سوالی بس آسان

سال ۱۲۰۰ میلادی است. فرض کنید شما حاکم و فرمانروای قلمرو بزرگی بنام «ناراخوس» هستید (اسامی همه فرضی هستند). به فاصله پنج روز کَشتی سواری از سرزمین شما جزیره‌ای است نسبتا بزرگ بنام «گارماکا» که مردمی نسبتا بدوی در آن زندگی می‌کنند. سرتاسر این جزیره پوشیده شده از جنگل‌های استوائی. کشور و تمدن شما احتیاج مبرمی به «چوب» برای ساخت‌وساز و نیز بعنوان سوخت دارد. شما دو راه پیش‌رو دارید:

اول) بروید و با بزرگان «گارماکا» مذاکره کنید و از ایشان چوب بخرید و مابه‌ازای آن به ایشان طلا پرداخت نمائید. در این صورت اهالی این جزیره پول‌دار خواهند شد و ممکن است با توجه به جمعیت زیاد آن و فاصله نزدیک به قلمرو شما روزی اینان همین طلا‌ها را صرف تجهیز ارتشی کنند و به شما حمله کنند.

دوم) ابتدا به ساکن و در اول کار ارتش خود را بار چند کشتی کنید بروید «گارماکا» اگر با زبان خوش با شما راه آمدند که فبها، اگر نه بزنید و بکشید و بگیرید و تکه‌تکه‌ کنید و سر ببرید و این جزیره را ضمیمه خاک خودتان کنید. مردمش را هم به بردگی بگیرید و بگذارید برای‌تان درخت بیاندازند و الوار درست کنند. مفت و مسلم.

شما کدام راه را انتخاب خواهید کرد؟ یادتان باشد که سال ۱۲۰۰ میلادی است نه سال ۲۰۰۹.

Advertisements

8 پاسخ to “سوالی بس آسان”

  1. forklarende Says:

    سلام یه نظر سنجی….
    دعوتی.همه دعوتن.
    محمد جان شما هم باید شرکت کنی.این نظر سنجی کاملا آزاده میتونی به خودتم رای بدی.

  2. سحر Says:

    ما اصولا عادتی و اعتقادی به زبون خوش نداریم
    ترجیحا گزینه 2 رو برای ما بپیچ ببریم
    —————-
    سحر خانم عزیز و محترم

    ما که ما هستیم. تقریبا همیشه بشر در یک چنین مواردی گزینه 2 را برداشته و بر می دارد و از مغازه می زند بیرون. نظم و نظام دنیا تازه پنجاه شصت سالی است روی یک روالی افتاده. تاقبل از آن هرج و مرج کامل بوده. سال ها طول می کشد تا این نظم جا بیافتد.

    با تشکر از اظهار نظرتان
    محمد

  3. forklarende Says:

    از حضور گرمت ممنونم محمد جان شما وبلاگ نویس وارد و کار دان و برجسته ای هستی.وبلاگ شما هم جزء وبلاگهای مورد علاقه ی من هست.همیشه میخوامنت محمد آقا.خیلی دوستت دارم همیشه هم مثل یک دوست بزرگتر بهم در بهتر شدن مطالبم کمک کردی.صحبتهای شما نه تنها در امر وبلاگ نویسی آویزه ی گوش بنده بوده،بلکه در زندگی شخصی خودم هم سعی کردم از اونها استفاده کنم. اگر من بخوام در این نظر سنجی شرکت کنم همه ی وبلاگ ها رو میزنم اما شما و وبلاگ روزمرگی در اولویت قرار دارید.
    تقدیم با احترام و سپاس از حضور گرم شما.
    آرزوی موفقیت.
    در پناه یزدان ایران زمین.
    ——————————
    forklarende
    عزیز و محترم

    این ها را خطاب به من نوشتی؟ خواستم بردارم یک مقدار «ویرایش»ش کنم که دیگر از من تعریف نکنی گفتم شاید بهت بربخورد که دست برده ام توی کامنتت. علی ایحال از جانب این وبلاگ نویسی که می گوئی و من توی آئینه فقط در مورد برجستگی توانستم برجستگی شکمش را ببینم از تو متشکرم.

    شوخی به کنار همین لطف شما دوستان گرامی است که باعث می شود من احساس کنم که دارم کاری می کنم و هدیه ای درخور شان شما بزرگان بر روی کاغذ می نگارم والا خودم خوب می دانم که اگر عنایت های شما عزیزان نباشد امثال من را در کلاس اول ابتدائی هم راه نمی دهند. هرچه دارم از دولت سر و لطف دوستان محترمم دارم.

    امیدوارم محبتت به من جلوی دیدگانت را نگیرند و هرکجا لازم دیدی گوش من را بپیچانی تا الکی برای خودم در این محیط مجازی ول نگردم و دهانم را باز نکنم حرف بی ربط بزنم. من به زیر ذره بین تمام شما عزیزان بودن محتاج محتاجم.

    باز هم سپاسگزارم.

    با تقدیم احترام
    محمد

  4. وحید Says:

    سلام

    با تجربه گرفته شده از تاریخ :

    تعدادی آدم مجهز به : طلا – سخن – دین به آنجا می فرستم .

    با «طلا» به تدریج مقداری چوب خریداری می کنم .

    با «سخن» آنها را با خوبی ها وآزادی های سرزمین خودم آشنا می کنم .

    با «دین » حقوقی را برایشان در آن سرزمین به حق می دانم وآنها را محق به گرفتن آن.

    خلاصه پدرشان را با حوصله در می آورم .

    خوب دیگه اونجا هم سرزمین من شد.

    ——————–
    وحید عزیز

    ممنون از نظرت. ولله چه بگویم؟ قصد ندارم در این قبیل سوال ها پای دین را وسط معرکه بکشم که یک وقت دیدی گارامب یک چوبی چماقی چیزی از غیب (یا از سمت برادران نه چندان غیب!) آمد خورد وسط فرق سر من. کاملا حق با تو است. اما من جرات بیان مطلب به این نحو که تو گفته ای را ندارم. چه کنم؟ ترسو هستم دیگر!

    باز هم سپاسگزارم.
    محمد

  5. سروش Says:

    من کشته ی انتخاب اسمهات هستم
    راه ها محدود نیستن. با این اطلاعاتی که دادی شاید همین دو راه وجود داشته باشه اما در شرایط واقعی تر و یا با اطلاعات بیشتر از اوضاع میشه راه های دیگه ای هم پیدا کرد
    ———————-
    سروش عزیز سلام
    کاملا حق با تو است. هزار و یک ظرافت و نکته در این وسط هست که نه من بعنوان طراح مسئله می دانم شان و نه اگر می دانستم بیان شان می کردم در طرح قضیه که باعث سر رفتن حوصله خوانندگان عزیز می شود.

    خواستم نشان بدهم که «استعمار» چیزی است که بشر به سه سوت به آن تمسک می جوید. اینکه ما می گوئیم بد است یا خوب است باید قدری به درون خودمان رجوع کنیم.

    در ضمن از این همه محبت تو به خودم هم کمال تشکر را دارم.

    با تقدیم احترام
    محمد

  6. وحید Says:

    سلام

    من مدل نظر دادن به مطالب شما ، دوست عزیز را می تونم عوض کنم .

    یا اصلا اگر فکر می کنید نظر ندم .

    راحتی جنابعالی برای من مهم تر است .
    ——————————
    وحید عزیز

    اصلا حرفش را هم نزن فکرش را هم نکن. هرآنچه می خواهی بگوئی را بگو. اگر کسی در این وبلاگ قرار است خودسانسوری کند این من هستم که همانگونه که نوشته ام قدری محافظه کار هستم. در بسیاری موارد من خودم سرنخ را می نویسم و باقی را می گذارم که خواننده مطلب خودش متوجه حرف من بشود.

    حالا شخص شما من را بصورت فردی نمی شناسی ولی هستند دوستانی با نظراتی مختلف که اصطلاحا رفیق گرمابه و گلستان هستیم با یک دیگر و بعضی وقت ها ممکن است کدورت یا سوء تفاهمی پیدا شود بین من و ایشان بابت مطالبی که می نویسم (که پیش هم آمده).

    این است که بعضی چیزها را بصورت مستقیم نمی گویم. مطلقا و تحت هیچ شرایطی، تاکید می کنم مطلقا و تحت هیچ شرایطی نمی خواهم چه شما و چه دیگر دوستان در این وبلاگ دچار خودسانسوری شوید. به من نگاه نکنید، حرف خود را بزنید. این وبلاگ متعلق به همه شما دوستان عزیز است. من چه کاره هستم که بگویم چه بکن یا چه نکن.

    بفرموده شاعر:
    هیچ آدابی و ترتیبی مجوی— هرچه می خواهد دل تنگت بگوی

    با تشکر فراوان بخاطر همراه بودنت با من و با تقدیم احترام
    محمد

  7. livebee Says:

    با سلام!
    دوست عزیز، پیام شما به خوبی منتقل شد. اما به شکل وسواس‌گونه‌ای باید یادآوری کنم که به شکل زیرکانه‌ای نوشته، دقیقاً به شکلی سروسامان یافته که به سوال پایانی تنها اون جوابی که شما می‌خواین داده بشه!
    اما در هر صورت نوشته‌ی خوبی بود.
    پاینده باشید
    ———————-
    Livebee
    عزیز

    دست شما دردنکند که بقول فرنگی ها «بین خطوط» را می خوانید. کاملا حق با شما است. درست است که تصمیم گیری های سیاسی و اجتماعی معمولا هزار و یک صورت مختلف دارند و همه باید بررسی گردند اما معمولا (من اینگونه برداشت می کنم) تصمیم گیر نهائی چندتا از آن پارامترها را که از همه مهمتر بنظر می آیند در نظر می گیرد و براساس آنها عمل می کند.

    خلاصه حق با شما است. ممنون از دقت نظرتان.

    با تقدیم احترام
    محمد

  8. forklarende Says:

    درود بر محمد عزیزم.
    من تا بحال فکر میکردم کسی متوجه نوع نوشتنت نمیشه و یا بهش توجه نمیکنه که میبینم نه اینطوری هم نیست. کاملا متوجه میشن سبک نوشتنت چطوریه.
    یه خودسانسوری که به طرز متفکرانه و هوشمندانه ای لابلای نوشته هات پنهان شده اما باز هم باعث نمیشه که مطلبت گیرائی خودش رو از دست بده.
    دلیل اینکه من اول فکر کردم کسی متوجه نمیشه باید اعتراف کنم که این بوده که من در مورد نقد نوشته ها و نقد فیلم و فلسفه و این چیزا زیاد مطالعه کردم و میتونم از مطالبت سر در بیارم (البته این دلیل نمیشه که این مطالعات توی نوشتن خودم به کمکم بیاد و من هنوز هم محتاج نقد شما و دوستان در مورد مطالبم هستم و هنوز هم ترجیح میدم که بی سانسور بنویسم.) ولی به این فکر میکردم که چون کمتر کسی توی ایران وقتش رو برای خواندن اینگونه کتابها میذاره احتمال اینکه کسی متوجه نکات نامرئی مطالبت بشه کمه.خوب باید اعتراف کنم این یه خود بزرگ بینی بوده ولی عمدی نبوده که این فکر رو راجع به دیگران کردم.
    و دلیل اینکه من اینقدر دوست دارم بی سانسور بنویسم اینه که هنوز هم فکر میکنم درصد خیلی کمی از مردم میتونن نقد کنن و متوجه خیلی چیزا بشن. و بیشتر مخاطبین من افراد معمولی هستن.
    من برای اینکه دوستانم متوجه نشن من وبلاگ دارم اسم مستعار دارم و این خیلی بهم کمک میکنه که خودسانسوری نکنم و راحت بنویسم.
    خوب محمد جان من خیلی حرف زدم.
    راستی در جواب کامنتی که داده بودم یه چیزائی نوشتی که من زیاد خوشم نیومد.
    گفتی میخواستم ویرایش کنم که دیگه ازم تعریف نکنی.
    دموکراسی رو یادت نره باید بذاری من تعریف کنم و مطمئن باش که اگر لازم بشه از دید ناقص خودم هم ازت انتقاد میکنم و خوشبختانه تعارفی ندارم با کسی بخاطر همین هم دوست دارم کسی باهام تعارف نکنه.
    و وقتی میگم خوب نوشتی بدون بزرگ نمائی و اغراق میگم.
    یه مطلب نوشتم دوست دارم بیای بخونی البته این که نوشتم یه کامنت بوده که واسه یه وبلاگ نوشتم اما گفتم بد نیست توی وبلاگ خودم هم بذارمش.
    حال خوبی نداشتم موقع نوشتنش. واقعا از نوشتنش اذیت شدم. اما حس کردم لازمه.
    خوب خوشحال میشم که بیای و ببینی.

    ——————-
    فورکلارنده عزیز و محترم سلام

    باز هم از نظر لطفی که به من بیان می‌کنی ممنون هستم. من در سایه راهنمائی‌های دوستان بزرگواری چون شما دارم مشق عشق می‌کنم. می‌دانم که عنایت شما به من از سر بنده‌پروری شما دوستان است. به خودم افتخار می‌کنم که معلمان و مربیانی چون شما دارم. امیدوارم تو و دیگر دوستان آنقدر با من بمانید تا روزی من واقعا لایق این همه محبت و تعریف شما باشم.

    می‌بینی دوست خوب من؟ اینگونه است که آدم‌ها دانه دانه هم‌دیگر را پیدا می‌کنند و از غار به در می‌آیند تا جامعه‌ای بسازند. همین‌گونه که گفته‌ای. تا دوست دیگر نگفته بود من فکر می‌کردم که خوانندگانم تقریبا متوجه آنچه در پس حروف سیاه می‌نگارم نیستند. بعد او گفت که می‌فهمدم. به دنبال او تو گفتی که درک می‌کنی من را. در پی شما دیگری هم چنین خواهد گفت و در نهایت همه همدیگر را پیدا می‌کنیم. شاید مخاطب اصلی این پاراگراف خودم باشم. نباید بترسم. تنها نیستم.

    در مورد نظر من در مورد کامنت قبلی تو که باعث رنجش تو شده باید بگویم که اول از همه عذر می‌خواهم. صمیمانه پوزش می‌طلبم. واقعیت این است که من دوست دارم آنقدر چوب نقد به هرچه می‌نویسم بخورد که یا نوشته من فرو بریزد و یا چوب بشکند. از روز اول بنا را بر این گذاشتم که گوشم را بر دوستانی که من را تشویق می‌کنند هرچقدر هم که نظرشان درست باشد ببندم و به آنها که انتقاد می‌کنند گوش فرادهم. بدون رودربایسی باید عرض کنم بسیار «خوش‌خوشان»م می‌شود و «قند در دلم آب می‌گردد» و لبخند بر لبانم می‌نشیند وقتی دوستی از من تعریف می‌کند. اما می‌خواهم همان‌ها که تعریف می‌کنند مو را از ماست در نوشتار من بکشند. دوست دارم همین‌که خواستم پایم را قدری این‌طرف و آن‌طرف بگذارم و از زیر کار در بروم گوشم را بکشند. این است که آنچه در همین کامنت گفته‌ای در مورد نوشته‌هایم برایم آنقدر باارزش است که نگو. همین‌که فهمیدم حواست هست و بقول فرنگی ها care می‌کنی و ارزش قائلی برای آنچه نوشته‌ام تا در اعماق آن بروی این خودش برای من بهترین تشویق است. باز هم از سوء تفاهم پیش‌آمده عذر می‌خواهم. یک دنیا معذرت.

    در ضمن خدمت رسیدم و ردپائی از خودم در دشت محبت شما برجای گذاشتم. همیشه سبز و شاد باشید.

    باز هم ببخشید که با شما اوقات تلخی کردم. آدمیزاد است دیگر. بخشش از شما بزرگان است.

    با تقدیم احترام
    محمد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: