Archive for دسامبر 2008

آیا باراک اوباما در مورد حوادث اخیر غزه موضعش را رسما بیان کرده؟

دسامبر 31, 2008

صحنه بین‌المللی این روزها یک بازیگر اصلی را کم دارد و آن کسی نیست جز جناب «باراک حسین اوباما» رئیس‌ جمهور منتخب ایالات متحده آمریکا. ایشان که تا همین چند روز قبل اگر لباسش را می‌کند تا در آب استخر خانه‌شان شیرجه بزند عکس ماهیچه شکمش می‌شد تیتر اول اخبار جهان، این چند روزه که خلایق در اسرائیل و غزه به عمل شریف «جنگ» اشتغال دارند ظاهرا غیب‌شان زده. کجا هستند و چه می‌کنند خدا می‌داند.

اگر این بزن و بکش غزه مدتی دیگر کش بیاید، ایشان بالاخره ناچار خواهند بود رسما نظر و موضع خودشان در این زمینه را اعلام کنند. تا کنون که اظهار نظر رسمی‌ای من از ایشان ندیده‌ام. ولی خوشم آمد. خیلی آدم زرنگی است. اگر الان آفتابی بشود و طرف اسرائیل را بگیرد (مسلما طرف فلسطینیان را که نمی‌تواند بگیرد) آنوقت آن «قداست»ی که طرفداران‌شان در وی می‌بینند خطشه‌دار می‌شود. بگذار همین «جرج بوش» ملعون تتمه آبروی خودش را هم بر سر این جنگ از دست بدهد.

اما در هر حال حضرت اوباما دیگر یک آدم عادی نیست. با شعار «تغییر» آمده (حالا تغییر چی؟ بماند که موضوع بحث ما نیست) و ناچار است نشان بدهد سیاست‌های دولت جدید آمریکا چقدر با سیاست‌های دولت جرج بوش متفاوت خواهند بود. چند هفته دیگر که رسما شد رئیس‌جمهور آمریکا هروقت که مسائلی از این دست پیدا شد ایشان ناچار است جلوی خبرنگاران و بصورت رسمی موضع‌گیری کند. فعلا به تعطیلات‌شان برسند و خوش باشند که شبی دراز در پیش رو دارند.

آه ای غزه، چشم امید تولید کنندگان نفت به تو است

دسامبر 31, 2008

مطلب زیر علمی و مستند نیست. براساس گمانه‌زنی نوشته شده. تا چه حد درست است را سیر وقایع در خاورمیانه مشخص می‌کند.
—————————————————–

اینبار کشورهای عربی در مناقشه «حماس» و «اسرائیل» کنار اسرائیل قرار گرفته‌اند و واکنش تندی به قضیه نشان نداده‌اند (ظاهرا قبلش خبر هم داشته‌اند یا حداقل به اسرائیل چراغ سبز نشان داده‌اند). در عین حال واکنش ایران به این حمله اسرائیل به غزه بسیار تند‌تر و شدیدتر است از واکنش دو سال پیش ایران در زمان جنگ حزب‌الله لبنان که عامل مستقیم خودش است با اسرائیل.

چه چیز این دور ار مناقشه خاورمیانه را از دورهای دیگر متفاوت می‌کند؟ آیا این نخستین باری است که فلسطینیان و اسرائیل به جان هم افتاده‌اند؟ آیا این اولین‌بار است که غیرنظامیان دو طرف کشته می‌شوند؟ چرا آرایش نیروها و واکنش متحدان هر طرف تا این حد متفاوت است با دفعات قبل؟

شاید (و فقط «شاید») بتوان بخشی از جواب این سوالات را در عبارت «سقوط بهای نفت» یافت. یادمان نرود که کشورهای عضو اپک چند هفته قبل نشستی برگزار کردند و تصمیم گرفتند مقداری از تولید خود را کم کنند. واکنش بازار نفت به این حرکت چه بود؟ هیچ، فردای آن روز مجددا قیمت نفت -بر خلاف انتظار- پائین آمد! تا حال وضعیت بازارهای نفت به این نحو بوده که اگر رئیس قبیله‌ای در مثلا نیجریه (یک تولید کننده مهم نفت) نفخ شکم می‌کرد بازارهای نفتی دچار شوک می‌شد و قیمت نفت بالا می‌رفت. اگر در خاورمیانه کسی گلوله‌ای به سمت دزدی ته کوچه بن‌بست‌شان شلیک می‌کرد باز قیمت نفت بالا می‌رفت. بازارهای نفتی مثل «خر وامانده» منتظر «چُش» بودند.

 اما ظاهرا رکود اقتصادی دنیا و عدم نیاز به نفت آنقدر شدید است که با کاهش میزان تولید هم مشکل حل نمی‌شود. بالارفتن قیمت نفت نیاز به یک راه‌حل خطرناک دارد. نیاز به یک «مناقشه» و «نا آرام شدن منطقه» و به تبع آن بالارفتن قیمت نفت (یا لااقل کند شدن روند سقوط قیمت آن). اعراب صادر کننده نفت و ایران از یک مناقشه در خاورمیانه (تا زمانی که مستقیما درگیر آن نشده‌اند) استفاده می‌برند. نفت‌شان گران‌تر می‌شود. البته نباید فکر کرد که این درگیری را همه با هم راه انداخته‌اند که همه سود کنند، ابدا. فقط نانی بوده که با زحمات شبانه‌روزی حماس و اسرائیل در دامان تولید‌کنندگان نفت قرار گرفته.

این یکی از فاکتورهائی است که باعث شده این‌بار تولید‌ کنندگان نفت در خاورمیانه واکنش‌های‌شان با دفعات قبل متفاوت باشد. البته «نفت» تمام این قضیه نیست. بخشی از آن است. اندازه این «بخش» چقدر است را خدا می‌داند و بس.

جنایت در حق کودکان خود در جنگ

دسامبر 30, 2008

شما جوانی هستید بین سنین ۴۰-۲۰ (زن یا مرد بودن‌تان مهم نیست) ساکن سرزمینی بنام «فلسطین» یا «اسرائیل» (هرکدام که می‌خواهید) می‌باشید که حدود ۶۰ سال است با همسایه دیگر خود (و احیانا با باقی همسایگانش) درگیر جنگ‌های خونینی است. به دلیل اینکه شما در سنین «باروری» قرار دارید امکان دارد که بتوانید فرزند یا فرزندانی بدنیا بیاورید. یک سری از احتمالات را لیست کرده‌ام. باقی را شما بفرمائید.

اول) بدون توجه به اینکه ۶۰ سال آدم کشی بین دو سرزمین (یا دو قومیت) بوده و افق روشنی برای صلح وجود ندارد شروع به ساختن بچه می‌کنید. دلیل‌تان هم این است که «حالا کو تا این بچه بزرگ بشود. شاید تا آن موقع صلح شد». در این صورت یا صلح نمی‌شود و فرزند عزیز شما را همواره خطر مرگ و نابودی تهدید می‌کند (در واقع هدیه شما به فرزندتان «هراس» است) یا صلح می‌شود و بچه شما باید تا آخر عمرش آجر و خشت ببرد و فعلگی بکند تا خراب‌کاری‌های دو نسل و خرده‌ای را جبران کند. هدیه شما به فرزندتان «یک عمر فعلگی» خواهد بود.

دوم) برای اینکه یک وقت خدای ناکرده سرزمین عزیز‌تان (چه فلسطینی باشید چه اسرائیلی) آدم کم نیاورد شروع به ساختن بچه می‌کنید تا وقتی بزرگ شد یا سرباز بشود برود بجنگد و بکشد یا سرباز بزاید و بر تعداد ارتشیان سرزمین‌تان بیافزاید. آنوقت اگر دشمن آمد سروقت «سربازان آینده» سرزمین شما و آنها را کشت فریاد‌تان را به آسمان بلند می‌کنید که «عدالت الهی» کجا رفته و ما چقدر بدبختیم. البته در این صورت شما بدبخت نیستید چون حرجی بر مجانین نیست!

سوم) خواهان یک زندگی عادی هستید که صبح بروید سر کار و عصر بیائید پهلوی خانواده و بچه‌های‌تان و شب ببرید‌شان پارک و برای‌شان بستنی بخرید. به این دلیل دست به کار درست کردن بچه می‌شوید. مبارک است ولی در این صورت شما ظاهرا یک آدم «متوهم» هستید که صدای جنگ و افتادن بمب در اطراف‌تان را نمی‌شنوید. در دنیای خودتان خوش هستید که یکی از همان بمب‌ها عزیزان شما را تکه تکه می‌کند و شما برای مدت چند روز از دنیای توهم خویش به جهان واقع پرتاب می‌شوید تا بعد که مجددا به دنیای خیالی خود باز گردید.

چهارم) با خود می‌گوئید «آدم مگر چند سال زنده است؟ ۶۰ سال است که همین وضع است. مادر و پدر من هم من را زیر همین بمب‌ها پس انداختند. مگر من «چه ام» است که نباید بچه داشته‌باشم؟ چرا خودم را از مزایا و شادی‌های جهان محروم کنم؟ برو برویم». در این صورت به احتمال قوی یا روزی بدن‌ تکه‌تکه شده فرزندتان را در آغوش می‌کشید یا ناچارید به تلخی از هم جدا شوید و هرکدام ساکن گوشه‌ای از دنیا گردید یا فرزندان‌تان را بزرگ کنید و به جنگ بفرستید. آفرین بر شما که «شادی‌های جهان» را به کانون خانواده خود آورده‌اید!

پنجم) آدم عاقلی هستید که می‌دانید با درست کردن بچه زیر بمب و موشک و راکت در واقع «گوشت دم توپ» برای هیولای جنگ درست کرده‌اید. صبر می‌کنید تا کار جنگ به یک سامانی برسد و بعد بچه درست می‌کنید.

ششم) باورهای مذهبی‌ یا قومی‌تان به شما حکم می‌کنند از هیچ راه و روش جلوگیری‌ای استفاده نکنید. «برو برویم، حالش را ببر». در این صورت … (به دلیل توهین‌آمیز بودن باقی جمله، امکان آوردن آن در اینجا نیست!)

سوال کلی: وقتی آدم‌ها در میانه جنگی که نه ابتدای آن پیداست و نه انتهای آن گرفتار می‌آیند آیا «داشتن فرزند» برای آنان جنایت نیست؟ فلسطین و اسرائیل یک نمونه خوب است. هر دو ملت سال‌ها است در ترس و لرز و خون و مرگ دست‌وپا می‌زنند. اگر من (نوعی) ساکن یکی از این دو سرزمین باشم آیا دلم می‌خواهد که فرزندم هم در چنین منجلابی گرفتار بیاید که من آمدم؟

شما اگر جای «حماس» یا «اسرائیل» بودید چه می‌کردید؟

دسامبر 29, 2008

حالا که «حماس» و «اسرائیل» دارند با حداکثر توان بر سر و کله یکدیگر می‌زنند و ظاهرا بحث‌ها بر سر مظلومیت این و آن بالا گرفته لطفا بفرمائید که شخص شما خواننده عزیز این وبلاگ اگر جای تصمیم‌گیران «حماس» یا «اسرائیل» بودید چه کار می‌کردید تا در عین وارد شدن بیشترین خسارات ممکنه به حریف، غیرنظامیان او آسیب نبینند؟ مثلا (بعنوان یک پاسخ پیشنهادی)  «حماس» می‌تواند از راکت‌های دقیق‌تر استفاده کند و آنها را فقط به مراکز نظامی دشمنش بزند یا «اسرائیل» می‌تواند بجای بمباران، نیروی زمینی خودش را جلو بفرستد تا مستقیما با یونیفرم پوش‌های دشمنش درگیر شوند. شما جای هرکدام این دو گروه متخاصم بودید چه‌کار می‌کردید؟

پ.ن: «جنگ» همین است. خوب و بد ندارد و تر و خشک متاسفانه با هم می‌سوزند. آنچه در عکس‌ها و فیلم‌های خبری این روزها می‌بینیم ماهیت زشت جنگ را به ما نشان می‌دهد. هیچ جنگی در تاریخ بشر بدون این صحنه‌ها نبوده. «خون» همواره قرمز بوده و جنازه‌ها مغموم و تکه‌تکه‌ شده بر زمین افتاده‌اند. اشک و ترس در چشم‌های کودکان موج می‌زند. این ماهیت «جنگ» است. ماهیت «آتش» سوزاندن است و ماهیت «بمب» ترکیدن. بر آنانی که سر راه صلح ایستاده‌اند (چه در غزه چه در اسرائیل) لعنت و نفرین ابدی.

لینک این مطلب در بالاترین

غول‌ها با دشمن فرضی «حال» نمی‌کنند

دسامبر 25, 2008

متن زیر مطلقا یک مطلب «علمی» نیست. این پست مدتی در ذهن من بود و به آن فکر می‌کردم. هیچ شاهدی یا لینکی یا سندی در تائید یا رد آن ندارم. فقط افکارم را بیان کرده‌ام.
——————————————————-

ارتشی مثل ارتش بلژیک برای روی فرم نگاه داشتن ارتش خود با مشکل بزرگی مواجه نیست. هر از چندگاهی یک مانور بزرگ و فرضا تسخیر یک تپه ماهور و درآوردن دمار از «دشمن فرضی» برای آب کردن چربی شکم ارتشیان آن و امتحان اینکه این مسلسل حسن‌موسی هنوز توان شلیک دارد یا نه کافی است. گیرم که جنگی هم در مرزهای آن درگرفت، آنقدر ابزارها و اهرم‌های سیاسی و اقتصادی دارد که «از خود گنده‌تر ها» را وارد معرکه سازد و گوش متجاوز را بپیچاند.

اما هیولای مهیبی مثل ارتش آمریکا نمی‌تواند چربی پرسنل خود را با تسخیر یک تپه یا کوه یا دره آب کند. «بیله دیگ بیله چغندر». با توجه به اینکه بزرگترین قدرت نظامی جهان است، مدام در حال استفاده از تجهیزات بهتر و مدرن‌تر می‌باشد. کار این ارتش با تفنگ «برنو» و هواپیمای دو ملخه زمان جنگ کره راه نمی‌افتد. بهترین گزینه آمریکا برای داشتن ارتشی «روی فرم» این است که ارتشش حداقل یک بار در هر نسلی از ارتشیان آن عملا «درگیر» یک مناقشه بشوند. از جنگ جهانی دوم این قضیه شروع شد (قبلا در جنگ اول هم یک مقداری وارد شده بود) و بعد با جنگ کره و بعد ویتنام و بعد جنگ اول خلیج فارس و بعد بوسنی و بعد جنگ با طالبان و در نهایت جنگ کنونی آن در عراق. تقریبا هر ده پانزده سالی یک عملیات نظامی تمام عیار ارتش آمریکا را سرپا نگاه داشته.

بعد از هر جنگ آمریکا با مطالعه نقاط قوت و ضعف خود و آنالیز لحظه به لحظه جنگ می‌تواند به کیفیت کار جنگی خویش بیافزاید. در عین حال سلاح‌ها و اختراعات و اکتشافات حاشیه‌ای در خدمت ارتش نیز در عمل «تست» می‌شوند و ظرف چند سال آینده مورد اصلاح قرار می‌گیرند. مثلا اینکه این نفربرهای‌شان در جنگ عراق چه اشکالی داشتند با آن کفه نازک فلزی‌شان.

با توجه به کارهائی که دشمن واقعی (و نه فرضی) در مقابل ارتش آمریکا از خودش نشان می‌دهد، احساس نیاز به تسلیحات جدید مورد مطالعه قرار می‌گیرد تا اگر بار دیگر ارتش ناچار شد در چنین مکان‌ها و موقعیت‌هائی بجنگد دست خالی نباشد. همین نیاز به دنبال کردن یک عده جنگجویان بی‌نام و نشان و اصطلاحا پارتیزان و گیرانداختن‌شان و از بین بردن‌شان در میان مردم غیر نظامی مثال خوبی است. با تانک که نمی‌تواند تک‌تیرانداز را در ته کوچه بکشد. اما با دوربین دید شب قضیه فرق می‌کند.

من نمی‌دانم چرا آمریکا وارد عراق شد. معتقد هستم هیچ چیز تجاوز یک عضو سازمان ملل متحد به عضو دیگر را توجیه نمی‌کند اما فکر می‌کنم اگر ارتشی داریم که ده هزار نفر نیرو دارد و بیست تا هواپیما آنوقت می‌توانیم با فتح یک تپه و جنگ با دشمن فرضی آن ارتش را سرحال نگاه داریم. اگر ارتشی داریم که یک غول بیابانی است (مثل ارتش آمریکا) آنوقت ناچاریم یک بدبخت شاخ شکسته‌ای گیر بیاوریم و با او جنگ کنیم تا ارتش‌مان تنبل نشود.

دو سوال مطرح می‌شود: اول اینکه چرا با یکی هم قد خودش طرف نمی‌شود؟ پاسخ روشن است، یک هم قد ممکن است بزند دمار از روزگار آدم درآورد (که آلمان نازی زد دمار از روزگار انگلیس و فرانسه در آورد و باعث شد آنقدر ضعیف بشوند که نتوانند مستعمرات‌شان در جهان را بعد از جنگ حفظ کنند). غول وارد میدانی می‌شود که بداند پیروز آن خودش است. سوال دوم اینکه حالا چرا دیگر کشورهای جهان با ارتش‌های بزرگ چنین نمی‌کنند و سر به سر دیگر همسایگان و مردم جهان نمی‌گذارند؟ پاسخ آن را نمی‌دانم، شاید ارتش آمریکا خیلی بسیار بیشتر از حد زیاد!!! «بزرگ» و «قوی» است. خودتان بروید اینجا مقایسه کنید هر ارتشی در جهان را که بخواهید با دیگری.

جنگ و اخلاق (۴)

دسامبر 24, 2008

شما در رأس کشور فرضی‌ای بنام «داکومبا ماکومبا» قرار دارید. با دادن کشته‌های فراوان و خسارات زیاد توانسته‌اید کشور همسایه‌تان «ماگاندا واگاندا» را پس از چهار سال جنگ  خونین به زانو در آورید. دلیل جنگ و آغاز کننده آن مهم نیست، مهم این است که شما بالاخره وارد پایتخت آن کشور شدید و توانستید رئیس‌جمهور ایشان را بکشید و کاخ ریاست‌جمهوری را به تصرف خود درآورید. مبارک است. شما جنگ را برده‌اید. اما اکنون چند صد ژنرال و مقام بلند‌پایه کشوری و لشگری دشمن اسیر شما هستند. با اینها چه خواهید کرد؟ مسلما رها‌شان نمی‌کنید بروند دوباره ارتش بسازند و بعد بیایند باز به شما حمله کنند. در عین حال چند صد دانشمند نظامی دشمن نیز به اسارت شما درآمده‌اند. دو راه در پیش رو دارید، کدام را انتخاب خواهید کرد؟

اول) هر دو گروه ژنرال‌ها و دانشمندان کشور دشمن را که اکنون اسیر شما هستند ظرف ۲۴ ساعت محاکمه و محکوم می‌کنید و بعنوان جنایت‌کار جنگی به جوخه اعدام می‌سپارید. اینگونه قلب بخش عظیمی از ملت شما که داغ‌دار عزیزان‌شان هستند «خنک» می‌شود. یادتان نرود که همین ژنرال‌ها بودند که هزارتا هزارتا از نیروهای شما کشتند. همین دانشمندان دشمن بودند که مدام اسلحه جدید ساختند و گذاشتند توی دامن این ژنرال‌ها. این دو گروه تا جائی که می‌شد از غیر نظامیان شما کشتند. برای خنک شدن دل مردم‌تان هم که شده بدهید همه‌شان را از دم تیغ بگذرانند.

دوم) به هر نحو که شده هر دو گروه ژنرال‌ها و دانشمندان دشمن که اکنون اسیر شما هستند را در اسرع وقت به مکان‌هائی امن منتقل کنید. سر فرصت امیران و فرماندهان ارتش شما خواهند نشست و با سران ارتش دشمن سابق گفتگو خواهند کرد. شما داستان جنگ را از دریچه دید خودتان می‌دانید. اکنون اگر نظامیان ارشد شما بتوانند بفهمند که در زمان اجرای هر عملیات در ذهن طرف مقابل (دشمن شما) چه می‌گذشته آنگاه خواهند توانست نقاط قوت و ضعف خود را بهتر بشناسند.

اینکه کدام تاکتیک موثرتر بود و فلان فرمانده ارتش دشمن چه فکر می‌کرد که دست به مثلا حمله متقابل به شما زد و چه امکاناتی داشت یا نداشت می‌تواند خروار خروار دید و دانش نظامی دست اول به فرماندهان ارتش شما بدهد که در آینده در جنگ‌های دیگر که با کشورهای دیگر خواهید داشت بسیار به‌دردتان خواهد خورد. حتی می‌توانید ژنرال‌های مختلف کشور خودتان و دشمن را موظف کنید که با هم در مورد هرکدام از عملیات نظامی/اطلاعاتی‌شان کتاب و جزوه بنویسند و بعد این مواد درسی را در دانشگاه‌های ارتش خودتان تدریس کنید (یا حتی تدریس کنند).

دانشمندان نظامی دشمن را هم زیر دست دانشمندان نظامی خودتان به کار بگمارید تا دانش خود را به شما منتقل کنند. به این نحو به بسیاری از پروژه‌های سری دشمن سابق دسترسی خواهید داشت و می‌توانید با کمی دست‌کاری در آن پروژه‌ها از آنان به نفع ارتش خودتان استفاده کنید. مثلا فلان سلاح را که مانده‌بودید چگونه بهبود ببخشید اکنون می‌توانید با استفاده از تجربیات دانشمندان دشمن به سه سوت اصلاح کنید یا حتی سلاح‌های نو و بهتری که به عقل خودتان نرسیده بوده را طراحی کنید و بسازید.

شما کدام یک از دو راه بالا را ترجیح می‌دهید؟

نقش پنیر لیقوان در تبیین و تعیین فلسفه ملی یک جامعه

دسامبر 23, 2008

«جوان روشنفکر» از سوی همه طرد شد. می‌گفتند او که کتاب چندانی نخوانده (فقط ۳۵-۳۰ تائی) غلط می‌کند درباره جامعه‌اش نظر بدهد. این بود که «جوان روشنفکر» رفت و تمام «جوانی» خود را صرف خواندن و بحث کردن افکار دیگر «روشنفکران» گذشته و حال جهان کرد. وقتی برگشت باز همه او را طرد کردند چرا که «روشنفکری» او پایه ملی نداشت. شروع به انتقاد از او کردند که اینجای افکارش بوی نای […] فیلسوف فرانسوی را می‌دهد و آنجای افکارش غرق در تعریف و تمجید خفت‌باری است از […] فیلسوف آلمانی. این بجز افکار او در یکی از بیست کتابی است که در این سالها نوشته با عنوان […]. افکارش در این کتاب شدیدا در جهت افکار […] فیلسوف بلژیکی بنظر می‌رسید. خلاصه هر صفحه کتاب‌های او در تائید یا رد نظر یکی از فیلسوفان جهان ارزیابی شد. به «جوان روشنفکر» گفتند که برود در فرهنگ و تمدن و مردم خودش بازنگری کند و اصول فکری و فلسفی خودش را بر آن پایه‌ها بنا نماید.

«جوان روشنفکر» رفت و چهل سالی از این مرکز دانشگاهی به آن مرکز اسناد به دنبال سندی تاریخی و به آن ده کوره پشت هفت کوه آباد و به آن شهر چین و ماچین به دنبال تکه سفالی و به فلان مرکز تحقیقاتی در پی دیدار با محققی صاحب نام و به بهمان کتابخانه در شمال یا جنوب کشورش سفر کرد. خواند و نوشت و دید و گفت. در پیری با کوله‌باری از تجربه و دانش آمد و پنج جلد کتاب فلسفی‌ نوشت بر مبنای ذهنیت و خصوصیات مردم این سرزمین. او را به نفهمی یا کج‌فهمی مردمانش متهم کردند. آخر در این چهل سال او حدود ۲۵ سالش را در خارج کشور و در مراکز دانشگاهی مختلف جهان گذرانده بود. چطور ممکن بود او بتواند فلسفه‌ای بر مبنای مردمی که ۲۵ سال از ۴۰ سال را در میان‌شان نبوده پایه بگذارد؟ یکی از مخالفانش او را به بحث آزاد در دانشگاه دعوت کرد.

اولین سوال وی از «جوان روشنفکر» دیروز و «پیر روشنفکر» امروز این بود که «آیا شما می‌دانید قیمت یک کیلو پنیر لیقوان در بقالی چقدر است؟» و «پیر روشنفکر» به نشانه ندانستن سر تکان داد. حریف درآمد که «همین دیگر. شما روشنفکران اسم خودتان را گذاشته‌اید «محقق» و «فیلسوف» و «روشنگر» و «دانشمند» در حالی که نمی‌دانید یک کیلو پنیر در بقالی محله‌تان چقدر قیمت دارد. شما از جامعه خود هیچ نمی‌دانید. شما «برج عاج نشین» هستید».

و «پیر روشنفکر» داستان ما سر ۸۰ سالگی با قلبی آکنده و آزرده از دانشگاه خارج شد و به سمت خانه اجاره‌ای خویش رفت. مسیر مطالعاتی آینده‌اش را فهمیده بود : «نقش پنیر لیقوان در تبیین و تعیین فلسفه ملی یک جامعه».

جنگ و اخلاق (۳)

دسامبر 22, 2008

شما در رأس کشور فرضی‌ای بنام «داکومبا ماکومبا» قرار دارید. در حال حاضر با هیچ‌کدام از همسایگان‌تان در حال جنگ نیستید ولی بافت سیاسی منطقه شما به این‌گونه است که همگی (از جمله خود شما) با دقت همسایگان‌شان را تحت نظر دارند تا همین‌که یکی ضعیف شد یا مشکلی پیدا کرد دیگران به نوعی از ضعف او سوء استفاده کنند و استقلال یا تمامیت ارضی آن را با خطر جدی مواجه نمایند.

دانشمندان شما بصورت سرّی روی پروژه ساخت سلاحی بسیار قوی و مخوف (فرضا بمبی که می‌تواند با اموج صوت یا لیزر گوشت و پوست هزاران نفر از قوای دشمن را به چشم بر هم زدنی بخار کند و استخوان لخت باقی‌ بگذارد) کار می‌کنند. به شما خبر می‌دهند که این سلاح کشنده تست شده و حاضر است اما برای تست نهائی این سلاح نیاز به بکارگیری آن در شرایط واقعی هست. شما به‌عنوان کسی که باید تائید نهائی را بدهد چه کار خواهید کرد؟

اول) به یکی از کشورهای همسایه اعلام جنگ خواهید داد تا سلاح جدید خود را تست کنید؟ تست عملی یک سلاح مخرب یعنی کشتن انسان‌های بی‌گناه بسیار از هر دو طرف. ولی به احتمال قریب به یقین پس از اینکه دیگران دیدند شما چه قدرتی دارید دیگر کسی برای مدت‌ها به شما چشم طمع نخواهد داشت و تا سال‌ها هم شما و هم کشورهای همسایه‌تان می‌توانید در صلح و صفا زندگی کنید.
دوم) اگر هیچ‌کاری نکنید نه تنها بخش‌های تحقیقاتی ارتش خود را دلسرد کرده‌اید و این برای آینده ارتش شما خطرناک است بلکه روزی روزگاری امکان اینکه جاسوسان همسایگان شما به رمز و راز این سلاح مخوف پی ببرند و بروند بهترش را بسازند وجود دارد. در آن صورت احتمال اینکه شما قربانی حمله همسایگان باشید هست.
سوم) داشتن سلاحی اینچنین را مخفی می‌کنید؟ اگر این کار را بکنید نه تنها امکان دارد بند دوم بالا اتفاق بیافتد بلکه همسایگان شما ممکن است فکر کنند شما با همان سلاح‌های قدیمی مجهز هستید و به‌ همین دلیل ممکن است فکر کنند شما ضعیف هستید و به شما حمله کنند و انسان‌های بی‌گناه کشته شوند.
چهارم) جنگی در می‌گیرد (چه شما حمله کنید چه دفاع). اگر از این سلاح مخوف در همان اول جنگ استفاده کنید شاید چند صدهزار نفری کشته شوند ولی جنگ ظرف مدت یک ماه به اتمام برسد. اگر از این سلاح استفاده نکنید ممکن است جنگ سال‌ها به طول بیانجامد و بسیار بیشتر از حالت اول آدم کشته شود. آیا از سلاح مخوف خود استفاده خواهید کرد؟
پنجم) جنگی در می‌گیرد (چه شما حمله کنید چه دفاع) و با کمک این سلاح مخوف شما می‌توانید برنده قطعی جنگ باشید. آیا پس از تسلیم دشمن حاضر هستید به مرزهای شناخته‌شده بین‌المللی قبل از جنگ بازگردید یا اکنون که قدرت بلامنازع منطقه هستید ترجیح می‌دهید کشور همسایه را به خاک خود ضمیمه کنید؟
ششم) مسلما چه جنگی در بگیرد چه در نگیرد همسایگان شما هم به دنبال تقویت بنیه نظامی خود هستند. این مسابقه تسلیحاتی تنها ضامن پایدار ماندن صلح در منطقه شماست. به دیگر سخن همه از هم‌دیگر می‌ترسید. در یک فضای باز و دموکراتیک امکان آمد و رفت جاسوسان دشمن و انتقال اطلاعات محرمانه شما به کشورهای همسایه وجود دارد. آیا شما برای ارج نهادن به دموکراسی فضای کشورتان را باز می‌کنید یا با مشت آهنین کم‌ترین و کوچک‌ترین تحرکات شهروندان خودتان (و خارجی‌های مقیم) را کنترل می‌کنید تا هیچ‌کدام از همسایگان‌تان نتوانند دست شما را به درستی بخوانند و به این وسیله استقلال و تمامیت ارضی کشورتان بعلاوه صلح حفظ شود؟

یلدا

دسامبر 20, 2008

شب یلدا بر همه مردمی که آن را جشن می‌گیرند و پاس می‌دارندش مبارک.

پ.ن: این هم هدیه ناقابل من خدمت همه شما دوستان عزیز.

ما و تمدن و تاریخ و درک‌مان از تاریخ و تمدن (۵)

دسامبر 19, 2008

زمان: کماکان حدود ۳۰۰۰ سال پیش (با ۳۰-۲۰ سال بالا و پائین). یعنی حدود سال ۱۰۰۰ قبل از میلاد. مکان: امپراتوری «سالادوس» که شخص شما دست تنها از یک کشور در پیتی معمولی تبدیلش کرده‌اید به تنها ابرقدرت جهان. خسته نباشید. فقط آیا حواس‌تان هست که حدود پنجاه و چندسالی دارید؟ خلایق در امپراتوری شما حدود ۴۰ سالگی می‌میرند. کم‌کم وقت آن است که به فرزند ارشدتان «راموکولوس» نشان بدهید چگونه باید امورات ملک و مملکت را اداره کند. مشکلی که هست این است که برادر همین آقا، یعنی فرزند کوچک شما که از سوگولی ششم‌تان به‌دنیا آمده‌اند را ۵ سال پیش بعنوان والی و مسئول به یکی از ایالات شرقی فرستاده‌اید. این پسر کوچک شما اکنون زمزمه سر کرده که «نخیر و ابدا که من تحت فرمان آقا داداشم درآیم. احترامش به جای خود ولی اگر روزی آقام اینا سرشان را زمین گذاشتند من یکی آبم با این «راموکولوس» توی یک جوب نمی‌رود و اعلام استقلال خواهم کرد».

خوب بهتر است قبل از اینکه فوت کنید یا در جنگی دیگر در راه امپراتوری‌تان با سر افراشته کشته شوید، این قضیه را بین دو فرزندتان حل کنید. البته این‌ها اصل هستند، باقی بیست و چند فرزندتان موقع دست در دماغ کردن‌شان نیاز به سه تا کلفت و نوکر دارند و به حساب نمی‌آیند (یادتان باشد وسائل جلوگیری از بارداری یا اختراع نشده‌اند و یا ناکارآمد هستند. این است که شما فلان‌ قدر بچه دارید!). اگر فرزند کوچک‌تان حرفش را پیش ببرد نه تنها دیگران نیز در این سر و آن سر امپراتوری‌تان «شیر» می‌شوند و اعلام استقلال می‌کنند بلکه جنگ‌های داخلی دمار از مردم در می‌آورند و در نهایت همه چیز می‌رود توی چاه فاضلاب (فرض می‌کنیم فاضلاب اختراع شده!).

شما برای صحبت و احیانا پیچاندن گوش فرزند کوچک‌تان او را به پایتخت فرا می‌خوانید. مشاورانش از مسافرت منعش می‌کنند و پیغام و پسغام نتیجه نمی‌دهد. بناچار لشگری درست می‌کنید و پدر و پسر روبروی هم صف‌آرائی می‌کنند. می‌زنید و می‌کشید و دست آخر فرزندتان را اسیر می‌کنید. اگر آزادش کنید که باز می‌رود همان کارها را می‌کند و این‌بار خیالش راحت است که تنبیهی درکار نیست. اگر هم یک مجازات نرم و نازکش کنید که اقتدار خودتان زیر سوال می‌رود. خلاصه تصمیم می‌گیرید این بنده خدا که جگرگوشه‌تان است -و هر بار که همین سر پیری مادرش (سوگولی ششم‌تان) را می‌بینید باز آب از لب و لوچه‌تان راه می‌افتد (بماند که جوانی‌ها چقدر دوستش داشتید دخترک را)- آری فرزند خودتان را کور کنید و بعد بکشیدش بالای دار.

خیال‌تان راحت می‌شود که دیگر «راموکولوس» فرزند ارشدتان رقیبی ندارد و بعد از شما امپراتوری‌تان به باد (یا فلان!) فنا نمی‌رود. اما هم غصه کشتن فرزند و هم گرد پیری مجال‌تان نمی‌دهد و در بستر بیماری می‌افتید. «راموکولوس» شروع به اداره امور می‌کند. چند ماهی که گذشت یک شب مزه داروی‌تان با شب‌های دیگر کمی فرق می‌کند. فاتحه! بله، «راموکولوس» تصمیم گرفته که «دو پادشاه در اقلیمی نگنجند». شما را از سر راه برداشته (خدا خیرش بدهد که محترمانه این‌ کار را کرده با یک ذره سمّ!) و حالا خودش شده امپراتور ممالک محروسه «سالادوس». همانطور که بصورت روح دارید به سمت بهشت بالا و بالاتر می‌روید (می‌برندتان!) می‌بینید که بچه‌ها و هواداران همان پسر کوچک‌تان که شما کشتیدش دارند قشون آماده می‌کنند که بیایند بزنند بساط «راموکولوس اول» را جمع کنند.

بعد متوجه می‌شوید که امپراتوری عظیم و پیشرفته شما که با خون دل ساخته بودیدش ظرف سیصدسال بین تخم و ترکه شما که باهم سر آن دعوا دارند تکه تکه شده. در همان اوان (حدود سال ۷۰۰ قبل از میلاد) یک کشور عقب افتاده بنام «موسوموس» -تشکیل شده از یک مشت دهقان بی‌سواد- که در همان حول و حوش امپراتوری شما بوده و عددی به حساب نمی‌آمده معلوم نمی‌شود از کجا پول و پله‌ای جمع کرده‌اند و  لشگری و ارتشی و می‌زنند امپراتوری شما را یک کاسه شکست می‌دهند. سرزمین «سالادوس» حالا بنام امپراتوری «موسوموس» شناخته می‌شود.

مردم؟ یادم رفت بگویم که مردم امپراتوری‌تان حتی بعد از سه نسل از فوت شما کماکان به روح‌تان دعا می‌کنند و صدقه و خیرات و مبرات می‌دهند. در زمان شما بود که «غذا» و «پول» و «امنیت» و «عزت» و «قدرت» به «سالادوس»ی‌ها داده شد. خدابیامرزدتان که سلطان (ببخشید امپراتور) خوبی بودید. البته حدود دو هزار سال پس از میلاد مسیح، یک بنده خدائی که داشته وبلاگ می‌خوانده کله تکان می‌دهد و نچ‌نچ می‌کند که شما چقدر آدم ظالم و خون‌خواری بوده‌اید. نه تنها کلی آدم کشته‌اید، بلکه کشورتان را درگیر جنگ‌های فراوانی کردید. از اینها گذشته آخر آدم پسر خودش را می‌کشد؟ سریعا در یکی از سوراخ سنبه‌های بهشت (یا جهنم یا برزخ یا هرکجا که هستید) قایم بشوید که اگر دستش به روح شما برسد با شما همان‌ کاری را خواهد کرد که شما با جسم دشمنان‌تان می‌کردید.

این بود داستان «ظهور و سقوط یک امپراتوری عظیم». کف کردم از بس حرف زدم. بروم یک نسکافه بخورم و بگردم در اینترنت و ببینم این سلاطین ظالم و خونخوار چه بر سر مردمان روزگارشان آورده‌اند. شاید پستی مطلبی چیزی بتوان از آن درآورد. بر پدر ظالم لعنت!