Archive for فوریه 2009

گفت به‌به چقدر زیبائی، چه سری چه دمی عجب پائی

فوریه 28, 2009

– ببین ما انسان‌ها چقدر زیبا خلق‌ شده‌ایم، مثلا اگر دست‌های ما بجای اینکه به شانه‌های ما وصل باشند از وسط سرمان در آمده‌بودند ما چقدر در زندگی مشکل داشتیم و مثلا نمی‌توانستیم در توالت به راحتی خودمان را تمیز کنیم یا فرضا به سادگی رانندگی نمائیم.

– عزیزجان اگر تو یک دو تا مثال دیگر از این مدل بزنی برای اثبات وجود خدا که مردم گله گله بی‌دین خواهند شد! خوب گیریم که دست انسان از وسط سرش در آمده‌بود آنوقت فرمان اتومبیل‌مان هم بجای اینکه در محل کنونی آن باشد بالای سرمان می‌بود. ابتدا بشر خلق شد (مطابق اندازه‌هائی و شرایطی) و بعد بر اساس این اندازه‌ها و شرایط اختراعات بشر توسط خود بشر برای راحتی بشر پا به عرصه وجود گذاشتند. اول لباس درست نشد تا بعد مطابق آن بشر خلق شود بلکه اول بشر بوجود آمد و بعد بر اساس اندازه‌های بدن او لباس درست شد. اول اتومبیل ساخته‌نشد تا بعد انسان خلق شود، روال کار برعکس بود.

گیرم دست بشر از وسط سرش در آمده بود، طبعا آداب نظافت و طهارتی هم که خداوند متعال دیکته کرده بر بشر متفاوت می‌بود. مگر هیچ دینی به من یا تو می‌گویند که مثل گربه بعد از آره و اینا محل مربوطه را با دهان‌مان پاک کنیم؟ اصلا اگر چنین چیزی را تکلیف می‌کردند هم ساختار ستون فقرات بشر اجازه‌اش را نمی‌داد.

– یعنی تو منکر زیبائی در خلقت انسان هستی؟

ـ نخیر اما می‌گویم فرض کنیم که مطابق گفته شما دست انسان از وسط سرش در آمده‌بود بجای شانه‌هایش آنوقت چون برای ده‌ها هزار سال هر آنچه دیده‌بودیم همین بود که بود آن را «زیبا» می‌دانستیم و «طبیعی». کما اینکه الان اگر دست کسی از فرق سرش بیرون بیاید او را «ناقص‌الخلقه» و «عجیب» می‌دانیم. در چنان جهانی هم اگر دست آدمی از کتفش بیرون می‌زد او ناقص‌الخلقه و عجیب می‌بود. این قبیله‌هائی هستند در آفریقا که زنان‌شان لب‌های خود را بزرگ می‌کنند و از بچگی لب‌های دختربچه‌ها را می‌کشند چون معتقد هستند لب بزرگ زیباتر است، مردان این قبیله‌ها هم معیارشان برای زیبائی همینی است که در مادران‌شان و در زنان اطراف‌شان دیده‌اند، لب بزرگ. بلا تشابه من و شما هم اگر نسل اندر نسل به آواز «انکرالاصوات» الاغ گوش کرده‌بودیم و به ما گفته‌بودند که این صوت زیبا است الان با شنیدن عرعر خر حال می‌کردیم بجای اینکه گوش‌مان را بگیریم.

– پس تو معتقد نیستی که جهان را خداوند آفریده؟

ـ چه ربطی دارد قضیه؟ البته که من معتقد هستم جهان را خداوند آفریده اما تنها ذات «کامل» و «زیبا» خودش است و بس. حالا دلیل نمی‌شود ما مخلوقات محبوب خداوند هستیم هیچ ایراد و اشکالی نداشته‌باشیم و خود را کامل و بی‌نقص بدانیم چه در ظاهر فیزیکی بدن چه در تفکرات و اخلاق‌مان. که گفته ما انسان‌ها «کامل» هستیم از هر جهت؟ گاهی که می‌خواهید دلیل بیاورید برای چیزی قدری در موردش فکر کنید. بقول سعدی «گر تو قرآن بر این نمط خوانی —- ببری رونق مسلمانی». استدلال از پایه و اساس غلط به خورد خلق‌الله می‌دهی بعد می‌مانی که چرا خلایق گمراه می‌شوند؟

هوای ما را دارید؟

فوریه 27, 2009

حالا هی بگوئید می‌خواهیم برویم خارج. این پیش‌بینی وضع هوای تورنتو است برای امشب، پنجشنبه تا صبح شنبه به نقل از وب‌سایت اداره هواشناسی کانادا:

پنجشنبه شب قرار است که هوا تا صبح گرم‌تر بشود و از ۴ درجه بالای صفر به ۷ درجه بالای صفر برسد و کمی مه نیز دیده شود. باد هم در این مدت با سرعت ۳۰ کیلومتر در ساعت نوازش‌گر خلایق خواهد بود.

بعد روز جمعه صبح ظاهرا بارانی خواهد بود و حول و حوش بعد از ظهر نم‌نم باران یا تبدیل می‌شود به شرشر باران یا کمی برف. باد هم که در این مدت بین ۴۰ تا ۶۰ کیلومتر در ساعت سرعت داشته در بعد از ظهر جهتش عوض می‌شود و با چیزی در حدود ۵۰ کیلومتر در ساعت در اوائل بعد از ظهر خدمت مردم خواهد بود. صبح هم که در بالا گفته شد حدود ۷ درجه سانتیگراد بالای صفر خواهد بود که دو درجه دیگر گرم‌تر می‌شود تا به ۹ برسد.

بعد ناگهان دمای هوا در بعد از ظهر به صفر سقوط خواهد کرد. اما بخش زیبای داستان هنوز مانده. جمعه شب (شوم جمعه) هوا باز می‌شود و ابرها از آسمان دل‌انگیز کنار می‌روند و دما تا ۱۶ درجه زیر صفر پائین می‌آید. باد بین ۳۰ تا ۵۰ کیلومتر در ساعت را هم که به آن اضافه کنید آنوقت است که مردم بیچاره‌ای که منتظر اتوبوس در ایستگاه هستند سرمائی در حدود ۲۶ درجه زیر صفر را حس خواهند کرد! یعنی در عرض کمتر از ۲۴ ساعت (یحتمل در عرض حدود ۱۲ ساعت) دمای هوا در تورنتو از ۹ درجه بالای صفر به حد و حدود ۲۶ درجه زیر صفر خواهد رسید.

حالا باز بپرسید کانادا چه جور جائی است!

کوپن مادی و کوپن روحی

فوریه 27, 2009

یک انسان در طول عمر خود به چه میزان غذا و آب می‌خورد؟ فرض کنید که یک انسان ۸۰ سال عمر می‌کند و در این مدت مثلا ۱۸ هزار کیلو غذا و ۹۰ متر مکعب آب می‌نوشد (اینها همه فقط «فرض» هستند نه اعداد واقعی). اگر بجای ۱۸ هزار کیلو غذا ما به این انسان ۱۴ هزار کیلو غذا بدهیم آنوقت او دچار کمبود مواد غذائی می‌شود و ممکن است یا ۸۰ سال عمر نکند یا زندگی او با سلامت و شادابی همراه نباشد. اگر هم بیائیم و به او ۲۵ هزار کیلو غذا بدهیم در آن صورت یا طرف می‌ترکد یا از زور چاقی نمی‌تواند از جایش تکان بخورد و در نهایت زندگی مناسبی نخواهد داشت.

می‌خواهم نتیجه بگیرم که یک انسان برای غذا و آب در طول عمر خودش ظرفیت محدودی دارد. شاید بتوان این قضیه را تعمیم داد به دیگر ابعاد زندگی مادی انسان که مثلا پای انسان طراحی شده تا در طول ۸۰ سال بتواند فرضا ۹۰ هزار کیلومتر راه برود. اگر بیشتر برود مفاصلش به تلق و تلق می‌افتند. چشم انسان در این ۸۰ سال قرار است فلان‌قدر انرژی نوری واردش شود و اگر بیشتر شود شبکیه چشم دچار مشکل خواهد شد. قلب انسان هم قرار است فلان‌قدر میلیون بار در این ۸۰ سال بزند و اگر بهمان درصد بیشتر یا کمتر بزند آنوقت است که کم می‌آورد و فرد دچار مشکل می‌شود. اگر این حرف‌ها صحیح باشند آنوقت باید گفت که هر انسانی یک «کوپن» حیات مادی دارد که بیشتر از آن نمی‌تواند خرج کند.

«کوپن» معنوی چه؟ آیا ما از نظر روحی طراحی شده‌ایم تا میزان معینی فشار روانی را تحمل کنیم؟ مثلا آن فرد ۸۰ ساله مثال بالا طراحی شده که فرضا بتواند فوت ۳۵ نفر از عزیزانش را در طول عمرش شاهد باشد. خوب اگر آمد و شاهد فوت ۵۵ نفر از ایشان شد آنوقت چه؟ احتمالا بر سر روح او همان خواهد آمد که اگر قلبش بخواهد بیشتر از کوپنش بزند دچار آن خواهد شد. به دیگر سخن روح او «قراضه» می‌شود. شاید بتوان به این نحو توضیح داد (و این تنها یک شاید است) که چرا افرادی که دچار مصیبت‌های بزرگ روحی در زندگی می‌شوند یا هیچ‌گاه «تعمیر» نمی‌شوند و یا مدت زمان زیادی برای «انسان عادی» شدن نیاز به زمان دارند. شاید این‌ها بیش از کوپن روحی خودشان نیاز به خرج کردن دارند؟

اگر همه این موارد بالا درست باشند آیا نمی‌توان وجود افسردگی در جامعه‌ای که مدام با «اموات» خودش و با «گذشته» خودش دم‌خور است را توضیح داد؟

ارزش کار شهداء فقط به حفظ ناموس نیست

فوریه 27, 2009

«اگر آن جوان‌های کشور نرفته‌بودند بجنگند و شهید شوند الان معلوم نبود که خواهر و مادر من و تو بغل کدام عراقی می‌خوابیدند و نطفه کدام سرباز دشمن را در رحم داشتند.»

این چند روز که بحث دفن شهداء در دانشگاه مطرح است (کاری به خوبی یا بدی این قضیه مطلقا ندارم)، جملاتی با ساختار جمله بالا هم گاهی این‌طرف و آن‌طرف شنیده می‌شوند. من با جمله بالا (و تمام انواع مختلف مشابه آن) چند مشکل کلی دارم.

کسی که «جان» خودش را در مواجهه با دشمن از دست داده برای همه جوامع بشری عزیز بوده و هست. در طول چندهزار سال تاریخ مدون بشر همیشه جامعه‌های مختلف بشری از کسانی که جان‌شان را در جنگ‌های‌شان از دست داده‌اند تجلیل کرده‌اند و آنها را «شهید» نامیده‌اند. ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم. ما نباید ارزش کار شهیدان‌مان (=گذشتن از سر جان‌شان) را فقط در رابطه با «مهبل» بانوان ببینیم. این توهین به شهید و مقام شهید است (بماند که توهین به بانوان نیز می‌باشد). کسی که داوطلبانه جانش را در دست می‌گیرد و از سر آن می‌گذرد نظرش و دیدگاهش بسیار فراتر است از پاسداری و نگهبانی از پائین‌تنه مردمان.

بخش بزرگی از شهداء ما به جنگ رفتند چون نظام سیاسی کشور را در خطر می‌دیدند. این گروه به فکر حفظ نظام جمهوری اسلامی بودند. گروهی دیگر بخاطر «وطن» با آغوش باز به استقبال مرگ رفتند. بخاطر «خاک»، «تمامیت ارضی» و حفظ آن. بخشی دیگر هم بخاطر باورشان به «اسلام» و اینکه عراقی‌ها مسلمان واقعی نیستند و این جنگ جنگ بین اسلام و کفر است خود را در جناح اسلام دیدند و خون خویش را نثار باورهای خویش نمودند. گروه‌های بزرگی هم بودند که از سر جان شیرین‌شان گذشتند چون به همه این موارد اعتقاد داشتند.

گره‌زدن باورهای آرمانی این عزیزان از قبیل نظام، وطن و اسلام به مسائل جنسی صحیح نیست. شک نباید کرد که قربانی شدن این جوانان جلوی بسیاری از فجایع را که ممکن بود بر سر مردم کشور بیاید گرفت از جمله همین که دشمن نتوانست به زنان کشور ما دسترسی داشته‌باشد. اما محدود کردن دست‌آورد‌های این جان‌باختگان مقدس به «محافظت از پائین تنه خانم‌ها» توهینی بس عظیم است به ایشان. اگر ایمان داریم به والا و مقدس بودن آرمان‌ها و افکار شهداء‌مان، در آن صورت باید بپذیریم که افق دید ایشان گستره‌ای به مراتب مقدس‌تر و والاتر از حفظ خانم‌ها از آزار جنسی را شامل می‌شده. با محدود کردن فایده شهداء به پاسبانی پائین‌تنه مردم به ایشان توهین نکنیم. ارزش کار شهداء به مراتب بیشتر و بالاتر و مقدس‌تر است از مسائل ناموسی.

لینک این مطلب در بالاترین

اوباما پرستی

فوریه 22, 2009

من آقای اوباما را خیلی دوست دارم. یعنی اول‌ها ایشان را اصلا دوست نداشتم اما الان به اجبار محیط عاشق دل‌خسته ایشان هستم. اخبار را نگاه می‌کنی این حضرت آقا صدرنشین است و دو خبر بعدی هم هر روز به خدایگانی‌ ایشان تعلق دارند. می‌آئی ایمیلت را چک کنی می‌بینی تبلیغ سایت یاهو عکس جناب خندان اوبامائی است. محض تفنن در تصاویر گوگل جستجو می‌کنی تا مثلا نوع خاصی از پرنده گواتمالائی را بیابی اولین عکس عکس اوباما است با آن پرنده. می‌روی روی یوتیوب یک کلیپ خنده‌دار ببینی دلت باز شود می‌بینی از ده تا کلیپ پر بیننده روز بیست‌تایش از اوباما است که اینجوری راه رفت و اینجوری نشست و اینجوری در دست‌شوئی باد در داد. اصلا بی‌خیال همه این‌ها می‌شوی و می‌روی یک وب‌سایت پرنو نگاه کنی می‌بینی بنر بالای سر وب‌سایت یا پنجره پاپ‌آپ آن عکس جناب ریاست‌جمهور آمریکا است.

از زور ناراحتی اینکه هیچ چیز دیگری در دنیای سوپر ارتباطات مدرن در جهان وجود ندارد الا جناب اوباما می‌روی می‌نشینی یک کیک و قهوه می‌خوری و بعد احساس گناه می‌کنی که کالری زیادی خورده‌ای. می‌گردی به دنبال وب‌سایتی که یادت بدهد چطور وزن کم کنی. روی وب‌سایت مورد نظر که می‌روی می‌بینی درمورد بسکت‌بالیست بودن آقای اوباما و اینکه ایشان چگونه در این سن روی فرم هستند توضیح داده. تصمیم می‌گیری بروی چهار تا دختر خوشگل و خوش‌هیکل از مدل‌های ویکتوریا سیکرت ببینی دلت باز شود می‌بینی که خانم میشل زن اوباما بعنوان شیک‌پوش‌ترین خانم آمریکا شناخته شده. می‌خواهی در مورد مدرسه بچه‌ات و اینکه کدام مدرسه بهتر است جستجو کنی جواب در مورد مدرسه بچه‌های آقای اوباما می‌آید.

می‌خواهی به امید آمدن فصل بهار برای خودت تی‌شرت بخری اما تی‌شرت فقط با عکس اوباما موجود است. مک‌دونالد همبرگرش را با آرم اوباما می‌فروشد و بیل‌گیتس هروقت می‌خواهد از خانه خارج شود ماسک اوباما را بر چهره خود می‌نهد. مردم در تایلند و ژاپن و کره و برزیل هیچ‌ کاری ندارند الا اینکه عکس اوباما را هوا کنند و دور و بر آن کف بزنند و برقصند و شادی کنند. در لاس‌وگاس هم مردم قبل تاس ریختن از ته قلب با اوباما راز و نیاز می‌کنند. گوچی و آرمانی هم لباس‌های‌شان را فقط به قد و قامت اوباما طراحی می‌کنند. روی پلاک ماشین من هم نوشته اوباما. مانیتور من مارکش اوباما است و به تازگی من یک گوشی موبایل اوباما خریده‌ام. امشب پاریس هیلتون در شوی ساعت ۹ شب ظاهر شد و درباره اوباما حرف زد. بعدش هم بجای سایمون فولر در آمریکن آیدل آقای اوباما نشسته بود و در مورد خوانندگی جوانان اظهار نظر می‌کرد. قرار است بجای نیکول کیدمن هم از این به بعد اوباما در فیلم‌ها بازی کند. پنه‌لوپه کروز هم راننده شخصی اوباما است و بریتنی‌اسپیرز مدل نقاشی باغبان اوباما شده.

تمام پدیده‌های عالم هستی یک سرش به اوباما باز می‌گردد. گردش زمین و جاذبه و عناصر جدول مندلیف را هم اوباما کشف کرد. اگر او نبود قاره آمریکا هنوز پیدا نشده بود. اهرام مصر را هم مردم مصر بخاطر اوباما ساختند و به او هدیه کردند. کورش شاهنشاه ایران هم در مبارزات انتخاباتی خودش بخاطر اوباما بود که رای آورد و بر تخت شاهی نشست. تا بود اوباما بود و تا هست اوباما خواهد بود. این همان حرف‌های دکتر الهی قمشه‌ای است که می‌گفت «کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت» یا یک همچین‌ چیزهائی. عالم هستی یعنی اوباما و اوباما یعنی عالم هستی. باور ندارید سری به اخبار و مقالات خبرگزاری‌ها بزنید. تا دیر نشده من بروم ببینم آخرین خبر از آقای اوباما کدام است. فعلا یا حق. دست اوباما به همراه همه‌تان.

این یارو که «من» می‌گویم خیلی آدم «بزرگی» هستش‌ها

فوریه 22, 2009

«پاول گرین‌آونج که به اعتراف دوست و دشمن یکی از بزرگ‌ترین تاریخ‌دانان جهان است در کتاب ارزنده خود بنام «سلسله غمبادیان» می‌گوید که «ایرانیان مردم خوبی هستند»»

از نظر من چنین جمله‌هائی -که در کتاب‌های مختلف ما هم زیاد بکار می‌روند- چند اشکال اساسی دارند:

اول) یک آدم مجهول‌الهویه‌ای که معلوم نیست که است و چه‌کاره است را همینجوری می‌اندازند وسط ماجرا.
دوم) این «دوست و دشمن» این جناب تاریخ‌دان فرنگی چه کسانی هستند که همیشه هر وقت کسی کم می‌آورد در معرفی این و آن «دوست و دشمن‌»شان «اعتراف» می‌کنند به بزرگی یا عدالت طرف مقابل؟
سوم) اصلا مگر عرصه «علم» و «دانش» عرصه یقه و یقه‌کشی است که «دوست و دشمن» در آن معنا داشته باشد؟ مثلا اگر فلان دانشمند با دیگری «دشمن» باشند این برمی‌دارد با مسلسل می‌رود دم خانه آن یکی دانشمند بخت برگشته می‌بنددش به گلوله؟ «رقابت» علمی را در قالب «جنگ» و «نفرت» ریختن معنا ندارد.
چهارم) «یکی از بزرگ‌ترین» بودن ها را در جهان علم چگونه اندازه می‌گیرند؟ اصلا مگر علم مثل چربی دور شکم است که باعث «بزرگی» دانشمند بشود؟
پنجم) «جهان» بسیار بزرگ است. خیلی از دهات یا شهر ما بزرگ‌تر. صدها هزار برابر «علی‌آباد اولیا»ی ما وسعت دارد و میلیون‌ها برابر آن آدم. هر چیزی را نمی‌شود با سریش چسباند به «جهان».
ششم) «ارزنده» بودن کتاب را چه کسی تشخیص می‌دهد؟ من نوعی که می‌خواهم به آن کتاب استناد کنم؟
هفتم) حالا آمدیم و این بابا در تائید نظر ما که «ایرانیان آدم‌های خوبی هستند» چیزی نگفته بود. اصلا اگر نوشته بود «ایرانیان آدم‌های بدی هستند» آنوقت باز هم می‌شد «بزرگ» و «ارزنده»؟ یا این «بزرگی» و «ارزندگی» را بخاطر این دارد که آنچه من و شما می‌خواهیم را در کتابش نوشته؟

این نوع نگارش کتاب‌های علمی در کشورمان مربوط به زمانی بود که در زمان مشروطیت و بعد آن درهای کشور داشتند آرام آرام به روی غرب و دانش غرب باز می‌شدند، یعنی در حدود سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۲۰ میلادی. به دلائل زیر ممکن بوده چنان جملاتی درست باشند در زمان خودشان یا درست بنظر بیایند:

اول) همین که یک بابائی اسم «خارجکی» داشته و نوه چی‌چیزالملک و پسر بهمان‌الممالک نبوده خوب پس لابد می‌فهمیده که چه دارد می‌گوید.
دوم) ظاهرا مراد از «دوست و دشمن» «موافقین و مخالفین» نویسنده ایرانی مطلب بوده که همه‌شان -حالا به هر دلیلی- معتقد هستند این فرنگیه آدم خوبی بوده. مراد دوست و دشمن طرف خارجی نبوده بلکه آنهائی بوده‌اند که باید در داخل کشور و با خواندن این مقاله پوزشان بخورد یا نخورد.
سوم) مردم ما از «رقابت» چیزی بجز «جنگ» و «کشمکش» را نمی‌فهمیدند. رقابت علمی تبدیل می‌شده در ترجمه یا در فهم مردم آن زمان به «جنگ علمی».
چهارم) همین که نویسنده ایرانی مطلب در می‌آمده می‌گفته «یکی از بزرگ‌ترین» ها در فلان رشته، مردم بی‌سواد و کم‌سواد و ساده‌دل سرزمین‌مان باورش می‌کردند. همین الان شما بردارید یک پراید را ببرید به یکی از دهات دور افتاده ایران و بگوئید این یکی از «بهترین» اتومبیل‌های دنیا است. سه سوت باورشان می‌شود.
پنجم) «جهان» برای ایرانیان در اوائل قرن بیستم خیلی بزرگ‌تر از فاصله رشت تا قزوین یا کرمان تا بندر عباس نبوده. نویسنده ایرانی مطلب هم برای محکم‌کاری و سه‌میخه کردن مطلب خودش یک حرفی می‌زده. کسی که نمی‌دانسته «جهان» چیست و چقدر است؟
ششم) «ارزنده» بودن کتاب را هم همان بنده خدا نویسنده ایرانی تشخیص داده که لااقل سواد نوشتن همین جمله را هم داشته. بماند که با «دیکسیونر» لغت فرانسه چقدر بدبختی کشیده تا مثلا توانسته یک فصل کتاب این نویسنده فرانسوی را بخواند. در شهر کوران آدم یک چشم پادشاه نشود دیگر نخست‌وزیر که می‌شود؟ مردم سواد خواندن فارسی را نداشتند آنوقت این بابا می‌توانسته لنگ‌لنگان یک کتاب به زبان دیگر را نیز بخواند. خوب اگر دلش می‌خواسته به منوی فلان رستوران پاریس هم می‌گفته کتاب ارزنده. کسی چه می‌فهمیده؟
هفتم) اصلا مهم نبوده که این فرنگی بنده خدا چه چیزی در کتابش نوشته. کسی که به آن کتاب دسترسی نداشته، اگر هم داشته زبان خارجی بلد نبوده. حالا کو کسی که پیدا شود و برود و بگردد و بیاید بگوید که این بابا این حرف را نزده؟

باید توجه داشت که در صد و ده یا صد و بیست سال پیش کل جهان متمدن که سرش به تنش بیارزد در نظر خاورمیانه‌ای‌ها «اروپا» بوده و مثلا بیست تا دانشگاه درست و حسابی بیشتر در آن قاره نبوده و حالا اگر دربان دانشگاه هم کتابی می‌نوشته باز در زمانی که مثلا هر سال در فلان رشته خاص فرضا هفت تا کتاب نوشته می‌شده این می‌شده کتاب هشتم آن رشته. بدبختی اینجاست که هنوز که هنوز است برخی از نویسندگان ما به همان روشی می‌نویسند و می‌گویند که صد و ده بیست سال پیش رواج داشته. یک اسم عربی یا فرنگی شوت می‌کنند وسط مقاله‌شان و یک مشت صفت به‌به و چه‌چه هم اضافه می‌کنند و بعدش هرچه دل خودشان می‌خواهد از قول آن آدم واقعی یا فرضی می‌گویند. در اینکه مخاطبان چنین کتاب‌ها و مقالاتی چقدر نسبت به صد و بیست سال قبل از نظر فکری و نحوه نگرش علمی پیشرفت کرده‌اند نظری نمی‌دهم. شاید وقتی دیگر.

ممد آقا بدان و آگاه باش که…

فوریه 21, 2009

خطاب به خودم تا فراموش نکنم:

۱) من یک آدم عادی هستم مثل هزاران نفر دیگر که هر روز در مترو از کنار من می‌گذرند.
۲) نوشتن یک وبلاگ مزیتی نیست بر دیگران. هرکس که بخواهد می‌تواند یک وبلاگ بسازد. کار سه سوت است.
۳) نگاه از بالا به پائین به مردم جامعه‌ام نباید داشته‌باشم. من کسی نیستم که در موقعیتی بالا قرار داشته‌باشد.
۴) خلایق صف نکشیده‌اند پشت در تا نوشته‌های من را بخوانند و چون کاغذ زر ببرند. لزومی به زیاد نویسی نیست.
۵) ادب و نزاکت را باید رعایت کنم اگرچه در میان کسانی بزرگ شدم که نمی‌دانستند «ادب» را با «ذال» سه نقطه می‌نویسند یا با «گاف» سه دندانه.
۶) روزی شصتاد بار نباید کنتور وبلاگم را چک کنم. من و افکارم و وبلاگم قطب و مرکز عالم هستی نیستیم. هنوز با «نیویورک تایمز» شدن کمی!!! فاصله دارم.
۷) گاهی -فقط گاهی- باید نوشته‌های سابقم در همین وبلاگ را بخوانم تا هم خط سیر فکریم را دنبال کنم و هم جنبه‌های فنی نگارشم را بهبود (و شاید «بهنود»!!!) ببخشم.
۸) نباید از مطرح کردن هر چیز دیگری که هر انسان دیگری ممکن است در وبلاگش بنویسد عار داشته‌باشم. من هم مثل هر مرد دیگری با دیدن یک زن خوشگل در خیابان هیزی می‌کنم و با رد شدن از کنار یک رستوران شیک مثل هر انسان دیگری دلم می‌خواهد بروم داخل غذا بخورم و با دیدن یک بی‌.ام.و آخرین مدل مثل تقریبا هر کس دیگری حسرت می‌خورم به حال خودم. شکمو هستم و تنبل. خوب نیستند اینها و باید سعی کرد کنارشان گذاشت اما در هر حال نباید یک تصویر کامل و بدون اشکال از خودم به مراجعان وبلاگم ارائه بدهم. سوپرمن بودن ممنوع.
۹) بجای چرخیدن روی این خبرگزاری و آن وب‌سایت سرگرمی باید در هر شبانه‌روز ده دقیقه هم وقت صرف سرزدن به وبلاگ دیگران بکنم. خیر سرم قصدم از راه اندازی این دم و دستگاه «تبادل نظر با دیگران» بوده. اینکه همه‌اش دارم خودم حرف می‌زنم هزار ماشاءالله با این دست و پای بلوری‌ای که دارم!
۱۰) باز همان اولی. من یک آدم عادی هستم مثل میلیون‌ها نفر دیگر. یک میز کامپیوتر داشتن و یک سیستم که ویندوز اکس‌پی را هم زوری ساپورت می‌کند و یک اینترنت پرسرعت دلیل بهتر بودن من نسبت به دیگران نیست. وبلاگ شخصیت نمی‌آورد.

چون این پست خطاب به خودم است کامنت‌های پای این پست را می‌بندم. لطفا در مورد این پست کامنتی در پای پست‌های دیگر نگذارید. متشکرم.

هیچ، خبر خیر،‌ سلامتی

فوریه 21, 2009

سر شبی با چندتا از دوستان رفتم بیرون جای شما یک قهوه‌ای خوردیم و صحبت کردیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت. بعد که برگشتم خانه تلفنی خوردم به پست یکی دیگر از دوستان. من هم آدم ساده، آمدم گفتم که با فلانی و بهمانی نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. پرسید «چه خبر؟» گفتم خبر این و آن. آقا دست گذاشت روی یک حرف معمولی من اشک من را درآورد. یک چیزی توی مایه‌های این نوشته پائین:
————————–
– به! ممد آقای گل. کجائی عزیز برادر؟ خوبی؟ چه خبرها؟
– خبر که هیچ، سلامتی. داشتم روزنامه می‌خواندم دیدم اینجا نوشته یک بابائی توی (مثلا) رضاآباد کرج کولرش خراب می‌شود می‌رود درستش کند برق می‌گیردش جابه‌جا تمام می‌کند می‌افتد روی پشت‌بام.
– حالا چرا کولرش را گذاشته‌بوده روی پشت‌بام؟
– خوب کولر را کجا می‌گذارند؟ روی پشت‌بام دیگر!
– نه، منظورم این است که چرا کولر گازی نگذاشته توی پنجره‌اش؟
– من چه می‌دانم؟ لابد وسعش نمی‌رسیده. بنده خدا توی رضاآباد کرج بوده دیگر. یا شاید هم خانه‌اش چند تا اتاق داشته نمی‌شده با کولر گازی خنک‌شان کند.
– حرف‌ها می‌زنی‌ها، آدم خانه بزرگ داشته باشد آنوقت پول نداشته باشد کولر گازی بگذارد برای خانه‌اش؟
– من فقط حدس زدم.
– نه، خوب، درست حدس بزن. حالا این بابا تعمیرکار کولر بوده؟
– لابد نبوده که برق گرفته‌اش.
– یعنی اگر تعمیرکار کولر بود برق نمی‌گرفتش؟
– نه، منظورم این است که … اصلا ولش کن. شام خورده‌ای؟ ما نزدیک‌مان یک ساندو…
– حالا کولرش چند هزار بوده؟
– چه می‌دانم؟ یک دو خط خبر آمده صفحه حوادث صفحه پر بشود. جزئیاتش را که دیگر نمی‌نویسند.
– نه، خوب مهم است کولرش چند هزار بوده. اصلا کولرش کجائی بوده؟
– عزیز من کولر آبی که روی پشت‌بام می‌گذارند خوب ساخت ایران است دیگر.
– نه، من منظورم این است که موتورش کجائی بوده؟
– ای بابا حالا گیر نده دیگر. نوع موتورش را که توی خبر نمی‌آورند که. من از کجا بدانم؟
– اگر موتورش از این موتور ایرانی آشغال‌ها بوده که حقش بوده بمیرد. آخر این مردک برای چی رفته کولر با موتور ایرانی خریده؟
– گفتم که من اصلا نه این بنده خدا را می‌شناسم نه می‌دانم جزئیات این قضیه چه بوده. لابد پول نداشته رفته یک کولر ارزان خریده.
– این مردم دیوانه اند بخدا. طرف یک خانه بزرگ دارد آنوقت می‌رود یک کولر ارزان می‌خرد…
– آقا جان اصلا تو راست می‌گوئی. خر ما از کره‌گی دم نداشت. دمت گرم آقا ول کن، بی‌خیال. من غلط کردم و گ… خوردم یک خبری را برای تو نقل کردم. خداوند هم این بابا را بیامرزد. دیگه گذشته دیگه. گیر نده دیگر. یک کلام پرسیدی چه خبر من هم یک چیزی برایت از روزنامه گفتم. دیگر تکرار نمی‌شود.
——————————-
نمی‌دانم من بلد نیستم با مردم حرف بزنم یا … نمی‌دانم. یک چیزی می‌گوئیم و می‌شنویم جواب تعارف یا برای داشتن نزاکت اجتماعی آنوقت طرف این را می‌گیرد تبدیلش می‌کند به موضوع بحث جدی بین رئیس جمهور آمریکا و ملکه انگلیس. بیخود نیست این ممد آقا بقال محله ما هر وقت ازش می‌پرسیدیم «چه خبر؟» جواب می‌داد «هیچ، خبر خیر، سلامتی».

حالا خیال می‌کنید اگر به آن رفیق‌مان در بالا می‌گفتم «در خبرها بود که (مثلا) رکسانا لیهرمان قهرمان فرضا اسکیت روی یخ نروژ می‌خواهد از شوهرش طلاق بگیرد» آنوقت بر می‌گشت چه می‌گفت؟ حتما می‌گفت «آخر آدم عاقل توی نروژ یخ بسته یخ زده می‌رود اسکیت‌باز می‌شود؟ اصلا یک اسکیت‌باز چرا باید برود شوهر کند که بخواهد طلاق بگیرد؟». بعضی از مردم خیلی نمونه‌های جالبی هستند برای کسانی که تحقیقات روانی می‌کنند. حالا اینکه من خودم جزء آن گروه نمونه هستم یا نه را نمی‌دانم. خلاصه هرچه خوش‌گذشت از بودن با دوستان در کافی‌شاپ همه‌اش را این بابا ضایع کرد رفت.

بی‌انصاف‌ها لااقل روی «اسم»ش توافق کنید

فوریه 18, 2009

(دوربین از روی عکس بزرگان تاریخ معاصر ایران که بر دیوار اتاق نصب شده‌اند می‌لغزد و بر روی جوانی متوقف می‌شود که دفتری و قلمی به دست در مبلی نشسته. در سمت دیگر اتاق چهار نفر آدم تقریبا مسن نشسته‌اند)

جوان: خوب بعدش چه شد؟
A : هیچی دیگر بعد چند سال می‌رسیم به «انقلاب مشروطیت».
B : چی چی را هی می‌گوئی «انقلاب مشروطیت»؟ مشروطه یک «جنبش» بود.
C: نه جنبش بود نه انقلاب یک «حرکت» خودجوش بود.
D : این هم دیگر از آن حرف‌ها است، مشروطه یک «نهضت» بود.

جوان: اصلا بگذریم. در سال ۱۳۳۲ و در «کودتا»ی ۲۸ مرداد آقای دکتر مصد…
A: بیست و هشت مرداد «کودتا» نبود، «قیام ملی» بود.
B: قیام ملی کدام است؟ ۲۸ مرداد «نهضت»ی بود که در آن…
C: آقاجان ۲۸ مرداد «انقلاب»ی بود علیه مصدق که …
D: نه بابا، ۲۸ مرداد «حرکت»ی بود که ثروتمندان…

جوان: (عصبانی شده داد می‌کشد) بابا ولم کنید! دیوانه‌ام کردید. بلند شوید همه گورتان را گم کنید. روی یک «اسم» ناقابل توافق ندارند خیر سرشان. (A و B و C و D در حال بحث بین خودشان بیرون می‌روند. جوان ماهواره را روشن می‌کند. روی چند کانال مختلف می‌چرخد و در نهایت می‌نشیند یک فیلم به زبان اسلواکی با زیرنویس آلمانی را تماشا کند. دوربین آرام بر روی عکس بزرگان تاریخ ایران که بر دیوار هستند می‌رود و صحنه تاریک می‌شود)

خواندمت اما نشد به تو بگویم خواندمت

فوریه 17, 2009

لینک به لینک به وبلاگ تازه‌ای رسیدم. متنی نوشته بود پر از سوز و گداز. بسیار تاثیر گذار و جالب. گلایه کرده بوده از وضع اخلاقی مردمان جامعه‌مان. آمدم برایش کامنت بگذارم دیدم سیستم پیغام می‌دهد که بیشتر از فلان‌قدر کلمه نمی‌توانی مطلب بگذاری. سر و ته حرفم را انداختم و با خودم گفتم که کد پائین صفحه را که یک بار وارد کرده‌ام، دیگر لزومی ندارد، هست دیگر می‌بینمش. روی ارسال که کلیک کردم دیدم پیغام آمد که کد را درست وارد نکرده‌ای. برگشتم که کد درست را وارد کنم دیدم هر آنچه نوشته‌بودم پرید. با عصبانیت پنجره را بستم و آمدم بیرون.

بعد دلم سوخت. نه به حال حرف خودم، به حال آن جوان وبلاگ‌نویس. بنده خدا با گذاشتن چه میزان وقت و انرژی و اینترنت گازوئیلی و گران‌قیمت و هزینه کردن از امنیت خودش (که امکان دارد فردا بگیرندش بخاطر فلان حرف که زده یا نزده) آمده و مطلبی نوشته. حداقل یکی از مخاطبانش بخاطر میزان نبودن تنظیمات وبلاگش نتوانست با او صحبت کند. نه اینکه حالا اگر من برایش کامنت می‌گذاشتم دنیایش می‌شد گلستان، نه. اما شاید کوه نوشته من می‌توانست بقدر یک خلال دندان از ناراحتی او بکاهد. شاید اصلا همین که من از این سر دنیا با او هم‌دردیم را نشان دهم می‌توانست پنج دقیقه کمتر به غم و غصه‌اش فکر کند.

همه ما وبلاگ نویسان از دست «اسپم» ها و از دست «ولگردهای اینترنتی» به عذابیم. اما تدابیری که می‌اندیشیم تا این ناخواسته‌ها را غربال کنیم نباید باعث شود که دوستان هم نتوانند وارد خانه ما شوند. در هر حال با خودم گفتم «دیدی بنده خدا در غم خودش ماند؟ شاید -و این فقط یک «شاید» است- بخش کوچکی از غم‌های ما را رفتار خودمان با دیگران می‌سازد. «شاید» اگر اجازه داده بود که هرکس هر اندازه می‌خواهد برای او بگوید و بنویسد الان اینقدر ناراحت نبود. «شاید» اگر من هم عصبانی نشده بودم می‌توانستم با صبوری بیشتری برایش مجددا کامنتم را تایپ کنم و «شاید» کامنت ناچیز من لحظه‌ای به او شادی می‌داد و «شاید» روزی من و او دوست وبلاگی می‌شدیم و «شاید» من و او بسیار از هم یاد می‌گرفتیم و با هم درد دل می‌کردیم تا غم بنیان‌مان را نبرد». افسوس که نشد. نا شکیبائی او از دست ولگردها و عصبانیت من از دست فیلترهای مختلف باعث شد که من و او با هم حرف نزنیم. نه اینکه «من» مهم باشم یا حرف زدنم یا نزدنم با کسی برف‌ها را آب کند و بهار را بیاورد، ابدا. مهم گفتن حرف است و ارتباط. او حرفش را گفت اما من نتوانستم به او بگویم که حرفش را خواندم. چه احساس ناخوشایندی برای او که نمی‌داند من «خواندمش» و برای من که نمی‌توانم به او بگویم «خواندمت».