ما و تمدن و تاریخ و درک‌مان از تاریخ و تمدن (۵)

زمان: کماکان حدود ۳۰۰۰ سال پیش (با ۳۰-۲۰ سال بالا و پائین). یعنی حدود سال ۱۰۰۰ قبل از میلاد. مکان: امپراتوری «سالادوس» که شخص شما دست تنها از یک کشور در پیتی معمولی تبدیلش کرده‌اید به تنها ابرقدرت جهان. خسته نباشید. فقط آیا حواس‌تان هست که حدود پنجاه و چندسالی دارید؟ خلایق در امپراتوری شما حدود ۴۰ سالگی می‌میرند. کم‌کم وقت آن است که به فرزند ارشدتان «راموکولوس» نشان بدهید چگونه باید امورات ملک و مملکت را اداره کند. مشکلی که هست این است که برادر همین آقا، یعنی فرزند کوچک شما که از سوگولی ششم‌تان به‌دنیا آمده‌اند را ۵ سال پیش بعنوان والی و مسئول به یکی از ایالات شرقی فرستاده‌اید. این پسر کوچک شما اکنون زمزمه سر کرده که «نخیر و ابدا که من تحت فرمان آقا داداشم درآیم. احترامش به جای خود ولی اگر روزی آقام اینا سرشان را زمین گذاشتند من یکی آبم با این «راموکولوس» توی یک جوب نمی‌رود و اعلام استقلال خواهم کرد».

خوب بهتر است قبل از اینکه فوت کنید یا در جنگی دیگر در راه امپراتوری‌تان با سر افراشته کشته شوید، این قضیه را بین دو فرزندتان حل کنید. البته این‌ها اصل هستند، باقی بیست و چند فرزندتان موقع دست در دماغ کردن‌شان نیاز به سه تا کلفت و نوکر دارند و به حساب نمی‌آیند (یادتان باشد وسائل جلوگیری از بارداری یا اختراع نشده‌اند و یا ناکارآمد هستند. این است که شما فلان‌ قدر بچه دارید!). اگر فرزند کوچک‌تان حرفش را پیش ببرد نه تنها دیگران نیز در این سر و آن سر امپراتوری‌تان «شیر» می‌شوند و اعلام استقلال می‌کنند بلکه جنگ‌های داخلی دمار از مردم در می‌آورند و در نهایت همه چیز می‌رود توی چاه فاضلاب (فرض می‌کنیم فاضلاب اختراع شده!).

شما برای صحبت و احیانا پیچاندن گوش فرزند کوچک‌تان او را به پایتخت فرا می‌خوانید. مشاورانش از مسافرت منعش می‌کنند و پیغام و پسغام نتیجه نمی‌دهد. بناچار لشگری درست می‌کنید و پدر و پسر روبروی هم صف‌آرائی می‌کنند. می‌زنید و می‌کشید و دست آخر فرزندتان را اسیر می‌کنید. اگر آزادش کنید که باز می‌رود همان کارها را می‌کند و این‌بار خیالش راحت است که تنبیهی درکار نیست. اگر هم یک مجازات نرم و نازکش کنید که اقتدار خودتان زیر سوال می‌رود. خلاصه تصمیم می‌گیرید این بنده خدا که جگرگوشه‌تان است -و هر بار که همین سر پیری مادرش (سوگولی ششم‌تان) را می‌بینید باز آب از لب و لوچه‌تان راه می‌افتد (بماند که جوانی‌ها چقدر دوستش داشتید دخترک را)- آری فرزند خودتان را کور کنید و بعد بکشیدش بالای دار.

خیال‌تان راحت می‌شود که دیگر «راموکولوس» فرزند ارشدتان رقیبی ندارد و بعد از شما امپراتوری‌تان به باد (یا فلان!) فنا نمی‌رود. اما هم غصه کشتن فرزند و هم گرد پیری مجال‌تان نمی‌دهد و در بستر بیماری می‌افتید. «راموکولوس» شروع به اداره امور می‌کند. چند ماهی که گذشت یک شب مزه داروی‌تان با شب‌های دیگر کمی فرق می‌کند. فاتحه! بله، «راموکولوس» تصمیم گرفته که «دو پادشاه در اقلیمی نگنجند». شما را از سر راه برداشته (خدا خیرش بدهد که محترمانه این‌ کار را کرده با یک ذره سمّ!) و حالا خودش شده امپراتور ممالک محروسه «سالادوس». همانطور که بصورت روح دارید به سمت بهشت بالا و بالاتر می‌روید (می‌برندتان!) می‌بینید که بچه‌ها و هواداران همان پسر کوچک‌تان که شما کشتیدش دارند قشون آماده می‌کنند که بیایند بزنند بساط «راموکولوس اول» را جمع کنند.

بعد متوجه می‌شوید که امپراتوری عظیم و پیشرفته شما که با خون دل ساخته بودیدش ظرف سیصدسال بین تخم و ترکه شما که باهم سر آن دعوا دارند تکه تکه شده. در همان اوان (حدود سال ۷۰۰ قبل از میلاد) یک کشور عقب افتاده بنام «موسوموس» -تشکیل شده از یک مشت دهقان بی‌سواد- که در همان حول و حوش امپراتوری شما بوده و عددی به حساب نمی‌آمده معلوم نمی‌شود از کجا پول و پله‌ای جمع کرده‌اند و  لشگری و ارتشی و می‌زنند امپراتوری شما را یک کاسه شکست می‌دهند. سرزمین «سالادوس» حالا بنام امپراتوری «موسوموس» شناخته می‌شود.

مردم؟ یادم رفت بگویم که مردم امپراتوری‌تان حتی بعد از سه نسل از فوت شما کماکان به روح‌تان دعا می‌کنند و صدقه و خیرات و مبرات می‌دهند. در زمان شما بود که «غذا» و «پول» و «امنیت» و «عزت» و «قدرت» به «سالادوس»ی‌ها داده شد. خدابیامرزدتان که سلطان (ببخشید امپراتور) خوبی بودید. البته حدود دو هزار سال پس از میلاد مسیح، یک بنده خدائی که داشته وبلاگ می‌خوانده کله تکان می‌دهد و نچ‌نچ می‌کند که شما چقدر آدم ظالم و خون‌خواری بوده‌اید. نه تنها کلی آدم کشته‌اید، بلکه کشورتان را درگیر جنگ‌های فراوانی کردید. از اینها گذشته آخر آدم پسر خودش را می‌کشد؟ سریعا در یکی از سوراخ سنبه‌های بهشت (یا جهنم یا برزخ یا هرکجا که هستید) قایم بشوید که اگر دستش به روح شما برسد با شما همان‌ کاری را خواهد کرد که شما با جسم دشمنان‌تان می‌کردید.

این بود داستان «ظهور و سقوط یک امپراتوری عظیم». کف کردم از بس حرف زدم. بروم یک نسکافه بخورم و بگردم در اینترنت و ببینم این سلاطین ظالم و خونخوار چه بر سر مردمان روزگارشان آورده‌اند. شاید پستی مطلبی چیزی بتوان از آن درآورد. بر پدر ظالم لعنت!

Advertisements

2 پاسخ to “ما و تمدن و تاریخ و درک‌مان از تاریخ و تمدن (۵)”

  1. طاها بذری Says:

    دست مریزاد. چقدر تند تند هم بالا فرستادیشان.

    همین گونه هم می توان برای روند دیپلماسی نوشت. ببینم چه می کنی
    —————-
    طاها جان

    من مخلص شما هم هستم. لطف داری.

    قربان تو
    محمد

  2. سروش Says:

    ایول. خوشمان آمد. پر بود از نکات پند آموز و آموزشی اخلاقی , سیاسی , فرهنگی. هر چند که شاید خودت هم متوجه این نکات و پند های پنهان نشده ای.
    شاد باشی 🙂
    —————————————
    سروش عزیز

    این توجه زیاد و بسیار دقیق تو به من برایم یک دنیا می ارزد. خوشحالم که بقول فرنگی ها «بین خطوط» را می خوانی. کاملا حق با تو است یک سری نکات را بصورت «زیپ» شده بین خطوط گذاشتم و شاید عدم توان نوشتنم باعث شده یک سری نکات دیگر را نتوانم خوب بیان کنم. اگر دلت خواست و صلاح دانستی یکی دو تا از این نکات که شاید خودم هم خوب متوجه شان نشده باشم را برایم بگو. شک ندارم که آوردن همه آنچه در مغز من می گذشته بر روی کاغذ امکان نداشته و شاید ناخود آگاه رگه هائی از نظراتم را در متن گذاشته ام.

    باز هم ممنون از لطف همیشگی تو
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: