آقای چامسکی، شما که تنها کلاغ خوب محله ما بودید

آنچه جناب آقای «نوآم چامسکی» در بخش اول کتاب Targeting Iran  آورده‌اند را مسلما می‌توانند بعنوان سابقه کار به خبرگزاری محترم فارس‌نیوز ارائه دهند و با چند سال ارشدیت در آنجا مشغول به شغل شریف مقاله نویسی تاریخی بشوند. چند صفحه اول را که خواندم داغ کردم که «یک آدم استاد دانشگاه آیا اینقدر نمی‌فهمد؟ آیا دارد خودش را به چهارپائیت می‌زند؟» بعد با زحمت و مرارت تحمل کردم و ادامه دادم که ناگهان دیدم دارم پِلِِق و پِلِق در کتابخانه می‌خندم و مردم زیر چشمی نگاهم می‌کنند. خلاصه هرچه جلوتر رفتم دیدم دفاع حضرت «چامسکی» از ایران در این کتاب مصداق «لا لحبّ علیٍ بل لبغض معاویه» است. البته ایشان اگر نخواهند در فارس‌نیوز کار بکنند می‌توانند زبان فارسی یادبگیرند (هزار ماشاءالله زبان‌شناس رده بالا هم هستند) و به رانندگی تاکسی در تهران مشغول شوند و همین افاضات علمی و منطقی‌ خودشان در این کتاب را به زبان شیرین فارسی تحویل مسافران بخت‌برگشته پیکان مدل ۷۰ بوق‌بنزی‌شان بدهند.

آن زمانی که ۱۷-۱۶ سالم بود و با بروبچ سر کوچه وای‌‌می‌ایستادیم به تخمه شکستن و تسبیح گرداندن و متلک گفتن و احیانا دعوا کردن، یکی از بچه‌ها بنام «جاوید» که ما او را «جاوید بنگی» می‌نامیدیم (بنده خدا در آن سن و سال حشیشی بود) داستانی را برای‌ما گفت از محله قبلی‌شان:

یک پیرمرد فرتوت و خوش‌قلبی در محله‌شان بوده بنام «حاج محمد». این «حاج ممّد» علیرغم سن و سال بالا و لاغری مفرط بخاطر انواع و اقسام بیماری‌های افراد مسن، چون آدم خوش‌قلبی بوده مرجع حل اختلافات جزئی همسایه‌ها به حساب می‌آمده. سال‌ها پیش زنش فوت می‌کند و از آن پس او یکه و تنها در خانه کوچکش در محله جاوید اینا زندگی می‌کرده. چند سالی که از فوت زنش می‌گذرد به فکر می‌افتد که مجددا زن بگیرد. چون یکی دوبار «عمه‌خانم» آقا مرتضی را دیده بوده و او را خانم نسبتا مسن و جاافتاده‌ و موقری تشخیص داده که پس از فوت شوهرش تنهاست، یک شب به خانه آقا مرتضی می‌رود و موضوع را با وی درمیان می‌گذارد. آقا مرتضی هم که حس ناموس‌پرستیش گل کرده بوده  این حاج ممد را تقریبا از خانه‌شان بیرون می‌کند. قضایا بی‌سروصدا می‌خوابد و ختم به خیر می‌شود. این می‌گذرد.

از آن طرف آقا مرتضی با زنش ناهید خانم مدتی بوده که مشکل داشته‌اند. ظاهرا آقا مرتضی‌ی ۳-۵۲ ساله «اولترا ناموس پرست» به ناهید خانم  ۸-۳۷ ساله شک داشته. یکی دو سالی که از آن قضایای خواستگاری مذکور در بالا می‌گذرد یک شب آقا مرتضی که رگ‌های غیرتش ورم کرده بوده می‌زند و زن بیچاره‌اش را از خانه بیرون می‌کند. پادرمیانی همسایگان هم موثر نمی‌افتد و از آنجائی که ناهید خانم بر و روئی داشته و همسایگان هم پشت سرش بالاخره حرف‌هائی می‌زده‌اند، هیچ زوجی در محله حاضر نمی‌شود که در آن شب پائیزی به ناهید خانم پناه بدهد. دست آخر قرار می‌شود ناهید خانم برود و شب را در منزل حاج ممد که بقول همسایه‌ها «کبریت بی‌خطر» بوده سر کند. حاج ممد هشتاد و دو سه ساله هم قدری «نه و نو» می‌کند که من مریض هستم و دکتر فکر می‌کند من «سِل» دارم و حیف این زن جوان سالم است که به خانه یک مسلول بیاید و از این حرف‌ها. ولی دست آخر بخاطر اینکه ناهید خانم جائی نداشته برود قبول می‌کند.

فردا صبح چندتا از ریش‌سفیدان محله می‌روند پهلوی آقا مرتضی و به ضرب و زور اینکه بچه داری و چنین و چنان است سعی می‌کنند زن و شوهر را آشتی بدهند. آقا مرتضی اما پایش را کرده بوده توی یک کفش که نخیر و ابدا، زن من با فلان جوانک در تهران‌پارس سر و سرّی دارد. حاج ممد بنده خدا در می‌آید که «مطلقا هم اینطوری نیست. من دیشب که ساعت ۲ نصف‌شب پا شدم بروم دست‌شوئی، دیدم خانم شما بیدار است و دارد با تلفن آرام آرام حرف می‌زند. خیلی هم خوشحال بود و نخودی می‌خندید. من را که دید یکهو تلفن را قطع کرد. رفتم پهلویش نشستم و از او پرسیدم که دخترم این حرف‌ها که شوهرت پشت سرت می‌زند درست است؟ که بیچاره به هِق‌هِق افتاد که نه حاج آقا همه‌اش دروغ است. باز ساعت پنج صبح که بلند شدم وضو بگیرم دیدم پای تلفن است و بیدار. ظاهرا داشت قرار می‌گذاشت کسی را صبح زیر پل سیدخندان ببیند. رفتم پهلویش نشستم و به سفیدی سحر و وقت نماز قسمش دادم که راستش را به من بگوید که این‌بار سرش را گذاشت روی شانه من به گریه و قسم خورد که دست از پا خطا نکرده. خلاصه آنقدر گریه کرد و من آنقدر نازش کردم که نماز صبح من داشت قضا می‌شد».

پس از این نطق غرّای حاج ممد، آقا مرتضی پریده بوده توی مطبخ و با کارد آشپزخانه آمده بوده حمله کند به حاج ممد بیچاره. خلاصه همسایه‌ها جلوی او را می‌گیرند و حاج ممد را از جلوی چشم او دور می‌کنند. بعد علی‌آقا -بقال محله- او را می‌کشد و کنار و می‌گوید «مرد حسابی تو که حسابی گند زدی به قضیه. اگر این بابا کوچکترین شکی داشت که زنش دارد به او خیانت می‌کند دیگر شکش به یقین تبدیل شد با این حرف تو». حاج ممد لبخند زیرکانه‌ای می‌زند و به علی‌آقا می‌گوید «همه‌اش را از خودم ساختم و تحویلش دادم. مردک پف…ز ک… من دیشب خسته بودم عین جنازه تا صبح افتادم خوابیدم. صبح ناهید خانم بود که صبحانه را آماده کرده بود و آمده بود با بدبختی من را بیدار کرد. من شب‌ها قرص خواب می‌خورم. قصد من از سر هم کردن این داستان ضربه‌زدن به آقا مرتضی بود. چرا که او دو سال پیش نگذاشت من با عمه‌ بیوه پیرش ازدواج کنم. من چه کار دارم به اینکه ناهید و مرتضی چه مرگ‌شان است؟ من درد خودم را دارم. خوب کردم …ش را سوزاندم. حالا مرتضی هم یک مدت بی‌زنی بکشد بفهمد وقتی من می‌خواستم با عمه‌اش ازدواج کنم و او نگذاشت چه حالی داشتم».

راست و دروغ این داستان بعهده همان «جاوید بنگی» خودمان که بیست و چند سالی است ندیده‌امش. اما این مسائل مستند و کاملا بی‌طرفانه و مشعشعانه جناب چامسکی امشب من را به‌یاد این داستان انداخت. یک دو بار دیگر چامسکی در بالای دیوار خرابه (یا احیانا پای آن!!!) از این افاضات بفرمایند در عالم بنگ خودشان به طرفداری از ما، آنوقت است که خود خلایقی که کتاب‌ ایشان را خوانده‌اند جمع می‌شوند جلوی کاخ سفید به تظاهرات که الا و بالله باید همین الان حمله کنید به ایران. نوکرتم، تو با بوش و کابینه‌اش بد هستی چرا از ما مایه می‌گذاری؟ کم بدبختی داریم آقای چامسکی که شما هم به ما آره و اینا؟ شما که تنها کلاغ خوب محله ما بودید!

—————————————
پ.ن: اگر مطلب این پست قدری آبکی و بی‌ربط شده ببخشید. یک نفس ۳۷ صفحه حرف‌های آقای چامسکی را بهترین نویسنده هم خوانده بود به همین درد مبتلا می‌شد. شرمنده.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: