Archive for نوامبر 2008

یک وقت نزنم بلائی سر بچه مردم بیاورم بخاطر اعتقاداتش؟

نوامبر 30, 2008

بالاخره «پنگوئن» عزیز و نازنین آنچه را که من از آن می‌ترسیدم برداشت و جلوی رویم گذاشت. در پای پست «با لباس بوگندو به مهمانی رفتن برای آدم احترام نمی‌آورد» ایشان لطف کرده (ناگفته نگذارم که همه دوستانی که مطلب را خوانده‌اند به من لطف کرده‌اند، چه کامنت گذاشته‌اند و چه گذشته‌اند) و گفته:

«حالا مشکل می شه اینکه چه عقیده ای به نظر چه اعتقادی «غلط»، «مسخره»، «شرم‌آور»، «تعصبی» و «تهدیدکننده» هست!
اگر هر کس بخواهد مطابق با اعتقادات خودش همچین دسته بندی هایی انجام دهد، چه خواهد شد؟
»

و این دقیقا همان چیزی است که در ابتدای همان پست به آن اشاره کرده‌ام «قضیه مثل یک گلوی چرکی و باد کرده در ذهن‌ من مانده‌بود و نمی‌دانستم چگونه می‌توانم آن را مطرح کنم». کاملا درست است. اگر هرکس بخواهد مطابق با اعتقادات یا برداشت ذهنی/عقلی خودش اعتقادات دیگران را طبقه‌بندی کند آنوقت یک روز یکی بخاطر اعتقاداتش خودش را به برج می‌کوبد و مردم بی‌گناه را به کشتن می‌دهد و روز بعد دیگری بخاطر اعتقاداتش می‌رود در عراق پیک‌نیک و در کنار آن به دنبال سلاح های کشتار جمعی می‌گردد!

ببینید من بعنوان یک انسان (مثلا متمدن) خودم را موظف می‌دانم همانگونه که در خیابان «تُف» نمی‌کنم، به اعتقادات دیگران هم احترام بگذارم. اما بعضی وقت‌ها نمی‌دانم چه‌ واکنشی باید نشان بدهم در برابر یک سری از عقائدی که مثال‌‌های آن را در «شما موظف هستید که به اعتقادات مزخرف من احترام بگذارید» آورده‌ام. شوخی نمی‌کنم. امثال این اعتقادات را هم من و هم شما در میان آدم‌های اطراف‌مان دیده‌ و شنیده‌ایم. من فقط کمی سیرداغ قضیه را زیاد کردم تا متوجه حرف من بشوید. بدون رودربایسی باید عرض کنم که گاهی وقت‌ها عین این فیلم‌های کمدی طرف دارد با من از اعتقاداتش حرف می‌زند و من در ذهنم پایه میزی که دور آن نشسته‌ایم را می‌شکنم تا با آن بر سر وی بکوبم. من می‌ترسم که یک روز از دستم در برود و واکنشی به این آدم ها نشان بدهم که دیگر در ذهن من نباشد!

از طرف دیگر پنگوئن راست می‌گوید. مگر من که هستم که بخواهم با معیارهای خودم دیگران را بسنجم. این است که بقول شطرنج‌بازها «آچمز» شده‌ام. قضیه در گلوی من مانده نه بالا می‌رود و نه پائین. آیا من موظف هستم و باید به هرگونه عقیده‌ای احترام بگذارم؟ حالا این یکی کار را شاید بتوانم با ریاضت و روی تخت‌خواب میخی خوابیدن و روزی یک خرما خوردن و مدیتی‌شن و مدد از ذات حق و این حرف‌ها یک جوری از پس‌ش بر بیایم اما با آن عقیده که معتقد است خون من باید ریخته شود چه بکنم؟ به آن هم باید احترام بگذارم؟

پ.ن: قضیه بنظر من ارتباط چندانی با آزادی بیان ندارد. طرف آزاد بوده هر حرفی که می‌خواهد را بزند. خوب این کار را کرده. واکنش من چه باید باشد؟

Advertisements

به سر کمربندها چه خواهد آمد؟

نوامبر 30, 2008

پیرو پست قبلی:

متاسفانه یا خوشبختانه سیستم زندگی بشر هنوز بر پاشنه «هرچه آدم بیشتر، جامعه خوشبخت‌تر» می‌‌چرخد. در کشورهای عقب‌افتاده داشتن جمعیتی انبوه می‌تواند «چشم دشمنان» را از خاک میهن دور نگاه دارد چرا که کشور دارای جمعیت بیشتر می‌تواند ارتش بزرگتری هم داشته‌باشد. نیروی کار ارزان و فراوان هم که در جنب قضیه می‌آید. در کشورهای پیشرفته‌ نیز وضع خیلی بهتر نیست. دو عامل «مالیات» و «رای» که پایه‌های اقتصادی و سیاسی جامعه بر آنها بنا شده خواه ناخواه به گردانندگان جامعه دیکته می‌کنند که باید جمعیت جامعه بیشتر بشود تا میزان مالیات دریافتی از مردم بالا برود و بر ثروت خزانه کشور افزوده گردد. میزان رای به هر حزب سیاسی نیز می‌تواند دهان احزاب مخالف را ببندد.

این درست که در جوامع پیشرفته مردم زندگی مادی بهتری دارند به نسبت باقی جوامع اما نباید از یاد برد که همین جوامع پیشرفته به محض این‌که آمار و ارقام زاد و ولد‌‌شان به سمت پائین یا منفی میل می‌کند سریعا به فکر می‌افتند و مثلا با پذیرفتن تقاضای مهاجرت فلان‌قدر مهاجر یا کارگر سعی می‌کنند میزان مالیات پرداز و رای دهنده را بالا ببرند. ناگفته نگذارم که در سیستم بازار آزاد (یا همان کاپیتالیسم خودمان!!!) این درست است که نقش انسان بعنوان ابزار تولید دارد کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود و بسیاری از کارها بصورت اتوماتیک و روباتیک انجام می‌شوند ولی نقش انسان بعنوان «خریدار» مدام دارد پررنگ و پررنگ‌تر می‌گردد. آنچه روبات تولید می‌کند را انسان باید بخرد نه ربات. این است که نیاز به «مشتری» نیز مدام بر آتش افزایش جمعیت نفت می‌ریزد.

من معتقدم هرکار کوچکی که من و شما (نوعی)‌ بتوانیم برای محافظت از محیط زیست بکنیم خوب و پسندیده است اما چاره نهائی و راه‌کار دراز مدت نیست. تا زمانی که نیروی انسانی بیشتر نشانگر اقتدار بیشتر جوامع است، خلایق تمام خلاقیت‌شان را در ساخت بچه خلاصه می‌کنند تا مقتدر‌تر باشند. حالا اینکه چه نظم و نظام مالیاتی یا سیاسی یا اقتصادی‌ ای باید در جهان حکم‌فرما بشود و اگر اینگونه بشود کار درست می‌شود یا نه را دیگر من نمی‌دانم. فقط می‌دانم که تا زمانی که ما انسان‌ها به زاد و ولد بی‌رویه خودمان ادامه می‌دهیم در به همین پاشنه می‌گردد و عنقریب است که همین درب یا بخورد توی پوز بچه‌های ما یا دست آنها لایش بماند.

همانگونه که در دهه هفتاد میلادی مردم جهان (بخصوص آمریکا!) لطف کردند و سوار ماشین‌های هشت و دوازده سیلندر شدند و نفت را الکی الکی سوزاندند تا نسل بعدی آنها که ما باشیم ناچار بشویم کمربندها را تنگ کنیم و سوار ماشین چهار سیلندر یا اتوبوس بشویم، یک زمانی هم پدران و مادران ما لطف کردند و بجای دو سه تا بچه ده دوازده تا درست کردند. شاید اکنون تنها کاری که از دست ما بر می‌آید این باشد که باز هم ما کمربندها را سفت کنیم (دقیقا همان معنای اتاق‌خوابی آن مد نظر است!!!).

کنترل مصرف منابع یا کنترل تولید بچه؟

نوامبر 26, 2008

همین الان داشتم بر روی سایت Fora.tv سخنرانی «توماس فریدمن» را می‌دیدم که -اگر اشتباه نکنم- در ماه سپتامبر امسال درباره کتاب آخرش Hot, Flat, and Crowded (داغ، مسطح و شلوغ) صحبت کرده. این هم لینک ویدئوی آن، این یکی هم لینک دانلود این سخنرانی با فرمت ام.پی.تری. از صحبت‌های او این‌طور بر می‌آید که این کتاب در مورد محیط زیست و گام‌هائی است که جامعه و دولت‌مردان آمریکا باید بردارند تا در این دوران داغ شدن زمین و آب و هوای آن و افزایش جمعیت جهانی بتوانند نه تنها جهانی بهتر برای همه مردمان بسازند بلکه بتوانند به «بزرگترین» و «برترین» بودن آمریکا ادامه بدهند.

تا قبل از اینکه انتخابات آمریکا و به همراه آن رکود اقتصادی تمام بحث‌ها و خبرها را به خود اختصاص دهند، بحث غالب و موضوع جذاب در این سر دنیا «سبز بودن» یا همان مراقبت از محیط زیست بود. همه در هرجا که دست‌شان به میکروفونی یا کی‌بردی می‌رسید شروع می‌کردند به دادن آمار و ارقام مختلف و هولناک از گرم‌شدن زمین و از بین رفتن پوشش گیاهی و وقوع طوفان‌های سهمگین و خشک‌سالی و چه و چه. به لطف وجود چیزی بنام «جامعه مدنی» صد البته که گروه‌های مختلف مردم گرد هم جمع شده‌اند تا هر کار که می‌توانند بکنند برای محافظت از «زمین که مادر همه ما است».

من هم خواسته یا ناخواسته در معرض این همه حرف و حدیث و «بکن و نکن» قرار گرفتم. من‌ی که تلویزیون نگاه نمی‌کنم از بس که تبلیغ هشت من نه شاهی دارد و رادیو گوش نمی‌دهم و به زحمت نگاهی به روزنامه‌های شل و ول و وا رفته این‌جا می‌اندازم آنقدر از «سبز»ی و «سبز بودن» و «نیاز به انجام کاری برای محافظت از محیط زیست» شنیدم که علیرغم مشغول بودن شش دانگ حواسم به شیش و بش زندگی روزمره‌ام، بناچار حرف‌ها و شعارها و عملکرد‌های این فعالان محیط زیست در گوش و دلم نشست و من را با ایشان در «نیاز به انجام کاری برای نجات کره زمین» هم‌دل کرد. ناگفته نگذارم که حرف و عمل تک‌تک این افراد قابل ستایش است که با این جدیت به آگاه کردن دیگران می‌پردازند. برای‌شان احترام فراوانی قائل هستم.

اما چیزی که هیچ‌وقت نفهمیدم و نمی‌بینم که کسی از این همه مردمان پاک‌نهاد که به دنبال «سبز بودن» هستند چندان بر زبان بیاورد این است که:

بابام جان! مگر همه مشکلات از انفجار جمعیت نوع بشر بر روی کره زمین نیست؟ مگر ما بیش‌ از کوپن خلقت‌مان خرج نمی‌کنیم؟ مگر نه اینکه هر طرفدار محیط زیست که دهان باز می‌کند شروع می‌کند با ارقامی چنین و چنان که از سال فلان تا امروز «مصرف» چی‌چیزک این قدر بالا رفته و تا سال دوهزار و بهمان مصرفش به‌حدی بالا خواهد رفت که دیگر گیر فلک هم نخواهد آمد؟ مگر نه این است که زیادی مردمان باعث بالا رفتن مصرف آب و انرژی و سوخت و غذا و هزار چیز دیگر شده و می‌شود؟ خوب شما چرا بجای اینکه گیر بدهید به «کیسه پلاستیک من هنگام «عمل خیر!!!»»، گیر سه پیچ داده‌اید به اینکه کیسه زباله من چنین و چنان باشد؟ گیرم که من توانستم زباله‌هایم را چنین و چنان کنم، من و زنم زحمت کشیده‌ایم و با کمال غرور مثلا پنج تا موجود عین خودمان درست کرده‌ایم (اگر نه بیشتر) که فردا که سرمان را گذاشتیم زمین این پنج تا بروند با پنج تای دیگر هر چندتا دل‌شان می‌خواهد یا قوت بدنی‌شان اجازه می‌دهد بچه تحویل «مادر عزیز مان زمین» بدهند و همه دست در دست هم تیشه بزنند به ریشه هرچه جنگل و محیط زیست و منابع حیاتی جهان است.

چرا کسی از این جماعت حامی محیط زیست صدایش در نمی‌آید (یا کمتر در می‌آید) که آهای ملت، جلوی پائین‌ تنه‌تان را بگیرید و پلق و پلق بچه پس نیاندازید در جهانی که هر روز دارد منابع مختلف حیاتیش «آب می‌رود» و قرن‌ها طول می‌کشد تا جایگزین شوند (اگر بشوند).

چرا داد کسی در نمی‌آید که صرفه جوئی در آب و برق و انرژی و یا استفاده نکردن از فلان نوع پلاستیک و استایروفوم راه حل نهائی مسئله نیست. راه حل مطمئن این است که میزان زاد و ولد بشر کم و کمتر بشود و در نهایت برای مدت چند نسل میزان رشد منفی گردد. محل زندگی و منابع مورد نیاز انسان بر روی کره زمین محدود است. راه چاره این نیست که هی بزائیم و بر جمعیت بیافزائیم و این نان را به ابعاد کوچک‌تر و کوچک‌تر بین همه تقسیم کنیم و آنقدر پیش برویم که در نهایت گیر هر کسی خرده نانی بیاید که رفع نیاز نکند. اصلا چه نیازی هست به اینکه این همه آدم درست کنیم بر روی زمینی که نه آب به اندازه کافی دارد نه سوخت و نه هوا و نه غذا برای همین جمعیت فعلیش؟

یک زمانی نسل‌های قبلی ما نمی‌دانستند دارند چکار می‌کنند و با آن ماشین‌های هشت سلیندر و دوازده سیلندرشان برای ما هشت تا و دوازده تا بچه قد و نیم‌قدشان به‌میزان کافی سوخت باقی نمی‌گذارند. خلاصه، کردند آن کار که نباید می‌کردند و ما را (خودم را عرض می‌کنم) خاک برسر کردند. ولی ما با ایشان فرق کلی داریم. ما می‌دانیم که منابع جهان محدود هستند. البته ظاهرا فقط «می‌دانیم» حالا کو تا برویم جلو و روزی روزگاری این «دانستن» ما تبدیل بشود به «عمل».

من معتقدم باید میزان زاد و ولد بشر را کنترل کرد تا با رسیدن جمعیت بشر به میزانی که کره زمین می‌تواند امکانات به مردم ارائه کند همه زندگی نسبتا مناسبی داشته‌باشند. حالا چرا کسی کمتر صدایش در این زمینه در می‌آید را شاید در پست بعدی مطرح کنم.

با لباس بوگندو به مهمانی رفتن برای آدم احترام نمی‌آورد

نوامبر 25, 2008

همین‌بود که چند وقتی ننوشتم. قضیه مثل یک گلوی چرکی و باد کرده در ذهن‌ من مانده‌بود و نمی‌دانستم چگونه می‌توانم آن را مطرح کنم. مسئله «احترام به عقائد دیگران» را می‌گویم. بسیاری از مردم هستند که اعتقادات‌شان نه‌ تنها «غلط» بلکه «مسخره» و حتی «شرم‌آور» است. من نمی‌دانم که چگونه می‌توان به عقائدی در حد اعتقادات قرون وسطائی «احترام» گذاشت. این به کنار، بعضی عقائد «تهدید کننده» دیگران هستند. در پست قبلی سعی کردم از انواع مختلف «غلط»، «مسخره»، «شرم‌آور»، «تعصبی» و «تهدیدکننده» این اعتقادات مثال‌هائی بیاورم.

یکی دانستن قورباغه و گوزن «غلط» است. ساخته‌شدن بمب‌اتم در زمان ناپلئون «مسخره» بنظر می‌آید. انسان‌هائی با رنگ پوست متفاوت با خویش را درجه دو و سه دانستن «شرم‌آور» است. پدربزرگ خویش را عاقل‌ترین فرد زمان خود بحساب آوردن «تعصب‌آلود» است. و باور اینکه «هرکس به آنچه بحز من اعتقاد دارم معتقد باشد انسان پَستی است که ارزش زیستن ندارد» بسیار «تهدید‌آمیز» می‌باشد. راستش را بگویم من بعنوان یک آدم معمولی نمی‌توانم به چنین اعتقاداتی «احترام» بگذارم. فضای بحث و گفتگو خوب و نیکو است اما نیاز به حداقلی از فهم دوجانبه دارد. این برای من بسیار سخت (و احیانا «ناگوار») است که با کسی شروع به صحبت کنم که معتقد است من (شخص خود من را عرض می‌کنم) ارزش وجودیم از «سوسک» کمتر است چرا که «اعتقادات» او این را به وی دیکته می‌کنند که آدم‌هائی چون من در زمین فساد می‌کنند.

احترام به عقائد دیگران خوب و لازم است اما ما نباید و نمی‌توانیم هر «مزخرف»ی را بعنوان «اعتقاد» بپذیریم یا به دیگران عرضه کنیم و از ایشان بخواهیم به آن احترام بگذارند. «اعتقادات» ما مثل «لباس‌»های ما هستند. قبل از رفتن به مهمانی (و شروع بحث و گفتگو) بهتر است چند دقیقه‌ای در آئینه به خود و لباس‌مان نگاه کنیم و سعی کنیم لباس آراسته و تمیز بپوشیم. وقتی شپش و بید در لابلای لباس‌های ما خانه کرده‌اند و شش ماه است رخت تن‌مان را نشسته‌ایم، نمی‌توانیم از مردم انتظار «احترام» داشته‌باشیم. با بر تن کردن «اعتقادات» تمیز و مرتب و شسته رُفته به دیگران نشان می‌دهیم که ما برای خودمان احترام قائل هستیم، آنگاه این وظیفه ایشان است که به ما «احترام» بگذارند.

تا وقتی من معتقد هستم که عربستان از سیبری خنک‌تر است، دیگران به من به چشم یک آدم احمق یا مغرض نگاه می‌کنند. برخوردشان با هر دو شِقّ قضیه هم معلوم است. اگر خواهان احترام دیگران به اعتقادات خودمان هستیم باید ابتدا خودمان به اعتقادات خویش احترام بگذاریم.

شما موظف هستید که به اعتقادات مزخرف من احترام بگذارید

نوامبر 23, 2008

– من اعتقاد دارم که «قورباغه» همان «گوزن» است.
– من بر این باور هستم که پدر من قوی‌ترین مرد و مادر من زیباترین زن دنیا بوده‌اند.
– من عمیقا معتقدم که «بمب اتم» در زمان «ناپلئون بناپارت» و به توسط فرانسویان ساخته‌شد اما بخاطر سیاست‌های غرض‌ورزانه انگلیسی‌ها، ناپلئون نتوانست از آن استفاده کند.
– من معتقدم که دمای روز در وسط ظهر تابستان در صحرای عربستان از دمای هوا در همان زمان در سیبری پائین‌تر است (عربستان خنک‌تر از سیبری است).
– من صمیمانه فکر می‌کنم که روزی کوسه‌ماهی‌های دریای نزدیک محل تولد من تمام زنان بدکاره «لاس‌و‌گاس» آمریکا را خواهند خورد.
– من اعتقاد دارم که هرکس به آنچه بحز من اعتقاد دارم معتقد باشد انسان پَستی است که ارزش زیستن ندارد.
– من شک ندارم که می‌توان یک فیل را درون یک فنجان قرار داد. ایدئولوژی من چنین می‌گوید. مو لا ی درز ایدئولوژی من نمی‌رود، جا گرفتن یک فیل در فنجان که جای خود دارد.
– من عمیقا باور دارم که در زمان «جنگ جهانی دوم» حتی یک گلوله هم از تفنگی در اروپا شلیک نشد و سربازان کشورهای مختلف به هم گل هدیه می‌دادند.
– من باور شخصی‌ای دارم که من را از کمک به هر موجودی (یا انسانی) که نیاز به کمک داشته‌باشد منع می‌کند.
– من معتقدم که ژاپن کشور عقب‌مانده‌ای است و بنگلادش در مسائل اقتصادی از ژاپن پیشرفته‌تر است.
– من با تمام وجود باور دارم که کشور من بزرگ‌ترین و برترین و قوی‌ترین و بهترین و نانازترین کشور جهان بوده، هست و خواهد بود.
– من شک ندارم آنهائی که رنگ پوست‌شان با رنگ پوست‌ من فرق دارد انسان‌های درجه دو و سه هستند.
– من اعتقاد دارم هر آنچه پدر و مادرم به من یاد داده‌اند و من را بر آن اساس تربیت کرده‌اند کاملا و صددرصد درست است.
– من بر این عقیده هستم که پدربزرگ من از همه آدم‌های هم عصرش بیشتر می‌فهمیده حتی از آلبرت انیشتن.
– من معقتدم شما که این نوشته را می‌خوانید اگر با همه آنچه گفته‌ام موافق نباشید به جهنم پرتاب خواهید شد.

شما بعنوان یک انسان فهمیده باید به اعتقادات من «احترام» بگذارید. من هیچ توهینی از جانب شما را بر نمی‌تابم. یادم رفت بگویم:
– من شدیدا و عمیقا و قلبا معتقدم که عقل و شعور من بیشتر از عقل و شعور دیگر مردمان است. از شما می‌خواهم که به این باور من نیز «احترام» بگذارید.