Archive for 3 مارس 2009

افکار مغشوش من

مارس 3, 2009

خیلی احمقانه است که من با نگاه به «اسمایلی»‌های خندان یا گریان یا لبخند‌زن غرق شادی و احساس می‌شوم؟ خیلی سبکی است که من وقتی «سگ» می‌بینم دلم می‌رود برای نگاه کردن در چشم‌هایش و به صاحبش حسودیم می‌شود؟ خیلی سبک‌سری است که من وقتی کودکی می‌بینم دوست دارم هم‌سن او باشم و با او بازی کنم؟ یکهوئی آب بروم مثل این کارتون‌ها و هم اندازه او بشوم و دور حوض به دنبال هم بدویم با تفنگ پلاستیکی. خیلی دیوانگی است که من با سنجاب‌ها حرف می‌زنم؟ خیلی وقت آزاد دارم که می‌نشینم روی اینترنت عکس‌های گربه‌ها را نگاه می‌کنم و قربان صدقه‌شان می‌روم؟ خیلی مغز خر خورده‌ام که موجودی بنام «خر» برایم زیبا است با آن چشم‌های درشت و معصوم؟

نمی‌دانم اما یک چیزی در درون احساس من است که وادارم می‌کند به دنیا و به حیوانات و به انسان‌ها و به عکس‌ها و به فیلم‌ها و به جزئیات هر چیزی مثل یک کودک نگاه کنم. شاید عجیب نیست که اولین خاطره‌ای که بیاد دارم از زمان تاتی‌تاتی کردنم است که با برادر بزرگ‌ترم داریم روی کف زمین بازی می‌کنیم. این تنها خاطره است از آن دوران اما هست.

شاید هنوز رشد نکرده‌ام. شاید هیچ‌وقت رشد نکنم. شاید من کودکی هستم در قد و قواره یک آدم بزرگ کچل شکم گنده. یا یک آدم بزرگ شکم گنده که از غار کودک‌بودن رانده شده و اکنون می‌ترسد اولین میمون انسان‌نمائی باشد که در بیرون غار زندگی می‌کند. راستی اولین انسانی که تصمیم گرفت یا ناچار شد در بیرون غار زندگی کند شب اولش چه احساسی داشت؟ می‌دانست که دارد یک تحول عظیم در جهان ایجاد می‌کند؟ مسلما نمی‌دانست. اگر گرگی یا حیوانی سر رسیده بود و این آدم را می‌خورد آیا پیشرفت جامعه بشری به مدت ده‌ها هزار سال به تاخیر نمی‌افتاد؟ شاید هم افتاد؟ یعنی جائی که الان ما هستیم به یک گرگ در ده‌ها هزار سال پیش و اینکه یک شب برود شکار یا نرود بستگی دارد؟

اما همه اینها چه ربطی به شمای خواننده اینجا دارد؟ خودم هم نمی‌دانم فقط ببینید که در ذهن من چه غوغائی برپا است و بدون نیاز به فکر کردن از کجا به کجا می‌رسم. توجه دارید که برای یک نوشته منطقی با سر و ته درست و حسابی باید چقدر در ذهن خودم بکاوم و بگردم؟ اگر اشتباه نکنم به موارد شدید این اختلال ذهنی می‌گویند «پریش‌ افکاری».

منتی نیست بر شما دوست عزیز. از شما متشکرم که من را تحمل می‌کنید با همه افکارم و با همه بچگیم. بروم بخوابم شاید خواب یک خرس قهوه‌ای ناز را ببینم. مدل آن‌ها که در کارتون‌های والت‌دیسنی دهه ۶۰ میلادی بودند. آنوقت من و او با هم می‌رویم بازی. شما هم نگران نباشید که این محمد بنده خدا خل شده. خیلی بهتر یا بدتر از شب‌های دیگرش نیست. یک لحظه نقاب «سیاسی» و «اجتماعی» خودش را از صورتش برداشته دارد این‌ها را می‌نویسد. حالش دوباره خوب (شاید هم بد؟ که می‌داند؟) می‌شود می‌آید از فلان عارضه در قلب نظام اقتصادی سیاسی کشور انتقاد می‌کند. اصلا مگر نمی‌شود همبازی خرس‌ها بود و در مورد وضع کشور هم نظر داشت؟

Advertisements