Archive for 7 ژانویه 2009

حاج‌آقا مسئلتن

ژانویه 7, 2009

سوال: چرا در میان استادان علم دین احکامی می‌چرخد و درباره احکامی بحث می‌شود که بعضا از اساس امکان وقوع ندارند یا آنقدر امکان وقوع‌شان کم است که هر صدسالی یک بار هم یکی از مومنین و مومنات نیازش به آن حکم نمی‌افتد؟

پاسخ: با من به حدود ۵۰۰ سال قبل (یا مثلا ۱۰۰۰ سال قبل یا کمتر یا بیشتر) بیائید. «علم» (به معنای عام) در آن زمان یعنی سواد خواندن و نوشتن. علم پزشکی یعنی علاوه بر خواندن و نوشتن بتوانید چند رقم گیاه و ریشه و هسته بدردبخور را هم بشناسید. علم ستاره شناسی یعنی علاوه بر سواد اسم ستارگان و نحوه حرکت‌شان را هم بدانید. تا یادم نرفته بگویم که «کتاب» را هم باید با «دست» کپی می‌کردند. دانشگاه و کالج درست و حسابی که مدرک معتبر بدهد هم من فکر نمی‌کنم بوده (به معنای امروزی یا شبیه امروزی ما). شما باید می‌رفتید در محضر فلان استاد (هرچند در بهمان دانشگاه آن موقع ساکن بوده) کسب علم می‌کردید و هروقت آن استاد صلاح می‌دید آنوقت شما به درجه استادی رسیده‌بودید و «فارغ‌التحصیل».

مدرک و مهر و دانشنامه و این حرف‌ها هم نبوده. اصلا گیرم که کاغذی هم به شما می‌دادند بعنوان مدرک. مردم آن زمان که سواد نداشتند مدرک شما (اصل باشد یا جعلی) را بخوانند! اصلا که می‌دانسته که مثلا «شیخ عبد‌الکریم نهنهاوالی» که بوده؟ امضای او را چه کسی می‌شناخته که بگوید درست است یا جعلی؟ این بوده که وقتی پس از کسب علم از محضر استادان فن به شهر یا ده‌تان باز می‌گشتید دیگر «مدعیان» آن تخصص شما را سوال‌پیچ می‌کردند تا بفهمند شما چقدر راست می‌گوئید که در محضر مثلا «کراس‌نیموس بزرگ» علم «ستاره‌شناسی» آموخته‌اید. مردم عادی و عامی هم -که بازگشت شما به ده‌تان برای‌شان یک خبر بزرگ بوده مثل خبر فضا رفتن انوشه انصاری برای ما- دور شما و دیگر مدعیان آن علم جمع می‌شدند و به سوال و جواب کردن‌‌ها نگاه می‌کردند. اولین کسی که به «مِج مِج» می‌افتاد معلوم بود که خللی در دانشش دارد و دیگری از وی بهتر است.

این بود که برای هر سوال مزخرف و بی‌ربطی هم شما باید جوابی در آستین‌تان آماده می‌داشتید تا «بی‌جواب» نمانید. من فکر می‌کنم حکایت «ملایان» آن زمان هم به این‌گونه بوده. یعنی مثلا من از ده‌م غیبم می‌زد و پس از پانزده‌سال یک روز بر می‌گشتم با لباس «روحانی» آن زمان و ادعا می‌کردم که در فلان مدرسه علمیه و نزد بهمان عالم ربانی علم دین آموخته‌ام. مسلما ملای ده اولین کسی بود که شروع به «مناظره» و سوال پرسیدن می‌کرد. من باید اصطلاحا «پوز» او را می‌زدم تا ثابت کنم که واقعا در این پانزده‌سال درس دین خوانده‌ام والا هرکس می‌توانست برود پانزده سال برای کسی دیگر بیل بزند و فعلگی کند و بعد یک دست لباس روحانی دست و پا کند و ادعای پیش‌نمازی ده‌شان را بنماید.

بنظر من بخش بزرگی از سوالات بی‌ربطی که بعنوان «مسئله» مطرح می‌شوند در همان ایام و زمان شکل گرفته‌اند. مثلا فرض کنید من ملای جوانی هستم که پس از سال‌ها به ده‌م بازگشته‌ام و ملای مسن‌تر و قدیمی‌تر ده دارد با من «مناظره» می‌کند. بعنوان یک فقیه من باید بتوانم در مورد مسائلی که تا کنون نبوده «حکم» بدهم. این است که ملای قدیمی ده یک سوالی را مطرح می‌کند که بقول امروزی‌ها «به عقل جن» هم نمی‌رسد! احکام عادی را که همه می‌دانند که مثلا نماز صبح چند رکعت است یا خمس و زکات گوسفندان به چه میزان. باید چیزی پرسید که طرف در آن بماند. فرضا می‌پرسد «بگو ببینم حکم شرعی تخم‌مرغی که نطفه‌اش از سگ همسایه بسته چیست؟». من نمی‌توانم بگویم بابا چنین چیزی امکان ندارد. مردم عامی‌ای که شاهد مناظره هستند «جواب» می‌خواهند نه «امکان داشتن یا نداشتن».

بالاخره یک جوابی به این بابا می‌دهم که مثلا چنین است یا چنان اما سعی می‌کنم توپ را به زمین او بیاندازم و با طرح سوالی احمقانه‌تر از آن سوال بالا ملای پیر ده را گیر بیاندازم. از او می‌پرسم «بگو حکم شرعی کسی که در طویله همسایه با خروس همسایه دیگر لواط کند چیست و فرق مجازات او با کسی که در طویله خانه خودشان چنین کند چه است؟». خلاصه این کشمکش «اگر» و «مگر» و سوال پرسیدن از یکد‌یگر آنقدر پیش می‌رفته تا بالاخره «پوز» یکی بخورد و دیگری پیروز از «مباحثه» بیرون آید. این است که گاهی سوالات بی‌ربط یا مسخره‌ای در میان عالمان دینی به چشم می‌خورد. هرکدام اینها یک زمانی «تست»ی بوده برای سنجش میزان «علم» حاج‌آقا در زمان خودش و بعد کم‌کم مانده و بعنوان نمونه‌ای از دانش حاجی توسط مریدانش ثبت و ضبط شده. هرکس هم که جدید آمده و ادعائی داشته ناچار بوده اول بداند که این حاجی (که احتمال قوی مرحوم هم شده) قبلا چه گفته و چه حکمی داده. بعد باید می‌نشسته و جوابش به آن سوالات را به همراه دیگر پاسخ‌های سوالات «دانش سنج» می‌نوشته.

سخت نباید گرفت که چرا رساله این عالم دینی چنین است و این چه مسائل عجیب و غریب و دور از ذهنی است که در آن یافت می‌شود. در آن زمان‌ها اینگونه مدارک تحصیلی یک فارغ‌التحصیل علوم دینی را ارزشیابی می‌کردند! متاسفانه ظاهرا برای بخشی از آقایان (تاکید می‌کنم «بخشی» نه تمام ایشان) «سوالات امتحان ارزشیابی» از خود آنچه که باید مطالعه می‌کردند تا قابل ارزشیابی بشوند مهم‌تر شد و این ماند و ماند و ماند تا به زمان ما رسید. تا بعد چه شود نمی‌دانم.

———————–

لینک این مطلب در بالاترین

Advertisements

جنگ و اخلاق (۶)

ژانویه 7, 2009

شما در رأس کشور فرضی‌ای بنام «داکومبا ماکومبا» قرار دارید. چند ماهی است که با کشور همسایه‌تان «ماگاندا واگاندا» در حال جنگ هستید (دلیل جنگ و آغاز کننده آن مهم نیست، مهم این است که فعلا در حال جنگ می‌باشید). متاسفانه ورق به نفع دشمن اشغالگر برگشته و پس از اشغال پایتخت تنها راه نجات «داکومبا ماکومبا» این است که شما به همراه چند هزار نیروی باقیمانده و وفادار به شما به کوه و جنگل بزنید و جنگ چریکی برعلیه دشمن‌تان به راه بیاندازید.

اول) یکی از همسایگان شما بنام «سونگا سونگا» برای شما پیغام می‌فرستد که فلانی کمک خواستی ما همه رقم هستیم. با توجه به نیات خبیث و استعماری «سونگا سونگا» که مثل «ماگاندا واگاندا» همواره به خاک و استقلال «داکومبا ماکومبا» چشم داشته، آیا دست کمک به سمت ایشان دراز می‌کنید؟ اگر از ایشان کمک نگیرید ممکن است جنگ را به دشمن ببازید و اگر از ایشان کمک بگیرید فردای پیروزی چطور می‌خواهید از شر «سونگا سونگا» رها شوید؟

دوم) ناچار هستید برای مبارزه برعلیه دشمن غاصب اشغالگر سرزمین‌تان اسلحه و مهمات فراهم کنید. چند کشور به شما قول همکاری می‌دهند به شرطی که پس از بیرون راندن دشمن از خاک خودتان شما برای آن کشور(ها) امتیازات ویژه‌ای درنظر بگیرید. آیا برای پس گرفتن خاک و استقلال کشورتان در زمان حال حاضر هستید چوب حراج به بنیه اقتصادی آینده کشورتان بزنید؟

سوم) بالاخره قبول می‌کنید که از «راگومبا داشومبا» کمک بلاعوض دریافت کنید تا به کمک آن بیگانگان را از خاک خود بیرون کنید. بعد از چند ماهی «راگومبا داشومبا» می‌شود بزرگترین حامی مالی و تسلیحاتی شما. با کمک ایشان بخش‌هائی از کشور آباء و اجدادی‌تان را آزاد می‌کنید. یک روز به شما پیغام می‌دهند که به کمک چند کماندوی زبده شما در فلان بندر در بهمان قاره نیاز دارند.

شما می‌دانید که شاه «راگومبا داشومبا» می‌خواهد از کماندو‌های شما استفاده ابزاری کند و محموله مواد مخدر خودش را که در کشوری دیگر توقیف شده به ضرب نیروی کماندوئی آزاد کند. آیا به او در این مورد کمک می‌کنید؟ اگر کمکش نکنید او هم از شما حمایت نخواهد کرد و شما به احتمال قوی خاک و استقلال خودتان را از دست می‌دهید. اگر هم کمکش کنید آنوقت به مرور زمان از نیروئی آزادیخواه و جنبش مقاومت با هدف آزادی کشورتان تبدیل می‌شوید به چیزی در حد یک بازوی «مافیا».

نتیجه: خیلی وقت‌ها آدم باید برای پیروزی بر دشمن انتخاب‌هائی بکند که انتخاب میان «مرگ» و «زندگی» در میدان جنگ در مقابل آنها «قاقا لی‌لی‌» هم به حساب نمی‌آید (جمله از خودم بود!!!).

—————————-

لینک این مطلب در بالاترین

دنبال اسمش که این همه آدم است،‌ دنبال خودش چند نفر می‌دوند؟

ژانویه 7, 2009

شش ماه پیش من مطلبی نوشتم با عنوان «زن خراب سیه چهره». همان زمانی بود که حضرات عنوان کرده‌بودند که «کاندولیزا رایس» وزیر امور خارجه آمریکا با جوان عربی سر و سری دارد.

از آن موقع تا بحال این مطلب عین «بختک» افتاده روی وبلاگ من. روزی نیست (تاکید می‌کنم روزی نیست) که هفت هشت ده تائی کلیک فقط بخاطر این تیتر نداشته باشم. با عرض معذرت و شرمندگی دیگر دارد حالم به هم می‌خورد. تعداد کلیک‌هائی که روی این مطلب من شده حدود یک سوم کلیک‌هائی است که پرخواننده‌ترین مطلب وبلاگ من داشته (هفتمین مطلب پرخواننده این وبلاگ است). هر بار که عبارات موتور جستجو را در کنتور وبلاگم چک می‌کنم می‌بینم عبارت «زن خراب» صدرنشین است.

خلاصه اگر خواهان کلیک برای وبلاگ‌تان هستید یک همچین عبارتی مثل «زن خراب» را در متن یا تیتر مطلبی بیاورید. کار تمام است و تضمینی عین آب خوردن کلیک می‌گیرید آن هم دائمی. یاد جوک آن بابا افتادم که خبرنگار از او می‌پرسد برای حل مشکل ترافیک تهران باید چکار کرد؟ او هم می‌گوید باید «خانه فساد» دایر کرد و بعد توضیح می‌دهد. مجددا خبرنگار مشکل دیگری را مطرح می‌کند و باز هم عین همان جواب را از طرف می‌شنود با توضیحی قانع‌کننده در آن مورد. باز سوال دیگری می‌پرسد و باز به همان نحو جواب می‌شنود تا آخر (آخرش سیاسی است نمی‌توانم اینجا مطرحش کنم!). خلاصه ای کاش که این مشکل مملکت را هم یک نحوی حل می‌کردند که کنتور وبلاگ ما هم به کار درست و حسابیش برسد. همین.

——————–

لینک این مطلب در بالاترین

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران —- تا از دلم بشویی غمهای روزگاران

ژانویه 7, 2009

لطف کنید و نظرتان را در مورد این سناریو (که طبعا تا کنون تخیلی هم هست) بفرمائید:

جنگ اسرائیل برعلیه حماس در غزه تا روزی که اوباما رسما سوگند ریاست جمهوری بخورد و رئیس‌جمهور آمریکا بشود ادامه پیدا می‌کند. بعد جناب رئیس‌جمهور جدید بخاطر بشردوست بودن‌شان از اسرائیل خواهند خواست (چشمک!) تا عملیات «سرب داغ» در غزه را متوقف کند. اسرائیل هم با کلی «آخه و اما و اگر» از غزه خارج می‌شود. در این صورت همه بشرح زیر از موضوع استفاده خواهند برد:

اوباما: وجه قدسی و فرشته‌واری که پیروانش برایش قائل هستند را نه تنها حفظ می‌کند بلکه حتی در دید ناباوران به او نیز یک قدم دیگر به عرش پروردگار نزدیک‌تر می‌گردد. (=سوپر من)
اسرائیل: ۵ – ۴ هفته‌ای بدون «سر خر» در غزه هر کاری دلش می‌خواسته کرده. حالا هم «به احترام» جناب اوباما و خواست جهانی از غزه خارج می‌شود (=پسر خوب).
حماس: از داخل تنور بیرون می‌آید که «بعله، دیدید ما و موشک‌های قزمنقزی ما توانست کاری کند که متجاوزین دمب‌شان را بگذارند روی کول‌شان و از غزه بیرون بروند» (=پسر شجاع).
ایران: در این مدت هرچه توانسته و خواسته در داخل مملکت کرده. بعد هم در می‌آید که «بالاخره این اوباما قدری از جرج‌بوش جنگ‌طلب آدم‌تر است» (=پسر واقع‌بین).
محمود عباس: خواهد گفت «ما که داریم می‌رویم اما شما را سپردم اول دست خدا بعد دست این آقای اوباما که چقدر بفکر مردم بیچاره دنیا است» (=پسرمتوهم).

و در این میان هیچ‌کس برای یک‌بار هم نخواهد پرسید که «بابام جان! شما که در زمان تبلیغات انتخاباتی خودتان قدم رنجه فرمودید و تا آلمان تشریف بردید تا نطق بفرمائید برای آمریکائیان مستقر یا ساکن در آلمان و زدن مخ اروپائی‌های بچه درس‌خوان، چه می‌شد در این چند وقت که اسرائیل و حماس دارند از هم آدم می‌کشند و به سر و منگال هم‌ می‌کوبند یک سفری هم بکنید به اسرائیل یا غزه و یک چند جمله‌ای هم مثل همیشه که نطق می‌فرمائید و یکی به نعل یکی به میخ می‌زنید سخنانی ایراد بفرمائید و بعد سر و ته کنید و برگردید به آمریکا؟ شاید دم گرم اوبامائی شما در آهن سرد اسرائیلی/حماسی (یا هردو) اثر می‌کرد». بگذریم. شما چه فکر می‌کنید؟

sue می‌کنیم، آب حوض می‌کشیم

ژانویه 7, 2009

فرهنگ sue کردن (یعنی شکایت کردن به دادگاه از دست کسی) در این سر دنیا همانقدر جا افتاده که در ایران مسافرکشی با ماشین پلاک شخصی. از یک نظر البته شکایت کردن از این و آن خوب است و باعث می‌شود که کسی کالا یا خدمات معیوب دست مردم ندهد. اما در عین حال بعضی از صنایع و ارائه کنندگان خدمات هستند که بنا به ماهیت کارشان بیشتر تحت خطر sue شدن قرار دارند.

یکی از این صنایع شرکت‌های داروسازی هستند. فرض کنید داروئی برای رفع فلان نوع سردرد با صرف هزینه‌های فراوان تولید می‌گردد و مراحل مختلف آزمایش بر روی جانوران و بعد آدم‌های داوطلب را می‌گذراند و وارد بازار می‌شود. بیست سالی همه چیز خوب است و هرکس از این نوع سردرد داشت می‌رود از این قرص می‌خرد و می‌خورد و عین آب روی آتش حالش خوب می‌شود. بعد ناگهان معلوم می‌شود که این قرص فرضا روی ۵٪ آقایان اثر عقیم‌کنندگی داشته. آنوقت است که جماعت بزرگی از آنهائی که از این قرص استفاده‌کرده‌اند در این ۲۰ سال به دادگاه هجوم می‌برند و با کمک وکلائی که کارشان sue کردن هرآنکس است که بتوانند خواهان این می‌شوند که خشتک کارخانه داروسازی را بر سرش بکشند.

ظاهرا عقل و منطق هم در این میان تعطیل می‌شود که عزیز من تو که سه تا بچه داری! طرف می‌رود یک هزار و هشتصد و نود و سه ممیز شانزده تا تست مختلف می‌دهد تا ببیند حالا که این قرص سردرد پنج درصد آقایان را عقیم کرده آیا به مثلا ناخن پای چپ طرف هم می‌توانسته آسیب برساند یا نه که کبودی ناخن پای ایشان شاید نه از چکشی بوده که سه هفته پیش روی آن افتاده بلکه از قرصی بوده که روز قبلش ایشان مصرف فرموده‌اند. خلاصه هرکس تلاش می‌کند مبلغ قابل توجهی از این شرکت داروسازی تیغ بزند.

خوب حالا شما جای آن شرکت داروسازی بودید چکار می‌کردید؟ احسنت، درست است، روی هر بسته قرص تولید شده که فرضا باید ۸ دلار به دست مصرف کننده برسد شما یک دلار و نیم (مثلا) می‌کشید بعنوان «هزینه sue شدن احتمالی». میلیون‌ها بسته از این قرص‌تان که فروش رفت بالاخره یک بابائی پیدا می‌شود که درست یا نادرست شما را sue کند. اگر حرفش را در دادگاه پیش‌ برد آنوقت از این مبلغ «هزینه sue شدن» خسارتی را که دادگاه می‌گوید به طرف می‌پردازید. اگر هم نتواند در دادگاه برنده شود شما (شرکت داروسازی) که بالاخره باید پول وکلای خودتان را بدهید؟ نه؟

اینگونه است که هر تولید کننده کالائی در این سر دنیا باید منتظر باشد که روزی شتر sue دم خانه او هم بخوابد. هزینه نهائی هم که خوب معلوم است از جیب من و شما مصرف کننده نهائی ( همان sue کننده پتانسیل) خواهد رفت. کمپانی مورد نظر هم با بوجود آوردن حصار مالی مطمئنی به دور خودش، ککش هم نمی‌گزد. در واقع قضیه مثل بلیط بخت‌آزمائی می‌ماند. میلیون‌ها نفر یکی یک دلار می‌دهند بلیط می‌خرند و بعد یکی از آنها برنده این چند میلیون دلار می‌شود.

حال تصور کنید که این نوع نگرش به رابطه «پزشک» و بیمار هم سرایت کند. مثلا من با حال زار می‌روم دکتر و او برایم شش عدد «آموکسی‌سیلین ۵۰۰» تجویز می‌کند. من با کمال میل این دارو را می‌خرم و استفاده می‌کنم و می‌شوم سُر و مُر و گنده. عین روز اول. چند ماه بعد یک خبر در یاهو می‌خوانم که محققان دانشگاه «سالقوزولون» در کشور «ژامبونادا» به این نتیجه رسیده‌اند که آموکسی سیلین فلان اثر بد را روی بدن دارد. آنوقت من بر می‌دارم می‌روم دادگاه و دکترم را sue می‌کنم. شاید به این علت است که دکترهای کانادا چندان مایل به تجویز دارو برای بیماران خود نیستند. مگر چقدر در می‌آورند که sue هم بشوند و کلی وقت‌شان را در دادگاه و اتاق انتظار وکیل بگذرانند؟ نتیجه اینکه اگر هم کسی واقعا به دوا درمان احتیاج داشت ممکن است به دلیل اینکه پزشک رغبتی به تجویز دارو ندارد بلائی سرش بیاید.

خلاصه اینکه sue کردن علاوه بر اینکه جنبه‌های مثبت دارد جنبه‌های منفی‌ای هم دارد. یاد «کریمر» در «سریال ساین‌فلد» بخیر که با همکاری وکیلی در حد و حدود خودش شوت می‌خواست شرکت قهوه‌ فلان و بمان را sue کند چرا که به او «کافه‌لاته» داغ داده بودند و چون او نمی‌توانسته از خارج سینما غذا با خود به داخل ببرد ناچار شده آن را درون شلوارش قایم کند! دنباله قضیه هم معلوم است که «کافه‌لاته» داغ پر و پای جناب «کریمر» را می‌سوزاند و ایشان تصمیم به sue کردن شرکت قهوه می‌گیرد. یادش بخیر.