ما و تمدن و تاریخ و درک‌مان از تاریخ و تمدن (۴)

زمان: همان ۳۰۰۰ سال پیش. یعنی حدود سال ۱۰۰۰ قبل از میلاد. برای‌تان گفتم که اکنون شما دیگر یک پادشاه خشک و خالی نیستید و هشت شاه به خزانه شما خراج می‌فرستند. حالا شما امپراتور «سالادوس» می‌باشید. به همان دلائل گفته‌شده بروید سروقت امپراتوری «سوکراموسوس». بزنید و بکشید. می‌زنند و از شما می‌کشند. بسوزانید و تخریب کنید. می‌سوزانند و از شما خراب می‌کنند. خلاصه پس از ۴-۳ سال جنگ بالاخره وارد «روگوواسوس» پایتخت امپراتوری دشمن می‌شوید و در عرض شش ماه تمام قلمرو باقی‌مانده «سوکراموسوس» را فتح می‌کنید. سوسول‌های دانشگاه رفته درس خوانده باسواد! تا همین ده دوازده سال پیش کشور شما را جزء وحشی‌ها می‌دانستند و حتی با شما داد و ستد نمی‌کردند که شما کشاورز هستید و ملت‌تان به همراه آن شاه قناس‌شان (مرحوم ابوی) باید صبح تا شب «بیل» صد تا یک غاز بزنند.

اکنون شما در جهان بی‌رقیب هستید. مبارک است. یک مرز امپراتوری شما در شرق عالم است و مرز دیگر آن در غرب جهان. بدبختی اینجاست که اگر بخواهید از پایتخت و به توسط شخص شخیص خودتان این سرزمین دراندشت را اداره کنید شیرازه همه چیز از هم می‌پاشد ضمن اینکه با آن سیستم «سه تا سه تا»ی شمارش شما بقدر عمر یک آدم زمان می‌برد مالیات‌های فقط یک سال این امپراتوری شمارش بشود! بناچار گوش یک مشت از همان‌ تحصیل‌کرده‌ها را می‌گیرید و به دربارتان می‌برید تا نحوه اداره یک امپراتوری را به شما در عمل نشان دهند. نصف‌شان در راه می‌میرند و نصفی از نیم که مانده‌اند با آب و هوای کشور شما سازگار نمی‌شوند (بیچاره‌های ضعیف! بجای استفاده از بازوهای شان نشسته‌اند در دانشگاه مزخرف بافته‌اند و تحویل هم داده‌اند!) و بعد از چند سال می‌میرند. اگر همین چهارتا و نصفی آدم هم بمیرند که شما -جسارتا- بدبخت می‌شوید بدبخت شدنی!

چاره کارتان این است که بدهید یک آکادمی‌ای، مدرسه‌ای، دانشگاهی چیزی بسازند و بعد این دانشمندان به مردم شما (ترجیحا هم باید از همان «سالادوس»ی های اصیل باشند که یک وقت خیانت نکنند) یاد بدهند آنچه می‌دانند را تا وقتی مردند امور امپراتوری شما لنگ در هوا نماند. از آن طرف شما اکنون نیاز به ارسال و دریافت ده‌ها نامه به و از استان‌ها و کشورهای مختلف تحت فرمان خود دارید. خلاصه طبقه «باسواد»ی در دربار شما و بعد در امور اداره کشور بوجود می‌آید. مبارک است. شما که تا همین ۵ سال پیش به سواد و دانشگاه می‌خندیدید اکنون خودتان ناچارید امورات‌تان را با «سواد» و «دانشگاه» پیش ببرید.

طبعا در هر استان امپراتوری‌تان هم یک طبقه حاکم که سرش به شما بند است وجود دارد که برای اداره بهتر امور آنها هم باید سواد و کارشناس و به نوعی «آموزش» داشته‌باشند. البته این وظیفه شخص شما است که به هیچ عنوان اجازه ندهید که فرزند مثلا یک کفاش برود سواد یاد بگیرد. ۳۰۰۰ سال بعد از شما مثل این می‌ماند که یک بابائی بخواهد برود سر از خود بمب اتمی بسازد. سواد نه لازم یک کفش‌دوز است و نه کمکی به او می‌کند. اما ممکن است این بچه کفش‌دوز همین که سواد یاد گرفت و درس خواند بلند شود برود علیه امنیت ملی توطئه و کودتا کند و اول یک تکه از کشور را جدا کند -اداره امور کشور را هم که بخاطر سواد بلد است- بعد از اعلام استقلال برود سر بقیه‌اش و خلاصه «خرمگس» معرکه شما بشود. سواد و دانش و این حرف‌ها فقط مال کسانی است که شما می‌دانید و می‌خواهید. ۲۰۰۰ سال بعد شما اگر مثلا فردوسی‌ای کسی آمد و این داستان را روایت کرد، خوب بکند، عیب ندارد، آدم افسار کشورش را که نمی‌دهد دست یک الف بچه کفش‌دوز.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: