Archive for ژانویه 2009

آه ای زندانی گوانتانامو، تو چقدر نازی، موش بخوردت بلا!

ژانویه 23, 2009

باراک اوباما با صدور فرمان تعطیل محاکمات گوانتانامو نشان داد که قصد دارد به وعده انتخاباتی خود عمل کند و بساط این زندان را برچیند. (لینک به مطلب رادیو دویچه‌وله – لینک مطلب در بالاترین)
———————————–

خوب به سلامتی اولین گام آقای اوباما در مورد بستن گوانتانامو برداشته شد. بالاخره دیر یا زود باید تکلیف این بازداشتگاه/زندان/قرنطینه روشن می‌شد. من انتقادی به شخص آقای اوباما وارد نمی‌دانم چرا که باید به وعده‌های انتخاباتی خود عمل کند. فقط قیافه حضراتی که تا دیروز توی کافی‌شاپ می‌نشستند و در حال نوشیدن قهوه استارباکس در مورد لزوم بستن بازداشتگاه گوانتانامو از خودشان نظر در می‌کردند خیلی دیدنی شده. مطابق چیزی که در اینجا نوشته کشورهای استرالیا، سوئیس، سوئد و هلند گفته‌اند امکان این را ندارند که هرکدام چندتا از این زندانیان را قبول کنند. اگر تکلیف این افراد روشن شود گروهی آزاد خواهند شد و در جهان متمدن این‌طرف و آن‌طرف خواهند رفت. تعدادی از سیاست‌مداران هم -مثل وزیر امور داخلی آلمان- می‌گویند که قضیه گوانتانامو و زندانیان در آن یک مشکل داخلی آمریکا است و به کس دیگری در جهان ربطی ندارد.

ظاهرا از دید برخی مقامات سوپر دوپر لیبرال و ناز و خیلی بسیار زیاد! بشردوست جهان -که الهی من قربان آن لباس تی‌تیش مامانی‌ای که پوشیده‌اند بروم- یازده سپتامبر بخاطر خرابی وسائل کنترل ناوبری هواپیما‌ها روی داد، انفجارهای بالی در اندونزی بخاطر فسق و فجور خلایق در نایت کلاب بودند و مردم به قدرتی خدا خودشان ترکیدند، قطارهای اسپانیا خودبخود و بخاطر خونگرمی مردم آن سرزمین به هوا پرتاب شدند و متروی لندن بخاطر زیاد بار کردن فزرتش قمصور شد و «پُکید».

اما حالا که این جماعت مخ‌ گ…ده (لحن بی‌ادبانه من را ببخشید) را قرار است در دادگاه‌های معمولی محاکمه کنند خلایق «گوگوری مگوری» ناگهان احساس خطر کرده‌اند چرا که اگر نصف این ۲۵۰ نفر زندانی گوانتانامو هم بی‌گناه تشخیص داده‌شوند و «تبرئه» گردند آنوقت است که هرکدام از این ۱۲۵ نفر می‌توانند از هرکدام از کشورهای جهان (بخصوص اروپائی) سر دربیاورند و مثل من و شما از تمام حق و حقوق یک انسان آزاد برخوردار باشند. البته من که بخیل نیستم، باشند.

فقط یک فرق جزئی‌ای هست بین ما و آنان، من و شما وقتی از کنار یک «بار» یا «کافی‌شاپ» یا «هتل» یا «نایت کلاب» یا «تئاتر» یا «مترو» یا «فرودگاه» می‌گذریم یا وارد آن می‌شویم معمولا «نمی‌ترکیم» مگر اینکه «بترکانندمان» ولی این برادران گوانتاناموئی‌ای به سه سوت آمپر شریف‌شان بالا می‌رود و ممکن است دم یکی از همان کافی‌شاپ‌ها ناگهان «بترکند» و امثال ما و آن حضرات لیبرال مسلک دل‌رحم ناز را «بترکانند». لازم به ذکر است که ظرف این سال‌های اخیر بخاطر نبودن مدرک دادگاه پسند تعدادی از این برادران بی‌گناه! بناچار آزاد شده‌اند که بیش از ۵۰ نفرشان مجددا در عملیات تروریستی درگیر شده‌اند.

در سایه امنیت نشستن و پای میز آبجو یا قهوه حرف‌های گنده گنده از خود درکردن و انتقاد کردن از پدید آورندگان امنیت  هنر نیست. هنر این است که سه ساعت پای دل یک زندانی گوانتانامو بنشینی و او از اعتقاداتش برای تو بگوید و تو بتوانی بر اعصابت مسلط باشی و نپری همانجا با دست خالی خفه‌اش کنی.

من پیشنهاد می‌کنم دور تا دور این کمپ گوانتانامو را دیوار بلند و قطور بکشند بعد درهای زندان را باز کنند تا این عزیزان از بند دیوهای آمریکائی موبور رها بشوند و در آن کمپ برای خودشان تشکیل حکومت اسلامی سلفی با مخلفات و سس مخصوص بدهند. تا سه نشمرده این برادران غیور در پوز و پوز زنی از هم‌دیگر زرپ و زرپ به خود بمب می‌بندند و  خود را «می‌پُکانند» و به بهشت می‌روند.. صبح ساعت ۹ صبح این کار را بکنیم تا ساعت ۶ عصر دیگر مشکلی بنام زندانیان گوانتانامو نخواهیم داشت. بمب از کجا می‌آورند به خود ببندند در آن منطقه دورافتاده با آن دیوارهای قطور؟ نگران نباشید، تخصص‌شان در این است!

یعنی آیا سیاستمداران غربی نمی‌دانند با چه اراذل و اوباشی سر و کار دارند یا باورشان نمی‌شود یا کله پوک‌شان را کرده‌اند زیر برف؟ خدا رحم کند.

————————-

لینک این مطلب در بالاترین

بالاخره بوش رفت و اوباما آمد

ژانویه 20, 2009

مراسم سوگند آقای «باراک حسین اوباما» را بصورت زنده دیدم. این چند خط را خطاب به خودم و برای ثبت در دفترچه خاطرات خویش در اینجا می‌نویسم تا اگر عمری به دنیا بود و دستی به قلم تا چهارسال آینده، بیایم و این را بخوانم و ببینم پیش‌بینی و قضاوتم (هر دو) تا چه اندازه درست بوده‌اند (که خدا کند هر دو از بیخ و بن و ۱۸۰ درجه اشتباه باشند) و آقای اوباما تا چه حد توانسته قدر گوهر گران‌بهای «اعتماد» مردم را بداند. آنچه دلم می‌گوید را به کناری می‌نهم و منتظر می‌نشینم ببینم ایشان و تیم‌شان تا چه حد می‌توانند به وعده‌های انتخاباتی خود در حال انجام کارهای اجرائی وفا‌دار بمانند. مایلم خطاب به مردم آمریکا بگویم:

مردم آمریکا! به شما بابت انتخاب اولین رئیس‌جمهور رنگین‌پوست‌تان تبریک می‌گویم. امشب برای اولین‌بار در تاریخ معاصر جهان هنگامی که همه ما خواب هستیم، یک «سیاه‌پوست» کنترل بزرگ‌ترین امپراتوری‌ای که عالم بشریت تا کنون به خود دیده به همراه بزرگ‌ترین ارتش دنیا را بعهده دارد. سیاهپوستی که تا آغازین سال‌های دهه ۶۰ میلادی حق این را نداشت که در قسمت سفیدپوستان اتوبوس -در سرزمینی که در آن جد اندر جد به دنیا آمده- سوار شود. فقط ۵۰ سال طول کشید تا «برده» به «دولت‌مرد» بدل شود و هدایت اتوبوس همان جامعه را آن‌هم در یکی از طوفانی‌ترین روزگارها و سنگلاخ‌ترین جاده‌ها به دست گیرد. این سرآغازی بسیار مبارک است که نباید با «توانائی‌»ها و یا «ناتوانی»های شخص یا نژاد اوباما گره بخورد. اوباما هرکه باشد و هرچه کند ورود یک رنگین‌پوست به کاخ‌سفید مبارک است و نباید اولین و آخرین‌ آن باشد.

امیدوارم روزی که مراسم سوگند رئیس‌جمهوری بعدی را برگزار می‌کنید، قلب‌تان به همین اندازه که الان به شوق آمدنش تند می‌تپد، مالامال عشق و قدرشناسی از او در روز رفتنش باشد.

ببخشید، مطلب «بی‌طرف» از این «طرف» است؟

ژانویه 18, 2009

با اعلام آتش‌بس یک‌جانبه اسرائیل در جنگش علیه حماس در غزه، الان است که موجی از انواع نوشته‌ها و تحلیل‌ها و تفسیرها و نظرها بر روی وبلاگ‌ستان فارسی ظاهر شوند که «این یکی برد» و «آن یکی برد» و «دیدید سوسک‌تان کردیم؟» و از این دست. بسیار هم خوب است و مفید. همین که در عصر رسانه‌های آزاد شخصی قرار داریم و هرکس هرچه دل تنگش می‌خواهد می‌گوید و می‌نویسد بسیار نیکو است. اما سوال اصلی اینجاست که «متر و معیار مطلب بی‌طرف در مورد این آتش‌بس (یا موارد دیگر) چیست؟».

قبل از هرچیز باید بگویم که این حق هر کسی است که هرجور که می‌خواهد فکر کند و نظر بدهد و طرف‌داری کند. این دسته از نوشته‌های فکری و احساسی همه قابل احترام هستند. حرف من بر سر این است که من چگونه در یک وبلاگ مطلب «بی‌طرف» را از مطلب «غیر بی‌طرف» تشخیص می‌دهم.

خود من در برخورد با یک نوشته سیاسی/اجتماعی در یک وبلاگ چنین می‌کنم*:

اول یک نگاه سریع به کل مقاله می‌اندازم و تعداد و نوع «صفت»های متن را می‌سنجم. هرچه متن نوشته‌شده بیشتر پر از «صفت» باشد می‌توان دریافت که نویسنده مطلب «جهت‌دار»تر عمل کرده. نه اینکه همه باید سیب‌زمینی باشند و خنثی مطلب بنویسند، ابدا. هرکس حق دارد با هرکدام از طرفین هر مناقشه که دوست دارد جهت‌گیری کند. فقط مطلبش دیگر «بی‌طرف» نیست. خلاصه هرچه «دوز» مصرف «صفت» نویسنده بالاتر باشد، من با دقت کمتری مطلبش را می‌خوانم.

فرض بفرمائید در یک مطلب پنج پاراگرافی صفت‌های : خونخوار، کثافت، تروریست، وحشی، ظالم، لجن‌مال‌شده، مظلوم، قربانی، انحصارطلب، بلندپرواز، شجاع و از این دست هرکدام دو بار استفاده شده‌باشد. این نشان می‌دهد که نویسنده با عصبانیت یا با تمسخر مطلبش را نوشته. هیچ اشکالی هم ندارد که کسی «احساس» خودش را بنویسد. مسلم این است که «احساس» جهت دارد و «بی‌طرف» نیست.

دومین کاری که می‌کنم این است که می‌بینم چقدر حرف این نویسنده «تازه» و زاده فکر خودش است. اگر همان حرف مثلا سی‌.ان.ان یا فاکس نیوز یا روزنامه همشهری یا گاردین یا … را مجددا دارد با زبانی دیگر تکرار می‌کند آنوقت باز تندتر می‌خوانم و می‌گذرم. هیچ اشکالی ندارد که کسی حرف کسی/خبرگزاری‌ای/شبکه‌ای دیگر را تکرار کند فقط مطلبش دیگر نمی‌تواند «بی‌طرفانه» باشد چرا که حرف او در این صورت حرف خودش نیست، دیگری این را در دهان او گذاشته و طرف دارد فقط آنچه شنیده را تکرار می‌کند.

سومین کاری که می‌کنم چک کردن «منابع» نگارش فرد است. اگر مثلا از روش اسرائیل گله کرده و بعد لینک به فلان کلیپ شبکه الجزیره داده یا برعکس می‌گوید خون از دماغ غیرنظامیان غزه نیامده در این سه هفته و بعد لینک داده به فلان روزنامه دست راستی اسرائیل آنوقت می‌فهم که مصداق «شاهدت کیه؟ دمبم» است. باز هم هیچ عیبی ندارد که اگر مثلا من بعد از دیدن جنازه‌های تکه‌تکه شده کودکان در کلیپ الجزیره بر روی یوتیوب بخواهم نظرم یا احساسم را در وبلاگم بیان کنم. فقط نمی‌توانم بی‌طرف بمانم چون که آن کلیپ خاص من را وا داشته که بنویسم.

مجددا تکرار می‌کنم، هیچ عیبی ندارد که کسی مطلب «احساسی» یا «جهت‌دار» بنویسد. خود من بسیاری از نوشته‌های وبلاگم از این دست هستند. فقط باید ببینیم که ما به دنبال خواندن چه چیزی هستیم؟ نظرات/تحلیل‌های مشابه خودمان؟ نظرات/تحلیل‌های مخالف خودمان؟ یا نظرات/تحلیل‌های بی‌طرف. کم نبوده مطالب احساسی وبلاگ‌نویسانی که من را به همراه نویسنده به گریه یا شادی وا داشته. کم هم نبوده مطالبی که با خواندن یک پاراگراف صفحه را بسته‌ام چرا که به دنبال مطلب نوع دیگری بوده‌ام (مثلا به دنبال مطلبی مخالف با نظرم بوده‌ام و این وبلاگ خاص نظرش با من هم‌سو بوده). آنچه در بالا گفتم معیار سنجش من برای یک مطلب بی‌طرف است، چک کردن «صفت‌ها»، گفتن حرفی «تازه» و بررسی «منابع». کدامیک را مهمتر از همه می‌دانم؟ همان بکارگیری صفت‌ها در متن را. شما چه معیاری برای سنجش میزان بی‌طرفی یک مطلب وبلاگی دارید؟

—————————————–
*حساب وبلاگ‌هائی که نویسندگان‌شان بر اساس تخصص دانشگاهی‌شان مطلب می‌نویسند از بحث من جداست. تمام حرف این پست من آن دسته از وبلاگ‌نویسانی است که بدون داشتن تخصص می‌خواهند نظرشان را در زمینه‌های مختلف بیان کنند. نمونه بارزش هم خود من است.

من فکر می‌کنم همه مردم دنیا در هر زمینه‌‌ای بالاخره نظری دارند. تا زمانی که کسی نخواهد با توسل به زور یا هوچی‌گری نظرش را به دیگران تحمیل کند یا به آن رنگ و لعاب «علمی» بدهد هیچ اشکالی ندارد که آن را بیان کند. مسلم است که نظر متخصص دانشگاهی از وزن و وجاهت بیشتری برخوردار است.

هشت چشمه

ژانویه 17, 2009

اول:
– در کشور «الف» زلزله آمده ۱۲٬۰۰۰ نفر کشته‌شده‌اند. مردم خانه و کاشانه ندارند.
– خوب آمریکا باید کمک کند. کم خورده و برده از مردم بیچاره دنیا؟ باید کمک‌شان کند دیگر.

دوم:
– در کشور «ب» قحطی آمده. مردمش نان ندارند بخورند.
– خوب آمریکا باید کمک کند. آن همه گندم تولید می‌کند یک ذره‌اش را هم بدهد به بدبخت‌ها.

سوم:
– در کشور «ج» دو قبیله افتاده‌اند به جان هم‌دیگر و دارند هزارتا هزارتا از هم آدم می‌کشند.
– خوب آمریکا باید دخالت کند و نگذارد. همین فقط بلدند حرف بزنند از حقوق بشر؟

چهارم:
– در کشور «د» ارتش کودتا کرده علیه رئیس‌جمهورشان. وضع پایتخت کشور «د» به هم ریخته‌است.
– خوب آمریکا باید یکی از ناو‌ های هواپیمابرش را بفرستد سواحل آنجا تا ارتش کشور «د» حساب کار بیاید دستش. خرجی که برایش ندارد یک دور زدن ناو و رفتن به سواحل کشور «د»؟

پنجم:
– در کشور «ه» یک نیروگاه اتمی نشت کرده. شهروندان «ه» و همسایگان‌ آن نگران جان‌شان هستند.
– خوب آمریکا که پیشرفته‌ترین تکنولوژی هسته‌ای دنیا را دارد باید تیم مهندسی بفرستد کمک‌شان کند. یک تکنولوژی پیشرفته اینجا بدرد نخورد پس کجا بدرد می‌خورد؟

ششم:
– کشور «و» قصد حفاظت از جان «خرس‌های سفید قطبی» در قطب شمال را دارد اما چون نمی‌داند این خرس‌ها کجا هستند نمی‌تواند کاری بکند.
– خوب آمریکا باید عکس‌های ماهواره‌ئی که گرفته بدهد به کشور «و» تا آنها هم بتوانند محل زندگی خرس‌ها را بیابند. وجب به وجب زمین را عکس می‌گیرند بالاخره باید یک کاری بکنند؟

هفتم:
– آمریکا زد عراق را اشغال کرد.
– (عصبانی) آمریکا گ… خورد و غلط کرد @$#%^*&^%%$ کثافت‌های مو بور چشم آبی. اصلا آمریکا چه حقی دارد که در هر جائی از جهان مداخله می‌کند؟ که گفته آمریکا پلیس جهان است؟

هشتم:
– (با عجله) سلام همسایه، خوبی؟ آقا ماشینت را می‌دهی من دست بچه‌ام شکسته تا بیمارستان برسانمش؟
– ماشینم خراب است. (زیر لب) برو گمشو بچه پر رو! من پول ماشین را داده‌ام بدهم این بچه‌اش را برساند بیمارستان؟ ماشین می‌خواهد خودش برود بخرد. به من چه؟ (در را می‌بندد و وارد خانه می‌شود) اقدس، اقدس، بپوش دیگر لباس‌هایت را ظهر شد بابا توی پارک دیگر جا پیدا نمی‌کنیم ها.

رویت را زیاد نکن‌ها! اون دوتا برای خودشان گفته‌اند، من و تو هنوز دشمن هستیم

ژانویه 16, 2009

مطلب زیر علمی نیست. نظر من است. همانگونه که اگر در تاکسی یا در یک مهمانی همدیگر را می‌دیدیم برای‌تان می‌گفتم آن را اینجا نوشته‌ام.
—————————————
وقتی صحبت از طرف‌های درگیر در مناقشه اعراب و اسرائیل می‌شود معلوم نیست چه کسی با چه کسی تا چه میزان و بر سر چه چیزی اختلاف دارند. یکی می‌خواهد همه آن یکی‌ها را به دریا بیاندازد دیگری می‌خواهد دو کشور درست کنند در کنار هم و باز یکی دیگر هست که خواهان مستقر شدن مردمش در این یا آن نقطه خاص است و یکی بر طبل جنگ‌های مذهبی می‌کوبد و یکی دیگر در حال اثبات تاریخی آنچه باور دارد. برای ساده‌تر شدن معادله فقط دو گروه اصلی درگیر یعنی فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها را در نظر بگیرید و فرض کنید دیگر بازیگران صحنه (مثل سوریه و مصر و ایران و عربستان) بچه‌های خوبی شده‌اند و دخالتی در ماجرا ندارند.

آنقدر در میان فلسطینی‌ها گروه‌ها و دسته‌های مختلف وجود دارد که سرگیجه‌آور است. ما فقط اسم‌های بازیگران مطرح‌ترشان را می‌دانیم مثل فتح، حماس، جهاد اسلامی، جنبش خلق برای آزادی فلسطین. افتراق و انشقاق در میان فلسطینی‌ها بی‌داد می‌کند. هرکدام از این سازمان‌ها و جنبش‌ها هم اساس‌نامه و مرام‌نامه‌ای دارند که مخلوط‌های مختلفی هستند به نسبت‌های متفاوت از «ملی‌گرائی فلسطینی» و «ملی‌گرائی عربی» و «اسلام».

از طرف دیگر اسرائیلی‌ها هم در قالب دموکراسی خودشان ظاهرا از حزب درست کردن خوش‌شان می‌آید. باز هم ما اصلی‌ها را می‌شناسیم مثل «لیکود» یا «کارگر». آن‌ها هم طیفی وسیع دارند که یک طرفش تندرو‌های سنتی هستند (طبعا با مقدار زیادی «یهودیت» مخلوط شده در اساس‌نامه‌های‌شان) و در طرف دیگر کسانی که اسرائیل را یک کشور می‌دانند مثل هر کشور دیگری، مثل فرضا دانمارک.

برداشت من (که لزوما نه علمی می‌تواند باشد نه صحیح) این است که هیچ قدرت کاملی که بتواند بعنوان نماینده دو گروه فلسطینی و اسرائیلی عمل کند وجود ندارد. هیچ‌کدام از دو طرف درگیر نمی‌داند طرفش چه کسی است. فرض کنید (فقط یک فرض است) که فلسطینی‌ها ۱۵ شاخه و شعبه و اسرائیلی‌ها ۱۲ حزب (و جناح) مختلف داشته‌باشند (فقط فرض است). چون تقریبا هیچ‌یک از این شاخه‌ها و حزب‌ها از آن قدرت «حرف آخر» را زدن برخوردار نیستند این است که اگر مثلا «فتح» و «لیکود» بخواهند در مورد صلح مذاکره کنند هیچ تضمینی نیست که باقی فرضا ۱۴ شاخه فلسطینی‌ها و ۱۱ حزب اسرائیل از این قضیه حمایت کنند. حالا «فتح» و «لیکود» (باز هم مثال است) ناچارند قبل از اینکه با هم مذاکره کنند راه بیافتند دور دسته‌ها و احزاب خودشان و به این و آن (خودی) امتیاز بدهند تا بتوانند حمایت دیگران را جلب کنند و ائتلاف درست کنند پشت سر خود.

هرکدام از این دو آنقدر ناچار به «همکاری» با (=گدائی از)  خودی‌هایش است که قدرت اولیه‌اش را از دست داده. حالا این دو طرف تقریبا ضعیف شده می‌نشینند با هم قرارداد صلح ببندند. مبارک است. ولی از فردای آن، هنگامی که حرف به اجرای قضیه می‌رسد است که «موش‌دوانی»ها و بهانه‌گیری‌های متحدان‌شان (=خودی‌ها) شروع می‌شود. هرکس در این «قدرت ائتلافی» جدید سهم بیشتری می‌خواهد یا مایل است که فرمان این «ائتلاف» را در دست بگیرد. ناز و قهر و آشتی و درگیری پارلمانی یا خیابانی بین متحدان روی می‌دهد و در نهایت هر دو طرف از طرف یاران خودشان با «مخ» پائین کشیده می‌شوند. حال در جائی که دموکراسی هست می‌شود «سقوط دولت ائتلافی» یا «عدم رای اعتماد» و در جائی که دموکراسی نیست می‌شود «زدن به تیپ و تار یک دیگر در وسط خیابان».

باز دو حزب یا دسته جدید بر سر کار می‌آیند و می‌بینند که آن قرارداد قبلی صلح بر اساس خواسته‌های اصلی آن دو مذاکره کننده قبلی (مثلا فتح و لیکود) تنظیم شده. خودشان بند و بساط خاص خودشان را دارند (مثلا حماس و کارگر). این است که دوباره رفت و آمد‌ها شروع می‌شود و «عره و عوره و شمسی‌کوره» را از سرتاسر دنیا بعنوان میانجی به انواع قاهره و رام‌الله و اورشلیم و امثال‌هم دعوت می‌کنند و باز با «چاکرم نوکرم» شروع به پیدا کردن متحد در میان احزاب و دسته‌های خودی می‌کنند تا بار دیگر بر سرشان بیاید همانی که بر سر قبلی‌ها رفت!

در عین حال هر زمان که دو تا از این‌ها بالاخره موفق می‌شوند بعد ۱۰ سال چانه‌زدن و بالا و پائین کردن و «عشوه» بر سر میز مذاکره بنشینند و قرارداد صلحی را امضاء کنند گروه‌های دیگری که جزء این «ائتلاف‌های خودی» هر کدام از دو طرف نبوده‌اند باز چشم می‌اندازند توی چشم آنکه دشمن می‌دانندش از طرف مقابل و می‌گویند «رویت را زیاد نکن‌ها! این دوتا برای دل خودشان است که دارند قرارداد صلح می‌نویسند. بین من و تو که صلحی نیست. بگیر که آمد…» و شروع می‌کنند به سر و کله هم زدن.

گاهی فکر می‌کنم که اگر اسرائیل لطف کند و دموکراسیش را برای مثلا بیست سالی تعطیل کند و یک نظام دیکتاتوری برقرار نماید و فلسطینی‌ها هم سه چهار سالی یک کشمکش داخلی «مشتی» با هم بکنند تا آنها هم بیایند زیر چتر یک دیکتاتور آنوقت می‌توان این دو دیکتاتور را نشاند سر میز مذاکره تا یک قرارداد درست و حسابی تنظیم کنند. هرکس هم که از خودی‌های‌شان مخالفت کرد طبیعی است که با مشت آهنین دیکتاتور خودی می‌رود پهلوی دندانپزشک یک فکری بحال دندان‌هایش بکند بجای نظردادن درباره پروسه صلح. البته این احتمال هم وجود دارد که این دو دیکتاتور از ریخت یک‌دیگر خوش‌شان نیاید و باز شروع کنند (=ادامه بدهند) به شستن و پهن کردن همدیگر روی بند رخت زیر آفتاب سوزان خاورمیانه.

قبرستان ساختن تا این حد دشوار است؟

ژانویه 15, 2009

در خبرها آمده بود که «جای خالی در گورستان‌های  باریکه غزه وجود ندارد و مسئولان ناچار شده‌اند برای دفن اجساد تازه، قبرهای کهنه را زیر و رو کنند». خدا کند روزی هر دو طرف ماجرا دست از کشت و کشتار بردارند و به مردم‌شان رحم کنند. تاکنون حدود ۱،۰۰۰ نفر از جمعیت ۱،۵۰۰،۰۰۰ نفری نوار غزه در جنگ اخیر کشته‌شده‌اند. یک نفر قربانی جنگ در میان هر ۱،۵۰۰ نفر ممکن است آمار جزئی‌ای بنظر برسد اما اینگونه نیست. هر یک نفر چند نفر خانواده و دوست و آشنا دارد که برایش عزادار بشوند. هر انسانی خورشیدی است در کهکشان انسان‌ها. هر کودکی لبخندی است به زندگی. و «خون» گران‌ترین مایع جهان هستی است. هر انسانی تمام هویت بشریت را بر شانه‌های خود حمل می‌کند.

نداشتن قبرستان درست و حسابی دیگر اوج بدبختی گروهی از مردم است. منطقه‌ای را در نظر بیاورید با جمعیتی در حدود اصفهان یا تبریز یعنی حدود ۱،۵۰۰،۰۰۰ (یک میلیون و پانصد هزار) نفر. هزار نفر از این مردمان متاسفانه در اثر حمله اسرائیل کشته‌شده‌اند و خلایق دیگر «جا» پیدا نمی‌کنند برای دفن اموات‌شان. حالا اصلا حمله اسرائیل به کنار، فردای روزگار گیرم زلزله‌ای، سونامی‌ای، بیماری‌ای چیزی اتفاق می‌افتاد در نوار غزه. آنوقت چه؟ گیریم فرودگاهش باز بود و مثلا در حادثه‌ای هواپیمائی سقوط می‌کرد (مثل هر جای دیگری در دنیا که از این اتفاقات می‌افتد) ۴۰۰-۳۰۰ نفر کشته‌ می‌شدند. قرار بود با آن همه جسد چه بکنند؟ جا برای دفن اجساد شوخی نیست. چیزی در حدود هفت صدم درصد (هفت‌صدم از یک درصد) جمعیت این منطقه بخاطر جنگ اخیر با اسرائیل کشته‌شده‌اند و اینان جا برای دفن ندارند؟

مرگ هر انسانی در جنگ دل‌خراش است و ناپسند. اما مرگ حق است. مسئولین شهری حماس در نوار غزه می‌بایست فکری به‌حال محل تدفین مردمانی که بالاخره در می‌گذرند (چه در جنگ و چه در حالت عادی) می‌کردند. پناهگاه و بیمارستان و مدرسه ساختن پیش‌کش‌شان، هر سرزمینی هیچ چیز نداشته باشد فضای دفن کافی که می‌خواهد؟ در این جنگ اخیر تا حالا از هر ۱،۵۰۰ نفری که در غزه زندگی می‌کردند یک نفر کشته شده. آمدیم و بلائی می‌افتاد (خدای ناکرده) در آن منطقه که (زبانم لال) نه یک نفر که دو نفر از هر ۱،۵۰۰ نفر قربانی می‌گرفت (مثلا یک بیماری مسری که بخاطر وضعیت بسیار نگران کننده بهداشتی مردم غزه قبل از جنگ اخیر چندان هم دور از تصور نیست). آنوقت جنازه مردم باید در خیابان‌ها رها بشود؟ گورستان ساختن و ارائه یک سری خدمات اولیه شهری که دیگر ربطی به جنگ با اسرائیل ندارد.

مرزهای یک انتخاب دموکراتیک کجاست؟

ژانویه 11, 2009

فرض کنید سال‌ها گذشته‌ است و آمریکا در عراق نیست. یک دولت مستقل دموکراتیک در عراق بر سر کار است و هر چهار سال یک بار مردم عراق از میان احزاب مختلف این کشور دولت جدیدی را انتخاب می‌کنند. همه چیز خوب پیش می‌رود تا یک روز در یکی از این انتخابات که در کمال آزادی و طبق مقررات هم انجام شده ناگهان حزب تند‌رو ای که مدعی است «ایرانیان» آدم‌های بدی هستند و باید دنیا را از لوث وجودشان پاک کرد با رای مثلا ۸۳ درصد مردم عراق به پیروزی می‌رسد.

اول) آیا این را برای کشور خودتان (ایران) یک تهدید می‌دانید؟

دوم) آیا این انتخاب از جانب مردم عراق را به نوعی یک اعلام جنگ به ایران حساب نمی‌کنید؟ نظرتان نسبت به آن ۸۳ درصدی که با عقائد این حزب تندرو در نابودی ایرانیان موافق هستند چیست؟

سوم) بعنوان یک ایرانی به انتخاب این حزب تندرو اعتراض نمی‌کنید؟ (هرچند که این حزب در آزادی کامل و با انتخاب مردم عراق به قدرت رسیده)

چهارم) فرض کنید که عراق بنا به دلائلی سال‌ها است که امکان این را ندارد که از طریق خلیج فارس نفت صادر کند (مثلا بعلت لایروبی نشدن اروند رود). مدت‌ها قبل عراق با شما قراردادی امضاء کرده که به موجب آن ۶۰ درصد نفت عراق از طریق خط لوله‌ای که از عرض ایران می‌گذرد به پاکستان و بعد هند صادر می‌شود (این‌ها همه فرض است).

پس از به قدرت رسیدن این حزب تند‌رو در عراق که خواهان نابودی ایرانیان است آیا شما کماکان به قرارداد خط لوله خود با عراق پایبند می‌مانید تا این حزب تندرو بتواند با پول صدور نفت قوای نظامی خود را تقویت کند و ایران را مورد تهدید قرار دهد یا زیر قرارداد می‌زنید و ممر درآمد این حزب تندرو را می‌بندید؟

پنجم) بخاطر اینکه ایران قدرت غالب منطقه است شما می‌توانید این حزب تندرو در عراق را شدیدا از نظر اقتصادی تحت فشار قرار دهید. چگونه از سرایت فشار اقتصادی و بدی وضع معیشت به آن ۱۷ درصدی که به احزاب دیگر رای دادند و نه به این حزب تندرو جلوگیری می‌کنید؟

ششم)
از نظر شما مرزهای یک انتخاب دموکراتیک کجاست؟ مرزهای جغرافیائی کشور؟ مرزی نمی‌شناسد؟ مثلا چند سال قبل یک حزب با گرایش‌هائی به «خارجی ستیزی» و «برتری نژادی» در اتریش با رای اکثریت مردم به قدرت رسید. بلافاصله اتحادیه اروپا تحریم‌های سمبولیکی را علیه این کشور که یکی از اعضای آن بود اعمال کرد (برای اطلاعات بیشتر اینجا و اینجا). بنظر شما آیا اگر نتیجه انتخابات در کشوری باعث تهدید کشور یا کشورهای دیگر بشود (یا آنان اینگونه حس کنند) آیا حق دارند با نتیجه انتخاب دموکراتیک و آزاد مردم این کشور به مقابله برخیزند؟ آیا این تحمیل عقیده به حساب می‌آید؟

شبیه سازی اینترنت ایران برای من

ژانویه 11, 2009

بقول گزارشگران ورزشی تلویزیون «یک عرض خسته نباشید هم داریم خدمت» دوستانی که از ایران که بر روی «ورد پرس» مطلب می‌نویسند. من‌ی که از خارج ایران و با اینترنت غیر گرفتار (از لغت اصلی پرهیز کردم!!!) و پر سرعت بر روی «ورد پرس» می‌نویسم را نیز هم‌درد خویش بدانند. هر بار که مطلبی می‌نویسم غم «چگونه پست کردن» آن بر دلم می‌نشیند. کلی وقت طول می‌کشد تا یک صفحه ورد پرس با این اینترنت های‌اسپید من باز شود. فرق چندانی هم بین «اینترنت اکسپلورر» یا «فایرفاکس» در این زمینه نیست. خدا نکند بخواهم به کسی در خارج وبلاگ لینکی بدهم. آنوقت حتما باید از فایرفاکس استفاده کنم تا بتوانم در خود متن لینکی بگذارم.

کمی تا قسمتی صفحات ورد پرس مثل «بالاترین» بعد از اینکه روی آن کلیک کردی «خواب»شان می‌برد و بعد خمیازه کشان بیدار می‌شوند. قبراق و سر حال نیستند. خدا نکند اشتباهی روی چیز دیگری کلیک کنی. مثلا بجای کلیک بر روی نظرات اشتباه کنی و روی آمار بلاگ کلیک کنی. بهتر است بلند شوی بروی یک چائی برای خودت دم کنی و بیائی تا صفحه لود شده باشد. بعد روی بخش درست کلیک کنی و بروی چایت را بخوری تا صفحه باز شود.

خلاصه دوستان عزیزی که در ایران هستید خیال نکنید من خارج‌نشین از حال و روز شما و سرعت لود شدن صفحات‌تان بی‌خبرم. نخیر. ورد پرس با کمال سخاوت آنچه در ایران بر سر استفاده کنندگان اینترنت می‌آید را اینجا برای من «شبیه‌سازی» می‌کند. خدا خیرشان بدهد.

به دین و ایمان مردمان کاری نداشته‌ باشیم

ژانویه 11, 2009

مدتی است که بحث‌های دینی بین دوستان در «بالاترین» را پیگیری می‌کنم. نگاهی به مقاله لینک شده می‌کنم و خط به خط کامنت‌ها را می‌خوانم. نه مثبت می‌دهم به چنان لینک‌هائی و نه منفی چرا که به دلائل زیر معتقدم نباید به دین و ایمان کسی دست زد:

اول) از نظر من «دین» ربطی به «علم» ندارد. اجازه بدهید جمله خودم را اصلاح کنم، دین بسیار «پیر» است (ده‌ها هزار سال) و علم بسیار «جوان» (شاید حدود پانصد سال). اگر بخواهیم با علم بیائیم و دین را بررسی کنیم با شکست مواجه می‌شویم چرا که علم -بنابه ماهیت خویش- بسیار آهسته حرکت می‌کند و میلیمتر به میلیمتر به جلو می‌رود (چون نمی‌تواند هر حرفی را کشکی و دیمی بزند) اما دین نه تنها وقتی می‌آید در تمام جنبه‌های زندگی انسان (تاکید می‌کنم در «تمام» جنبه‌های زندگی انسان) بطور ناگهانی رخنه می‌کند بلکه در طول قرون و اعصار در زندگی انسان ته‌نشین شده. این است که می‌گویم این دو پدیده در حد و اندازه هم نیستند که با یکی بتوانید دیگری را بسنجید.

دوم) «دین» با «عقل و منطق» کاری ندارد. «دین» یک امر احساسی است. همانطور که شاعر ممکن است روز خاصی را به رنگ نارنجی «حس» کند یک دین‌دار هم می‌تواند دین را به صورت خاصی حس نماید (یا ننماید). اینکه این «حس» چقدر با واقعیت مطابقت دارد یا ندارد فرقی نمی‌کند. «احساس» را با «واقعیت» نیز چندان نقطه مماسی نیست (لزوما).

سوم) دین امری «تعبدی» است که آمده تا شما (=انسان) زحمت استفاده از عقل و منطق را در برخوردتان با تک‌تک پدیده‌های جهان هستی نکشید. یک سری قوانین از پیش حاضر را جلوی روی شما می‌گذارد و فکر شما را از زحمت چگونه اندیشیدن خلاص می‌کند. مثلا در زمینه «خوراکی‌ها» به شما می‌گوید چه بخورید و چه نخورید، خلاص. شما را از امتحان هزاران نوع مختلف موجودات زنده برای خوردن راحت کرده و می‌گوید فقط این‌ها که من می‌گویم را باید بخوری. اگر «دین» دارید باید به «این» و «این» و «این» و «این» باور داشته‌باشید. چه بخواهی چه نخواهی. یک «پکیج» است، یک بسته. حق استفاده از بخشی از آن را نداری، باید همه‌ آن را یا استفاده کنی یا کنار بگذاری. به لغت «باید» در جمله قبل و لغت «تعبدی» که در اول این پاراگراف آوردم توجه کنید.

چهارم) دین ارثی است و جزء «غرور» فامیلی و «ملی» به حساب می‌آید. تقریبا هیچ دینی را نمی‌یابید که با آنانی که ترکش می‌کنند حداقل با اخم طرف نشود. من و شما (=انسان) دین‌مان را به ارث می‌بریم. تقریبا هیچ‌کس امکان این را ندارد تا در زمینه همه ادیان مطالعه کند و بعد دین بهتر را بیابد. فایده‌ای هم ندارد. خانه پرش می‌خواهی ۹۰-۸۰ سال زندگی کنی تمام آن را هم که نمی‌توانی به مسجد و صومعه و کنیسه و آتشکده بگذرانی. هزار و یک کار دیگر داری در زندگیت. حالا گیرم که در همان ۹۰ سالگی هم دست آخر به یک نتیجه‌ای رسیدی. فایده‌ای برای باقی زندگیت ندارد چرا که باقی‌ای در کار نیست در ۹۰ سالگی. این است که ما ناخودآگاه به همان دین آباء و اجدادی‌‌مان می‌مانیم. هزار و یک دلیل کج و معوج هم می‌آوریم که دین ما (هرچه باشد) بهترین است. البته باید صادق باشیم و اعتراف کنیم که عمر یک انسان کفاف گشتن و مطالعه دین‌های «هفتاد و دو ملت» را نمی‌دهد. این است که با همین که داریم خوشیم.

نباید از یاد برد که این ارثی شدن دین باعث غیرتی شدن‌مان هم می‌شود. مثل هر چیز دیگری که از اجدادمان به ما رسیده دین ما هم به نوعی ما را به مسلک و مشرَب مادران و پدران‌مان پیوند می‌دهد و تغییر آن یعنی تلاش در جهت پاک‌کردن ارتباط ما با آنچه «ما» بودن خود را از آن می‌گیریم. اگر کسی معتقد به پرستش مثلا گورخر است هرگونه تغییر در دین وی به معنای زیر سوال بردن فهم و شعور و درستی کارهائی است که اجداد این بابا کرده‌اند. طرف می‌پرسد «یعنی اجداد من در این بزرگ‌ترین باورشان اشتباه می‌کرده‌اند؟ یعنی نمی‌فهمیدند که نباید گورخر را پرستید؟». این «شک» در فهم و شعور اجداد چیزی نیست که کسی بتواند به راحتی انجامش دهد یا دیگر مردمان به راحتی از کنارش بگذرند.

پنجم) دین در تمام طول مدت زندگی‌مان با ما بوده. بصورت خود آگاه یا نا خود آگاه در سیمان شخصیتی ما نفوذ کرده و جزئی از آن شده. حالا من می‌آیم آن مثلا گاوپرست را می‌خواهم یکتا پرستش کنم. بین «گاوپرستی» و «یکتا پرستی» یک مرحله «خلاء» قرار دارد. این بدبخت ممکن است در آن مرحله که او را از «گاوپرستی» رها کرده‌ام دچار خلاء شخصیتی بشود. این است که انسان دو دستی به دینش می‌چسبد تا دچار مشکل شخصیتی نشود.

این سوال پیدا می‌شود که پس برای تغییر دین (یا باور غلط) یک انسان چه باید کرد؟ جواب آن مختصر و مفید است، باید اجازه داد که خود فرد تصمیم بگیرد و مثل یک دونده که با شناخت بدنش زور الکی نمی‌زند و فشار بیخود به اندام‌هایش وارد نمی‌کند، انسان خودش تصمیم بگیرد و جهت اعتقادیش را تا حدی که می‌تواند اصلاح کند بدون اینکه به ساختارهای فکری و شخصیتی وی فشار بیاید. کار من و شما پیروی از همان سنت انباء الهی (ع) است که حق را بر مردم زمان‌شان عرضه می‌کردند و انسان‌ها تا حدی که می‌توانستند به سمت دین می‌آمدند یا نمی‌آمدند. حرف‌مان را بزنیم و کار را و تصمیم نهائی را دست آخر با خود فرد بازگذاریم.

————————-

لینک به این مطلب در بالاترین

بخش را اشتباه آمده‌اید.

ژانویه 10, 2009

آنچه در برنامه ۹۰ و گفتگوی آقایان عادل فردوسی‌پور و آخوندی روی داد علاوه بر همه آنچه که عیان بود نشان از یک واقعیت نهان در ذهن بسیاری از مردم کشور هم دارد و آن «عدم آشنائی با رسالت یک خبرنگار یا مصاحبه‌گر انتقادی» است. کارکرد «رسانه» در کشور ما تا حد زیادی «گزارشی» است و نه «انتقادی». میکروفون و دوربین جلوی جناب فلان حاضر است و ایشان ده دقیقه‌ای در باب فیل‌ هوا کردن‌های محیرالعقول خودشان داد سخن می‌دهند. خبرنگار هم خیلی که بخواهد «زور» بزند سوالی تاکیدی می‌پرسد و جناب فلان هم با اِهن وتُلُپ خاص خودشان به سوال پاسخ می‌دهند. بعد مجری برنامه در استودیو می‌آید و شما را به دیدن «گزارش» دیگری دعوت می‌کند. این‌بار جناب بهمان هستند که در مورد مسئولیت کمرشکن‌شان داد سخن می‌دهند.

همین حضرات در طول صحبت‌شان با یک برنامه یا خبرنگار «انتقادی» لاستیک‌شان به فیس و فیس می‌افتد و خبرنگار را به «شانتاژ» یا «مغلطه» یا «سفسطه» متهم می‌کنند. آنچه آقای آخوندی به آن توجه نفرمودند این است که هرکس با شش کلاس سواد می‌تواند یک خبرنگار «گزارشی» باشد اما یک خبرنگار «انتقادی» بنا به ماهیت کارش ناچار است اگر نه متخصص رشته‌ای خاص که لااقل دارای مطالعاتی در آن زمینه مورد نظر باشد. روبرو شدن با چنین خبرنگارانی همینش سخت است، از یک سو باید با یک «خبرنگار» مصاحبه کنی و از سوی دیگر آن خبرنگار «متخصصی» (یا دست کم آدم با دانشی) در آن حیطه کاری است. انگار که داری به رئیست حساب پس می‌دهی! عادل فردوسی‌پور یک آدم شناخته‌شده با برنامه‌ای مشخص و پر بیننده است. اگر کسی می‌خواهد در چنین برنامه‌ای حاضر بشود باید آماده شنیدن بسیاری از سوالات باشد. اگر آمادگی نداری چه اصراری هست بر حضور در برنامه؟

نکته‌ای که جناب آخوندی به آن توجهی نکردند این است که «ورزش» با «خبرنگار ورزشی» و به دنبال آن با «رسانه‌های ورزشی» گره خورده. اگر گزارش بازی‌های مختلف تیم‌ها و نقد و بررسی‌های حاشیه‌ مسابقات نه نوشته شوند و نه گفته شوند و نه نشان‌داده شوند آنوقت چیزی بنام «ورزش» روی فتیله قرار خواهد گرفت و درآمد همه تیم‌ها به سمت صفر سقوط خواهد کرد. همین «گفتن»ها و «شنیدن»ها است که تب و تاب ورزش حرفه‌ای است و آن را زیبا می‌کند و الا که «آره، رفتیم بازی را دیدیم، حسینی گل زد، محمدی نتوانست توپ را بگیرد رفت توی گل. یک هیچ به نفع خال‌خال پوش‌ها بازی تمام شد. همین. راستی جلوبندی پرایدت را درست کردی؟».

دست‌اندرکاران رسانه‌ای ورزش در جایگاهی هستند که در مورد تمام اتفاقات ورزش کشور که شامل عزل و نصب‌های تمام سازمان‌های ورزشی نیز هست اظهار نظر بکنند اما یک مقام باشگاهی در حدی نیست که بتواند در مورد روسای یک سازمان ملی کشور (در حد صدا و سیما) چیزی بگوید. ضمن اینکه بخشی از حرف‌های آقای آخوندی را قبول دارم (در مورد ورزش دولتی کشور) اما گفتار ایشان را شایسته کسی که مهمان یک برنامه انتقادی است نمی‌دانم. کار یک برنامه انتقادی «مچ‌گیری» است. اگر کسی با این قضیه مشکل دارد در جواب دعوت ایشان باید همواره سردردی، دل‌دردی، گرفتاری کاری‌ای، گرفتاری خانوادگی‌ای چیزی دم دست داشته‌باشد. اگر می‌خواهید در مورد بدی مدیران قبلی و پیشرفت‌های خودتان داد سخن بدهید می‌توانید به ۹۰ درصد صدا و سیما که برنامه‌های گزارشی می‌سازند مراجعه کنید، چرا عدل همین ۱۰ درصد انتقادی؟ بخش را اشتباه آمده‌اید.