائی که در این زمینه دخیل هستند» یا «ایجاد همکاری بین نهادهائی که با این مشکل خاص کار می‌کنند» داشته باشید که اگر ناگهان پدرسوخته‌ای از شما پرسید که «مصداق حرفی که می‌زنید چیست؟» جواب را بطرفش شلیک کنید.

ششم) حتما حتما بعد از اینکه از جلوی دوربین‌ها کنار رفتید و با دوستان‌تان تنها شدید به مردم و مشکل‌شان بخندید. این خنده باعث تخلیه روحی شما می‌شود و می‌توانید با انرژی بیشتری به کارتان بپردازید.

هفتم) سریعا مجلس را وادار کنید که یک کمیسیون بررسی قضایا تشکیل بدهند. شما هم بشوید یا رئیس آن یا یک عضو مهم آن. پول اضافه‌کاری شیرین است ضمن اینکه در انتهای دوره نمایندگی می‌توانید بگوئید که بجز امضای کارت‌پستال‌ها و تقویم‌های رنگارنگ و ارسال آنها برای مردم و گپ زدن با دیگر نمایندگان سر میز ناهار بالاخره کاری هم کرده‌اید.

هشتم) تا می‌توانید به عنوان «بررسی» برای خودتان زمان بخرید. شش ماه، یک سال، دو سال، هرچقدر که بازار کشش داشت. در تمام این مدت برای بررسی راه‌ حل‌های مشکلات مشابه و آنچه دیگران در این زمینه کرده‌اند به شرق و غرب کشور (احیانا عالم) سفر کنید و خوش باشید. اینترنت هنوز اختراع نشده. باید خودتان بروید به فلان ده‌کوره «گامبالاتاکا» و با رئیس قبیله آنجا دیدار کنید تا ببینید برای مشکل دفع زباله‌های رادیواکتیو در آنجا چه می‌کنند. تا می‌توانید سمینار و کنفرانس و گروه کاری تشکیل بدهید که شام‌های هتل‌ها بعضی وقت‌ها از غذاهای رستوران‌ها لذیذتر هستند.

نهم) طرح راه حل مشکل را به مجلس ارائه کنید. یادتان باشد که در قابلمه طرح از ادویه‌جاتی استفاده کنید که به مذاق حزب مخالف‌تان خوش نمی‌آیند. مطمئن شوید که آش شما آنقدر بدبو یا شور است که حزب مخالف‌تان به آن رای نمی‌دهد. اینجا آخر کار «حل مسئله» است.

دهم) در یک دیدار دیگر با همان مردم به آنها اینگونه بنمائید که شما هر کاری که می‌توانستید کردید تا مشکل بزرگ ایشان حل شود اما این فلان فلان شده‌های حزب مخالف بودند که مانع‌تان شدند و منافع شخصی‌شان را به منافع مردم خوب و بیچاره ترجیح دادند. تا می‌توانید ذهن‌های جماعت را آماده رای دادن به خودتان در دور بعد بکنید.

نتیجه‌گیری: همیشه و همواره از مردم تعریف کنید حتی اگر لازم بود بگوئید که دستشوئی‌های عمومی آنها بوی آخرین مدل عطر فلان و بهمان را می‌دهد. به آنها قول همکاری بدهید ولی هیچ‌گاه نگوئید که دقیقا قصد انجام چه کاری را دارید. همیشه کلی‌گوئی بکنید و برای خود زمان بخرید. مطمئن باشید در طول زمان آنقدر موضوع‌های بهتر و داغ‌تر برای مردم مطرح می‌شود که کسی یادش (یا «دادش») به این نمی‌رسد که قضیه شش ماه قبل یا پارسال چه بوده. مشکل را همواره به گردن حزب رقیب‌تان بیاندازید. یادتان باشد که بعنوان یک سیاست‌مدار مهمترین وظیفه شما «حفظ شغل» فعلی‌تان است و بس.

از این کوزه هشلهفت ما بهتر از این در نمی آید

اکتبر 3, 2008

دوست عزیز و ندیده‌ای بنام آقای «حسین شیخ» نویسنده وبلاگ «باز تعریف» لطف کرده‌اند و قابل دانسته‌اند من را و در پاسخ به مطلب «از اصلاح‌طلب بودن پشیمان گشته‌ایم، مرحمت فرموده ما را ول کنید» اینجانب، در وبلاگ خودشان پستی را به بیان نظرات و دیدگاه‌های خودشان اختصاص داده‌اند و من را دعوت به صحبت و بحث فرموده‌اند. در پاسخ به فرمایشات ایشان خواستم در وبلاگ‌شان و در پای همان مطلب مذکور نظرم را بیان کنم که طبق معمول سخن من به درازا کشید و از میزان مجاز حروف و کلمات بیشتر شد. به همین دلیل عرایضم را خدمت‌شان ایمیل کردم. اما ایشان راست می‌گویند و بحث بین دو نفر چندان با نتیجه نیست. این است که متن ایمیلی را که خدمت ایشان زدم، با اجازه حسین عزیز اینجا عینا ذکر می‌کنم و از همه دوستانی که نظری در زمینه انتخابات و اصلاحات و اصلاح‌طلبان و مواردی از این دست دارند دعوت می‌کنم در بحث بین من و ایشان شرکت فرمایند.

——————————-

حسین عزیز و محترم

لطف بسیار داری به من که قابل دانستی و یک پست کامل را به من اختصاص دادی. امیدوارم روزی برسد که زیر سایه همه دوستان خوبی چون شما بتوانم لایق این همه محبت باشم.

و اما آقای خاتمی: 

خدمت شریف شما عرض می کنم که کاملا با شما موافق هستم آنجا که می گوئید «عرصه سیاست امروز بیش از آنکه عرصه ی واقعیت ها و «بود» ها باشد، عرصه «نمایش» ها و «نمود»هاست. به عبارت دیگر به جای آنکه آنچه واقعا رخ داده است مورد توجه قرار گیرد، آنچه که از یک رخداد «نموده» میشود مهم است».  تفاوت دیدگاهی بین من و شما به گمان من از آنجا می آید که من معتقدم این «نمود»ها نباید و نمی توانند در امر اداره کشور محلی از اعراب داشته باشند. اگر اجازه بدهید یک درصدی را بعنوان فرض مطرح کنم. فرض می کنیم که در سیاست امروز ایران سی درصد «عمل» وجود دارد و هفتاد درصد «نمود». من معتقدم که کاملا باید وضع برعکس این قضیه باشد و ما نیاز به هفتاد درصد «عمل» داریم و سی درصد «نمود». 

روی کار آمدن آقای خاتمی و تیم همراه ایشان اگر فقط «نشانه» حاکم شدن عقلانیت و اعتدال در جامعه باشد اما در «عمل» کم بیاوریم که فایده ندارد. مسلم است که تیم همراه ایشان و شخص خودشان بهتر از حضرات فعلی حرف می زنند و نمای بهتری از ایران به جهانیان ارائه خواهند داد اما آیا کار ما با «حرف» و «نما» درست می شود؟

اشتباه برداشت نکنید از حرف من، به هیچ وجه منظورم این نیست که حضرات سوار بر چهارپای مراد ترجیح دارند به تیم خاتمی، ابدا. منظور من این است که اگر کسی بر سر کار است و می خواهد اصلاحاتی را در جامعه و نهادهای آن انجام بدهد، این کار با شعار انجام نمی شود. بماند که اصلا معلوم نبود و نیست که آقایان اصلاح طلب می خواستند چه چیزی را و چگونه و تا چه حد اصلاح کنند.

نکته دیگر اینکه کاملا معتقدم «بیله دیگ بیله چغندر». آقای احمدی نژاد و تیم ایشان را ممکن است من و شما که سواد داریم و چند کلاس درس خوانده ایم و دانشگاه دیده ایم و دستی به قلم داریم و حضوری فعال در دنیای اینترنت از خودمان نشان می دهیم دوست نداشته باشیم اما باور بفرمایید که ایشان و ظاهرشان و اعمال و رفتارشان همان «عصاره» فضیلتی امروز ما ایرانیان است. شاید از قبل از انقلاب مشروطیت تا کنون هیچ گاه فاصله بین حکومت گر و حکومت کننده تا این حد کم نبوده (از نظر ظاهری و از لحاظ عقلی و رفتاری). 

شما یک ساعت که در خیابان قدم بزنید بیست تا آدم با دک و پوز کج و کوله مثل جناب رئیس جمهورمان می بینید. به شهرستان های کوچک و احیانا دهات کشور که سر بزنید می بینید مردم ما واقعا «احمدی نژاد»ی هستند. تمام آنچه در مذمت ایشان و تیم همراه شان گفته اند در زندگی اکثریت بزرگی از مردم ما «مصداق عینی» دارد. از ندانم به کاری بگیرید تا تصمیمات خلق الساعه تا گند زدن های بزرگ و بعد سر را بالا گرفتن و گفتن «کی بود، کی بود، من نبودم». 

از جامعه ای که از هر هفت نفرش یک نفر بی سواد مطلق است (یعنی نمی تواند اسم خودش را بنویسد) چه انتظاری می شود داشت؟ مردم جامعه باید بتوانند سیاستمدار را درک کنند. شاید به همین دلیل باشد که در آمریکا مردم آمدند به یک خنگ خل و چل بنام «جرج بوش» رای دادند چرا که بهره هوشی وی در حد بهره هوشی متوسط یک آمریکائی است. اگر این جناب جرج بوش در فرضا آلمان کاندید شده بود ملت با لگد می زدند زیر نه هرچه بدترش بود و می انداختندش وسط جوب آب کنار قصر صدارت عظمی آلمان. 

می خواهم بگویم حالا گیریم آقای خاتمی و تیم همراه شان یک سر و گردن از باقی اجتماع بالاتر باشند، با این همه آدم «آی کیو» در درون جامعه مان باید چکار کنیم؟ این همه نادان که نگاه مات و مبهوت شان به صحفه تلویزیون است و طوطی وار عربده می کشند که «انرژی هسته ای حق مسلم ما ست» را چگونه می توان با عقلانیت و اعتدال آشنا کرد؟ فردا از بیست نفر بصورت اتفاقی در خیابان بپرسید که فرق بین «آژانس بین آلمللی انرژی اتمی» و «شورای امنیت سازمان ملل متحد» را می دانند یا نه. پشت بندش بپرسید که نظرشان درباره انرژی اتمی ایران و این کشاکش بین المللی چیست.

و دقیقا همین مردم که تقریبا هیچ کدام شان هیچ وقت هیچ چیز بدردبخوری نمی دانند بدنه اصلی جامعه ما را می سازند. بهتر از حضرات فعلی چه کسی برگزیده این جماعت «گنگ خواب دیده» است؟

طولانی نوشتم ببخشائید بر من. چنانچه صلاح دیدید حتی می توانید تمام این کامنت را حذف کنید. غرض فقط تشکر بود خدمت شریف شما و درد دلی نزد اهل دلی. ایام خوش آن بود که با دوستان خوبی چون شما به گفت و شنود گذشت. باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.

با تقدیم احترام فراوان

محمد (ققنوس)