یک وقت نزنم بلائی سر بچه مردم بیاورم بخاطر اعتقاداتش؟

بالاخره «پنگوئن» عزیز و نازنین آنچه را که من از آن می‌ترسیدم برداشت و جلوی رویم گذاشت. در پای پست «با لباس بوگندو به مهمانی رفتن برای آدم احترام نمی‌آورد» ایشان لطف کرده (ناگفته نگذارم که همه دوستانی که مطلب را خوانده‌اند به من لطف کرده‌اند، چه کامنت گذاشته‌اند و چه گذشته‌اند) و گفته:

«حالا مشکل می شه اینکه چه عقیده ای به نظر چه اعتقادی «غلط»، «مسخره»، «شرم‌آور»، «تعصبی» و «تهدیدکننده» هست!
اگر هر کس بخواهد مطابق با اعتقادات خودش همچین دسته بندی هایی انجام دهد، چه خواهد شد؟
»

و این دقیقا همان چیزی است که در ابتدای همان پست به آن اشاره کرده‌ام «قضیه مثل یک گلوی چرکی و باد کرده در ذهن‌ من مانده‌بود و نمی‌دانستم چگونه می‌توانم آن را مطرح کنم». کاملا درست است. اگر هرکس بخواهد مطابق با اعتقادات یا برداشت ذهنی/عقلی خودش اعتقادات دیگران را طبقه‌بندی کند آنوقت یک روز یکی بخاطر اعتقاداتش خودش را به برج می‌کوبد و مردم بی‌گناه را به کشتن می‌دهد و روز بعد دیگری بخاطر اعتقاداتش می‌رود در عراق پیک‌نیک و در کنار آن به دنبال سلاح های کشتار جمعی می‌گردد!

ببینید من بعنوان یک انسان (مثلا متمدن) خودم را موظف می‌دانم همانگونه که در خیابان «تُف» نمی‌کنم، به اعتقادات دیگران هم احترام بگذارم. اما بعضی وقت‌ها نمی‌دانم چه‌ واکنشی باید نشان بدهم در برابر یک سری از عقائدی که مثال‌‌های آن را در «شما موظف هستید که به اعتقادات مزخرف من احترام بگذارید» آورده‌ام. شوخی نمی‌کنم. امثال این اعتقادات را هم من و هم شما در میان آدم‌های اطراف‌مان دیده‌ و شنیده‌ایم. من فقط کمی سیرداغ قضیه را زیاد کردم تا متوجه حرف من بشوید. بدون رودربایسی باید عرض کنم که گاهی وقت‌ها عین این فیلم‌های کمدی طرف دارد با من از اعتقاداتش حرف می‌زند و من در ذهنم پایه میزی که دور آن نشسته‌ایم را می‌شکنم تا با آن بر سر وی بکوبم. من می‌ترسم که یک روز از دستم در برود و واکنشی به این آدم ها نشان بدهم که دیگر در ذهن من نباشد!

از طرف دیگر پنگوئن راست می‌گوید. مگر من که هستم که بخواهم با معیارهای خودم دیگران را بسنجم. این است که بقول شطرنج‌بازها «آچمز» شده‌ام. قضیه در گلوی من مانده نه بالا می‌رود و نه پائین. آیا من موظف هستم و باید به هرگونه عقیده‌ای احترام بگذارم؟ حالا این یکی کار را شاید بتوانم با ریاضت و روی تخت‌خواب میخی خوابیدن و روزی یک خرما خوردن و مدیتی‌شن و مدد از ذات حق و این حرف‌ها یک جوری از پس‌ش بر بیایم اما با آن عقیده که معتقد است خون من باید ریخته شود چه بکنم؟ به آن هم باید احترام بگذارم؟

پ.ن: قضیه بنظر من ارتباط چندانی با آزادی بیان ندارد. طرف آزاد بوده هر حرفی که می‌خواهد را بزند. خوب این کار را کرده. واکنش من چه باید باشد؟

Advertisements

6 پاسخ to “یک وقت نزنم بلائی سر بچه مردم بیاورم بخاطر اعتقاداتش؟”

  1. سروش Says:

    شاید بتونیم اصولی مشخص رو درست و به نوعی قانون بشناسیم و بعد اعتقادات رو با اون اصول بسنجیم. مثلا حقوق بشر رو اصل بدونیم. حال اگر اعتقادی اصول حقوق بشر رو زیر پا می گذاشت اون ها رو ناحق بشناسیم
    ————————–

    سروش جان راه حل خوبی است. نمی دانم تا چه مقدار عملی است اما بسیار بقول فرنگی ها
    appealing
    بنظر می آید.
    قربان تو
    محمد (ققنوس)

  2. ورتیگونه Says:

    به به محمد جان، دوتا دوتا مطلب پست می‌کنی !

    راستش چیزی که من متوجه شدم اینه که در نگاه مردمان اون چیزی که به تو اجازه میده به عقیده‌ای احترام بزاری یا نه، میزان محبوب یا مهجور بودن آن عقیده و نوع واکنش طرفداران آن عقیده به رفتار دیگران است. مثلاً وقتی تنها صد نفر اهالی قبیله‌ی مثلاً گومبالاچو اعتقاد دارند که باید با پرتاب سنگ به ستون چوبی رستگار شد بسیار راحت‌تر می‌توان آن را احمقانه و مسخره و شرم‌اور خواند تا زمانی که مثلاً هفتصد میلیون نفر همین اعتقاد را در مورد ستون یا دیوار سنگی دارند. به همین شکل هر میزان واکنش ‌گروهی از مردمان به رفتار طرف مقابل در مورد اعتقادشان رادیکال‌تر و خشن‌تر باشد، باز میزان احترام بیشتری برای آن اعتقاد بوجود می‌آید تا زمانی که واکنشی آرام نشان می‌دهند.
    خلاصه برای اینکه از وضعیت آچمز نجات پیدا کنی به تعداد معتقدان به یک عقیده و نوع واکنش احتمالی‌شون نگاه کن. اگه دیدی ممکنه خونه‌ت رو به آتیش بکشن به اعتقادشون احترام بزار و اگر دیدی تنها بهت اخم کردن گور پدر اعتقادشون، هرچی به دهنت اومد بارشون کن.
    این یعنی عامل تاثیر گذار دیگری در زمینه احترام به عقاید مزخرف٫ یعنی عامل ترس (که گاهی اوقات به شکل ترس ِ از دست دادن منافع هم در میاد)
    در ضمن اینبار با سروش موافقم البته از نگاه تئوری 😀 و امیدوارم یک روزی این حرف به شکل عملی هم قابل اجرا باشه.

    ————————
    ورتیگونه جان
    ما یک روزی در ایام جوانی می شد تا روزی پنج تا مطلب پست می کردیم. یادش بخیر. جوان بودیم دیگر. سال 2006 را عرض می کنم. نگاه به الان مان نکن که هفته ای یک مطلب هم به ذهنم خطور نمی کند.

    این بخش از گفته ات «نوع واکنش طرفداران آن عقیده به رفتار دیگران است» تقریبا کلید حل مشکل من است. ممنون از نظرت. از آن جملاتی است که باید حالا حالا ها روی آن فکر کنم و سعی در بکار بستن آن نمایم. لطف تو مزید باد.

    با تشکر
    محمد (ققنوس)

    پ.ن: هرچه بیشتر درباره اش فکر می کنم می بینم این جمله تو دقیقا جواب مشکل من است. باز هم سپاسگزارم.

  3. DESERTER Says:

    باید سعی کنی اصطحکاک پیدا نکنی.. اگر هم پیدا کردی مواظب باشی تا بت آسیبی نرسه.. اینکه آچمز شدن نداره خوشگلم.

  4. پنگوئن Says:

    خوب اول از لطفی که داشتی و داری متشکر …
    اما در مورد خروج از این حالت آچمز؛
    راستش خودم هم دچار این وضعیت هستم و راه حل مشخصی ندارم. اما در مورد راه حل هایی که سروش و ورتیگونه مطرح کرده اند.
    با سروش موافقم. اما در ظاهر عمل این موضوع کاملا صحیح به نظر می آید که تمامی عقاید تحت یک قانون حداقلی که به نوعی حافظ اصول اولیه زندگی انسانی باشد زندگی کرده و به تبلیغ خود بپردازند. این دقیقا همان جمله معروف امام حسین است در کربلا که گفت «اگر دین ندارید لاقل آزاده باشید». یعنی پذیرفتن چارچوب آزاده بودن ورای داشتن هر اعتقادی. اما مشکل آن است که با آن هایی که آزاده نیستند و حاضر به پذیرش این قانون حداقلی (در شرایط فعلی حقوق بشر) نیستند چه باید کرد. حقیقت امر هم این است که نمی توان برای آزادگی چارچوب مشخصی پیدا کرد، حقوق بشر که وحی منزل نیست که نتوان به آن نقصی وارد کرد. تازه به فرض اگر به اعتقاد من و شما وحی منزل هم باشد ممکنه به اعتقاد یکی دیگر وحی منزل نباشد و سرشار از اشتباه. هیچ دلیلی عقل پسندی وجود ندارد که فلان کس هم مانند ما بیندیشد!
    و اما درباره راه حل ورتیگونه که تا حدی مطابق طبع تو هم شده!
    از نظر من این دقیقا عین بی اخلاقی است و قطعا نتیجه ای جز تقویت اندیشه های رادیکال و خشن ندارد. در حقیقت آنچه که تا امروز به طور عمومی در جوامع هم اجرا می شود همین است، حداقل درجامعه خودمان. یک مثال می زنم برای روشن شدن قضیه (البته این مثال خیلی قضیه را ساده می کند و فقط به یک بعد از ابعاد قضیه که اعتقادات سیاسی باشد اشاره دارد). سال های اول انقلاب من که نبودم و نمی دانم شما هم از آن روزها چیزی یادتان باشد یا نه! اما به هر حال دولت موقتی بر سرکار بود که به قول ورتیگونه در برابر انتقادات فقط اخم می کرد. تمامی گروه های سیاسی ایران از راست گرفته تا چپ، مذهبی و غیر مذهبی با عمل به همین دستور جناب ورتیگونه تا توانستن از این خصوصیت دولت موقت سوءاستفاده کردند و هرچه دلشان خواست بار دولت کردند. دولت هم در جواب فقط اخمی می کرد. همین انتقادات کار را بد دولت سخت کرد و استعفا داد.
    اما بعد که دولت موقت رفت و قدرت رسید دست آخوند ها دوباره دقیقا طبق دستور عمل جناب ورتیگونه چون که این گروه جدید در برابر انتقادات علاوه بر اخم، خانه ات را هم بر سرت خراب می کرد، سایر گروه ها یا در برابر آن سکوت کردتد و یا حتی خود را در خط امام دانستند! همین شد که امروز می بینیم. این موضوع در زمان دولت دکتر مصدق هم صادق بود.
    اصلا یکی از مشکلات ما همین است. خدا نکند اندیشه ای از خودش در برابر انتقاد نرمش نشان دهد، بیچاره اش می کنیم. همین است که همیشه از یک سوی بام افتاده ایم و هیچ گاه تعادل بر ما حاکم نیست …

  5. حروف وبگردی یک سروش « صحبت Says:

    […] 8: در مورد حدود نشر و بیان اعتقادات شخصی , این مطلب و سپس این مطلب رو بخونید و نظراتتون رو بنویسید تا شاید به نتیجه ی […]

  6. ورتیگونه Says:

    با کامنت پنگوئن در مورد کامنت خودم موافقم. اما نکته‌ای که از دید پنگوئن پنهان مانده، طنز نهفته‌ی تو کامنت من بود. اعتقادم اینه که باید هوشیار بود و مواظب بود که چیزهایی دیگری رو به اسم و ژست زیبای احترام به عقاید به خوردمون ندن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: