حاج‌آقا مسئلتن

سوال: چرا در میان استادان علم دین احکامی می‌چرخد و درباره احکامی بحث می‌شود که بعضا از اساس امکان وقوع ندارند یا آنقدر امکان وقوع‌شان کم است که هر صدسالی یک بار هم یکی از مومنین و مومنات نیازش به آن حکم نمی‌افتد؟

پاسخ: با من به حدود ۵۰۰ سال قبل (یا مثلا ۱۰۰۰ سال قبل یا کمتر یا بیشتر) بیائید. «علم» (به معنای عام) در آن زمان یعنی سواد خواندن و نوشتن. علم پزشکی یعنی علاوه بر خواندن و نوشتن بتوانید چند رقم گیاه و ریشه و هسته بدردبخور را هم بشناسید. علم ستاره شناسی یعنی علاوه بر سواد اسم ستارگان و نحوه حرکت‌شان را هم بدانید. تا یادم نرفته بگویم که «کتاب» را هم باید با «دست» کپی می‌کردند. دانشگاه و کالج درست و حسابی که مدرک معتبر بدهد هم من فکر نمی‌کنم بوده (به معنای امروزی یا شبیه امروزی ما). شما باید می‌رفتید در محضر فلان استاد (هرچند در بهمان دانشگاه آن موقع ساکن بوده) کسب علم می‌کردید و هروقت آن استاد صلاح می‌دید آنوقت شما به درجه استادی رسیده‌بودید و «فارغ‌التحصیل».

مدرک و مهر و دانشنامه و این حرف‌ها هم نبوده. اصلا گیرم که کاغذی هم به شما می‌دادند بعنوان مدرک. مردم آن زمان که سواد نداشتند مدرک شما (اصل باشد یا جعلی) را بخوانند! اصلا که می‌دانسته که مثلا «شیخ عبد‌الکریم نهنهاوالی» که بوده؟ امضای او را چه کسی می‌شناخته که بگوید درست است یا جعلی؟ این بوده که وقتی پس از کسب علم از محضر استادان فن به شهر یا ده‌تان باز می‌گشتید دیگر «مدعیان» آن تخصص شما را سوال‌پیچ می‌کردند تا بفهمند شما چقدر راست می‌گوئید که در محضر مثلا «کراس‌نیموس بزرگ» علم «ستاره‌شناسی» آموخته‌اید. مردم عادی و عامی هم -که بازگشت شما به ده‌تان برای‌شان یک خبر بزرگ بوده مثل خبر فضا رفتن انوشه انصاری برای ما- دور شما و دیگر مدعیان آن علم جمع می‌شدند و به سوال و جواب کردن‌‌ها نگاه می‌کردند. اولین کسی که به «مِج مِج» می‌افتاد معلوم بود که خللی در دانشش دارد و دیگری از وی بهتر است.

این بود که برای هر سوال مزخرف و بی‌ربطی هم شما باید جوابی در آستین‌تان آماده می‌داشتید تا «بی‌جواب» نمانید. من فکر می‌کنم حکایت «ملایان» آن زمان هم به این‌گونه بوده. یعنی مثلا من از ده‌م غیبم می‌زد و پس از پانزده‌سال یک روز بر می‌گشتم با لباس «روحانی» آن زمان و ادعا می‌کردم که در فلان مدرسه علمیه و نزد بهمان عالم ربانی علم دین آموخته‌ام. مسلما ملای ده اولین کسی بود که شروع به «مناظره» و سوال پرسیدن می‌کرد. من باید اصطلاحا «پوز» او را می‌زدم تا ثابت کنم که واقعا در این پانزده‌سال درس دین خوانده‌ام والا هرکس می‌توانست برود پانزده سال برای کسی دیگر بیل بزند و فعلگی کند و بعد یک دست لباس روحانی دست و پا کند و ادعای پیش‌نمازی ده‌شان را بنماید.

بنظر من بخش بزرگی از سوالات بی‌ربطی که بعنوان «مسئله» مطرح می‌شوند در همان ایام و زمان شکل گرفته‌اند. مثلا فرض کنید من ملای جوانی هستم که پس از سال‌ها به ده‌م بازگشته‌ام و ملای مسن‌تر و قدیمی‌تر ده دارد با من «مناظره» می‌کند. بعنوان یک فقیه من باید بتوانم در مورد مسائلی که تا کنون نبوده «حکم» بدهم. این است که ملای قدیمی ده یک سوالی را مطرح می‌کند که بقول امروزی‌ها «به عقل جن» هم نمی‌رسد! احکام عادی را که همه می‌دانند که مثلا نماز صبح چند رکعت است یا خمس و زکات گوسفندان به چه میزان. باید چیزی پرسید که طرف در آن بماند. فرضا می‌پرسد «بگو ببینم حکم شرعی تخم‌مرغی که نطفه‌اش از سگ همسایه بسته چیست؟». من نمی‌توانم بگویم بابا چنین چیزی امکان ندارد. مردم عامی‌ای که شاهد مناظره هستند «جواب» می‌خواهند نه «امکان داشتن یا نداشتن».

بالاخره یک جوابی به این بابا می‌دهم که مثلا چنین است یا چنان اما سعی می‌کنم توپ را به زمین او بیاندازم و با طرح سوالی احمقانه‌تر از آن سوال بالا ملای پیر ده را گیر بیاندازم. از او می‌پرسم «بگو حکم شرعی کسی که در طویله همسایه با خروس همسایه دیگر لواط کند چیست و فرق مجازات او با کسی که در طویله خانه خودشان چنین کند چه است؟». خلاصه این کشمکش «اگر» و «مگر» و سوال پرسیدن از یکد‌یگر آنقدر پیش می‌رفته تا بالاخره «پوز» یکی بخورد و دیگری پیروز از «مباحثه» بیرون آید. این است که گاهی سوالات بی‌ربط یا مسخره‌ای در میان عالمان دینی به چشم می‌خورد. هرکدام اینها یک زمانی «تست»ی بوده برای سنجش میزان «علم» حاج‌آقا در زمان خودش و بعد کم‌کم مانده و بعنوان نمونه‌ای از دانش حاجی توسط مریدانش ثبت و ضبط شده. هرکس هم که جدید آمده و ادعائی داشته ناچار بوده اول بداند که این حاجی (که احتمال قوی مرحوم هم شده) قبلا چه گفته و چه حکمی داده. بعد باید می‌نشسته و جوابش به آن سوالات را به همراه دیگر پاسخ‌های سوالات «دانش سنج» می‌نوشته.

سخت نباید گرفت که چرا رساله این عالم دینی چنین است و این چه مسائل عجیب و غریب و دور از ذهنی است که در آن یافت می‌شود. در آن زمان‌ها اینگونه مدارک تحصیلی یک فارغ‌التحصیل علوم دینی را ارزشیابی می‌کردند! متاسفانه ظاهرا برای بخشی از آقایان (تاکید می‌کنم «بخشی» نه تمام ایشان) «سوالات امتحان ارزشیابی» از خود آنچه که باید مطالعه می‌کردند تا قابل ارزشیابی بشوند مهم‌تر شد و این ماند و ماند و ماند تا به زمان ما رسید. تا بعد چه شود نمی‌دانم.

———————–

لینک این مطلب در بالاترین

Advertisements

3 پاسخ to “حاج‌آقا مسئلتن”

  1. mollah Says:

    دوست عزیز
    با عرض معذرت آن کلمه مسئلتن درست است البته شکل صحیح نگارشش مسئلتا هست که برای ما فارسی زبانان مسئلتن ساده تر است. مسئلتن یعنی یک مسئله یا یک سوال.

  2. محمد Says:

    ملای عزیز سلام

    ممنون از تذکرتان. تیتر را اصلاح کردم. امیدوارم باز اگر مواردی در نوشته های من بود حتما به من تذکر بدهید.

    باز هم متشکرم.

  3. سارا رها Says:

    دقیقاً همینطور است! و راستش حتی در زمینه‌های علمی هم گاه پیش میاد که کسی به هر دلیلی دلش نمی‌خواهد که از یک مطلب و روش فسیل شده دست بردارد (بیشتر به دلیل اینکه حال تحقیق و یاد گرفتن چیزی نو را ندارد) باز همان را الکی می‌پیچاند. اینها هم خب باید یکجوری خلاصه کلاه خود را سفت نگاهدارند که مبادا قدرت از دست در رود و مردم اعتقادشان به دانش آنها کم شود!
    ———————-
    سرکار خانم سارا رها ی عزیز و محترم
    ممنون که قابل دانستید و بعد از مدت ها به من سر زدید. خیلی خوشحال شدم.

    راستش من معتقدم که علمای امر دین باید و موظف هستند (برای حفظ دین هم که شده) خود را اصطلاحا «آپ تو دیت» کنند. اگر فاصله جامعه با دانش حضرات زیاد و زیادتر شود یک روز خواهد رسید که دیگر کسی به سمت دین و ایمان نخواهد رفت. متاسفانه متولیان نهادهای دینی در جهان بسیار «محافظه کار» هستند (به خوب یا بد آن کار ندارم). سرعت تغییر جوامع اما حیرت انگیز است. من چند وقت پیش داشتم به جوانی می گفتم که من تلویزیون خانه پدرم را یادم می آید که لامپی بود و باید گرم می شد و عمویم یک رادیوی غول پیکر داشت که با آن به اخبار بی بی سی گوش می داد و روزنامه فقط کیهان داشتیم و اطلاعات را که دیدم این جوان بنده خدا چنان دارد من را نگاه می کند انگار که من فسیل یک ماموت باشم که ناگهان جان گرفته ام و از موزه تاریخ طبیعی بیرون آمده باشم.

    همین خودم گاهی فکر می کنم پانزده سال پیش چطور می توانستم بدون اینترنت و ایمیل سر کنم. سرعت تغییر (و شتاب آن) وحشتناک است. محافظه کاران یا باید این پا آن پا کردن را فراموش کنند و بپرند از بالای پل روی قطار حرکت و با آن همراه شوند یا باید خودشان بمانند و به ستون بخار و دود قطار که دارد از آنها دورتر و دورتر می شود از بالای پل نگاه کنند.

    باز هم متشکرم که لطف کردید.
    با تقدیم احترام
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: