نقش پنیر لیقوان در تبیین و تعیین فلسفه ملی یک جامعه

«جوان روشنفکر» از سوی همه طرد شد. می‌گفتند او که کتاب چندانی نخوانده (فقط ۳۵-۳۰ تائی) غلط می‌کند درباره جامعه‌اش نظر بدهد. این بود که «جوان روشنفکر» رفت و تمام «جوانی» خود را صرف خواندن و بحث کردن افکار دیگر «روشنفکران» گذشته و حال جهان کرد. وقتی برگشت باز همه او را طرد کردند چرا که «روشنفکری» او پایه ملی نداشت. شروع به انتقاد از او کردند که اینجای افکارش بوی نای […] فیلسوف فرانسوی را می‌دهد و آنجای افکارش غرق در تعریف و تمجید خفت‌باری است از […] فیلسوف آلمانی. این بجز افکار او در یکی از بیست کتابی است که در این سالها نوشته با عنوان […]. افکارش در این کتاب شدیدا در جهت افکار […] فیلسوف بلژیکی بنظر می‌رسید. خلاصه هر صفحه کتاب‌های او در تائید یا رد نظر یکی از فیلسوفان جهان ارزیابی شد. به «جوان روشنفکر» گفتند که برود در فرهنگ و تمدن و مردم خودش بازنگری کند و اصول فکری و فلسفی خودش را بر آن پایه‌ها بنا نماید.

«جوان روشنفکر» رفت و چهل سالی از این مرکز دانشگاهی به آن مرکز اسناد به دنبال سندی تاریخی و به آن ده کوره پشت هفت کوه آباد و به آن شهر چین و ماچین به دنبال تکه سفالی و به فلان مرکز تحقیقاتی در پی دیدار با محققی صاحب نام و به بهمان کتابخانه در شمال یا جنوب کشورش سفر کرد. خواند و نوشت و دید و گفت. در پیری با کوله‌باری از تجربه و دانش آمد و پنج جلد کتاب فلسفی‌ نوشت بر مبنای ذهنیت و خصوصیات مردم این سرزمین. او را به نفهمی یا کج‌فهمی مردمانش متهم کردند. آخر در این چهل سال او حدود ۲۵ سالش را در خارج کشور و در مراکز دانشگاهی مختلف جهان گذرانده بود. چطور ممکن بود او بتواند فلسفه‌ای بر مبنای مردمی که ۲۵ سال از ۴۰ سال را در میان‌شان نبوده پایه بگذارد؟ یکی از مخالفانش او را به بحث آزاد در دانشگاه دعوت کرد.

اولین سوال وی از «جوان روشنفکر» دیروز و «پیر روشنفکر» امروز این بود که «آیا شما می‌دانید قیمت یک کیلو پنیر لیقوان در بقالی چقدر است؟» و «پیر روشنفکر» به نشانه ندانستن سر تکان داد. حریف درآمد که «همین دیگر. شما روشنفکران اسم خودتان را گذاشته‌اید «محقق» و «فیلسوف» و «روشنگر» و «دانشمند» در حالی که نمی‌دانید یک کیلو پنیر در بقالی محله‌تان چقدر قیمت دارد. شما از جامعه خود هیچ نمی‌دانید. شما «برج عاج نشین» هستید».

و «پیر روشنفکر» داستان ما سر ۸۰ سالگی با قلبی آکنده و آزرده از دانشگاه خارج شد و به سمت خانه اجاره‌ای خویش رفت. مسیر مطالعاتی آینده‌اش را فهمیده بود : «نقش پنیر لیقوان در تبیین و تعیین فلسفه ملی یک جامعه».

Advertisements

5 پاسخ to “نقش پنیر لیقوان در تبیین و تعیین فلسفه ملی یک جامعه”

  1. ورتیگونه Says:

    محمد نازنین سلام، اتفاقاً دوست وبلاگ‌نویسی دارم (بهتره بگم داشتم، چرا که همین هفته‌ی پیش دعوای شدیدی بین من و اون رخ داد که فکر می‌کنم دیگه هیچکدوم تمایلی به ادامه‌ی دوستی باهم نداشته باشیم) که تو هم مدتی نوشته‌هاش رو دنبال می‌کردی و گهگاه کامنت هم براش می‌ذاشتی، اتفاقاً در تحلیل‌های سیاسی‌اش نقش برجسته‌ای برای پنیر لیقوان قائل بود. اول که عنوان رو دیدم فکر کردم در مورد او مطلبی نوشتی.

    امروز با دوستی صحبت می‌کردم، احساس کردم، که اصلاً سعی نمی‌کنه بفهمه من دارم چی می‌گم، (یا حتی تمام سعی‌ش رو می‌کنه که نفهمه من چی می‌گم) به خودش هم این احساس رو منتقل کردم. حالا که مطلب تورو خوندم تازه متوجه شدم قضیه چی بود. چی گفتی منم از همین الان برم دنبال مطالعه درمورد «نقش دوغ کم چربی در آینده‌ منابع استراتژیک» که یک روزی به عاقبت این روشنفکر برج عاج نشین دچار نشم؟ هـــا؟
    ——————-
    ورتیگونه عزیز

    چرا دعوا نوکرتم؟ من نمی‌دانم چه کسی را می‌گوئی اما … ولله… نمی‌دانم…یعنی نمی‌دانم چه بگویم…حالا یعنی هیچ راهی ندارد شما دو تا را یک جوری با هم آشتی داد؟ قلب من می‌گیرد وقتی از «دعوا» می‌شنوم.

    خیر قربان در این مطلب حرف کسی الهام‌بخش من نبود (بصورت خاص). همین‌جوری دیدم که اگر کسی وقت بگذارد و به مطالعه یکی از علوم انسانی غربی بپردازد ما همه (امثال خودم را عرض می‌کنم با دوزار سوات، موات، جسارت نباشد به دوستان عزیز) بله، ما همه به طرف می‌توپیم که چرا این علمی که این بابا عمری مطالعه‌اش کرده با ما ایرانیان مسلمان بیگانه است. بعد که طرف رفت خودش را در یک فضای آکادمیک حبس کرد و دود چراغ خورد و بدبختی کشید و ما و میراث‌ گذشتگان‌مان را بررسی کرد و با یک نتیجه‌ای از درون اتاق آمد بیرون آنوقت است که ما بر می‌گردیم یک سوال بی‌ربط می‌کنیم و می‌خواهیم نشان دهیم که طرف «ما و میراث‌ ما» را نمی‌شناسد!!! خلاصه عالمی دارد کار با ما ایرانیان عزیز. داستان همان «کیانوش استقرارزاده» است که ناچار شد در «برره» بماند و بدبختی‌ای که با آن جماعت داشت. آن قضیه آهو که مولانا می‌گوید صاحبش یک شب انداختش در مکانی که مال او نبود هم … اصلا بگذریم، زشت است آدم هی بخواهد به مردمش گیر بدهد. بگذریم.

    در مورد آن دوست دیگرتان باید عرض کنم که بله، متاسفانه اپیدمی شایعی هست در میان ما فارسی‌زبانان که به طرف مقابل‌مان «گوش» نمی‌دهیم. اصولا من فکر می‌کنم ما با کاربرد هر آنچه مرتبط است به «مغز» مشکل داریم و ترجیح می‌دهیم بیشتر با اعضائی که به «دل» مرتبط هستند کار کنیم. شاید به همین دلیل باشد که امورات پائین‌ تنه‌ای‌مان بسیار فعال است. تا بخواهد سیگنال از آن پائین به مغز در آن بالا برسد سر راهش می‌رسد به «دل» یا همان «قلب» و بعد اصولا قضیه به «مغز» مخابره نمی‌گردد، جوابش را همان قرارگاه «دل» می‌فرستد به مناطق عملیاتی!

    شرمنده که هزل به کار بستم. خودم دلم از جانب این رفتار هموطنان‌مان (خودم هم البته یکی از ایشان) خون است. طرف بحث نمی‌کند تا نظر دیگری را بفهمد بلکه بحث می‌کند تا نظر خودش را باز کند. خوب پدرجان همین کار را می‌توانی جلوی آئینه بکنی و صدبار قدقد کردنت را در آن تکرار کنی. ببخشید که باز آمپرم زد بالا! خلاصه یک جامعه‌ای داریم که در آن «الطرق الی‌الله بعدد الخلایق» منتها به طرف خدا نمی‌رویم، آن موقع که سی‌وهفت میلیون بودیم بقدر سی‌وهفت میلیون برداشت مختلف از هر چیزی در جامعه ما وجود داشت که هیچ ربطی که به هم نداشتند هیچ، کمی تا قسمتی با هم در تقابل نیز بودند. الان هم که خدا خیر و برکت بدهد به کمرهای ما شده‌ایم هفتاد و اندی میلیون نفر در عرض سی‌سال، باز هم هرکس از ما خوبان و خوب‌رویان ساز خودش را کوک می‌کند و سرنا را از سر گشاد آن هرگونه که خواست می‌نوازد بعد شاکی می‌شود که چرا من را برای ارکستر سمفونی پاریس دعوتم نمی‌کنند!

    ما بحث نمی‌کنیم برای «اتحاد» بلکه بحث می‌کنیم برای «افتراق». «من نظرم این است و با نظر «تــــــــــــــو» فرق می‌کند». نکته اشتراکی که سعی نمی‌کنیم در نظرات همدیگر بیابیم هیچ، به ضرب و زور هر آنچه دم دست‌مان باشد می‌خواهیم نظرات‌مان را حُقنه (مودبانه تر است از لغت «تنقیه»!) کنیم به طرف مقابل. این است که حداقل چند قرن است -بیشترش بماند- که داریم در صحرا دور خودمان می‌چرخیم و هرکدام مان خود را هاتف غیب دانسته عربده می‌کشد «كه اي بي خبران ، ‌ره نه آن است و نه اين». بعدش هم انگشت به دهان می‌مانیم که «بَبَم جان، ما که خانه زندگی آباء و اجدادی‌مان در جنگلی سبز و خرم بود، اینجا چه می‌کنیم؟». البته بماند که نسل بعد ۱۳۶۰ خوشبختانه یا بدبختانه عادت کرده به رفتن و آمدن از این سر صحرا به آن سر صحرا.

    بگذریم، به کجا رسیدیم! خلاصه «ورتیگونه» عزیز، مدینه گفتی و کردی کبابم. بگذریم دوست عزیز. ببخشید که سرتان را دردآوردم.

    با تقدیم احترام
    محمد

  2. پژمان تک دهقان Says:

    روشنفکران دو دسته اند. غیر مجاز و واقعی، و مجاز و مجازی! یعنی آنهایی که به واقع فکرشان روشن نیست.

    —————————
    پژمان عزیز

    بقول فرنگی‌ها من یک کم slow هستم. توضیح بیشتری می‌دهی؟ ببخشیدها، مشکل از من است و سن و سال من. جدی عرض می‌کنم. شرمنده که متوجه نشدم.

    با تشکر فراوان
    محمد

  3. سروش Says:

    بهتره که قید «به تنهایی» هم در مورد حرکت پیر 80 ساله به خانه اش در بند آخر اضافه بشه.

    ————————
    سروش عزیز

    کاملا حق با تو است. می‌بایستی در جائی در همان پاراگراف آخر «تنهائی» او را نشان می‌دادم. اما گذشت دیگر. ممنون از تذکرت. اگر اجازه بدهی به متن اصلی دست نزنم. دوست دارم فقط در موارد غلط‌های املائی یا انشائی متن را بعد از پست شدن اصلاح کنم.

    در خدمت دوستانی چون شما مدام -بقول قدیمی‌ها- «مشق» می‌کنم. تذکرات شما اگر پای متن بماند بیشتر در آینده حواس من خواهد بود تا اینکه تذکرات‌ شما را در متن لحاظ کنم و شسته و روفته‌اش کنم و بعد خیال کنم که همه‌اش کار خودم است. می‌خواهم ضعف‌ها و اشکالات من پیش چشمم باشند.

    ناگفته پیداست که تذکرات یا پیشنهادات دوستان عزیزی چون شما روی چشم من جای دارد و افتخار هر آنچه می‌نویسم به همان چند خطی است که دوستانی مهربان چون شما لطف می‌کنند و نظر می‌دهند در پای آن.

    با تشکر فراوان از لطف تو
    محمد

  4. ورتيگونه Says:

    محمد جان، در مورد اون دوست سابق، اتفاقی که افتاد اینجوری بود که هر دو، تمام احساس و تصوری که حقیقتاً نسبت به هم داشتیم و تا قبل از اون سعی می‌کردم منتقلش نکنیم به هم منتقل کردیم. این شد که بحثمان به دعوا تبدیل شد.
    توی فیلم آنی‌هال ِ وودی آلن یک سکانس هست که وودی و دختره داره با هم صحبت می‌کنن، ولی هردو چیزی که دارن واقعاً بهش فکر می‌کنن با چیزی که از دهانشون در میاد کلی تفاوت داره، مثلاً وودی آلن داره با خودش فکر می‌کنه که این دختره لختش چه شکلی می‌تونه باشه، ولی از لباش درمیاد که من عاشق موسیقی مایلز دیویس هستم.
    خلاصه وقتی که اون چیزی که تو مغز آدمهاست از لباشون در بیاد، همین میشه دیگه. لااقل تو جامعه ما اینطوری میشه.

  5. پژمان تک دهقان Says:

    چیز پیچیده ای عرض نکردم، شرمنده که پیچیده اش کردم!
    روشنفکران ما در ایران یا فکرشان به واقع روشن است ولی غیر مجاز هستند و نباید با آنها ارتباط داشته باشیم و به قول معروف جیز هستند (چه قول معروفی!) و هرکس با آنها ارتباط برقرار کند اوخ می شود! (این هم به قول معروف!) و در کل عاملین امریکا هستند.
    و یا فکرشان خاموش است و هیچ از هیچ نمی دانند، ولی مورد تحسین و به به و چه چه دولتیان محترم قرار می گیرند و تشکیل می دهند گروه «روشنفکران مجاز» ما را.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: