شاید خیلی دلم برای «بالاترین» تنگ شده

نوشتن از «بالاترین» و هک شدن آن برایم ساده نیست. آه و ناله راه نمی‌اندازم. قربان‌صدقه‌اش هم نمی‌روم. دوستش داشتم و دارم. شاید رفتن موقتی بالاترین چند جنبه مثبت هم داشت. مهمترین آنها این بود که به ما یادآوری کرد در خارج از «دنیای مجازی» زندگی بصورت «واقعی» در جریان است. آنچه در بالاترین می‌دیدیم انعکاس زندگی انسان‌ها در جوامع واقعی با اعمال و رفتار واقعی بود. شاید ما داشتیم بیش از کوپن زمان‌مان خرج این «انعکاس» می‌کردیم. شاید الان که من و شما دیگر بالاترین نداریم می‌توانیم به کلی وب‌سایت دیگر در فضای مجازی سر بزنیم و حلقه سایت‌های مورد علاقه‌مان را گسترش دهیم. شاید حالا که بالاترین نیست می‌توانیم بنشینیم و در فرونشستن غبار اطراف‌مان نگاه کنیم که در این دو سال و اندی که با بالاترین بوده‌ایم چه کرده‌ایم و به کجا رسیده‌ایم و چقدر تغییر کرده‌ایم. شاید نبودن بالاترین در دسترس ما وقت بیشتری برای دیگر امور زندگی‌مان بدهد.

پاراگراف بالا همه «شاید» بود. اما از یک چیز مطمئن هستم «آن بالا مزخرف نوشتم»! دارم سعی می‌کنم یک جوری نیمه‌ پری در این لیوان پیدا کنم، قطره‌ آبی، رطوبتی در دیوارهای خشک و داغ آن. شک ندارم که آنچه در بالا گفتم یک نوع مکانیسم دفاعی ذهنی است برای فرار از واقعیتی تلخ.

دلم برای «بالاترین» تنگ شده. دلم برای همه بر و بچه‌ها -حتی ماله‌کش‌های محترم!- تنگ شده. دلم برای «سرعت» در عصر انتقال نور تنگ شده. دلم برای «شنیدن» در دوران شتاب مردمان تنگ شده. دلم برای «گفتن» در زمان خاموشی دیگران تنگ شده. دلم برای «بودن» در میان فراموش‌شدگان تنگ شده. دلم برای «خندیدن» در هوای ممنوع بودن خنده تنگ شده. دلم برای «دل‌گرفتگی» در میان آدم‌های الکی خوش تنگ شده. دلم برای «دیدن «چه خبر؟»» در میان آوار «به من چه؟» تنگ شده. دلم برای احساس «مهم بودن» یک پشه در مقابل فیل تنگ شده. دلم برای «یادگرفتن» از جوانان تنگ شده. دلم برای همه چیز مربوط به «بالاترین» تنگ شده. بقول حافظ:

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند ——- گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند —— دل قوی‌دار که از بهر خدا بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند —— که در خانه تزویر و ریا بگشایند
————————
پ.ن: «دوستان بالاترین» از وبلاگ ابراهیم نبوی
«حمله هکرها به بالاترین» از وبلاگ قانقاریا
«برای بالاترین» از وبلاگ کمانگیر

Advertisements

2 پاسخ to “شاید خیلی دلم برای «بالاترین» تنگ شده”

  1. Kourosh Says:

    سلام
    قشنگ بود بخصوص پاراگراف آخر

  2. قانقاريا Says:

    آخیش، دیگه داشتم فکر می‌کردم که این هکرهای ناقلا محمد خان ما رو هم با خودشون بردن. خوشحالم که اینطور نبود.
    عجیبه هم شدیدا با بخش اول نوشته موافقم هم به طرز وحشتناکی با بخش دوم!(آخه معمولا من دو کار رو نمیتونم همزمان انجام بدم، حتئ اگر موافقت با چیزی باشه!)و جالب اینجاست که خداوندگار و ولایت فقیه مطلقه منزل ما(همسر گرام اینجانب) وقتی‌ من بخش اول رو می‌خوندم در حال به به و چه چه بود و به پاراگراف دوم که رسیدم فرمودن که؛ شما مردها آخرش عین همین!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: